اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

می نویسم تا راه نفس باز شود


گاهی بعضی از خبرها را نمی شود در قالب سبک خبری ریخت و تند و تند نوشت و رفت سراغ بعدی. گاهی بعضی از خبرها روی دوش تیتر و لید سنگینی می کنند. گاهی باید کلمه های متن خبر را تکه تکه کنی و از متن بریزی شان بیرون تا بروی توی "متن" خبر. گاهی سبک هرم وارونه برای اینکه بعضی رویدادها را تبدیل به خبر کند واژگون می شود. خبر انفجار معدنی در زرند کرمان و کشته شدن 12 نفر و به قولی 18 نفر و به قول دیگری 21 نفر در هفته گذشته، از آن دست خبرها بود.

انفجار یکشنبه گذشته، سومین انفجار این معدن بوده است. در اولین انفجار در شهریور 84، یازده کارگر جان خود را از دست می دهند. آن انفجار سبب می شود اين معدن به صورت موقت تعطيل شود ولی با پیگیری صاحب معدن دوباره بازگشایی می شود. آبان ماه سال گذشته دوباره دو کارگر این معدن به دلیل گاز گرفتگی فوت می کنند. بعد از این ماجرا رییس سازمان کار و امور اجتماعی کرمان می گوید این معدن به دلیل قرار گرفتن در عمق زیاد و نبود دستگاه های هشداردهنده گاز، یکی از خطرناک ترین معادن کشور است و باید مسئولان در اسرع وقت نواقص آن را رفع کنند.

بنا بر برخی گزارشها، در حادثه سال 84، كارفرما برای كاهش هزینه ها در "ساعات اضافه كاری" دستگاههای تهویه و تخلیه گاز معدن را به حالت نیمه فعال نگه می دارد و ظاهرا همین مساله علت وقوع انفجار و مرگ ١١ كارگر می شود. دبير اجرايي خانه کارگر کرمان در مصاحبه با ایلنا درباره انفجار هفته گذشته، از کارگران شاغل در معدن نقل می کند: روز قبل از حادثه، مسوولان ايمني ميزان گاز موجود درمعدن را بيشتر از حد استاندار اعلام کرده بودند اما به اين هشدار توجهي نشد و این ماجرا اتفاق افتاد.

خبری که در آن 12 نفر یا 18 نفر یا حتی فوق اش 21 نفر مرده باشند، ارزش خبری بالایی ندارد؛ حتی در سایت های خبری داغ نمی شود و در حد یک خط با فونت نازک و ریز می رود گوشه سایت. ولی کی می داند درآن انفجار به سر کارگران این معدن چه آمده است؟ اسماعیل محمد ولی، خبرنگار حوزه کارگری درباره انفجار سال 84 این معدن می گوید: "...اولین جایی که رفتم پزشک قانونی کرمان بود که ۹ جنازه‌ی متلاشی‌شده را کنار هم خوابانده بودند. چیزی که برایم عجیب بود این بود که هر ۹ جنازه سینه‌هایشان شکافته شده بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، گفتند این کارگرها وقتی ساعت‌های زیادی در اعماق زمین کار می‌کنند، با هر دم و بازدم مقداری گاز متان وارد ریه‌شان می‌شود و وقتی انفجاری اتفاق می‌افتد، اینها از درون منفجر می‌شوند..."

می شود از "بی" مبالاتی ها گفت، می شود از "بی" توجهی ها گفت. می شود از "بی" مسئولیتی ها و هزار "بی" دیگر گفت اما حرفی ندارم برای گفتن. من فقط نوشتم تا کمی از بار عذاب وجدان خودم کم کنم که روزی قلمی در دست داشته ام و جایی برای نوشتن، اما هیچ ننوشتم... از لحظه انفجار سینه کارگرانی در سیاهی معدن... از ضجه بچه هایی که پیکر پرپر شده پدرشان را بدرقه گورستان می کنند... از آنهایی که لحظه های روز روشن شان با شب تاریک شان در اعماق سیاهی معدن رغال سنگ فرقی با هم نداشت... از کسانی که فقط مرگ زجرآورشان جایی را در سایت های خبری برای آنها باز کرد که اگر همین چند خط را هم به پاس احترام به قطره قطره عرق جبین آنها که حتی در سیاهی معدن هم کسی آنها را به چشم ندید ننویسم که...
خدا فقط به 500 کارگر دیگر این معدن رحم کند...


منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

عقب مانده از هزاره سوم

چرا سرمربی تیم ملی فوتبال استعفا داده است؟ اگرچه همه رسانه ها از نامه دوم مایلی کهن به عنوان استعفانامه یاد کردند، ولی در این نامه به نظر نمی رسد او حرفی از استعفا به میان آورده باشد. پس هدف او از نوشتن این نامه چه بوده است؟


بیانیه دوم مایلی کهن خطاب به شخص خاصی نیست؛ او از "مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد" ناامید شده است چون از دو روز پیش که بیانیه اول را منتشر کرد، همین مردم "دوست داشتنی" آنقدر سر و صدا به پا کرده اند که مایلی کهن ترجیح داد برای بار دوم آنها را مورد خطاب قرار ندهد. او این بار نامه را خطاب به شخص خودش با حالاتی از استیصال شروع کرده است؛ "نمي‌دانم چه بگويم، چه بنويسم..." ولی در ادامه همان لحن عصبی نامه اول را در پی گرفته است؛ او اگرچه در نامه دوم به همان سبک و سیاق نامه اول که حریف را "شعبان بی مخ"، "نوچه"، "کوتوله"، "سیاه کار"، "گروهبان قندلی" و "گنده باقالی" نامیده بود، این بار خودش را "احمق"، "مزدور"، "مردک"، خائن"، "بی منطق"، "عقب مانده" و "کوتوله" می نامد، تا ما بفهمیم نه تنها نمی شود ادبیات حاکم بر گفتار یک "پدربزرگ 55 ساله" را به راحتی عوض کرد بلکه حتی نمی شود از او انتظار داشت نامه ای را که می خواهد به همه رسانه ها ارسال کند، دوباره مرور کند. او در بیانیه اول املا یکی از کلمات ("ناثواب" به جای "ناصواب" به معنای نادرست) را اشتباه نوشته است و در بیانیه دوم ناگهان لحن نوشتاری، در اواخر متن تبدیل به لحنی عامیانه شده است.


سرمربی تیم ملی فوتبال ایران در نامه دوم خود سه مرتبه "شعار حماسی ""توپ، تانک، فشفشه..." را تکرار می کند و به طعنه آن را "مقدس" و "بامحتوا و زیبا" می نامد تا خودش را راضی کند چرا در نامه اول خلافی از او سر نزده است. البته مایلی کهن در بیانیه دوم ترجیح می دهد تا به اندازه نامه اول از اعتقادات مذهبی خودش مایه نگذارد. او که در اطلاعیه اول نوشته بود "بديهي است كه هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و .."، طاقت ندارد تا همان خداوند عز و جل دشمن اش را "خوار" و او را "عزیز" کند. "دست" او به جای "دست" خداوندش قلم را بر می دارد و آقایان مسئول تیم حریف را با قلم اش "خوار" می کند. او بی توجهی مردم عزیز به این اشارات را می فهمد و تنها در بیانیه دوم به اشاره "یارب نظر تو برنگردد" اکتفا می کند.


حاج آقای فوتبال ما اگرچه این بار همه دشنام ها را به خودش داده است و حتی احترام خودش را هم نگه نداشته است! ولی متهمان اصلی در این ماجرا را باز هم به مسخره "تماشاگر خوب، داور خوب، مربي خوب، استاديوم خوب، فدراسيون خوب، روزنامه خوب، خبرنگار خوب و خيلي خوب‌هاي ديگر" می داند؛ او در مقام سرمربی ارزشی تیم فوتبال "ایران عزیز و همیشه جاوید" با نوشتن نامه اول عکس العملی کاملا طبیعی و حتی منطقی به شعار حماسی "توپ، تانک، فشفشه..." نشان داده است و در آخر "از همه جا رانده و مانده" واقعا سر در نمی آورد چرا دیگران برای نامه اول اینقدر "بلوا" دست کردند.


مایلی کهن نه پشیمان است، نه عذرخواهی کرده است. فقط این "عقب مانده از هزاره سوم" گیج شده که چطور وقتی کسی می گوید
"آنقدر قطع نامه بدهید که قطع نامه دانتان پاره شود" همه برای شجاعت اش کف می زنند ولی وقتی او می گوید "گنده باقالی ها و شعبون بی مخ ها دست از نوچه بازی بردارید"، همه مملکت به هم می ریزد و بی سر و صدا یک نفر دیگر را به جایش می نشانند!


منتشر شده در روزنامه

فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

نوای ساز


ویولون شروع می کند و تو احساس می کنی دارد آرشه اش را رو تارهای قلب ات می کشه... می رود... می آید... می رود... راست می شود و چپ می شود... و می آید... می رود روی دریچه قلب ات... می کشد و می کشد... بعد می رود روی تارهای به هم پیوسته ماهیچه قلب... هر کدام شان یک صدا می دهند... خوب که گوش های دلت را تیز کنی، می شنوی وقتی آرشه را روی هر کدام می کشد، چه جوری نوایی از هر تار بلند می شود... هنوز گیج صدای این تارها هستی که کم کم آرشه را می آورد بالا و به صورت ات می رسد... می کشد روی لب هات و گونه هات و پوست صورت ات... لب ها تکان می خورند و بعد چانه ها و بعد ابروها و بعد میان ابروها که یک باره آرشه می رود روی چشمها... می کشد و می کشد... می سوزد و می سوزد و اشک ها جاری می شود...
باز هم دست بر نمی دارد... دوباره می کشد و می رود پایین... به بیخ گلو می رسد. می کشد و می کشد آرشه را... بیخ گلو تاب زور آرشه را ندارد... می سوزد و می سوزد و می خواهد سینه را پاره کند تا هوایی به گلو برسد و از درد سوزش کم بشود... آرشه هنوز کارش تمام نشده است... وقتی نفس ات را در سینه بند آورده است دوباره می رود طرف قلب ات و می کشد و می کشد و می کشد و می کشد... می سوزاند و می سوزاند و می سوزاند...
از خود به در می آیی و می بینی یکی روبه رویت نشسته و خیره به جسمی شده است که تنها دو چشم از آن زنده است؛ دو چشمی که رودی از آنها به سوی تن جاری است...

فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


خبر کوتاه بود و جانکاه؛ اما هیچ کم نداشت: "پروانه کار رانندگان تاکسي که رانندگي شغل دوم آنها باشد، لغو مي شود."در کشوری که سخنگوی دولتش دست کم پنج منصب دولتی دارد و مربی سابق تیم ملی فوتبال اش هم دو شغله بوده است، و به اعتراف رئیس سازمان تربیت بدنی، هم‌اكنون حدود 30هزار دو شغله فقط در بخش‌هاي مختلف ورزشی وجود دارد، زور اجرای قانون فقط می تواند بر گرده گروهی به نام رانندگان تاکسی فرود آید.

در کشوری که رئیس سازمان تربیت بدنی اش که همزمان رئیس کمیته ملی المپیک و مشاور رئیس جمهور هم هست، استعفای دو شغله های ورزشی را "نه عقلانی و نه علمی" می داند و اعضای هیئت اجرایی كمیته ملّی المپیك اش هم با صدور بیانیه ای تاکید می کنند که استعفای مدیران چند شغله به "ضرر مردم" است و در آخر هم "به شدت" برای "آینده ورزش قهرمانی كشور و حصول نتایج در خور انتظارات و شان والای ملت ایران به ویژه در بازی های آسیایی و المپیك آینده" ابراز نگرانی می کنند و استمرار این وضعیت را "زنگ خطری جدی" تلقی می کنند، باید هم زور اجرای قانون فقط بر گرده گروهی به نام رانندگان تاکسی فرود آید.

این آقایان که خودشان را در اطلاعیه شان مدیرانی "دلسوز، متعهد و ایثارگر" می دانند، که "ورزش کشور از آنها متنفع می شود، نه آنها از ورزش" باید هم نگران المپیک آینده باشند. آخر نتایج کسب شده در المپیک قبلی آنچنان درخشان بوده است که دارند حداکثر تلاش ششان را برای به دست آوردن نتایجی مشابه برای سال بعد هم می کنند. به هر حال آقای علی آبادی عملکرد ورزش در سال گذشته را "خوب" ارزیابی کرده و بدشانسی در عدم کسب نتیجه مطلوب در رشته کشتی در المپیک را هم "مشیت الهی" دانسته است. به هر حال مدیر وقتی "متعهد و دلسوز و ایثارگر" باشد؛ نقش "مشیت الهی" در برد و باخت تیم های ملی را از هر نقش دیگری پر رنگ تر می بیند.

البته اجرای قانون آرزوی ایرانیان از قبل از نهضت مشروطه بوده است و سازمان بازرسی هم اصرار دارد که در این خصوص کوتاه نمی آید به طوری که بالاخره پرونده علی آبادی و سایر مدیران دو شغله ورزشی را که در مهلت اعلام شده از سوی سازمان بازرسی استعفا نداده بودند، به دادگاه فرستاد. اما طعم گس اجرای قانون هنوز در دهان ها باقی مانده بود که دیروز علي آبادي در پاسخ به پرسش خبرنگاري درباره دو شغله ها گفت: "اين موضوع تمام شده است." به گزارش ايسنا، اواسط هفته‌ گذشته مسوولان سازمان تربیت بدنی و سازمان بازرسي كل كشور در جلسه ای توافق کردند براي مدتي پيگيري موضوع دو شغله‌هاي ورزش را متوقف كنند...

فقط بینوا 47 راننده تاکسی ای که رانندگی در خیابانهای تهران و جر و بحث با مسافرهای خسته برای 25 تومان و پنجاه تومان بیشتر، و دهن به دهن شدن ها و فحش دادن و فحش شنیدن ها، "شغل دوم شان" محسوب می شد؛ چون مدیر عامل سازمان تاکسیرانی تهران گفت پروانه تاکسیرانی شان لغو شد...

وقتی علی آبادی و پورمحمدی را راننده های شخصی شان با ماشین های آخرین مدل به قرار ملاقات شان رساندند، و آنها دور یک میز زیر باد خنک کولر نشستند و در حالی که داشتند میوه های نوبر نتاول می کردند، با هم توافق کردند موضوع دوشغله های ورزشی را مسکوت بگذارند، هزاران راننده تاکسی در شهر درندشت تهران و با ماشین های از رده خارج شده و فرسوده داشتند دقیقه ها و ثانیه های عمر عزیزشان را خرج بی کفایتی آقایان در ترافیک پیر کننده تهران، در آلودگی کشنده آن و در استرس و درد بردن یک لقمه نان حلال برای سفره زن و بچه می کردند...


منتشر شده در روزنامه

فروردین ۲۵، ۱۳۸۸

میرحسین، عرفان و اقتصاد


...... من با جرات و با صراحت مي‌گويم مهندس موسوي انساني شريف، با ايمان، دين‌دار و وطن دوستي است و از اين نظر سرآمد بودند. اما اين را هم اضافه كنم كه عاشق‌تر بودن فرد دليل بر درست عمل كردن او نيست. ايشان براي اجراي روش‌هاي اجرايي و علاقمندي‌هاي خود تئوري مشخصي نداشتند. تخصص مهندس موسوي و تحصيلات دانشگاهي ايشان در زمينه هنر، معماري و شهرسازي است. از لحاظ فلسفي هم به فلسفه چپ علاقه وافر داشته و دارند. به شدت هم تحت تاثير ديدگاه‌هاي دكتر علي شريعتي قرار داشتند، اما نوع عملكرد و نگاه سازمان برنامه با اين مقولات سازگاري ندارد. آنها بايد براي هر روش اجرايي و نقطه نظر خود استدلال قابل توجه ارائه دهند..... وقتي ما آمار فعاليت‌هاي فكري و فرهنگي جامعه را به آقاي مهندس موسوي ارائه مي‌داديم، ايشان هميشه يادآوري مي‌كردند كه چه قدر به عدد و رقم و رياضيات توجه مي‌كنيد. بهتر است سري هم به كتاب‌هاي مولوي و حافظ و عارفان بزنيد و اين قدر خشك به مسايل توجه نكنيد. به خوبي به ياد دارم كه وقتي در شوراي اقتصاد به مسايل نقدينگي مي‌پرداختيم كه افزايش نقدينگي منجر به بالا رفتن تورم و افزايش هزينه‌هاي سرمايه‌گذاري مي‌شود و در نتيجه مردم از سرمايه‌گذاري منصرف مي‌شوند و تقاضا كاهش مي‌يابد، آقاي موسوي در پاسخ به نظرات ما مي‌گفتند، شما در محاسبات خود ضريب ايثار را اعمال نكرديد، شما بايد توجه داشته باشيد كه مردم حاضر به ايثار و از خود گذشتگي هستند. طبيعي است كه ايشان نخست‌وزير بودند و ما به راحتي نمي‌توانستيم بگوييم كه شعر حافظ و مولوي چه ربطي به اين مسايل دارد ..... ايشان روزي به من گفتند به دكتر نيلي سفارش كنيد اين قدر به كميت اهميت ندهد و ايشان را تشويق كنيد يك مقدار هم به عرفان روي بياورد...

بقیه اش را در اینجا ببینید. البته آدم ها حق دارند به مرور زمان تغییر کنند.
ولی نویسنده این مطلب معتقد است او هیچ تغییری در دیدگاه های اقتصادی اش حاصل نشده است.


فروردین ۲۳، ۱۳۸۸

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش


بالاخره جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین هم به عنوان دو حزب اصلاح طلب رسما حمایت خودشان را از میرحسین موسوی اعلام کردند. محمدرضا جلائی پور، از اعضای شورای مرکزی مشارکت، در مصاحبه با روزآنلاین، گفته است: "معيار جبهه مشارکت، پيروزي کانديدا در ‏انتخابات بود که درآن زمان خاتمي بود. الان هم از آقاي موسوي، حمايت مي کنيم چون درميان کانديداهاي ‏حاضر بيش از همه احتمال پيروزي دارد.‏" اگرچه جلائی پور اشاره می کند که موسوی در همه شاخص ها اصلاح طلب است؛ ولی غیر از خاطراتی از دوران نخست وزیری میرحسین که او هم فرماندار مهاباد بوده است، نمی تواند دلایلی بیاورد که موسوی در سیاست خارجی و اقتصاد و فرهنگ هم اصلاح طلب محسوب می شود.
از طرف دیگر کریم ارغنده پور، از اعضای مرکزی حزب هم در یادداشتی گفته است که فکر می کند که این تصمیم حزب تصمیمی عقلانی بوده است و اعضا توانسته اند در این مورد احساسات شان را کنترل کنند و آن را نشانه ای بر پختگی اصلاح طلبان ارزیابی کرده است. من فکر می کنم این تصمیم مشارکت در حمایت از موسوی هر چیزی داشته باشد؛ از عنصر "عقلانیت" چندان بهره ای نبرده است. تاکید ارغنده پور بر این نکته را می شود بیشتر موضع یک عضو شورای مرکزی از حزب متبوع خودش تلقی کرد. به نظرم جلائی پور در کمال صداقت روشن کرده است که انگیزه مشارکت از حمایت رسمی از موسوی احتمال رای آوردن او در مقایسه با بقیه کاندیداهاست و این دقیقا به معنای سهم خواهی در قدرت بعد از پیروزی موسوی در انتخابات است. البته این مسئله هیچ قبح ذاتی ای ندارد و به شکلی طبیعی اساسا هر حزب سیاسی باید به دنبال قدرت باشد. اما دست کم چند تا "پرسش" دارد.
میر حسین موسوی کسی است که با نحوه اعلام کاندیداتوری اش و اخبار حواشی آن نشان داد که اساسا منطق حاکم بر تصمیم گیری های او منطق "عقلانیت"، بویژه عقلانیت جمعی نیست. او با مجموعه عملکردش در چهار سال اخیر دست کم تا امروز "نشان" داده است که ارزش چندانی برای شاخص های اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی قائل نیست. میر حسین آمده است تا روی موجی که راه افتاده برای اجتناب از روی کار آمدن دوباره احمدی نژاد سوار شود و بی هیچ هزینه ای پیروز میدان باشد. حالا اینکه حمایت رسمی یک حزب از کاندیدایی که منطق حاکم بر رفتار خودش "عقلانیت" نیست، چقدر "عقلانی" است، پرسشی است که خوب است آقای ارغنده پور به آن جواب بدهند.
اگر حزب مشارکت، واقعا "حزب" به همان معنای واقعی اش است، به نظر می رسد در میان گزینه های موجود، حمایت از کسی مثل کروبی اساسا حمایت "عاقلانه تری" باشد. کروبی اگر چه ممکن است شخص خودش قدرت و جذبه فردی برای قبای ریاست جمهوری را نداشته باشد و از نظر "احساسی" چنگی به دل نمی زند، ولی با فرض اینکه اداره قوه مجریه کاری جمعی و تیمی است، دست کم تا به امروز در جذب افراد قدرتمند در ستاد انتخاباتی خودش موفق عمل کرده ست. خودش حزب تاسیس کرده است و دست کم از چهار سال پیش "رفتار مدنی" در خصوص فعالیت های سیاسی در پیش گرفته است و در میان نامزدهای موجود به اصول دموکراسی خواهی "در عمل" تعهد بیشتری نشان داده است. اعضای جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین نمی توانند انکار کنند که اتفاقا عدم حمایت آنها از کروبی و حمایت آنها از موسوی، نه یک تصمیم عقلانی که اتفاقا تصمیمی کاملا احساسی بوده است. سران هر دو گروه سیاسی معمولا اختلافاتی با کروبی و اطرافیانش دارند که بعضا هم اختلافات شخصی است و در این برهه مهم مانع شده است که آنها تصمیمی به معنای واقعی "عقلانی" بگیرند. این اختلافات و دهن به دهن شدن ها بویژه سر ماجرای هفته نامه شهروند و حمایت آن تیم از کروبی به جای خاتمی، کاملا بالا گرفت و نمود بیرونی پیدا کرد. از سوی دیگر، آیا مشارکت و سازمان مجاهدین فکر نمی کنند احتمال رو دست خوردن از کسی مثل موسوی، خیلی زیاد است؟ کسی که سال هاست بیرون گود نشسته و علاقه ای هم به فعالیت های تیمی و مذاکره و مشورت از خودش نشان نداده است و حتی ابا دارد که خودش را "اصلاح طلب" اعلام کند و شان خودش را اساسا ورای هرگونه جبهه بندی می داند.
کوتاه اینکه باید به جلائی پور و دوستان دیگرشان در مشارکت و سازمان مجاهدین گفت اگر شما صرفا به دنبال این هستید که کی رای بیشتری دارد و شاخص های اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی فرد مورد نظر اهمیت چندانی برایتان ندارد، اصلا چرا نمی روید با اصول گراها ائتلاف کنید؟!

منتشر شده در روزنامه


فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

خوشا طنازی


فاطمه خانوم رجبی مطلبی نوشت اندر احوالات میر حسین موسوی. در واقع نامه ی تنها که نبود؛ افشانامه بود به قول خودش. ابراهیم نبوی هم که قبل ترها این خانوم را به نام مستعار "فاطی کماندو" ملقب کرده بود، نامه ای سراسر تشکر و تحسین به ایشان نوشت که ای بابا! فاطی جان، شما اصلاح طلب بودی و رو نکرده بودی؟! آقا این چیزی که تو نوشتی را اگر ما صد سال هم تلاش می کردیم نمی توانستیم به مردم بگوییم...
میرحسین موسوی برداشت اطلاعیه ای صادر کرد و در آن ژست عجیب و در عین حال جالب توجهی گرفت که آی این طنز نویس خارج نشین به این خواهر بزرگوار ما توهین کرده اند و ما دل مان نمی خواهد کسی از گل نازک تر به مخالف مان بگوید و کسی که کاندیدای ریاست جمهوری می شود باید طاقت شنیدن داشته باشد و با موضع گیری در مقابل زنان، دیگر از فردا زنان ما دیگر در میدان سیاست قدم نمی گذارند و این قبیل حرف ها!
من دیدم نیک آهنگ کوثر و ابراهیم نبوی به این اطلاعیه هر دو پاسخ داده اند. نیک آهنگ از منظر یک روزنامه نگار نسبتا عصبانی! که البته حق هم دارد با آن موضع میرحسین. ولی آنچه به نظر من بسیار جالب، در خور تامل و فوق العاده بود، جواب ابراهیم نبوی به این نامه بود. من بیشتر اوقات نوشته های ابراهیم نبوی را می خوانم؛ ولی موضع ام هیچوقت نسبت به او موضع سرسپردگی نبوده است. دیگر تقریبا یادم نمی آمد که آخرین بار کی به لحاظ قدرت قلم و طنازی، این آدم را تحسین کرده بودم.
ولی این جواب اش به میرحسین موسوی، نمونه بارز و کامل یک قلم بسیار پخته از یک شخصیت پخته و هوشمند بود. موضعی که در نامه اش به موسوی گرفته است در عین حال که موضع یک روزنامه نگار طنزپرداز است که به کسی اجازه نمی دهد برایش تعیین و تکلیف کند چی بنویسد و چی ننویسد، موضع آدمی بسیار همراه و همدل و در عین حال فهیم است که توانسته است در نامه اش خودش را بسیار آگاه به امور، صبور و با درایت نشان بدهد. اگر نامه ابراهیم نبوی و اطلاعیه میرحسین موسوی را کنار هم بگذاریم، جدای از اشکالات ویرایشی اطلاعیه میرحسین، به نظر من در پختگی مواضع و خردمندی قلم، در این مورد خاص، میرحسین صد سال دیگر هم به گرد پای این آقای طناز نمی رسد!
این نامه اش هزار آفرین داشت. واقعا با وجود برخی طنازان خردمند، دنیا جای بهتری برای زندگی کردن است.


فروردین ۱۰، ۱۳۸۸

پدیده مهران مدیری زدگی

امروز خبری را در تابناک دیدم که به نقل خبرگزاری مهر آورده بود که لوریس چکناواریان، آهنگساز و رهبر ارکستر، نسبت به استفاده بدون اجازه از یکی از آثارش در تیتراژ پایانی سریال مرد دو هزار چهره اعتراض کرده و گفته است صدا و سیما بدون اطلاع و آگاهی و حتی بدون ذکر نام آهنگساز اثر او را در برنامه ای پخش کرده است.

حالا اصل خبر، چیر تازه ای نیست! ما که عادت کرده ایم اثر دیگران را به راحتی بدون ذکر منبع و مآخذ برداریم و برای خودمان استفاده کنیم و آب هم از آب تکان نخورد. در میان فرهنگ های متمدن که معمولا هم داعیه تمدن های 2500 ساله و کورش و داریوش و غیره ندارند، به این کار کوچک و به ظاهر بی اهمیت می گویند: عدم رعایت کپی رایت یا همان حق مولف!
حالا بحث من اصلا این نیست. بحث من درباره کامنت های خوانندگان پای این خبر است. تا زمان نوشتن این مطلب، این کامنت ها منتشر شده اند.

به نظر من ایشون نباید ناراحت بشن چون اثار ایشون با محتوای سریال سنخیت داره.
به نظر من سال 2009 ميلادي براي يك مسيحي زمان خوبي است كه چندصد سال زندگي خود را در ايران غنيمت شمرده و به هنرمندان عزيز اين كشور همچون آقاي مديري و ديگران به ديده احترام بنگرد و نه انتقام.
اين اثر آقاي چكناوريان يك اثر تقليدي است و درضمن من شخصا تيتراژ پاياني سريال را به دقت ديده ام و هرگز چنين چيزي نيست.
از كي تا حالا بايد براي استفاده هنري و بجا از يك اثر كسب اجازه كرد؟ مگر سواستفاده اي صورت گرفته كه اين آقا شاكي هستند؟ به نظر من اصلا شكايت ايشان وارد نيست.
زنده باد مهران مديري هنرمند و هنرپرور ايراني.
بهتر است واقع بين باشيم و به دور از تعصب و عناد سخن بگوييم. مهران عزيز دوستت داريم.
من يك ارمني هستم و آثار آقاي مديري را بي اندازه دوست دارم و به نظر من چنين چيزي نبوده و يا اينكه آقاي چكناوريان منظور ديگري را دنبال مي كنند.
ما ايرانيان دزد نيستيم. ما هنردوست و هنرمند و هنرآفرين هستيم.
در قسمتهای پارسال و امسال به دفعات موسیقی متن فیلم The Fabulous Destiny of Amelie Poulain پخش شد.
آقای بهرام مدیری (احتمالا برادر یا یکی از بستگان اقای مدیری) موزیک متن را انخاب کرده است. موزیک سایر بخشها نیز متعلق به دیگران است و صرفاً انتخاب شده است.
متاسفانه صداوسیما هیچوقت درین زمینه قید و بندی نداشته

من فقط به چند نکته کوتاه در این مورد اشاره کنم. چکناواریان هنرمندی ایرانی است. در بروجرد به دنیا آمده است و تا به حال قطعات زیادی ساخته است. اپرای رستم و رستم، یکی از آخرین کارهایش است.
حالا آنچه من خواستم بگویم این است که اصلا سر در نمی آورم برای چی جامعه ما دچار یدیده "مهران مدیری زدگی" شده است؟! البته امروز مهران مدیری است. دیروز خاتمی بود و فردا یکی دیگر است.
چرا در مقابل خبری این چنین معمولی، خوانندگان چنین موضع گیری هایی می کنند؟ من اول موضع خودم را در این نوشته روشن کنم که از نظر من، مهران مدیری در عرضه طنز تلویزیونی در ایران، پدیده ای بی مانند و بی نظیر است. برخی از آثار او را در مقام کارگردان و نه بازیگر، من "شاهکار" می دانم و در این نکته هیچ اختلاف نظری با طرفداران اش ندارم. معمولا هم سریال هایش را با اشتیاق دنبال می کنم.
ولی نکته ای که آن را نمی فهم این است که وقتی کسی کار اشتباهی می کند، خب دارد کار اشتباهی می کند! گوشزد کردن یک اشتباه کوچک مگر فحش ناموسی است؟! مگر انتقاد از این که "بخشی" از موسیقی این سریال بدون اجازه و یا حتی ذکر نام صاحب اثر آمده است، زیر سوال بردن استعدادها و توانایی های این هنرمند است؟ مگر چکناواریان اصلا نامی از مهران مدیری در این مصاحبه بسیار کوتاه آورده است؟ یا توهینی به دست اندرکاران سریال کرده است؟ او انتقاد خودش را متوجه صدا و سیما می کند که بار اولش نیست که از این کارها می کند و در پایان هم ابراز امیدواری کرده است که مسئولان رسیدگی کنند.

حالا دوباره برگردید کامنت ها را بخوانید.
به نظر شما چرا این اشاره در ذهن طرفداران، به توهین به شخصیت و توانایی ها و هنر مدیری تعبیر می شود؟ و چرا آنها خودشان را ملزم می بینند به جای درک درست معنای گلایه، به تخطئه شخصیت منتقد (چکناواریان) و تحقیر او و هنرش در مقابل مهران مدیری بپردازند؟
مگر با این انتقاد چکناواریان، چیزی از هنر و استعداد مدیری کم می شود؟ مگر خود مدیری مسئول پیدا کردن آهنگ مناسب برای تیراژ پایانی سریال است؟ گاهی آنقدر آستانه تحمل خودمان را پایین می آوریم که با کوچکترین تلنگر "بی ربطی" آشفته و دچار تعمیم ناروا می شویم.
اگر با وجدان خودمان کمی صادق باشیم، می بینیم در زندگی معمول مان هم همین طوری هستیم. حالا اینکه درباره هنرمند محبوب مان بوده است، اگر درباره خودمان بود، چی کار می کردیم!
این انتقاد به عدم کسب اجازه از صاحب اثر هنری و حتی عدم ذکر نام او، انتقادی کاملا بجا، درست و منطقی است. دغدغه رعایت حق مولف، بیش از اینکه دغدغه مردم عادی و سریال بین باشد، دغدغه هنرمندان ماست که مهران مدیری هم اتفاقا جزیی از آن است. عرصه هنرهای تصویری در ایران از هیچ چیز به اندازه عدم رعایت حق مولف ضربه نخورده است... ائتلاف سینماگران در این مورد که یادتان هست؟ اگرهنرمندان ما درباره موضوع رعایت حق مولف جدی و با دقت عمل نکنند، چه انتظار از دیگران می شود داشت؟

واقعا چه بلایی سر ما آمده است؟ چرا ما تحمل نداریم نقد بشنویم؟ چرا تحمل نداریم کسی حرف حساب بزند؟ چرا وقتی با موضوعی روبرو می شویم، به جای رویارویی عقلانی و منطقی با پدیده، زود احساساتی می شویم و فکر می کنیم منتقد آمده آمال و آرزوها و همه دلخوشی های ما رو از ریشه در بیاورد؟ چرا برایمان سخت است جوانب مختلف یک موضوع را از هم جدا کنیم و هر جنبه را جدا جدا بررسی کنیم و یاد بگیریم که می شود از یک موضوع واحد، سر سپرده یک بخش اش نبود، ولی همچنان به کلیت موضوع ادای احترام کرد و دوست اش داشت؟
اگر می فهمیدیم که "نقد" همان چاقوی جراحی است که دمل های چرکی را می تواند از تن ایران ما پاک کند، راحت تر می توانستیم با پدر و مادرمان حرف می زدیم، راحت تر با بچه هایمان کنار می آمدیم و دایره دوستی هایمان گسترده تر بود. اگر می فهمیدیم که بعد از جراحی نقد، سلامتی رشد و پیشرفت در انتظارمان است، تعداد چبن های پیشانی مان کمتر می شد و اتوماتیک وار چشمهامان بازتر می شد و لب هایمان هم!
بله، البته که هر جراحی درد دارد... خیلی هم درد دارد... ولی "تحمل" لازم دارد... "ظرفیت" لازم دارد... "تفکر" لازم دارد و برای مدتی "زبان در کام گرفتن" و "در خود فرو رفتن" لازم دارد...

فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

حراج دعوت نامه

دعوتنامه های سایت بالا ترین در eBay به قیمت 4.99 دلار به فروش گذاشته شد!
حالا بالاترین چیست که دعوت نامه عضویت در آن، در بزرگترین سایت حراج دنیا به فروش گذاشته می شود؟! بالاترین وب سایتی برای به اشتراک گذاشتن لینک از سوی کاربران اینترنتی است. البته عضویت در این سایت، که به معنای حق به اشتراک گذاشتن لینک، کامنت گذاشتن و رای دادن به لینک هاست، مجانی ولی از طریق ارسال دعوتنامه از سوی سایر اعضاست.
این وب سایت که کار خود را از سال 1385 آغاز کرده است، به گفته مدیرانش قبل از هک سه ماه پیش، ماهانه هفت میلیون بازدید داشته است. اگرچه بالاترین در ایران فیلتر شده است، ولی به گواهی وب سایت آلکسا، هنوز حدود نیمی از کاربران آن (46.6 درصد) از ایران هستند. این سایت در مقایسه با سایر سایت های اینترنتی در رتبه 5200 قرار دارد. (رتبه بندی که گوگل در آن اول است.)

لینک های بالاترین بر اساس تعداد رای مثبتی که از کاربران دریافت می کند، می تواند به صفحه اول راه پیدا کند و در واقع "داغ" شود. این وب سایت با ایده اولیه مهدی یحیی نژاد و بر اساس ساختار سایتهای معروف دیگ و دلیشس شکل گرفته است. گفته می شود این وب سایت کاملا ساختاری دموکراتیک دارد؛ بطوری که اخبار صفحه اول را رای کاربران تعیین می کند نه سلیقه و نظر مدیران یا سیاست ها و مصلحت های موجود در فضای سایبر فارسی زبان؛ در واقع هر خبری که رای بیشتری بگیرد، شانس اش برای اینکه در صفحه اول جای بالاتری داشته باشد، بیشتر است.
همچنین امکان کامنت گذاشتن روی هر خبر و جواب کامنت گذاران به همدیگر از جمله مواردی است که بعضی از لینک ها را حسابی داغ می کند و گاهی پیش می آید که لینک مورد نظر صرفا بهانه ای می شود تا کاربران بحث های مفصل با هم کنند، برای هم استدلال بیاورند، به هم طعنه بزنند و یا حتی فحش های آبدار نثار هم کنند. چون بخش کامنت ها به هیچ وجه مدیریت نمی شود و هیچ کامنتی هم به دلیل محتوایش حدف نمی شود، گاهی مجادله میان کاربران جذاب و خواندنی است! البته از آنجایی که امکان رای دادن کاربران به کامنت ها هم وجود دارد، اگر کسی بیش از اندازه حرف خارج از چارچوب بزند، با رای منفی سایر کاربران مواجه می شود و نظرش خودبخود پاک می شود.
بالاترین، منتقدانی هم دارد که می گویند سیستم دیکتاتوری در این سایت هم نهادینه شده و بحث اداره سایت به شیوه دموکراسی، صرفا در حد یک شعار توخالی باقی مانده است؛ چون مدیران آن هر از چند گاهی امکان دسترسی برخی از کاربران را قطع می کنند و همچنین امکان لینک دادن به برخی وبلاگ ها را هم.
هرچند که استدلال مدیران بالاترین این است که دلیل مسدود شدن اکانت برخی از کاربران، تخطی آنها از قوانین بالاترین و یا درست کردن باندهایی برای رای دادن های پیاپی به اخباری خاص برای داغ کردن و بردن شان به صفحه اول است، بعضی، این مقدار از دخالت مدیران در نحوه عملکرد کاربران را هم دخالتی دیکتاتور مآبانه و مدیریتی از بالا به پایین و تحکم آمیز می دانند.
فروشنده دعوت نامه بالاترین در eBay آگهی خود را به زبان فارسی و با این مضمون گذاشته است: "با عضویت در سایت بالاترین شما نیز می توانید به جمع کسانی بپیوندید که در این دهکده جهانی با نوشته ها و مطالب و رای های خود تاثیر گذار هستند. فقط استفاده کننده از اینترنت نباشید. شما فقط با پرداخت مبلغ جزیی 4.99 $ میتوانید به جمع جامعه جهانی بپیوندید!"
البته بالاترین حدود سه ماه قبل هک شد و در این مدت از تعداد کاربران آن کم شد، اما همچنان به دلیل امکاناتی که برای لینک گذاشتن، رای دادن، و کامنت گذاشتن با "هر محتوا و زبانی" به کاربران می دهد، یکی از وب سایت های پرطرفدار برای وبگردهای حرفه ای است.
این ابتکار یکی از کاربران هم برای فروش دعوت نامه بالاترین، نشان از این دارد که این وب سایت در میان کاربران فارسی زبان اینترنت آنقدر از محبوبیت برخوردار هست که کسی فکر کند می شود از این راه هم کار و کاسبی راه انداخت! البته بیشتر از اینکه بشود از بالاترین کاسبی کرد، می شود آن را به عنوان مدل کوچکی از جامعه امروز ایرانی، فرض کرد که همه رویدادهایش "بی پرده و بی نقاب" در دسترس همه قرار می گیرد و تغییرات آن با هدایت نوعی "عقل جمعی" ایرانی شکل می گیرد و درباره اش مقاله ها نوشت و پایان نامه ها تدوین کرد؛ فرصت بی پرده ای که کمتر در ایران نصیب محققان و پژوهشگران عرصه های عمومی می شود.

فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

از مردگی به زندگی

خبر مهمی که روزهای آخر سال اعلام شد و در هیاهوی اخبار مهم مربوط به انتخابات و همین طور تب و تاب روزهای آخر سال گم شد، خبر مربوط به پرداخت یکسان دیه زن و مرد از سوی وزیر دادگستری بود که اعلام کرد: از سال جدید خسارت دیه زن و مرد که از طریق بیمه شخص ثالث پرداخت می‌شود، برابر خواهد بود.
این برای نخستین بار است که شرکت‌های بیمه بدون توجه به جنسیت، ملزم به پرداخت دیه برابر در خسارت‌های بدنی و تصادفات منجر به فوت خواهند شد. البته اگر سعی کنیم احکام زندان برای فعالان جنبش زنان و ممنوع الخروج کرئن بسیاری از آنها را در سالی که گذشت، فراموش کنیم، این خبر در کنار خبر خوب دیگر درباره تصویب قانون حق ارث بردن زن از اموال غیر منقول همسرش دستاوردی برای جنبش زنان به حساب می آید.
بویژه پرداخت دیه برابر برای زن و مرد، از آن مواردی بوده است که همیشه جزیی از مطالبات جنبش زنان برای تغییر قوانین تبعیض آمیز محسوب می شده است. حالا البته کو تا قوانین تبعیض آمیز دیگر که توجیه وجود هر کدام، یک آیه و روایت است، بتواند تغییر کند! ولی حالا باز جای شکرش باقی است اگر فکری به حال "زندگی" زن ها نمی کنند، فکری به حال "مردگی" شان کرده اند! بالاخره هر تغییری قدم به قدم... امیدوارم از تغییر در قوانین مردگی به تغییر در قوانین زندگی هم برسیم!

اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

غضنفر را بچسب!

دقیقا همین امروز که خبر فوت امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس 28 ساله در زندان اوین منتشر شد، سایت تابناک به نقل از «گرداب» "سایت اطلاع رسانی دایره جرائم سایبری مرکز بررسی جرائم سازمان یافته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" (فقط عنوان را داشته باشید!) خبر از انهدام تعدادی از شبکه های اینترنتی "ضد دینی، ضد اخلاقی و ضد امنیتی" داده است. خبری که آنقدر جنجالی به نظر می رسد که دیگر کسی به این فکر نمی کند اصلا "چرا" میرصیرفی نامی به جرم وبلاگ نویسی در اوج جوانی باید در زندان بمیرد؟ وقتی شبکه ای از افرادی که سایت های مستهجن راه اندازی می کردند به دست سربازان "مرکز بررسی جرائم سازمان یافته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" دستگیر می شوند، احتمالا تحلیل این است که باید فرض کرد وبلاگ نویس متوفی هم دست کمی نداشته است ... (البته من اصلا این وبلاگ نویس را نمی شناسم و نوشته هایش را نخوانده ام، ولی رادیو زمانه اعلام کرده است بیشتر مطالب وبلاگ او به موسیقی و فرهنگ اختصاص داشته است.)
حالا برویم سر وقت اطلاعیه مهم. این سایت "گرداب" بخشی دارد با عنوان "معرفی محکومین" که در آن درباره کسانی که دستگیر شده اند، توضیح داده شده است. حرف درباره این بخش زیاد است. من فقط به چند نکته خیلی "جزئی و بی اهمیت" اشاره می کنم؛ در هر یک یا یا حداکثر دو جمله، ترکیب "ضد دینی، ضد اخلاقی و ضد امنیتی" در سراسر متن تکرار شده است. بطوری که بسامد استفاده از این ترکیب، فکر کنم از فعل ربطی "است" هم بیشتر است! (واقعا اعصاب ندارم بشمارم تعداد دقیق را بگویم!) نکته جالب دیگر کامنت هایی که پای این بیانیه و همچنین معرفی مجرمان آمده است. کاربران محترمی که بیش از دیگران رگ گردنشان بالا آمده بوده و خواستار شدیدترین برخورد با این عاملان فساد و فحشا در کشور بوده اند، همگی به خوبی از محتوای سایت های مورد بحث خبر داشتند! تعبیر من این است که دوستان کاربران حرفه ای وبسایت های مذکور بوده اند. تعجب من وقتی بیشتر شد که دیدم من که ادعای کاربری حرفه ای اینترنت و وب سایت های فارسی را دارم، واقعا اسم هیچ یک از این سایت های اشاعه مطالب "ضد دینی، ضد اخلاقی و ضد امنینی" را "حتی" نشنیده بودم، چه برسد به اینکه بدانم اصلا دارای چه محتوایی بوده اند. نکته جالب دیگر که در این افشاگری ها مرتبا به آن تاکید شده، این است که آقایان با همکاری شرکتی در امریکا هاست و دامین می خریده اند، بنابراین شبکه سایت های مستهجن فارسی از طرف امریکایی ها ساپورت فنی و هدایت می شده است! ظاهرا آقایان تنظیم کننده اطلاعیه ها خبر نداشته اند که حتی "تابناک" و "الف" و بسیاری از وبسایت های دولتی، هاست و دامین خودشان را از امریکا می خرند! بگذریم از سطح سواد و اطلاعات تنظیم کنندگان اطلاعیه!

فقط در این باره می خواهم باز هم به چند نکته بسیار بی اهمیت و در عین حال بی ربط به موضوع، اشاره کنم: مثل اینکه آقایان خبر ندارند به اعتراف سازمان "دولتی" ملی جوانان، پرکاربردترین کلمه ای که به زبان فارسی در موتورهای جستجو وارد می شود، همان کلمه مستهجن و شنیع "اسمشو نبر" و ترکیبات وابسته به آن است... مثل اینکه آقایان خبر ندارند به اعتراف منابع خبری دولتی، علت بیش از نیمی از طلاق ها در ایران، مشکلات جنسی عنوان شده است... انگار آقایان از اعتراف رئیس سازمان ملی جوانان "مبنی بر اینکه "بمب جنسی" خطرناک تر از بمب و موشک دشمن است، خبر ندارند... انگار....

پ.ن. مطلب قبلی (تیله بازی در کریدور سیاست) جایی منتشر شد، خواننده ای کامنت گذاشت: اینقدر دل تو پر بود، ما خبر نداشتیم؟ به اش گفتم: این مطلب 300 بار سمباده خورده است تا کمی نرم شده است و قابل انتشار. این سمباده زدن روزگاری اسم اش "ویرایش" بود! ولی حالا باید به "حرف دل" هزار بار "سمباده" کشید، مگر اینکه...
این مطلب هم مثل همان قبلی، خیلی در ذهن ام سمباده خورد تا این درآمد... من اعتراف می کنم که "جرات نکردم" درباره این موضوع هر آنچه می خواستم را بنویسم... ای کاش ذهن من رها بود و می توانستم این سمباده را به نثر نوشته ام یا به استدلال هایم بکشم... ولی ذهن ام آنقدر درگیر بخش "دیگر" ماجرا می شود که وقتی زور می زند تا "تیزی ها" را بگیرد، دیگرهمه رمق اش رفته است...

اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

تیله بازی در کریدور سیاست

زمین بازی سیاست در ایران، صحنه هنرنمایی تعدادی کودک است که با وجود سن شناسنامه ای بیش از 50 و 60 سال، هنوز خیلی مانده تا بالغ شوند.

بچه ای که نامش سید محمد خاتمی است. با هزار نازکشی و عشوه گری اعلام کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری می کند، بدون اینکه فکر کند باید قبل از اعلام حضور، حرفی و برنامه ای برای ارائه داشته باشد که حتی اگر ادیسون و کانت و دکارت هم بود، بالاخره هشت سال حتی برای ابراز بزرگترین نظریه های عالم علم و فلسفه هم زمان کمی محسوب نمی شود...

این بچه، حالا بعد از کلی سفر استانی و سخنرانی و غیره، دیگر به ابراز محبت های طرفداران، دلشان غنج نمی رود و تازه یادشان می افتد چون گفته بودند "یا من یا میرحسین"، دیگر بازی "معشوق همه ناز و عاشق همه نیاز" به انتهای خود نزدیک می شود. معشوق به یکباره از خواب غفلت بیدار می شود که چه نشسته اید که "اخلاق" را نباید فدای "قدرت" کرد، و این چنین است که از صحنه انتخابات کناره گیری می کند...

موسوی؟ بچه ای که نامش میرحسین موسوی است و نازش از سید محمد خاتمی بیشتر است. کسی که چهار سال پیش هر چقدر به ایشان اصرار کردند تا کاندیدای اصلاح اطلبان باشند، نقاشی در آتلیه و نمایش گذاشتن آثار هنری شان را، نه تنها به "حضور" ترجیح دادند، بلکه در طول سال های بعد از جنگ هم با وجود تمام فراز و نشیب هایی که بر این ملت رفت، "سکوت"اختیار کردند. این مهندس نقاش نخست وزیر دوران جنگ، هر چقدر بیشتر با التماس و درخواست برای اعلام کاندیداتوری مواجه شدند، عین همان بچه معروف (در برنامه فکر کنم نوروز 72 که هر کسی از او می پرسید: کوچولو کجا داری می ری؟) فرمودند: "بعدا می گویم." این بچه قصه ما حتی به ملاقات ها و درخواست ها مکرر هم بازی اش، سید محمد خاتمی، هم وقعی ننهادند و خواستند خودشان را شیرین کرده و روبروی دوربین ها و ضبط صوت ها "بعدا" بگویند.

از آن طرف، کودک دیگری هم در این جناح هست که نامش مهدی کروبی است. در دور قبل وعده قاقالی لی اش (ماهیانه 50 هزار تومان) به هر ایرانی رئیس جمهور واقعی اش کرد ولی بالاخره دست غیبی پیدا شد و این شیخ اصلاحات را دو ساعت، به تعبیر خودش در خواب کهف، فرو برد و ماجرا عوض شد. این یکی هم از روز اول عین بچه های تخس کوچه گفت که اصلا و ابدا به نفع هیچکس کنار نمی کشد و برنامه جدیدش هم (سهامدار نفت کردن همه مردم ایران) ادامه همان قاقالی لی گذشته است. شیخی که البته کمی قواعد بازی در سیاست را بهتر از دو نفر دیگر بلد است.

تازه این وضعیت به اصطلاح "اصلاح طلبان" ماجراست. گروهی از کودکان هم هستند که ادعای روشنفکری دارند و رای احمدی نژاد را یا تقلب می دانند یا رای عده ای عوام، فکر می کنند خواص اند و ادعای کار تئوریک روی مسائل دارند، و در نتیجه به کل از بازی قهر کرده اند و تازه خودشان را سردمدار دموکراسی و تغییر و چه و چه و چه می دانند... حدیث اصول گرایان که دیگر گفتن هم ندارد...

اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

خبری که سرد بود!

وسط اخبار مربوط به اتمام ناز و کرشمه های میرحسین موسوی و شعار "مرگ بر سیب زمینی" در سفر انتخاباتی خاتمی و واکس زدن کفش کروبی توسط کرباسچی،

خبرگزاری فارس یک خبر خیلی کوتاه به نقل از رئیس پایگاه چهارم پليس امنيت عمومي تهران منتشر کرد مبنی بر اینکه هفته گذشته در محله تهرانپارس يك استوديوي غيرمجاز توليد كليپ‌هاي خوانندگان زيرزميني شناسايي و پلمپ شد.

البته طبیعی است که در این هاگیر واگیر خبرهای "داغ" انتخاباتی، همچین خبری "سرد" محسوب شود. حالا چرا این خبر به اندازه کافی داغ (یعنی دارای ارزش های خبری) نیست؟ مهمترین ترین ارزش اخباری که معمولا در رسانه های ما فرصت انتشار پیدا می کند، "شهرت" است. ناگفته پیداست که یک استودیوی ضبط موسیقی در خیابان جشنواره محله تهرانپارس شهرتی ندارد در مقایسه با سید محمد خاتمی، واضع و گسترش دهنده نظریه گفتگوی تمدن ها و دو دوره رئیس جمهور محبوب و ناز و خوش تیپ و دوست داشتنی ایران. معلوم است که چهار تا جوان علاف که احتمالا آخر هفته ها یا شب ها توی آن استودیوی زیرزمینی به کار ضبط موسیقی "غیر مجاز" مشغول بودند، به اندازه "شیخ اصلاحات" که در دوره هایی رئیس مجلس شورایی اسلامی بوده است و در میان چپ و راست به یک "لر با مرام" معروف است، شهرت ندارند. گیریم که کروبی دو ساعت سحر به خواب رفت و اسم احمدی نژاد از صندوق بیرون آمد و این لر جسور نامه تند و تیزی نوشت و گرد خاکی عظیم به پا کرد. این چهار تا جوان چه کار مهمی کرده اند که انتظار داشته باشیم کسی تحلیلی، تفسیری، چیزی روی همچین اخباری بنویسد؟!

اصلا کی گفته موسیقی زیر زمینی محلی از اعراب دارد؟ مگر از موسیقی رو زمینی چه خیری دیدیم که حالا خاطر خودمان را برای زیر زمینی اش مکدر کنیم؟ آن هم موسیقی ای که تعریف اش هر نوع موسیقی ای است که مجوز نگیرد و آهنگ‌های خود را به صورت غیر مجاز ضبط و عرضه کند. مگر نشنیده اید که هنر نزد ایرانیان است و بس؟ مگر نمی دانید ما چه تاریخی کهن و افتخارآفرینی داریم؟ مگر نمی دانید اساسا چیزی به نام "مجوز" تنها ساخته و پرداخته یک عده دشمن است و هر کسی هر هنری در ایران داشته باشد، همه سازمان های دولتی و خصوصی و نیمه خصوصی و مردمی و "غیره" دست به دست هم می دهند تا استعداد ملت شکوفا شود؟ در چنین فضایی یک عده فقط باید مریض باشند که توی زیرزمین خانه شان آهنگ ضبط کنند. تازه این را هم اضافه کنید که این همه خواننده لس آنجلسی پس دارند گل لگد می کنند؟ این هم دلیل دیگری بر نقصان عقل کسانی که فکر می کنند توی زیر زمینی آن هم در خیابان جشنواره نزدیک خاک سفیدد می شود کوجی زادوری و دار و دسته اش را کرد توی قوطی.

ارزش های خبری دیگری که برای ما خیلی جالب است، "استثناء و شگفتی" است. آیا اساسا امری با عناوینی شبیه به "توقیف"، "تعطیلی"، "پلمپ" و قس علی هذا امری عجیب، شگفت آور یا دور از ذهن محسوب می شود؟ خواننده با وجدان تصدیق می کند که نه! پس در واقع چیزی نشده که ماجرا برود توی بوق و کرنا. خود همین سرهنگ سيف‌الله جعفري هم گفته که پرونده اين استوديو در مراجع قضايي درحال پيگيري است و " خواننده زير زميني يا فرد خاصي در اين استوديو دستگير نشده است." پس باید ارزش "فراوانی تعداد و مقدار" را هم بی خیال شد. حتی اگر کسی یا کسانی هم دستگیر می شدند، این اصلا "تعداد" یا "مقدار" قابل توجهی نبوده است در مقابل جمعیت 70 میلیونی ایران اسلامی. این خبر ارزش "مجاورت" هم ندارد؛ مگر چقدر آدم به موسیقی زیرزمینی گوش می دهند که چنین خبری برایشان مهم باشد؟ حالا گیریم که آلبوم محسن نامجو به عنوان معروف ترین خواننده زیر زمینی ایرانی، سال 86 پرفروش ترین آلبوم سال شد. ولی بی جهت محسن نامجو را بزرگ کردند، چون وزارت محترم ارشاد به سرعت اعلام کرد که حوزه هنری به عنوان ناشر آلبوم، مجوز انتشار نداشته است و اساسا این آلبوم "غیرمجاز" محسوب می شود. حالا گیریم که کلی گروه موسیقی زیرزمینی داریم که آلبوم هایشان دست به دست می شوند. حالا گیریم که دخترها هم وارد ماجرا شده اند و چندتایی شان هم به عنوان خواننده های سبک رپ و راک اسم و رسمی به هم زده اند.آیا این شد ارزش مشترک با نسل جوان؟! یا اصلا مجاورت جغرافیایی را چرا نمی گویید؟ اصلا خیابان جشنواره تهرانپارس که ته اش می رسد به محله خاک سقید قدیم، چه اهمیتی می تواند برای سایر شهروندان تهرانی و یا هوطنان عزیز ایرانی داشته باشد؟ پس با این بحث، ارزش "دربرگیری" را هم باید کنار گذاشت. ارزش "تضاد و برخورد" هم وسط این همه خبر قتل و دزدی و تجاوز و کلاهبرداری و دادگاه پالیزدار و همه مباحث مطروحه مرتبط به آن، اساسا حرف اش را اگر بزنیم که خودمان و نیروی انتظامی را سبک کرده ایم.

تازه از همه اینها مهم تر، مضمون موسیقی زیرزمینی است که اساسا "اعتراض" جوهره اصلی ترانه و آهنگ را تشکیل می دهد. آخر اعتراض به چی؟ اعتراض به کی؟ اصلا چرا اعتراض؟ اعتراض مال کروبی است که زور دارد به همه نامه نگاری های آنچنانی کند. اعتراض مال خاتمی است که بگوید صندوق ذخیره ارزی را با فلان میلیون دلار تحویل داده و امروز با فلان میلیون دلار بدهی، دوره دولت دارد سر می آید. این آهنگ سازها و مطرب های کم سن و سال نمی دانند اگر اعتراض داشته باشند، می توانند بروند معتاد، قاچاقچی و یا دزد بشوند و اگر خیلی تحصیلکرده و روشنفکر بودند و پول هم داشتند مهاجرت کنند. آدم واقعا نباید عقل درست و حسابی داشته باشد که بنشیند و محتوای اعتراض خودش را با هنر بیان کند! پس "127" و "زدبازی" و "نقطه مرگ" و "میرزا" و "تارنتیس" و "سالومه" و "پانی" و "مانا" که به قول موسیقی شناسان، در سبک های راک و رپ و بلوز تا حالا آلبوم بیرون داده اند، بهتر است بروند کشک شان را بسابند. چون اخبار مربوط به آنها هیچوقت برای رسانه ایرانی "داغ" نیست.

بنابراین دست همه روزنامه نگاران و مطبوعات و صدا و سیما و وبلاگ نویس ها و همه و همه درد نکند که با عدم پرداختن به چنین اخبار از سر و ته "بی ارزشی" وقت ما مخاطبان عزیز را نمی گیرند.

حالا اگر حوصله تان از خواندن این مطلب سر رفته است، این را گوش بدهید و خستگی در کنید. از نمونه های موسیقی زیر زمینی!