خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

اگر گریزم کجا گریزم / اگر بمانم کجا بمانم


امروز، گیج و منگ و مستاصل، احساس یک مرغ سرکنده را دارم... اگر گریزم کجا گریزم؟ اگر بمانم کجا بمانم؟

دو روز قبل از آن جمعه، خواستم که برگردم... برای همیشه برگردم و در سرزمین مادری ام نفس بکشم و بمیرم... من آن سرزمین را با خشمی عمیق و بغضی سنگین ترک کرده بودم ... اما عین عاشقی که قرار است بعد از مدت ها معشوق بداخلاق اش رو با اشاره ای مهربانانه و لطف آمیز ببیند، دلم سخت به طپشی عاشقانه افتاد و قلبم توی سینه ام دیگر جا نمی شد...

در این 7روز نتوانستم از احساسات عمیق و سرگشته ام چیزی بگویم... نتوانستم راهی باز کنم تا این همه اشک فرو خورده و نریخته را از زندان چشمهایم آزاد کنم... یکی آن سر دنیا روی ریشه های من نفت ریخت و در کمال خونسردی، رذالت و وقاحت، با کبریتی آن را به آتش کشید؛ بی آنکه من بفهمم ریشه هایم را آنجا جا گذاشته بودم... من فکر کرده بودم همه چیزم را با خودم کول کرده ام آورده ام این سر دنیا... همه چیزم را... نمی دانستم اینقدر سرگشته و بی پناه می شوم، اگر کسی سرزمین مادری ام را به لجن بکشد... فکر کردم وطنم را گذاشتم توی یک گنجه ته ته دلم و با خودم آوردمش این سر دنیا که هر وقت دلتنگش شدم، در گنجه را باز کنم، اشکی رویش بریزم، گرد و خاکش را پاک کنم و دوباره درش را بگذارم... ولی من حتی همین "دل" را هم جای دیگری جا گذاشته بودم و نمی دانستم...
حالا یکی دلم را به آتش کشیده است... دلی که آن ور اقیانوس ها جا گذاشته امش...


خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

راننده ای که به جای فرمان مسلسل گرفته است

اکبر هاشمی رفسنجانی، "همسنگر دیروز، امروز و فردای" آیت الله خامنه ای، این روزها سی و یک سال بعد از انقلاب اسلامی، سکوت خود را شکست و در نامه ای، به روند فعلی رفتارهای انتخاباتی در ایران به رهبر انقلاب هشدار داد. او که حتی در بسیاری از حوادث بعد از انقلاب، به دلیل "مصالح نظام" صدایی ازش درنیامد؛ حتی وقتی برادر دو دامادش (همسران فائزه و فاطمه) اوایل انقلاب اعدام شد و آیت الله لاهوتی، پدر دو دامادش هم بلافاصله کشته شد، به خاطر مصالح نظام هیچ نگفت، امروز آنقدر "احساس خطر" کرده است که نامه ای به رهبر می نویسد و از "آتشفشان"هایی حرف می زند که "از درون و سینه هایی سوزان تغذیه می شود". احتمالاتی را در این خصوص می توان مطرح کرد:
1. به گفته دبير ستاد انتخابات صدا و سيما، مناظره میان احمدی نژاد و موسوی را 200 میلیون نفر بطور زنده تماشا کردند؛ 50 ميليون نفر در داخل كشور و 150 ميليون نفر در سطح جهان. اگر انتقادهای سالهای گذشته به رفسنجانی تنها در روزنامه ها یا سایت هایی با تیراژهای محدود و مخاطبان معدود مطرح شده بود، امروز به مدد رسانه، تقریبا همه ایرانیان همزمان از صدای و سیمای دولتی شنیدند آنچه را که سی سال نشنیده بودند. از این منظر هاشمی بر خود واجب دیده است از خود و خانواده اش اعاده حیثیت کند. "اتفاق" مناظره های تلویزیونی، مرد سایه جمهوری اسلامی را وادار به واکنش کرد که اگر این بحث ها چنین در حجم وسیعی منتشر نمی شد، احتمال زیادی نداشت دقیقا سه روز قبل از برگزاری چنین انتخابات ملتهبی، رفسنجانی دیگر فکر "مصالح نظام" را نکند.

2. حزب الله لبنان که اصلی ترین حامی مالی و معنوی اش حکومت ایران است، هفته گذشته در حالی در انتخابات پارلمان این کشور شکست خورد که مناظرات تلویزیونی ریاست جمهوری ایران که کاندیداها پرونده های رو نشده بسیاری را برای یکدیگر رو کردند، از طریق تلویزیون العربیه در کشورهای عربی پخش مستقیم و ترجمه همزمان داشت. برخی شکست حزب الله در لبنان را بی ارتباط با فرو ریختن پوشال انقلاب اسلامی ایران در مناظره میان کاندیداها نمی دانند. شکست حزب الله در منطقه پیام کمی نبود و رفسنجانی، مردی که از روزهای ابتدایی در همه مراحل حساس در کنار انقلاب بوده است، شباهت هایی بین این روزها و سی سال پیش می بیند و با زیرکی در نامه اش اشاره می کند که وضعیت فعلی را "بی شک بخشی از مردم و احزاب و جریان ها بیش از این برنمی تابند" . او نگران از شکست مفتضحانه کاندیدای نظام در انتخابات ریاست جمهوری و در پی آن به وقوع پیوستن انقلاب مخملین، به تعبیر رویترز و به تهدید سپاه پاسداران در ایران، برای جلوگیری از این امر با نوشتن چنین نامه ای، پیشدستی کرد و در واقع با هشدار به رهبری برای صیانت از آرای مردم، راه را بر همه گیر شدن موج خروشان اجتماعی فعلی و به قول خودش "آتشفشان سینه ها" بست. او ابایی ندارد که اعلام کند "ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و کشور" نمی داند و از رهبری که به زعم رفسنجانی "صلاح را در سکوت شان دیدند"، بخواهد که "مانع شعله ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن" شود. او وقتی می نویسد "سرچشمه شاید گرفتن به بیل /چو پر شد نشاید گرفتن به پیل"، یعنی در طول همه این سالها تا به این حد احساس خطر برای مصالح نظام نکرده است.

3. رفسنجانی دی ماه سال گذشته اشاره ای کرده بود به اینکه "اگر فقه تخصصی را بپذیریم، باید تقلید تخصصی را هم بپذیریم و اینگونه لازم نیست کسی در همه امور از یک نفر تقلید کند...شورای فقهی حداقل برای مسائل عمده مدیریت کشور تشکیل شود و علمای اهل تسنن و تشیع با هم همراهی کنند." این ایده ای است که رفسنجانی چند باری با انحاء مختلف آن را بیان کرده است. این فرصت بهترین و مناسب ترین زمان، برای آغاز قدرتمند چنین مباحثی می توانست باشد.


*

پیام رفسنجانی هر چه بود، آیت الله خامنه ای آن را نشنید؛ او اگرچه بعد از انداختن رای خود در صندوق، گفت: "مردم در روزهای اخیر و حتی شب ها آن طور که مطلع شدم در خیابانها حضور داشتند و هرگروهی طبق میل خودشان شعار می دادند اما رشد و آگاهی مردم نگذاشت یک حادثه تلخی به وجود آید، در واقع این مسئله نشان داد که مردم در صحنه هستند." اما پیام نامه را و پیام ملت را نشنید...

مجموعه حوادثی که دیشب در ایران روی داد، انتحاری سیاسی از سوی کسانی بود که واقعا ترمز ماشین مسابقه را کنده اند و راننده به جای اینکه فرمان را بگیرد، مسلسلی به دست اش گرفته است...


منتشر شده در روزنامه



خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

سنگین و بی صدا رفت

روح بابا بالاخره رضایت داد که جسم محنت کشیده اش را رها کند و برود...









باقی همه سکوت است...









پ.ن. از ابراز همدردی دوستان خیلی خوبم در روزنامه که اغلب شان را حتی تا حالا ندیده ام، صمیمانه سپاسگزاری می کنم.



خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

با کروبی معامله می کنم!

قبل از بیان دلایلم، اول چند پیش فرض را مطرح کنم. من فکر می کنم برگه رای یی که در دست من است، برگه ای بسیار ارزشمند است که این امکان را می دهد تا به طور مستقیم با استفاده از این برگ برنده، مطالبات، خواسته ها و نیازهای خودم را فریاد بزنم. من این برگه را به هیچ حزبی، به هیچ گروهی و به هیچ کسی، حتی "منافع جمعی"، به هیچ قیمتی نمی فروشم؛ شاید این منافع جمعی، آخرین چیزی بود که با وجدان خودم درباره اش حکم صادر می کنم؛ من دیگر تحت هیچ شرایطی "منافع فردی"ام را فدای "منافع جمعی" نمی کنم؛ چراکه معتقدم منافع جمعی در سایه تامین منافع فردی حاصل می شود و حتی در صورت اثبات اینکه منافع جمعی در درازمدت منفعت بیشتری برای جامعه ای که من در آن زندگی می کنم، داشته باشد، اگر من رای و نظرم را فدایش کرده باشم، آنقدر دچار سرخوردگی خواهم شد که دیگر هیچگاه عنصری فعال در همان جامعه به شمار نخواهم رفت. در واقع در این صورت فردیت و هویت شخصی ام را به گونه ای فدا کرده ام که دیگر بسادگی نخواهم توانست اثری از آن در خودم پیدا کنم. بنابراین رای دادن را حرکتی کاملا فردگرایانه و بر پایه منافع فردی شخص خودم ارزیابی می کنم و به کاندیدایی رای می دهم که فکر کنم "احتمال دارد" بیش از دیگران، منافع شخصی من را تامین کند.


من یک انسانم؛ به کاندیدایی رای می دهم که بطور مشخص، مسائل مربوط به حقوق بشر را در اظهارات و برنامه ها و اعلامیه های خودش مطرح کرده باشد و آنقدر شهامت داشته باشد تا به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری اعتراف کند ما در ایران حقوق بشر را رعایت نمی کنیم و منشوری جداگانه با عنوان "منشور حقوق بشر" منتشر کند و به درستی، همه بیانیه های پیشین اش را "فرع"و این موضوع را "اصل" بداند.

من یک زنم؛ به کاندیدایی رای می دهم که جسارت می کند و در فیلمی که از تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی پخش می شود، می گوید که به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان می پیوندد. تاکید می کند که وزیر زنی را در کابینه معرفی می کند و اجازه می دهد روبرویش از "حجاب اجباری" بگویند.

من یک روزنامه نگارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حق دسترسی آزاد به اطلاعات را به رسمیت بشناسد. کاندیدایی که با صراحت از لزوم وجود رادیو و تلویزیون خصوصی در ایران حرف بزند. کاندیدایی که بداند زندانی سیاسی، که بسیاری از روزنامه نگاران را شامل می شود، یعنی چی و به دفاع از زندانی سیاسی شهره باشد.

*******

اگر کاندیداهای موجود به شکلی مساوی منافع شخصی من را تامین کنند، به لحاظ اجتماعی هم، من افکار و عقایدی برای خودم دارم که در آن چارچوب، کاندیدای مورد نظرم را انتخاب می کنم:

1. به آدمهایی که جسارت حرف زدن از تغییر اصول به ظاهر غیرقابل تغییر را دارند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که جسارت می کند و از لزوم تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی حرف می زند.

2. به آدمهایی که با ظالم مبارزه می کنند و در نهایت شجاعت، آدم زبان دراز و پرمدعا و ستمگر را سرجای خودشان می نشانند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حسین شریعتمداری، احمد جنتی، سرلشکر فیروزآبادی و خیلی های دیگر را سرجای خودشان می نشاند.

3. به آدمهای صادق و جسور احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حرف از تکلیف الهی و احساس تکلیف برای ورود به عرصه انتخابات نمی زند و حرف از مدینه النبی و اخلاق گرایی به میان نمی آورد. بحث از این مسائل برای کسی که قرار است در صندلی ریاست جمهوری بنشیند، کاملا فاقد جایگاه است؛ وگرنه در این صورت مرحوم آیت الله بهجت از همه کس برای ریاست جمهوری مناسب تر بودند!

4. به آدمهایی که وقتی وارد یک بازی می شوند، قواعدش را رعایت می کنند و جرزنی نمی کنند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که به قواعد بازی سیاسی ریاست جمهوری تن داده باشد؛ حزب تاسیس کرده باشد، روزنامه داشته باشد، معاون اولش را معرفی کرده باشد، درک کند که ریاست جمهوری، مسئولیتی کاملا تیمی و عملگرایانه است و همیشه با تیم همراهش در مصاجبه ها و دیدارها شرکت کند.

تکلمه- شاید تحقق بسیاری از برنامه ها و ادعاهای مطرح شده، از اختیار شخص رئیس جمهور خارج باشد و شاید بسیاری از این برنامه ها، "تندروی بی مورد و بیجا" تلقی شود؛ اما من به کاندیدایی رای می دهم که دست کم جسارت کرده باشد و از اصلی ترین مشکلات جمهوری اسلامی حرف زده باشد و اصلی ترین مطالبات من را در شعارهای انتخاباتی اش گنجانده باشد. من به کاندیدایی رای می دهم که در بیان مطالبات و خواسته های من، "تندروی" کند؛ که من این تندروی را بسیار بجا و بسیار مفید در دراز مدت زندگی شخصی ام ارزیابی می کنم.

*
پ.ن. انتخاب کروبی، انتخاب از میان چندین کاندیدای کاردرست و تاپ نیست؛ انتخاب کروبی برای من، صرفا انتخاب میان کروبی و موسوی است؛ نه انتخاب کاندیدای مورد علاقه ام.
کروبی اشکالات بسیاری در طول مدیریت اش بر مجلس، به اش وارد است و این کاملا حرف درستی است. اما به نظرم به هر حال دیکته نانوشته که غلط ندارد. هر کسی که مسئولیتی داشته، طبعا خطاها و اشتباهاتی هم مرتکب شده.
اگر می گم روزنامه نگارم، هنوز یادمم نرفته کروبی با حکم حکومتی جلو اصلاح قانون مطبوعات را گرفت. ولی تحلیل عده ای بر این است که خب انتظار داشتید در آن شرایط چه می کرد؟ مثلا آیا استعفا گزینه مورد نظر منتقدان است؟ خب اگر گزینه خوبیه پس چرا خاتمی استعفا نداد؟ حالا استعفا هم نه، چرا اساسا دور دوم دوباره کاندیدا شد؟
البته این روشی نیست که شخصا خیلی هم باهاش موافق باشم اما اگر اشکالی به کروبی در عملکرد مجلس اش وارد باشه، به خاتمی هم وارد است و با همان استدلالها از خاتمی هم می شود دقیقا به همان شیوه خرده گرفت.
به هر حال کروبی، چهار سال پیش، کاری را که باید در ریاست مجلس می کرد و رو در روی رهبر می ایستاد مثلا، کرد و بعد از انتخابات برای اولین بار در تاریخ ایران اسلامی، چنان نامه ای به رهبر نوشت.
رای من، نه به کاندیدای دوست داشتنی و مورد تایید 100 درصدم که انتخابی میان کروبی و موسوی، دقیقا در خرداد ماه 1388 در کشور ایران است.
چهار سال پیش به هیچ عنوان به کروبی رای نمی دادم، ممکن است دو سال بعد هم از رای ام به او پشیمان بشم.
ولی الان اینطوری فکر می کنم.



خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

آدمیان مردم آزار

آزادراه تهران - پردیس افتتاح نشده مسدود شد. به گزارش خبرگزاری مهر، آزادراهی که دو روز پیش از سوی وزیر راه دولت نهم افتتاح شده بود، به علت غیر ایمن بودن مسدود شد. رئیس پلیس راه استان تهران در این مورد گفته است: قبل از افتتاح این آزاد راه، کارشناسان پلیس راه اعلام کرده بودند که این آزاد راه به علت نداشتن علائم کافی غیر ایمن است.

این آزادراه همان آزادراهی است که وزیر راه دولت احمدی نژاد چنان سخنانی در مراسم افتتاحیه آن بر زبان آورد که بسیاری را از حیرت، انگشت به دهان نگه داشت. دیگر گاهی این حرف مادرها و مادربزرگ هایمان جز در موارد اظهارنظر وزرا و رئیس جمهور مصداق ندارد که واقعا بعضی ها "رو رو شسته اند و آبرو را آب دادن".

حمید بهبهانی در پاسخ به سؤال ایلنا درباره اینكه یك پروژه را چند بار افتتاح می‌كنید؟ گفت: این حرف شما نیست. چه كسی این حرف را به شما زده، به كسی كه این حرف را زده بگویید "هنوز برای در افتادن با بهبهانی كوچك است". این اشاره بهبهانی به احمد خرم، وزیر راه دولت اصلاحات بود. او در ادامه درباره خرم گفت: "این آقا كه تا پیش از این زنده نبود، دو سه ماهی است كه زنده شده و ما را به سفیدنمایی و سیاهی‌هایی متهم می‌كند."

او در مراسم افتتاحیه بزرگراهی که دو روز بعد از طرف خود وزارت راه مسدود شد، مژده داد عازم مشهد است تا قرارداد قطار سریع‌السیر تهران ـ مشهد را با آلمانی ها به ارزش هشت میلیارد یورو امضا کند. او که در این افتتاحیه آنقدر ذوق زده شده بود که هشدارهای ایمنی پلیس راه را درباره این آزادراه نادیده گرفته و به ذکر خاطرات خود از زمان تحصیل اش در خارج از کشور پرداخت و صاف صاف زل زد توی چشم خبرنگاران و گفت: "مغز هر جوان ایرانی معادل چهار مغز اروپایی است. دانشجویان آنجا همچون گاو و گوسفند هستند به طوری كه برای روشن‌ كردن مطلب واضحی نیز دهانشان همچون غار علی‌صدر باز می‌ماند."

وقتی مایلی کهن بیانیه های معروفش را داد و کلمات و لحن زشت و زننده اش صدای همه را درآورد، گفته شد ای بابا؛ از فوتبالیست جماعت چه انتظاری دارید؟ از کسی که همه عمرش را در زمین های خاکی گذرانده چه انتظاری دارید؟ مگر مایلی کهن دکتر و مهندس و استاد و وزیر و وکیل است که انتظار دارید لفظ قلم حرف بزند؟ حالا این آقای بهبهانی، استاد محمود احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت، 70 سال از خدا عمر گرفته و 32 سال است که استاد دانشگاه است. این آقای وزیر در حالی دانشجویان خارجی را گاو و گوسفند خطاب می کند که با افتخار از امضاء قرارداد با همان خارجی ها خبر می دهد و مخاطب را مبهوت می کند که اگر گاو و گوسفندند، پس شما آنجا چرا داشتید درس می خواندید و اگر برای روشن شدن مطالب واضح دهنشان اندازه غار علیصدر باز می ماند، چطور منافع ایرانیان را در پروژه های ملی به آنها می فهمانید؟
ولی آقای وزیر راه و ترابری انگار نمی داند که "گاوان و خران بار بردار / به ز آدمیان مردم آزار"

منتشر شده در روزنامه


خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

درباره روسری گلدار زهرا رهنورد

در غرب رسم بر این است که رسانه‌ها، حتی جدی‌ترین آنها، هیچ‌وقت از گزارش جزئیات مربوط به نوع، جنس، مدل، مارک و طراح لباس های زنان مشهور غافل نمی‌شوند؛ و در اغلب موارد هم این گزارش‌ها باعث اقبال عمومی به آن مارک یا مدل خاص لباسی می‌شود که زن مشهوری از آن استفاده کرده است. آخرین نمونه هم ماجرای سفر اوباما و همسرش میشل به اروپا بود که رسانه‌ها غیر از پوشش خبری دیدارهای سیاسی رئیس جمهور امریکا با همتایان اروپایی خود، به مقایسه نحوه لباس پوشیدن میشل با کارلا برونی، همسر سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه که روزگاری خواننده و مدل بوده است، پرداختند و در نهایت تاکید کردند که میشل بسیار شیک پوش‌تر و خوش لباس‌تر از همتایان اروپایی خود ظاهر شد.

رسانه‌های ما معمولا به دلایلی که بر همه روشن است، هیچ‌گاه چنین موضوعاتی را مورد توجه قرار نداده‌اند و اساسا اجازه هم نداشته‌اند. در طول سی سال اخیر هم اغلب زنان مشهور ایرانی بویژه زنان فعال در سیاست (غیر از زنان هنرمند)، معمولا با پوشش چادر مشکی ظاهر شده‌اند و جایی هم برای پرداختن و بحث کردن درباره امکانات موجود برای لباس پوشیدن آنها وجود نداشته است و در واقع این موضوع، هیچگاه تبدیل به "مسئله اجتماعی" هم نشده بود. ولی در چند سال اخیر حساسیت‌های حکومت درباره شیوه لباس پوشیدن زنان، راه انداختن گشت‌های ارشاد و استفاده از نیروی پلیس برای امر و نهی درباره نوع لباس افراد، باعث اعتراضات گسترده به "سیاسی کردن" این "حق شخصی" زنان شده است. کشمکش‌هایی که موضوع فراموش شده و عادی شده "حجاب زن ایرانی" را تبدیل به "مساله‌ای اجتماعی" کرده است؛ مساله ای که حکومت دیگر بعید بتواند جمع اش کند.

در این میان، نوع پوشش زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی، یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری، "اتفاقی" است که در میان حجم اخبار سنگین مربوط به انتخابات گم شده‌است؛ زهرا رهنورد، استاد تمام دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و خالق مجسمه "مادر" در میدان محسنی، از زنان مبارز قبل از انقلاب بوده است و ظاهرا پس از ازدواج با موسوی، "حجاب" را انتخاب می کند. او که برای اولین بار در تاریخ مبارزات انتخاباتی ایران بعد از انقلاب، در همه سفرهای استانی دست در دست همسرش در سخنرانی‌ها و برنامه های انتخاباتی شرکت می‌کند، نحوه لباس پوشیدن‌اش حتی از بالا بردن طبیعی‌تر دستهایش از میرحسین، هنگام ابراز احساسات جمعیت، بیشتر جلب توجه می‌کند.

او بر خلاف سایر زنان چادری فعال در عرصه سیاست، چادرش کش ندارد؛ بنابراین روی سرش آزادانه حرکت مي‌کند و حتی گاهی از سرش لیز می‌خورد و می‌افتد. این چادر آزاد به روسری‌اش (دقت کنیم که روسری و نه مقنعه) که گل های قرمز و نارنجی دارد، امکان جلوه‌گری می‌دهد؛ همچنین مانتویی که طبق رسم معمول جامعه، مشکی یا تیره نیست و جنس آن شبیه مانتوهایی است که زنان جوان در ایران می‌پوشند. به علاوه او با کیف رنگینی که همیشه در عکس ها از چادرش بیرون زده است، چادر را تبدیل به نمادی آزادانه تر و راحت‌تر کرده است که تنوع و طراوت لباس پوشیدن این استاد دانشگاه 64 ساله را به نمایش بگذارد؛ البته آرایش ملایمی که لبها و چشم های او دارد، بیشتر کمک می‌کند تا جوان تر از سن‌اش به نظر برسد.

همیشه ورود بهار را گل های تک تکی نوید می‌دهند که جسارت می‌کنند و زودتر از بقیه سر از خاک بیرون می‌آوردند؛ به عقیده‌ای برخی، صرف نظر از اینکه نتیجه این انتخابات چه باشد، گل‌های قرمز و نارنجی روسری زهرا رهنورد می‌تواند در کنار تلاش‌های فعالان حقوق بشر، نشانه‌هایی نویدبخش برای مساله پرتنش شیوه لباس پوشیدن زنان ایرانی باشد.

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

در حاشیه اعلام حمایت مخملباف از میرحسین

یادداشت مخملباف در حمایت از موسوی را دیدم. این یادداشت را خیلی دوست داشتم. مهمترین دلیلم این است که از معدود اعلام مواضعی در دفاع از موسوی بود که در آن "دلیل" دیدم. من لذت بردم که مخملباف دلایل خودش را در اعلام حمایت از میرحسین بیان کرده است. من لذت بردم که در این یادداشت اول درباره لزوم رای دادن گفته، بعد تاکید کرده که هر دو کاندیدای اصلاح طلبان افراد شایسته ای هستند، یک پاراگراف هم در مدح کروبی نوشته و در بقیه متن اش شرح داده است چرا از میرحسین حمایت می کند. چیزی که من در اظهارات و نوشته ها و مصاحبه های هیچ یک از سیاسیونی که از میرحسین حمایت می کنند، ندیدم. البته تاکید کنم که بین این افراد، ابراهیم نبوی هم برای حمایت از میرحسین دلیل می آورد. یکی از دلایل بسیار جالب مخملباف (از نظر من) در دفاع از میرحسین، وجود زنی مثل زهرا رهنورد به عنوان همسر اوست.

به هر حال، ظاهرا برای هنرمندان، میرحسینی که هنرمند و نقاش و رئیس فرهنگستان هنر است، بهترین انتخاب است. این خیلی خوب است که هنرمندان ما توانسته اند کاندیدایی میان نامزدهای موجود پیدا کنند که به خودشان نزدیک ببینندش. مخملباف اشاره ای هم به مهمترین ویژگی کروبی کرده و آن این است که این آدم هیچگاه وقتی حق مظلومی پایمال می شود، ساکت نمی نشیند.

من خیلی خوشحالم که کم کم فضای انتخابات، دست کم از سوی کروبی و موسوی و همچنین طرفدارانشان و تاکید هر دو طرف بر عدم تخریب نامزد دیگر (اخراج مشاور امور جوانان توسط کروبی و عذرخواهی رئیس ستاد میرحسین در اصفهان از کروبی که هر دو به دلیل اهانت به نامزد مقابل صورت گرفته بود) داردبه سمت عقلانی شدن و طرح مطالبات گروه های مختلف فعال در جامعه پیش می رود. کم کم دارد صف بندی میان افراد و گروه هایی که همگی خواهان تغییرند، روشن تر می شود؛ اینکه وقتی سروش می گوید تغییر منظورش چیست، وقتی مخملباف می گوید تغییر منظورش چیست... بویژه این یادداشت ها و نامه ها بسیار برای شناختن مطالبات واقعی افراد و گروه ها خواندنی است.

من خیلی خوشحالم که هم می توانم نامه ابراهیم نبوی و محسن مخملباف را در حمایت از میرحسین بخوانم و هم می توانم استدلال سروش و زیدآبادی و عبدی را در حمایت از کروبی بشنوم. فقط از یک چیز حال اشمئزار شدیدی به من دست می دهد؛ آن هم مشخصا عملکرد و اظهارنظرهای اعضای شورای مرکزی حزب مشارکت است که آبروی هر چی فعال سیاسی را برده اند. واقعا اگر تنها یک دلیل داشته باشم (که دلایل بیشتری دارم) که دوست نداشته باشم میرحسین رئیس جمهور بعدی باشد، این است که با پیروزی میرحسین، مشارکتی هایی که در تمام این مدت فقط تاکید کردند از میرحسین حمایت می کنند چون رای بیشتری دارد، امر برایشان مشتبه بشود جنبشی که ادعای سردمداری اش را می کنند به نتیجه رسانده اند، پیروز میدان شده اند و شروع کنند به صید ماهی های خودشان...

اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

مردان خدا پرده پندار دریدند

آیت الله بهجت هم رفت...
حضور بعضی آدمها بر روی این کره خاکی نشانه هایی هستند که...



اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه

مشاور شهردار تهران هفته گذشته در گفتگو با خبرگزاری مهر اعلام کرد تلفات آلودگی هوای تهران در 8 سال گذشته بیشتر از آمار شهیدان دوران 8 ساله دفاع مقدس است. در همین مورد، مدیرکل محیط زیست استان تهران مرگ 2500 نفر در سال بر اثر آلودگی هوا را تایید کرده و همین آقای مشاور شهردار، آمار مرگ 12 هزار تهرانی در سال 85 را به واقعیت نزدیک‌تر دانسته است. در جنگ هشت ساله به روایتی، 213 هزار نفر و به روایتی دیگر 188 هزار نفر به شهادت رسیده‌اند.


بگذریم که حتی با فرض مرگ سالانه 12 هزار نفر، در طول هشت سال این رقم می‌شود 96 هزار نفر که معادل نیمی از شهدای جنگ است؛ نه همه شهدای جنگ؛ از مشاور محیط زیست شهردار تهران انتظار نمی‌رود تعداد دقیق شهدای جنگ را حفظ باشند و احتمالا برای اینکه ابعاد ماجرا را برای خوانندگان روشن کنند، در یک اقدام خلاقانه استفاده از صنعت مبالغه را از ادبیات و شعر به مصاحبه با خبرگزاریها انتقال داد‌ه‌اند. فقط ای کاش از این همه خلاقیت کمی هم درحوزه مشاور‌ت‌شان استفاده‌ می‌کردند؛ چون ایشان هم مثل همه ما از وضعیت آلودگی هوا "گله" کرده و گفته‌اند: "چه کسی می‌خواهد این وضعیت را بررسی کند؟"


معلوم است که برای ایشان هم جالب است که بدانند مسئول این ماجرا کیست؟ چون خودشان "مشاور" هستند، "مسئول" که نیستند؛ مدیرکل محیط زیست استان تهران هم که آمار مربوط به فوت شدگان آلودگی هوا را از قول "خیلی‌ها"، "قابل اطمینان" نمي‌دانند و می‌گویند: "آلودگی هوا به طور مستقیم کسی را نمی‌کشد"، فقط یک "مدیرکل" اند؛ "مسئول" که نیستند. مدیرعامل شرکت کنترل کیفیت هوای شهرداری تهران هم که گفته اند "آلودگی هوا هرگز جزو اولویت‌های اصلی تصمیم‌گیران و مدیران ما نیست" هم که بنده خدا فقط "مدیر عامل" است؛ "مسئول" که نیست. البته با اینکه هنوز مسئول ماجرا شناسایی نشده است، قائم‌مقام سازمان بازرسی کل کشور اعلام کر‌ده‌اند: گزارش وضعیت آلودگی هوا به "مقامات مسئول" ارسال شده است؛ هرچند ایشان هم به طور دقیق نام این مقامات را فاش نکرده است!


*
در این جنگ آنقدر شهید داده‌ایم که هر خیابان، کوچه و پس‌کوچه ای را در این کشور پهناور به نام شهیدی بنامیم؛ فقط شهدای ما خودشان با پای خودشان و با علم به اینکه جبهه رفتن با احتمال بالایی، به شهادت منجر مي‌شود، شیوه مرگ خودشان را "انتخاب" کردند؛ ولی تک تک تهرانی هایی که هر روز در این خیابان ها و کوچه ها راه می‌روند و دم و بازدم های غیر ارادي‌شان قرار است بهانه ادامه حیات در همان سرزمین پهناور باشد، ذرات نادیدنی بی‌لیاقتی و بي‌کفایتی عده‌ای را به ریه‌هایشان می‌فرستند که هیچ یک خودشان را "مسئول" نمی‌دانند؛. بالاخره عمر همه سر می‌آید؛ یکی توی میدان جنگ، یکی توی جاده، یکی هم توی هوای تهران. ولی فقط چند لحظه تامل کنید؛ فقط مرگ 14 تهرانی در 9 ماهه اول سال گذشته "طبیعی" بوده است؛ 98 درصد تهرانی ها با مرگی "غیر طبیعی" از دنيا رفته‌اند؛ مرگی که نه خودشان "انتخاب" کرده‌اند و نه طبیعت برایشان انتخاب کرده است.

در فاصله هشت سال جنگ، 86 درصد کل شهدا زیر 30 سال سن داشته‌اند و 35 درصدشان زیر 19 سال! چطور است آنها که هیچکدام نام مشاور و مدیرکل و مدیرعامل و قائم مقام و رئیس و وزیر نداشته‌اند، احساس "مسئولیت" کردند؛ ولی حالا کسی نمی تواند "مسئول" را پیدا کند؟

منتشر شده در روزنامه



اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

چند مشاهده

در دنبال کردن مباحث مربوط به انتخابات چند تا نکته به نظرم می رسد:
1. افرادی که از کروبی دفاع می کنند، برای انتخاب شان "دلیل" می آوردند؛ در حالی که کسانی که از موسوی حمایت می کنند دلیل برای شایستگی شخص میرحسین ندارند. آنها به این دلیل که "تصور می کنند" او رای بیشتری دارد، پس او را انتخاب می کنند!
2. کروبی بویژه با نامه ها و بیانیه های انتخاباتی اش دارد می گوید من چه برنامه ای دارم. (بویژه بیانیه برنامه مدون اقتصادی، حقوق شهروندی و اخیرا حقوق اقلیت ها) و در کنار آن از احمدی نژاد هم انتقاد می کند؛ در حالی که میرحسین بیشتر توجه و تمرکزش را گذاشته بر انتقاد از احمدی نژاد و به ندرت در این باره حرف می زند که دقیقا در حوزه های مختلف چه برنامه هایی دارد.
3. حمایت اغلب گروه های منتسب به اصلاح طلبان از میرحسین (که در روز ثبت نام گفت مستقل وارد میدان شده است و در روزهای اول هم اعلام کرد هم اصول گراست، هم اصلاح طلب) و همچنین مثلا حمایت قاطع سروش و حمایت ضمنی دفتر تحکیم از کروبی، کم کم دارد صف بندی های گروه های سیاسی در ایران را روشن تر می کند.
4. اگر زمان بیشتری وجود داشت، کسانی که با دلیل و منطق می توانند از انتخاب شان دفاع کنند، کاملا قادر بودند به آرای سرگردان جهت بدهند.
5. می شود به این احتمال هم فکر کرد که اگر میرحسین و کروبی هر دو به دور دوم بروند، چه اتفاقی می افتد؟

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

آرای سرگردان و گروه های مرجع

در هر انتخاباتی میزان قابل توجهی "رای سرگردان" وجود دارد که افراد می‌خواهند رای بدهند؛ ولی درباره هیچ یک از کاندیداهای موجود به جمع بندی قطعی نرسیده‌اند. یکی از روش های انتخاب کاندیداهای مناسب این است که افراد به "گروه های مرجع" جامعه توجه کنند و ببینند کسانی که در جامعه دارای وزن سیاسی، فکری، فرهنگی، معنوی و یا هر نوع شاخص متمایز کننده دیگری هستند، از چه کسی حمایت می‌کنند. این روش تصمیم‌گیری در واقع همان معنای جامعه شناختی ضرب‌المثل فارسی است که مي‌گوید: "بگو دوستات چه کسانی هستند تا بگویم تو کی هستی."


در این دوره از انتخابات، که کروبی و موسوی هر دو از پایگاه اصلاح طلبان وارد میدان شده‌اند؛ تصمیم گیری برای بسیاری که گرایش اصلاح طلبی دارند؛ سخت شده است. دو حزب عمده اصلاح طلبان، مشارکت و سازمان مجاهدین، رسما از موسوی حمایت کردند. همچنین قدرتمندترین فرد حقیقی‌ای که پشت سر موسوی قرار گرفته است؛ محمد خاتمی است. البته افراد مشهور دیگری هم حمایت خود را از میرحسین اعلام کرده‌اند؛ مثلا ابراهم نبوی. البته در عین حال که هر دوی این افراد به اندازه کافی مشهور هستند و هر یک پایگاهی در جامعه دارند تا تعداد قابل توجهی رای به سبد میرحسین سرازیر کنند؛ واضح است که وزن نبوی در جامعه ایران با خاتمی قابل قیاس نیست.

‌عبدالکریم سروش در مصاحبه ای که روز یکشنبه با روزآنلاین انجام داده است؛ اعلام می‌کند انتخابش از میان کاندیداهای موجود، کروبی است. البته او در دوره قبل هم کروبی را گزینه مناسب ریاست جمهوری دانسته بود ولی در مصاحبه اخیر لحن او کاملا متفاوت از چهار سال پیش است. او در سخنان موسوي، نه تنها "نکته تازه‌اي" نمي‌بيند؛ بلکه "رگه‌هاي نگران کننده‌اي" را هم تشخیص می‌دهد. او همچنین از میرحسین انتقاد می‌کند که "در عمل هم بيست سال نشست و ظلم ها را تماشا کرد و لب از لب نگشود". سروش همچنین موضع خاتمی را در حمایت از میرحسین، "سئوال انگيز" می داند و "رفتن پاره‌اي از دوستان پشت آقاي موسوي" را هم "اصلا درک" نمي‌کند. او در آخر تاکید می‌کند که در این برهه، جامعه ما به "مرد عمل" نیاز دارد نه به کسی که در "کسوت سیاسی ادعای رسالت روشنفکری" داشته باشد.

جدای از عباس عبدی، عمادالدین باقی، غلامحسین کرباسچی، ابطحی، قوچانی و تیم روزنامه نگاری‌اش، مهاجرانی و جمیله کدیور، سروش قوی ترین وزنه‌ای است که تا به امروز حمایت خودش را از کاندیداتوری کروبی اعلام کرده است. به نظر می‌رسد در شرایط فعلی، حجت برای کسانی که گرایش های اصلاح طلبی دارند، ولی هنوز مرددند چه کسی را انتخاب کنند؛ تمام است. یک سر طیف خاتمی ایستاده است با کارنامه‌ای روشن و سر دیگر آن سروش ایستاده؛ او هم با کارنامه‌ای روشن. هر دو هم به اندازه کافی وزنه‌های سنگینی هستند و در میان گروه‌های معینی از جامعه "مرجعیت" دارند و می‌توانند بخشی از آرای سرگردان را به سبد کاندیدای موردنظرشان بریزند.

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

وقتی راست آچمز می شود

شیخ اصلاحات از چهار سال پیش که نامه انتقادی تندی به رهبر نوشت و پسر وی (مجتبی) را متهم کرد که در انتخابات و تقلب به نفع احمدی نژاد دست داشته است، دست اش در نامه نوشتن به سران نظام گرم شد و دیگر رودربایستی های معمول ایرانی و مصلحت اندیشی های موکد اسلامی را کنار گذاشت. در نامه های بی سابقه ای که در چند ماه اخیر به سرلشکر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، آیت الله جنتی، دبیر شورای نگهبان و حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان نوشت، کروبی 74 ساله نشان داد بیش از آن آب از سرش گذشته است که دیگر رعایت "مصلحت نظام" را بکند. نویسنده این نامه ها کسی نبود که دیگر فکر کند مسئله ای مثل "حکم حکومتی" می تواند محلی از اعراب داشته باشد.

او در نامه به شورای نگهبان، جانبداری دبیر این شورا از رئیس جمهور فعلی در جلسه ناظران شورای نگهبان را به شدت محکوم کرد و جنتی را حواله به سخنان رهبر داد که در آن تاکید کرده همه دستگاه های دولتی بی طرفی خود را در انتخابات حفظ کنند. او در جایی به جنتی می گوید: "ممکن است گمان کنیم سخنان رهبری به گوش آیت‌الله جنتی نرسیده باشد و ایشان به علت طولانی بودن تعطیلات نوروز موفق به دریافت سخنان رهبری نشده‌اند."

کروبی در نامه دیگر خود، فیروزآبادی را "رئیس ستاد نظاميان دخالت کننده در انتخابات" خطاب می کند و به او می گوید: من می خواستم "شکایت از فرماندهان نظامی را که موضع گیری های صریح نسبت به جریان های سیاسی می کنند" به شما که "امين رهبري معظم و فرماندهي کل قوا هستيد" بیاورم. "حالا شکایت از شما به کجا ببرم؟" وی در ادامه به اضافه وزن وی به عنوان عالی ترین مقام نظامی کشور اشاره کرده و می گوید: "آیا ظواهر و بعضي سخنان حضرتعالي، مطابق استانداردهاي ضروري براي احراز يکي از عالي‌‏ترين جايگاه‌‏هاي نظامي کشور -از جمله بي‌‏طرفي در مسائل سياسي و چابکي و تحرک- مي‌‏باشد؟"

ولی نامه آخر کروبی به حسین شریعتمداری به عنوان نامه ای "بی سابقه" به مدیر مسئول کیهان، کسی که بویژه در 10 سال اخیر با سرمقاله های معروف اش، مسبب اصلی دستگیری، آزار و شکنجه بسیاری از روشنفکران، دانشجویان و اهل فکر و قلم بوده است و تمامی این افراد را به جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل و عدول از "خط و سیره امام راحل" متهم کرده بود، بسیار در خور توجه است. شاید این اولین بار است که کسی در حد و اندازه های کروبی، به عنوان یکی از سران نظام جمهوری اسلامی، با تندترین الفاظ پرده از پرده دری های شریعتمداری در سال های اخیر برداشته است، او را "بازجو" ی نهاد امنیتی و شکنجه گر نامیده، حق اظهارنظر او درباره مسائل فقهی و شرعی را زیر سوال برده و از او پرسیده جنابعالی که در طول سالها هر صدای منتقدی را به جرم ضدیت با سیره امام راحل خفه کرده اید، هیچوقت حتی امام را از نزدیک دیده ای؟ او در نامه اش، شریعتمداری را تهدید کرده است که من سعیدی سیرجانی (نویسنده ای که گفته می شود بازجویش حسین شریعتمداری بوده است و در زندان به نحو مشکوکی کشته می شود) نیستم و "مهدی کروبی" ام. نامه ای که شریعتمداری را برای اولین بار در تاریخ مدیر مسئولی اش بر کیهان، آچمز کرد و او را واداشت که بنویسد: "بدیهی است که حضرتعالی علی رغم انتقادات جدی که به برخی از مواضع و عملکردتان وجود دارد، شخصیتی در حوزه نظام اسلامی هستید همانگونه که آقای مهندس موسوی نیز چنین است. کیهان در پی اثبات‌این واقعیت است بنابراین اگر هم انتقادی می‌کند خیرخواهانه و دلسوزانه است."

حتی اگر هم فرض کنیم مهدی کروبی دچار جوزدگی ناشی از فضای انتخابات است و این تندروی ها نتایج معکوسی برای جنبش اصلاحات خواهد داشت، ولی اثری که چنین مواضعی در مقابل کسانی که در طول سالهای اخیر حکمرانی بی منازع در متهم کردن افراد در ضدیت با نظام اسلامی و جاسوس و مزدور خواندن بسیاری از ایرانیان کرده اند، در دراز مدت شاید قابل توجه ترین اقدام مفید برای جنبش دموکراسی خواهی و اصلاح طلبی در ایران است.

رویکرد پشت این نامه ها نقطه مهمی را نشانه رفته است. مخاطبان این نامه های تند و تهدیدآمیز، همگی منصوبان مستقیم رهبری هستند...

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

چرا احمدی نژاد رئیس جمهور بعدی نیست

یکه تازی های احمدی نژاد بالاخره کار دست اش خواهد داد. در جلسه شورای اداری به ریاست معاون اول رئیس جمهور، در حالی که وزیر ارشاد حضور نداشت و رئیس سازمان حج و زیارت هم برای هماهنگی های حج تمتع سال آینده در عربستان به سر می برد، تصمیم گرفته شد سازمان حج و زیارت که به لحاظ چارت سازمانی زیر مجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی محسوب می شود، به سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی ملحق شود. این مصوبه با تایید رئیس جمهور به دستگاه های اجرایی ابلاغ شد.


در حالی که هم وزیر ارشاد، هم مدیران سازمان حج و زیارت و هم نماینده ولی فقیه در سازمان، مبهوت مانده بودند، تنها خوشحال رویداد، اسفندیار مشایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود. هرچند خبرگزاری فارس در 2 اردیبهشت ماه از لغو این مصوبه خبر می داد، احمدی نژاد روز 5 اردیبهشت در حكمي به مشايي، خواستار رسيدگي به وضعيت "امنيت زائران در عراق" شد.


کار آنچنان بالا گرفت که آیت الله ری شهری، نماینده ولی فقیه در سازمان گفت در این خصوص هماهنگی با وی نشده است و این کار "مبنای قانونی" ندارد، سایت تابناک این اقدام را به "عدم ولایت پذیری" رئیس جمهور تعبیر کرد، آیت الله مکارم شیرازی کسانی که این حرکت "نسنجیده" را انجام داده اند، متهم کرد "اهمیت زيارت خانه خدا و حج را درك نكرده اند" و نمایندگان مجلس در نامه ای به رئیس جمهور خواستار ملغی شدن این مصوبه شدند و ابرازامیدواری کردند "اين مساله مثل سخنان سال گذشته مشايي به چالشي ميان مجلس و دولت تبديل نشود."


برگردیم به اواخر اسفند ماه سال گذشته و اخطار قانون اساسی احمدی نژاد به مجلس بر سر لایحه بودجه سال 1388 کل کشور. علی لاریجانی، رئیس مجلس، در پاسخ به اعتراض رئیس جمهور در لحنی بسیار تند اعتراض وی را بیشتر "به طنز شبیه" دانست و اخطار رئیس جمهور را "فاقد وجاهت قانوني" خواند و با تأكيد بر اين‌كه "كار ملك بر قانونگرايي راست شود"، نامه رئيس‌جمهوري را "قابل اقدام" ندانست. لاریجانی همچنین درباره قرائت گزارش تفریغ بودجه دیوان محاسبات کل کشور در صحن علنی مجلس که به بررسی عملکرد دولت در خصوص مصرف صحیح بودجه متناسب با موارد قانونی و موارد تخلف می پرداخت، تاکید کرد: "وقتی هیأت عمومی دیوان محاسبات تخلفی را گزارش داد، آن تخلف محرز است و دادسرا متخلف را مشخص و مجازات می‌کند."


*

احتمال دور از ذهنی است که لاریجانی به عنوان کسی که روزگاری منصوب رهبری در شورای عالی امنیت ملی و رئیس تیم مذاکره گنندگان هسته ای بوده و امروز رئیس فراکسیون اصولگرایان در مجلس محسوب می شود، بدون چراغ سبز رهبر به خودش اجازه داده باشد احمدی نژاد را مسخره کند و اخطار او را "طنز" بداند و در گزارش تفریغ بودجه، خواستار "مجازات متخلف" بشود.
همچنین احتمال دور از ذهنی است ری شهری، نماینده ولی فقیه در سازمان حج و زیارت، بدون موافقت رهبر، ادغام یک شبه این سازمان در سازمان میراث فرهنگی را "غیر قانونی" اعلام کرده و در حالی که مشائی، رئیس سازمان میراث فرهنگی، مدیرکل پارلمانی خودش را به سرپرستی سازمان حج و زیارت منصوب کرده، به قهرودی، رئیس فعلی سازمان دستور بدهد همچنان به فعالیت های خود ادامه بدهد.


با کنار هم قرار دادن این رویدادها که در یک سال اخیر کم هم درباره رئیس جمهور فعلی تکرار نشده اند، احتمال بعیدی است احمدی نژاد رئیس جمهور دور بعد باشد. رهبر اگرچه در همه سخنرانی ها از دولت حمایت قاطع می کند، ولی آنقدر کیاست و درایت در سیاست دارد که با چیدن درست مهره ها سر صبر رویدادها را جلو ببرد.


منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

می نویسم تا راه نفس باز شود


گاهی بعضی از خبرها را نمی شود در قالب سبک خبری ریخت و تند و تند نوشت و رفت سراغ بعدی. گاهی بعضی از خبرها روی دوش تیتر و لید سنگینی می کنند. گاهی باید کلمه های متن خبر را تکه تکه کنی و از متن بریزی شان بیرون تا بروی توی "متن" خبر. گاهی سبک هرم وارونه برای اینکه بعضی رویدادها را تبدیل به خبر کند واژگون می شود. خبر انفجار معدنی در زرند کرمان و کشته شدن 12 نفر و به قولی 18 نفر و به قول دیگری 21 نفر در هفته گذشته، از آن دست خبرها بود.

انفجار یکشنبه گذشته، سومین انفجار این معدن بوده است. در اولین انفجار در شهریور 84، یازده کارگر جان خود را از دست می دهند. آن انفجار سبب می شود اين معدن به صورت موقت تعطيل شود ولی با پیگیری صاحب معدن دوباره بازگشایی می شود. آبان ماه سال گذشته دوباره دو کارگر این معدن به دلیل گاز گرفتگی فوت می کنند. بعد از این ماجرا رییس سازمان کار و امور اجتماعی کرمان می گوید این معدن به دلیل قرار گرفتن در عمق زیاد و نبود دستگاه های هشداردهنده گاز، یکی از خطرناک ترین معادن کشور است و باید مسئولان در اسرع وقت نواقص آن را رفع کنند.

بنا بر برخی گزارشها، در حادثه سال 84، كارفرما برای كاهش هزینه ها در "ساعات اضافه كاری" دستگاههای تهویه و تخلیه گاز معدن را به حالت نیمه فعال نگه می دارد و ظاهرا همین مساله علت وقوع انفجار و مرگ ١١ كارگر می شود. دبير اجرايي خانه کارگر کرمان در مصاحبه با ایلنا درباره انفجار هفته گذشته، از کارگران شاغل در معدن نقل می کند: روز قبل از حادثه، مسوولان ايمني ميزان گاز موجود درمعدن را بيشتر از حد استاندار اعلام کرده بودند اما به اين هشدار توجهي نشد و این ماجرا اتفاق افتاد.

خبری که در آن 12 نفر یا 18 نفر یا حتی فوق اش 21 نفر مرده باشند، ارزش خبری بالایی ندارد؛ حتی در سایت های خبری داغ نمی شود و در حد یک خط با فونت نازک و ریز می رود گوشه سایت. ولی کی می داند درآن انفجار به سر کارگران این معدن چه آمده است؟ اسماعیل محمد ولی، خبرنگار حوزه کارگری درباره انفجار سال 84 این معدن می گوید: "...اولین جایی که رفتم پزشک قانونی کرمان بود که ۹ جنازه‌ی متلاشی‌شده را کنار هم خوابانده بودند. چیزی که برایم عجیب بود این بود که هر ۹ جنازه سینه‌هایشان شکافته شده بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، گفتند این کارگرها وقتی ساعت‌های زیادی در اعماق زمین کار می‌کنند، با هر دم و بازدم مقداری گاز متان وارد ریه‌شان می‌شود و وقتی انفجاری اتفاق می‌افتد، اینها از درون منفجر می‌شوند..."

می شود از "بی" مبالاتی ها گفت، می شود از "بی" توجهی ها گفت. می شود از "بی" مسئولیتی ها و هزار "بی" دیگر گفت اما حرفی ندارم برای گفتن. من فقط نوشتم تا کمی از بار عذاب وجدان خودم کم کنم که روزی قلمی در دست داشته ام و جایی برای نوشتن، اما هیچ ننوشتم... از لحظه انفجار سینه کارگرانی در سیاهی معدن... از ضجه بچه هایی که پیکر پرپر شده پدرشان را بدرقه گورستان می کنند... از آنهایی که لحظه های روز روشن شان با شب تاریک شان در اعماق سیاهی معدن رغال سنگ فرقی با هم نداشت... از کسانی که فقط مرگ زجرآورشان جایی را در سایت های خبری برای آنها باز کرد که اگر همین چند خط را هم به پاس احترام به قطره قطره عرق جبین آنها که حتی در سیاهی معدن هم کسی آنها را به چشم ندید ننویسم که...
خدا فقط به 500 کارگر دیگر این معدن رحم کند...


منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

عقب مانده از هزاره سوم

چرا سرمربی تیم ملی فوتبال استعفا داده است؟ اگرچه همه رسانه ها از نامه دوم مایلی کهن به عنوان استعفانامه یاد کردند، ولی در این نامه به نظر نمی رسد او حرفی از استعفا به میان آورده باشد. پس هدف او از نوشتن این نامه چه بوده است؟


بیانیه دوم مایلی کهن خطاب به شخص خاصی نیست؛ او از "مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد" ناامید شده است چون از دو روز پیش که بیانیه اول را منتشر کرد، همین مردم "دوست داشتنی" آنقدر سر و صدا به پا کرده اند که مایلی کهن ترجیح داد برای بار دوم آنها را مورد خطاب قرار ندهد. او این بار نامه را خطاب به شخص خودش با حالاتی از استیصال شروع کرده است؛ "نمي‌دانم چه بگويم، چه بنويسم..." ولی در ادامه همان لحن عصبی نامه اول را در پی گرفته است؛ او اگرچه در نامه دوم به همان سبک و سیاق نامه اول که حریف را "شعبان بی مخ"، "نوچه"، "کوتوله"، "سیاه کار"، "گروهبان قندلی" و "گنده باقالی" نامیده بود، این بار خودش را "احمق"، "مزدور"، "مردک"، خائن"، "بی منطق"، "عقب مانده" و "کوتوله" می نامد، تا ما بفهمیم نه تنها نمی شود ادبیات حاکم بر گفتار یک "پدربزرگ 55 ساله" را به راحتی عوض کرد بلکه حتی نمی شود از او انتظار داشت نامه ای را که می خواهد به همه رسانه ها ارسال کند، دوباره مرور کند. او در بیانیه اول املا یکی از کلمات ("ناثواب" به جای "ناصواب" به معنای نادرست) را اشتباه نوشته است و در بیانیه دوم ناگهان لحن نوشتاری، در اواخر متن تبدیل به لحنی عامیانه شده است.


سرمربی تیم ملی فوتبال ایران در نامه دوم خود سه مرتبه "شعار حماسی ""توپ، تانک، فشفشه..." را تکرار می کند و به طعنه آن را "مقدس" و "بامحتوا و زیبا" می نامد تا خودش را راضی کند چرا در نامه اول خلافی از او سر نزده است. البته مایلی کهن در بیانیه دوم ترجیح می دهد تا به اندازه نامه اول از اعتقادات مذهبی خودش مایه نگذارد. او که در اطلاعیه اول نوشته بود "بديهي است كه هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و .."، طاقت ندارد تا همان خداوند عز و جل دشمن اش را "خوار" و او را "عزیز" کند. "دست" او به جای "دست" خداوندش قلم را بر می دارد و آقایان مسئول تیم حریف را با قلم اش "خوار" می کند. او بی توجهی مردم عزیز به این اشارات را می فهمد و تنها در بیانیه دوم به اشاره "یارب نظر تو برنگردد" اکتفا می کند.


حاج آقای فوتبال ما اگرچه این بار همه دشنام ها را به خودش داده است و حتی احترام خودش را هم نگه نداشته است! ولی متهمان اصلی در این ماجرا را باز هم به مسخره "تماشاگر خوب، داور خوب، مربي خوب، استاديوم خوب، فدراسيون خوب، روزنامه خوب، خبرنگار خوب و خيلي خوب‌هاي ديگر" می داند؛ او در مقام سرمربی ارزشی تیم فوتبال "ایران عزیز و همیشه جاوید" با نوشتن نامه اول عکس العملی کاملا طبیعی و حتی منطقی به شعار حماسی "توپ، تانک، فشفشه..." نشان داده است و در آخر "از همه جا رانده و مانده" واقعا سر در نمی آورد چرا دیگران برای نامه اول اینقدر "بلوا" دست کردند.


مایلی کهن نه پشیمان است، نه عذرخواهی کرده است. فقط این "عقب مانده از هزاره سوم" گیج شده که چطور وقتی کسی می گوید
"آنقدر قطع نامه بدهید که قطع نامه دانتان پاره شود" همه برای شجاعت اش کف می زنند ولی وقتی او می گوید "گنده باقالی ها و شعبون بی مخ ها دست از نوچه بازی بردارید"، همه مملکت به هم می ریزد و بی سر و صدا یک نفر دیگر را به جایش می نشانند!


منتشر شده در روزنامه

فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

نوای ساز


ویولون شروع می کند و تو احساس می کنی دارد آرشه اش را رو تارهای قلب ات می کشه... می رود... می آید... می رود... راست می شود و چپ می شود... و می آید... می رود روی دریچه قلب ات... می کشد و می کشد... بعد می رود روی تارهای به هم پیوسته ماهیچه قلب... هر کدام شان یک صدا می دهند... خوب که گوش های دلت را تیز کنی، می شنوی وقتی آرشه را روی هر کدام می کشد، چه جوری نوایی از هر تار بلند می شود... هنوز گیج صدای این تارها هستی که کم کم آرشه را می آورد بالا و به صورت ات می رسد... می کشد روی لب هات و گونه هات و پوست صورت ات... لب ها تکان می خورند و بعد چانه ها و بعد ابروها و بعد میان ابروها که یک باره آرشه می رود روی چشمها... می کشد و می کشد... می سوزد و می سوزد و اشک ها جاری می شود...
باز هم دست بر نمی دارد... دوباره می کشد و می رود پایین... به بیخ گلو می رسد. می کشد و می کشد آرشه را... بیخ گلو تاب زور آرشه را ندارد... می سوزد و می سوزد و می خواهد سینه را پاره کند تا هوایی به گلو برسد و از درد سوزش کم بشود... آرشه هنوز کارش تمام نشده است... وقتی نفس ات را در سینه بند آورده است دوباره می رود طرف قلب ات و می کشد و می کشد و می کشد و می کشد... می سوزاند و می سوزاند و می سوزاند...
از خود به در می آیی و می بینی یکی روبه رویت نشسته و خیره به جسمی شده است که تنها دو چشم از آن زنده است؛ دو چشمی که رودی از آنها به سوی تن جاری است...

فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


خبر کوتاه بود و جانکاه؛ اما هیچ کم نداشت: "پروانه کار رانندگان تاکسي که رانندگي شغل دوم آنها باشد، لغو مي شود."در کشوری که سخنگوی دولتش دست کم پنج منصب دولتی دارد و مربی سابق تیم ملی فوتبال اش هم دو شغله بوده است، و به اعتراف رئیس سازمان تربیت بدنی، هم‌اكنون حدود 30هزار دو شغله فقط در بخش‌هاي مختلف ورزشی وجود دارد، زور اجرای قانون فقط می تواند بر گرده گروهی به نام رانندگان تاکسی فرود آید.

در کشوری که رئیس سازمان تربیت بدنی اش که همزمان رئیس کمیته ملی المپیک و مشاور رئیس جمهور هم هست، استعفای دو شغله های ورزشی را "نه عقلانی و نه علمی" می داند و اعضای هیئت اجرایی كمیته ملّی المپیك اش هم با صدور بیانیه ای تاکید می کنند که استعفای مدیران چند شغله به "ضرر مردم" است و در آخر هم "به شدت" برای "آینده ورزش قهرمانی كشور و حصول نتایج در خور انتظارات و شان والای ملت ایران به ویژه در بازی های آسیایی و المپیك آینده" ابراز نگرانی می کنند و استمرار این وضعیت را "زنگ خطری جدی" تلقی می کنند، باید هم زور اجرای قانون فقط بر گرده گروهی به نام رانندگان تاکسی فرود آید.

این آقایان که خودشان را در اطلاعیه شان مدیرانی "دلسوز، متعهد و ایثارگر" می دانند، که "ورزش کشور از آنها متنفع می شود، نه آنها از ورزش" باید هم نگران المپیک آینده باشند. آخر نتایج کسب شده در المپیک قبلی آنچنان درخشان بوده است که دارند حداکثر تلاش ششان را برای به دست آوردن نتایجی مشابه برای سال بعد هم می کنند. به هر حال آقای علی آبادی عملکرد ورزش در سال گذشته را "خوب" ارزیابی کرده و بدشانسی در عدم کسب نتیجه مطلوب در رشته کشتی در المپیک را هم "مشیت الهی" دانسته است. به هر حال مدیر وقتی "متعهد و دلسوز و ایثارگر" باشد؛ نقش "مشیت الهی" در برد و باخت تیم های ملی را از هر نقش دیگری پر رنگ تر می بیند.

البته اجرای قانون آرزوی ایرانیان از قبل از نهضت مشروطه بوده است و سازمان بازرسی هم اصرار دارد که در این خصوص کوتاه نمی آید به طوری که بالاخره پرونده علی آبادی و سایر مدیران دو شغله ورزشی را که در مهلت اعلام شده از سوی سازمان بازرسی استعفا نداده بودند، به دادگاه فرستاد. اما طعم گس اجرای قانون هنوز در دهان ها باقی مانده بود که دیروز علي آبادي در پاسخ به پرسش خبرنگاري درباره دو شغله ها گفت: "اين موضوع تمام شده است." به گزارش ايسنا، اواسط هفته‌ گذشته مسوولان سازمان تربیت بدنی و سازمان بازرسي كل كشور در جلسه ای توافق کردند براي مدتي پيگيري موضوع دو شغله‌هاي ورزش را متوقف كنند...

فقط بینوا 47 راننده تاکسی ای که رانندگی در خیابانهای تهران و جر و بحث با مسافرهای خسته برای 25 تومان و پنجاه تومان بیشتر، و دهن به دهن شدن ها و فحش دادن و فحش شنیدن ها، "شغل دوم شان" محسوب می شد؛ چون مدیر عامل سازمان تاکسیرانی تهران گفت پروانه تاکسیرانی شان لغو شد...

وقتی علی آبادی و پورمحمدی را راننده های شخصی شان با ماشین های آخرین مدل به قرار ملاقات شان رساندند، و آنها دور یک میز زیر باد خنک کولر نشستند و در حالی که داشتند میوه های نوبر نتاول می کردند، با هم توافق کردند موضوع دوشغله های ورزشی را مسکوت بگذارند، هزاران راننده تاکسی در شهر درندشت تهران و با ماشین های از رده خارج شده و فرسوده داشتند دقیقه ها و ثانیه های عمر عزیزشان را خرج بی کفایتی آقایان در ترافیک پیر کننده تهران، در آلودگی کشنده آن و در استرس و درد بردن یک لقمه نان حلال برای سفره زن و بچه می کردند...


منتشر شده در روزنامه

فروردین ۲۵، ۱۳۸۸

میرحسین، عرفان و اقتصاد


...... من با جرات و با صراحت مي‌گويم مهندس موسوي انساني شريف، با ايمان، دين‌دار و وطن دوستي است و از اين نظر سرآمد بودند. اما اين را هم اضافه كنم كه عاشق‌تر بودن فرد دليل بر درست عمل كردن او نيست. ايشان براي اجراي روش‌هاي اجرايي و علاقمندي‌هاي خود تئوري مشخصي نداشتند. تخصص مهندس موسوي و تحصيلات دانشگاهي ايشان در زمينه هنر، معماري و شهرسازي است. از لحاظ فلسفي هم به فلسفه چپ علاقه وافر داشته و دارند. به شدت هم تحت تاثير ديدگاه‌هاي دكتر علي شريعتي قرار داشتند، اما نوع عملكرد و نگاه سازمان برنامه با اين مقولات سازگاري ندارد. آنها بايد براي هر روش اجرايي و نقطه نظر خود استدلال قابل توجه ارائه دهند..... وقتي ما آمار فعاليت‌هاي فكري و فرهنگي جامعه را به آقاي مهندس موسوي ارائه مي‌داديم، ايشان هميشه يادآوري مي‌كردند كه چه قدر به عدد و رقم و رياضيات توجه مي‌كنيد. بهتر است سري هم به كتاب‌هاي مولوي و حافظ و عارفان بزنيد و اين قدر خشك به مسايل توجه نكنيد. به خوبي به ياد دارم كه وقتي در شوراي اقتصاد به مسايل نقدينگي مي‌پرداختيم كه افزايش نقدينگي منجر به بالا رفتن تورم و افزايش هزينه‌هاي سرمايه‌گذاري مي‌شود و در نتيجه مردم از سرمايه‌گذاري منصرف مي‌شوند و تقاضا كاهش مي‌يابد، آقاي موسوي در پاسخ به نظرات ما مي‌گفتند، شما در محاسبات خود ضريب ايثار را اعمال نكرديد، شما بايد توجه داشته باشيد كه مردم حاضر به ايثار و از خود گذشتگي هستند. طبيعي است كه ايشان نخست‌وزير بودند و ما به راحتي نمي‌توانستيم بگوييم كه شعر حافظ و مولوي چه ربطي به اين مسايل دارد ..... ايشان روزي به من گفتند به دكتر نيلي سفارش كنيد اين قدر به كميت اهميت ندهد و ايشان را تشويق كنيد يك مقدار هم به عرفان روي بياورد...

بقیه اش را در اینجا ببینید. البته آدم ها حق دارند به مرور زمان تغییر کنند.
ولی نویسنده این مطلب معتقد است او هیچ تغییری در دیدگاه های اقتصادی اش حاصل نشده است.


فروردین ۲۳، ۱۳۸۸

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش


بالاخره جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین هم به عنوان دو حزب اصلاح طلب رسما حمایت خودشان را از میرحسین موسوی اعلام کردند. محمدرضا جلائی پور، از اعضای شورای مرکزی مشارکت، در مصاحبه با روزآنلاین، گفته است: "معيار جبهه مشارکت، پيروزي کانديدا در ‏انتخابات بود که درآن زمان خاتمي بود. الان هم از آقاي موسوي، حمايت مي کنيم چون درميان کانديداهاي ‏حاضر بيش از همه احتمال پيروزي دارد.‏" اگرچه جلائی پور اشاره می کند که موسوی در همه شاخص ها اصلاح طلب است؛ ولی غیر از خاطراتی از دوران نخست وزیری میرحسین که او هم فرماندار مهاباد بوده است، نمی تواند دلایلی بیاورد که موسوی در سیاست خارجی و اقتصاد و فرهنگ هم اصلاح طلب محسوب می شود.
از طرف دیگر کریم ارغنده پور، از اعضای مرکزی حزب هم در یادداشتی گفته است که فکر می کند که این تصمیم حزب تصمیمی عقلانی بوده است و اعضا توانسته اند در این مورد احساسات شان را کنترل کنند و آن را نشانه ای بر پختگی اصلاح طلبان ارزیابی کرده است. من فکر می کنم این تصمیم مشارکت در حمایت از موسوی هر چیزی داشته باشد؛ از عنصر "عقلانیت" چندان بهره ای نبرده است. تاکید ارغنده پور بر این نکته را می شود بیشتر موضع یک عضو شورای مرکزی از حزب متبوع خودش تلقی کرد. به نظرم جلائی پور در کمال صداقت روشن کرده است که انگیزه مشارکت از حمایت رسمی از موسوی احتمال رای آوردن او در مقایسه با بقیه کاندیداهاست و این دقیقا به معنای سهم خواهی در قدرت بعد از پیروزی موسوی در انتخابات است. البته این مسئله هیچ قبح ذاتی ای ندارد و به شکلی طبیعی اساسا هر حزب سیاسی باید به دنبال قدرت باشد. اما دست کم چند تا "پرسش" دارد.
میر حسین موسوی کسی است که با نحوه اعلام کاندیداتوری اش و اخبار حواشی آن نشان داد که اساسا منطق حاکم بر تصمیم گیری های او منطق "عقلانیت"، بویژه عقلانیت جمعی نیست. او با مجموعه عملکردش در چهار سال اخیر دست کم تا امروز "نشان" داده است که ارزش چندانی برای شاخص های اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی قائل نیست. میر حسین آمده است تا روی موجی که راه افتاده برای اجتناب از روی کار آمدن دوباره احمدی نژاد سوار شود و بی هیچ هزینه ای پیروز میدان باشد. حالا اینکه حمایت رسمی یک حزب از کاندیدایی که منطق حاکم بر رفتار خودش "عقلانیت" نیست، چقدر "عقلانی" است، پرسشی است که خوب است آقای ارغنده پور به آن جواب بدهند.
اگر حزب مشارکت، واقعا "حزب" به همان معنای واقعی اش است، به نظر می رسد در میان گزینه های موجود، حمایت از کسی مثل کروبی اساسا حمایت "عاقلانه تری" باشد. کروبی اگر چه ممکن است شخص خودش قدرت و جذبه فردی برای قبای ریاست جمهوری را نداشته باشد و از نظر "احساسی" چنگی به دل نمی زند، ولی با فرض اینکه اداره قوه مجریه کاری جمعی و تیمی است، دست کم تا به امروز در جذب افراد قدرتمند در ستاد انتخاباتی خودش موفق عمل کرده ست. خودش حزب تاسیس کرده است و دست کم از چهار سال پیش "رفتار مدنی" در خصوص فعالیت های سیاسی در پیش گرفته است و در میان نامزدهای موجود به اصول دموکراسی خواهی "در عمل" تعهد بیشتری نشان داده است. اعضای جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین نمی توانند انکار کنند که اتفاقا عدم حمایت آنها از کروبی و حمایت آنها از موسوی، نه یک تصمیم عقلانی که اتفاقا تصمیمی کاملا احساسی بوده است. سران هر دو گروه سیاسی معمولا اختلافاتی با کروبی و اطرافیانش دارند که بعضا هم اختلافات شخصی است و در این برهه مهم مانع شده است که آنها تصمیمی به معنای واقعی "عقلانی" بگیرند. این اختلافات و دهن به دهن شدن ها بویژه سر ماجرای هفته نامه شهروند و حمایت آن تیم از کروبی به جای خاتمی، کاملا بالا گرفت و نمود بیرونی پیدا کرد. از سوی دیگر، آیا مشارکت و سازمان مجاهدین فکر نمی کنند احتمال رو دست خوردن از کسی مثل موسوی، خیلی زیاد است؟ کسی که سال هاست بیرون گود نشسته و علاقه ای هم به فعالیت های تیمی و مذاکره و مشورت از خودش نشان نداده است و حتی ابا دارد که خودش را "اصلاح طلب" اعلام کند و شان خودش را اساسا ورای هرگونه جبهه بندی می داند.
کوتاه اینکه باید به جلائی پور و دوستان دیگرشان در مشارکت و سازمان مجاهدین گفت اگر شما صرفا به دنبال این هستید که کی رای بیشتری دارد و شاخص های اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی فرد مورد نظر اهمیت چندانی برایتان ندارد، اصلا چرا نمی روید با اصول گراها ائتلاف کنید؟!

منتشر شده در روزنامه


فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

خوشا طنازی


فاطمه خانوم رجبی مطلبی نوشت اندر احوالات میر حسین موسوی. در واقع نامه ی تنها که نبود؛ افشانامه بود به قول خودش. ابراهیم نبوی هم که قبل ترها این خانوم را به نام مستعار "فاطی کماندو" ملقب کرده بود، نامه ای سراسر تشکر و تحسین به ایشان نوشت که ای بابا! فاطی جان، شما اصلاح طلب بودی و رو نکرده بودی؟! آقا این چیزی که تو نوشتی را اگر ما صد سال هم تلاش می کردیم نمی توانستیم به مردم بگوییم...
میرحسین موسوی برداشت اطلاعیه ای صادر کرد و در آن ژست عجیب و در عین حال جالب توجهی گرفت که آی این طنز نویس خارج نشین به این خواهر بزرگوار ما توهین کرده اند و ما دل مان نمی خواهد کسی از گل نازک تر به مخالف مان بگوید و کسی که کاندیدای ریاست جمهوری می شود باید طاقت شنیدن داشته باشد و با موضع گیری در مقابل زنان، دیگر از فردا زنان ما دیگر در میدان سیاست قدم نمی گذارند و این قبیل حرف ها!
من دیدم نیک آهنگ کوثر و ابراهیم نبوی به این اطلاعیه هر دو پاسخ داده اند. نیک آهنگ از منظر یک روزنامه نگار نسبتا عصبانی! که البته حق هم دارد با آن موضع میرحسین. ولی آنچه به نظر من بسیار جالب، در خور تامل و فوق العاده بود، جواب ابراهیم نبوی به این نامه بود. من بیشتر اوقات نوشته های ابراهیم نبوی را می خوانم؛ ولی موضع ام هیچوقت نسبت به او موضع سرسپردگی نبوده است. دیگر تقریبا یادم نمی آمد که آخرین بار کی به لحاظ قدرت قلم و طنازی، این آدم را تحسین کرده بودم.
ولی این جواب اش به میرحسین موسوی، نمونه بارز و کامل یک قلم بسیار پخته از یک شخصیت پخته و هوشمند بود. موضعی که در نامه اش به موسوی گرفته است در عین حال که موضع یک روزنامه نگار طنزپرداز است که به کسی اجازه نمی دهد برایش تعیین و تکلیف کند چی بنویسد و چی ننویسد، موضع آدمی بسیار همراه و همدل و در عین حال فهیم است که توانسته است در نامه اش خودش را بسیار آگاه به امور، صبور و با درایت نشان بدهد. اگر نامه ابراهیم نبوی و اطلاعیه میرحسین موسوی را کنار هم بگذاریم، جدای از اشکالات ویرایشی اطلاعیه میرحسین، به نظر من در پختگی مواضع و خردمندی قلم، در این مورد خاص، میرحسین صد سال دیگر هم به گرد پای این آقای طناز نمی رسد!
این نامه اش هزار آفرین داشت. واقعا با وجود برخی طنازان خردمند، دنیا جای بهتری برای زندگی کردن است.