مرداد ۰۸، ۱۳۸۸

پدران عقب بایستید لطفا


دکتر عبدالحسین روح‌الامینی، پدر محسن، یکی از کشته‌شدگان حوادث اخیر که جنازه‌اش با دهانی خرد شده تحویل خانوده‌اش داده شد، در مراسم تشییع او، گفته است که فرزندش از "بازی‌های مرسوم و سوء‌استفاده‌ی سیاسی‌کاران و فرصت‌طلبان بیزاری می‌جست و از بی‌صداقتی‌ها در داخل و خارج کشور و خصوصا رسانه‌های بیگانه شدیدا منزجر بود." او همچنین گفته است: "تلاش‌های دشمنان مردم، نظام، امام، رهبری و شهدا برای مصادره‌ی فرزندش آب در هاون کوبیدن است."
عبدالحسین روح‌الامینی، دبیرکل حزب اعتدال و توسعه، رئیس کمیته‌ی علمی و تحقیقانی دبیرخانه‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام، استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران و رئیس انستیتو پاستور ایران است که سال‌ها سوابق حضور در جبهه‌های جنگ دارد. اگرچه قطعا با اعلام نظر مثبت خودش سردار علایی یادداشت جزئیات مربوط به مرگ پسرش را منتشر کرده است، اما وقتی خودش می خواهد از فرزند بگوید، نمی‌تواند از عفونی‌شدن خون‌اش و تب بالایش و شکنجه‌ی وحشیانه‌اش حرفی به میان آورد.

پدر محمد کامرانی، از دیگر کشته‌شده‌ها هم در اطلاعیه‌ای اعلام کرده هرگز اجازه نمی‌دهد از فرزندش برای بهره‌برداری‌های سیاسی استفاده شود و مصاحبه‌ی اعضای خانواده‌اش با بی.بی.سی را هم تکذیب کرده است. همچنین پدر یعقوب بروایه هم گفته است پسرش "یک بسیجی بود که در راه جمهوری اسلامی شهید شد" و رسانه‌های غربی چنین "وانمود کردند" که او "توسط نیروهای امنیتی و انتظامی کشورمان کشته شد."

ما واقعا در مقام قضاوت درباره‌ی حال و روز حقیقی این خانواده‌ها و شرایطی که باعث چنین موضع‌گیری‌هایی می‌شود، نیستیم و حق هم این است که اعتراف کنیم طبیعتا بیش از آنها، دل‌مان به حال پرپر شدن فرزندان‌شان ریش نشده است.
ولی نکته‌ی قابل‌تامل این حرف‌ها و اطلاعیه‌های مصلحتی آن است که همه‌ی آنها از سوی "پدران" صادر شده است؛ هر جا "مادری" بوده که توانسته حرفی بزند، صدایش را بلند کرده و خون به‌ناحق‌ریخته شده‌ی فرزندش را طلب کرده است. مگر مادر سهراب تهدید نشده است؟ مگر مادر سهراب سه پسر دیگر ندارد تا نگران حال‌شان باشد؟ ولی این روزها لقب بحقی به این مادر داده‌اند؛ این "زینب زمان" عکس سهراب 19 ساله‌اش را به دست گرفته است و می‌رود همه جا فریاد می‌کشد و می‌‌پرسد "به کدامین گناه؟" در یادداشت سردارعلایی درباره‌ی محسن آمده است وقتی مادرش خبر را می‌شنود، می‌گوید "محسن من که رفت؛ به فکر بقیه محسن‌ها باشید." وقتی مادر یعقوب بروایه حرف می‌زند می گوید "من به عنوان یک مادر هرگز از کسی بابت این اتفاق نمی گذرم. وقتی تصویر او را {در یکی از تلویزیون‌های خارجی} دیدم، شکستم و از درون خالی شدم. باید مادر باشی تا حال منو بفهمی."

×
شاید پدران یعقوب و محمد در فکر سلامت بقیه‌ی فرزندان و اعضای خانواده خود هستند؛ شاید نگران هزار و یک مشکلی هستند که به عنوان پدر و سرپرست خانواده، با آنها دست‌به‌گریبان‌اند؛ شاید در دل دکتر روح‌الامینی غوغایی میان عشق به ولایت و نظام و عشق به فرزند برپاست؛ شاید حتی جنگ درونی پدر محسن از رنج دیگران بیشتر باشد؛ که امروز اگر بپذیرد فرزند دلبندش قربانی تفکر نظام ولایی شده است، همراه با مرگ فرزند، باید "هویت و هستی" خودش را هم دفن کند.

بیایید مادر سهراب را به در خانه‌ی تک‌تک این کشته‌شدگان بفرستیم تا او از مادران داغدار دیگر بخواهد دست به دست هم دهند تا هزاران مادر دیگر به سوگ دلبندانشان ننشینند. آقایان! پدران! لطفا عقب بایستید! هدایت جنبش را به دست زنان و مادران داغدار بسپارید... از شما انتظار نداریم امروز مجادلات درونی‌تان را برای خودتان حل کنید و نتیجه را به اطلاع ما برسانید؛ فقط بایستید کنار تا مادران و زنان وارد میدان شوند که آنها روزی که این فرزندان را زاییده‌اند، همه‌ی مجادلات‌ مصلحت‌اندیشانه را با خود حل کرده‌اند.
تکلیف دادخواهی و عدالت‌طلبی را به دست زنان بسپارید و عقب بایستید لطفا...

منتشر شده در روزنامه


مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

از مردم هاشمی تا مردم خامنه ای تا مردم مصباح


سخنرانی هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه تاریخی، از منظر بسیاری او را در "جبهه مردم" قرار داد، بیش از آنکه او را مدافع "مصلحت نظام" معرفی کند. صرف نظر از موضع و لحن او، یکی از موارد مورد استناد برخی، تکرار مشخص، متمایز و بسیار واژه "مردم" بود؛ اما استفاده مکرر از این واژه، نشانگر هیچ چیز نیست؛ چرا که آیت الله خامنه ای هم در همان نماز جمعه معروف اش، یک هفته بعد از انتخابات، مثل هاشمی، "مردم" پربسامدترین واژه سخنرانی اش بود؛ اگر رفسنجانی 72 مرتبه از "مردم" و دو مرتبه از "ملت" گفت، خامنه ای 81 مرتبه از "مردم" و 20 مرتبه از "ملت" حرف زد.


ولی این دو نفر معنای یکسانی از مردم مدنظر نداشتند؛ "مردم" خامنه ای در آن نماز جمعه، مردمی بودند که "دلبستگی شان به نظام شان" و "تجدید پیمان با امام و شهدا" را به "نمایشی عظیم" گذاشتند. مردمی که اگرچه "در چارچوب این نظام عمل کردند"، اما "دشمن" می تواند به آنها بگوید "شما اشتباه کردید به نظام اعتماد کردید؛ نظام قابل اعتماد نبود". اینها همان مردمی هستند که به "رئیس جمهور مملکت شان" که "متکی به آرای آنهاست"، "نسبت های خلاف دادند" و "او را به دروغگویی متهم کردند.". این "مردم" اگرچه "اعتمادشان به نظام جمهوری اسلامی در این انتخابات آشکار شد"؛ اما "نباید دچار توهم بشوند و چیز دیگری فکر کنند"؛ "مردم که می دانند"، پس بهتر است "طرفداران نامزدها" هم بدانند که "جمهوری اسلامی اهل خیانت به آرای مردم نیست." البته "آنهایی که رای نیاوردند" و "طرفدارانشان" که البته "میلیونها نفر هم هستند" وقتی "اردوکشی خیابانی" می کنند، باید پاسخ بدهند که "تقصیر مردم چیست؟" دقیقا همین مردمی که "خیابان محل کسب و کار آنهاست. محل رفت و آمد آنهاست، محل زندگی آنهاست". واقعا این مردم "چه گناهی کردند؟"


آیت الله خامنه ای حتی در سخنرانی بعدی خود در روز مبعث که به نوعی در مقام پاسخگویی به رفسنجانی برآمده بود، گوشه های دیگری از خصوصیات "مردم" مورد نظر خود را فاش کرد؛ او با تمایز میان "اغتشاش گران و مردم" هشدار داد که "رسانه های استکباری" برای "حمایت از اغتشاش گران آنها را مردم می نامند"؛ در حالی که از نظر او، "مردم، آن جمعیت میلیونی است که به محض دیدن این اغتشاشگران و مفسدان، خود را کنار می کشد و آنها را با دیده ی نفرت و انزجار نظاره می کند." اینها همان "مردمی" هستند که نخبگان این روزها از نظرشان "انسان های منفوری" اند.

*

در حالی که "مردم" رفسنجانی، مردمی بودند که "یکی از ارکان افکار اسلامی" اند؛ "مردمی" که "اگر با ما باشند ما همه چیز داریم". مردمی که "آنچنان آگاه شده بودند" که به "خیابان ها آمدند" و "ابهت این مردم" رژیم گذشته را "گرفت" که "ول کردند و رفتند و ما پیروز شدیم." هاشمی اول مقدمه چینی می کند که "اگر مردم راضی نباشند این حکومت انجام نمی شود" و بعد در روایتی درباره حضرت علی ادامه می دهد که پیامبر به او فرمود: اگر مردم "اختلاف کردند و نیامدند"، "ولشان کن و بگذار کاری را که می خواهند بکنند، بکنند". اینها همان مردمی هستند که "بر اساس قانون اساسی، همه چیز کشور به رای آنهاست"؛ "از رهبری بگیرید ... که "مخلوق رای مردم" است و افراد دیگر. او با صراحت اعلام می کند "مردم یعنی معترضان" و می گوید "بذر تردید در ذهن" آنها پیش آمده و "مثل خوره افتاده به جان ملت" که باید برای "رفع تردید آنها کاری کنیم." اینها "مردمی" هستند که "بالاخره در این بین خودشان می فهمند".

*

مهم نیست چه کسی بیشتر از مردم حرف می زند؛ هاشمی هم که امروز در نقش نجات دهنده ظهور کرده، کارنامه پاک و منزهی ندارد. مهم این است که این روحانیون که در طول تاریخ، حیات و ممات و معیشت شان همیشه از خمس و زکات و وجوهات شرعی این "مردم" بوده است، هیچوقت یادشان نرفته بود که باید بیش از هر چیز از آنها "حرف زد"؛ فقط نکته قابل توجه در این میان آن است که وقتی تئورسین حوزوی شان و بازوی حکومتی شان این روزها خجالت و تعارف را کنار گذاشته اند، و دیگر به صراحت اعلام می کنند هیچگونه نیازی به "مردم" در حیات و ممات شان ندارند، یعنی همه چیز را به تاراج برده اند و از باده " سرزمین ایران" در جیب های گل و گشاد عباهایشان در حال بدمستی اند...

تیر ۲۷، ۱۳۸۸

این روزنامه نگاران گمنام


چند روز بعد از انتخابات، خبری منتشر شد که بر اساس آن، طبق سرشماری واقعی آرا، موسوی به قولی دارای 19 میلیون و به قول دیگری 21 میلیون رای، کروبی 13 میلیون و احمدی نژاد هم 5 میلیون رای بوده است. حتی متن این نامه، یکی از اسنادی بود که محسن مخملباف و مرجان ساتراپی در سخنرانی اولشان در اتحادیه اروپا به آن استناد کردند. دو روز بعد، روزنامه گاردین، بر اساس "گزارش های تایید نشده" خبر داد محمد عسکری، مسئول امنیت شبکه وزارت کشور که ظاهرا منتشر کننده این نامه بوده، در تصادفی جان باخته و مجلس ختم او هم برگزار شده است.

این خبر در فیس بوک و سایت اشتراک لینک های فارسی (بالاترین) در حالی بازتاب بسیاری پیدا کرد که هیچ یک از منابع خبری داخلی مطلبی درباره آن منتشر نکردند. این خبر همچنان مسکوت ماند تا اینکه روز 13 تیرماه تابناک، خبری را با عنوان "شهید افشاگری زنده از آب درآمد!" منتشر کرد. خبرنگار "ورزشی" تابناک در این مطلب مدعی شد فردی به نام محمد عسکری، مسئول امنیت شبکه وزارت کشور، وجود خارجی ندارد و فقط یک محمد عسکری وجود دارد و او هم نائب رئیس فدراسیون ورزش های رزمی کشور است که خبرنگار با او مصاحبه کرده و او هم گفته است که من صحیح و سالم ام!

*
بر اساس آمار سایت الکسا، که اطلاعات مربوط به رتبه بندی وب سایت ها در آن مرتب می شود، پایگاه خبری تابناک، بعد از گوگل و یاهو و بلاگفا، محبوب ترین وب سایت کاربران ایرانی است؛ این به معنای آن است که تابناک در داخل ایران، در حال حاضر مهمترین و پربیننده ترین منبع خبری محسوب می شود. غیر از اخبار ویژه و اختصاصی تابناک، عاملی که باعث اقبال مخاطبان به آن می شود امکان نظر گذاشتن از سوی مخاطبان است؛ اگرچه معمولا نظرات خوانندگان به شدت هر چه تمام تر همیشه مدیریت می شده اند، اما در اغلب موارد، نظرات خوانندگان بسیار جذاب ترو خواندنی تر از اصل خبرها درمی آید.
بعد از انتخابات، تابناک حدود سه روزی سکوت محض اختیار کرد و این پربازدیدترین پایگاه خبری فارسی در سایه قطع تلفن های همراه و شبکه پیامک و همچنین فیترینگ وب سایت ها و یکه تازی صدا و سیمای دولتی، به حالت نیمه مرده درآمد.

*
حدود سه هفته بعد از انتشار خبر مرگ مشکوک مسئول امنیت وزارت کشور، تابناک اولین رسانه داخلی بود که با رویکرد "شایعه بودن" خبر، به "انتشار" آن پرداخت و با پیدا کردن فردی همنام در فدراسیون ورزش های رزمی، بهانه ای یافت تا اساسا چنین خبری را "منتشر" کند؛ این شیوه انعکاس، بسیاری از مخاطبان را در نگاه اول خشمگین کرد. ولی تابناک برخلاف بسیاری از اخبار مهم این روزهای پرتنش و مدیریت بسیار "سختگیرانه و محافظه کارانه" نظرات خوانندگان، در انتشار نظرات این خبر "بسیار سخاوتمدانه" عمل کرد تا خوانندگان در نظراتی متنوع و بسیار خواندنی، بالاخره بگویند که اسم واقعی وی "محمد اصغری" بوده که به دلیل انتشار نام وی به زبان انگلیسی در روزنامه گاردین، در فارسی به اشتباه به عسکری ترجمه شده است و این مانورهای خبری بر روی "عسکری" نامی، اساسا دور زدن اصل ماجراست و اینکه "محمد اصغری، مسوول امنیت شبکه وزارت کشور بوده. هر کسی هم که دستی تو IT داره حتی از دوردست، محمد اصغری رو می شناخت و همه هم می دونن که درست 2 - 3 روز بعد از انتخابات در یک تصادف عجیب با خودرو مزدا3 خودش کشته شد." و دیگری هم گفت: "جالبه، همون موقع که عکسشو اشتباه زده بودن تو سایتا، یکی از دوستام می گفت حتما برای اینه که فردا صاحب عکس واقعی رو بیارن و بگن این بابا زندس و از این حرفا. الان دیدم اون دوستم درست گفته بود!!!"

*
تابناک در مورد انتشار این خبر، هوشمندی بسیاری به خرج داد؛ پربیننده ترین وب سایت خبری فارسی با تجربیاتی که از فضای فعلی رسانه ای کشور داشت، با شیوه ای خلاقانه، هم به اصل خبر پرداخت و هم با بازگذاشتن "سخاوتمندانه" بخش نظرات، این امکان را به مخاطبان خود داد که در فضای فشارهای همه جانبه روی رسانه های داخلی، خودشان حقیقت را منتشر کنند. گاهی برخی از شیوه های نوآورانه در فضای رسانه ای امروز ایران را باید در کتاب های درسی و تاریخ روزنامه نگاری ثبت و ضبط کرد و برای خبرنگاران گمنامی که این روزها به کار شاق و طاقت فرسای خبررسانی مشغولند، کف مرتب زد.

منتشر شده در روزنامه

پ.ن. تابناک درباره خبر سخنرانی هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه هم همین شیوه را در پی گرفت.
کامنت های خبر رهبری هم قابل تامل است.
خبر مربوط به فرزندان دیکتاتورها هم
خبر مراسم چهلم شهدای آزادی در بهشت زهرا و نظرات خوانندگان

تیر ۲۰، ۱۳۸۸

محفل نشینانی که میداندار می شوند


کروبی روز گذشته در نامه­ ای خطاب به شاهرودی، رئیس قوه­ قضائیه، از او خواست تلاش‌هایش را براي آزادي روزنامه‌نگاران و زندانيان سياسي كه در حوادث اخير بازداشت شده‌اند، افزايش دهد. کروبی در این نامه، اگرچه از او به عنوان "عالی­ترین مقام قضایی کشور" نام برده، اما در عین حال با اشاره به "تشکیل کمیته­ پیگیری" از سوی شاهرودی، اذعان کرده نفس تشکیل چنین کمیته­ ای "معنایش این است که مسئولیت این کارها را نمی پذیرید و متوجه بخش­های دیگری می دانید که چندان در اختیار شما نیست." کروبی با صحه گذاشتن بر این امر که اساسا حتی رئیس قوه­ قضائیه هم در این میان کاره­ ای نیست، ناامیدانه به شاهرودی گوشزد می کند که "می­ دانید در هر صورت شما رئیس قوه­ قضائیه هستید و نباید در روزهای پایانی مسئولیت خود، اجازه دهید در کارنامه­ تان چنین اتفاقاتی ثبت شود."

کروبی در این تلاش ناامیدانه، به این فقیه "وارسته و عادل و آزادمنش" که "به عنوان رئیس فاضل و فرهیخته­ قوه­ قضائیه از استقلال و بیطرفی برخوردار" است و "روزهای پایانی دوره مسئولیت" اش را در قوه قضائیه طی می کند، تاکید می کند ‌اگر مشکل بازداشت­ شدگان اخیر قبل از پایان دوره­ وی، "سریع حل­ و فصل نشود"، "عواقب غیرقابل پیش­ بینی زیادی" برای آن متصور است.

*

چه چیزی کروبی را اینقدر نگران کرده و منظور او از این "عواقب" چیست؟ کروبی در همین نامه، دادستانی تهران (مرتضوی) را "ابزاری جهت سرکوب معترضان قانونی به نتیجه انتخابات" معرفی می کند؛ او به خوبی آگاه است اگرچه دادستانی­ ها منطقا زیرمجموعه قوه­ قضائیه محسوب می­ شوند، اما شخص مرتضوی نه زیردست شاهرودی، که زیردست و پرورش یافته­ کس دیگری است؛ دلواپسی کروبی شاید هم به دلیل گزینه های موجود برای ریاست قوه قضائیه از جمله صادق لاریجانی، احمد خاتمی و محسنی اژه ای و هم به دلیل گمانه­ زنی­ هایی است که این روزها درباره­ وزیر آینده اطلاعات دولت احمدی نژاد صورت می گیرد؛ سایت تابناک دو روز پیش در خبری، روح­ الله حسینیان را اصلی­ ترین کاندیدای پست وزارت اطلاعات دولت آینده معرفی کرده بود.

حسینیان، که در حال حاضرنماینده­ مجلس است، متولد 1334 در روستای صغاده از توابع استان فارس، فارغ ­التحصیل مدرسه­ حقانی، از سال 62 قائم­ مقام دادستان انقلاب مشهد شده است. ریاست شعبه ۴ دادگاه ویژه روحانیت، جانشینی نماینده دادگاه انقلاب در وزارت اطلاعت و ریاست مرکز اسناد انقلاب اسلامی، از دیگر مسئولیت­ های وی بوده است.

البته شهرت اصلی او به سال 77 به دلیل حضورش در برنامه­ زنده تلویزیونی "چراغ" برمی­ گردد؛ برنامه­ جنجال برانگیزی که در آن، حسینیان دوم­ خردادی­ ها را مسئول قتل­ های زنجیره­ ای معرفی کرد و قربانیان ماجرا را عده­ ای "ناصبی" و "مرتد" خواند. او در سخنرانی معروفش در سال 78 در مدرسه­ حقانی، مدرسه‏اى كه به گفته او "حق بزرگى بر گردن" آنها دارد که "تا پایان عمر و حیات"شان خود را "مدیون این مدرسه" مى‏دانند، مطالب بسیار قابل تاملی درباره­ پرونده قتل­ های زنجیره­ ای مطرح کرد و در آن علنا به دفاع از سعید امامی پرداخت.

عبدالله شهبازی، مورخی که چندی پیش در "اعتراض شديد به رويه­ يک­ جانبه­ سازمان صداوسيما در جريان انتخابات تاريخي 22 خرداد 1388 " همکاری خود را با این سازمان قطع کرد، در نامه­ ای به حداد عادل که در برنامه­ ای تلویزیونی از صحت انتخابات به شدت دفاع کرده بود، او را مورد انتقاد قرار داد و در اشاره­ ای به "بهاییان مخفی" که از زمان مشروطه، حرکت­ های مردمی را به بیراهه برده­ اند، درباره­ نسل تازه­ ای از این افراد، که شامل شریعتمداری و حسینیان می­ شود، هشداری دوباره داد. شهبازی که خود اهل استان فارس است، یک سال پیش در اردیبهشت 86 مطلب مفصلی در وبسایت خود درباره­ حسینیان منتشر و در آن تاکید کرده بود: "صغاد، روستای محل تولد حسینیان، در دهه‌هاي 1330 و 1340 ش. روستايي داراي سکنه قابل‌توجه بهایي بوده است."

حسینیان، همچنین به همراه حمید رسایی و کوچک­ زاده، به عنوان اصلی­ ترین حامیان احمد­ی­ نژاد در مجلس، در درگیری­ های اخیر میان نماینندگان درباره­ انتخابات، نقشی محوری داشته­ اند؛ به­ طوری که اخباری هم مبنی بر جلسات این سه نفر برای به زیر کشیدن لاریجانی از ریاست مجلس به دلیل مواضع اش در خصوص اعتراضات مردمی، منتشر شده است.

از سوی دیگر، ابوالفضل فاتح، مدیر سابق خبرگزاری ایسنا و از یاران حلقه­ اول میرحسین موسوی، در یادداشتی که روز شنبه 23 خرداد منتشر کرد، ماجراهای پنج­شنبه، روز قبل از انتخابات و جمعه را بازگو کرده و گفته بود حمید رسایی، یارغار حسینیان "چهار ماه پیش به من گفته بود آقای احمدی‌نژاد 23 میلیون رأی خواهد آورد و رأی 22 میلیونی آقای خاتمی وتو خواهد شد. موسوی نیز حدود ده میلیون رأی خواهد داشت. من هوش و ذکاوت او را نداشتم. دیشب به خاطر پیشگویی‌اش به او تبریک گفتم." رسایی همان کسی است که خبر از نامه صد نماینده مجلس به قوه قضائیه برای برخورد با عوامل اغتشاش داده و میرحسین موسوی را "متهم اصلی اغتشاشات اخیر" معرفی کرده بود.

رسایی و حسینیان و حلقه­ مربوط به آنها، از خیلی وقت پیش در کار برنامه­ ریزی ماجراهای 22 خرداد 88 بوده اند؛ کروبی سوابق حسینیان و نزدیکان او را بهتر از هر کسی می داند که امروز برای زندانیان سیاسی دربند، این چنین نگران و آشفته شده است...



درباره این موضوع:

نامه­ کروبی به شاهرودی

سخنرانی حسینیان در مدرسه­ حقانی درباره­ قتل­ های زنجیره­ ای

مطلب شهبازی درباره حسینیان

یادداشت ابوالفضل فاتح درباره­ حوادث روز انتخابات

درخواست صد نماینده مجلس برای برخورد با اغتشاشگران به نقل از رسایی

نامه نمایندگان مجلس به رهبر

نقش حمید رسایی و روح الله حسینیان در درگیری های اخیر مجلس

تیر ۱۷، ۱۳۸۸

وقتی رسانه جای دروغگو را تنگ می کند


بدشانسی احمدی نژاد، دروغگویی که برای دروغ گفتن احتیاج به تلاش نداشت، این بود که در عصر موبایل و اس.ام.اس و فیس بوک و یوتیوب در ایران ظاهر شد و هر چه گفت با یک جستجوی ساده در اینترنت، هزاران سند، مدرک، عکس، فیلم و خبر علیه اش پیدا شد. آیا واقعا احمدی نژاد بیش از سایر دولتمردان و سردمداران قبلی به مردم ایران دروغ گفته بود؟ آیا سخنرانی های او بیش از اظهارات دیگران، جوک به حساب می آمد؟ این طور به نظر نمی رسد. فقط فرق شرایط در این بود که اظهارات او به مدد گستردگی و همه گیر شدن انواع "رسانه" این فرصت را یافت که ثبت، در مقیاس وسیع منتشر و تناقض ها و دروغ هایش روشن شود.

ماجرای مناظره میان کاندیداها و موضع گیری همه کسانی که نامی از آنها در مناظرات تلویزیونی آمده بود، مثل آبی بود که در لانه مورچه ها ریخته باشند؛ "رسانه" کاری با همه این آقایان کرد که هیچ منتقد، بدخواه و یا حتی دشمنی تا به حال نتوانسته بود با آنها بکند. ولوله ای در آنها انداخت که همگی دست به کار شده و تک تک با عصبانیت و حرص، از تلویزیون فرصت پاسخگویی خواستند.
این ماجرا هم گذشت و انتخابات شد و با وجودی که اس.ام.اس قطع شد، فعالان سیاسی و رونامه نگاران دستگیر شدند، سایتها فیلتر شد، روزنامه ها سانسور شد، خبرنگاران خارجی اخراج شدند و صدا و سیما بدون حضور هیچ رسانه رقیبی، به شستشوی مغزی مردم مشغول شد، هنوز "رسانه" بود که داشت به همه دنیا نشان داد در ایران دارد چی می گذرد؛ فقط با این تفاوت که حالا موبایل و اینترنت رسانه اصلی بودند به جای رادیو و تلویزیون و مطبوعات.

40 میلیون موبایل به دست ایرانی و 23 میلیون کاربر اینترنت، روزها توی خیابانها با موبایل های روشن راه می روند و لحظه های اعتراض و حق خواهی شان را ثبت می کنند. گیریم که تعدا دستگیر شده ها از هزار نفر و دو هزار نفر بگذرد، گیریم که ایران بزرگترین زندان رونامه نگاران بشود، گیریم که دویست، سیصد فعال سیاسی دستگیر شده باشند؛ آیا زندان های ایران برای 40 میلیون نفر یا حتی برای 23 میلیون نفر هم جا دارد؟

نقشه این دروغ بزرگ با جزئیات کامل، از خیلی وقت پیش با دقت تمام طرح ریزی شده بود. تنها چیزی که آقایان منبری همیشه فراموش می کنند این است که فقط منبرشان را قدرتمندترین رسانه می دانند و غافلند که در عصر امپراطوری انواع رسانه، دیکاتوری که هیچ، حتی دروغ مصلحتی که برایش توجیه شرعی هم دارند، غیر ممکن است. غیر ممکن است "رسانه" به هیچ دروغگوی متقلبی اجازه سردمداری و بقا بدهد و به همین دلیل است که بزرگترین مطالبه جنبش آزادیخواه مردم ایران، باید پیگیری برای تاسیس رادیو و تلویزیون خصوصی، مطبوعات آزاد و اینترنت پرسرعت بدون فیلتر باشد؛ آنچه گردش آزادانه اخبار و اطلاعات در کمترین زمان با بیشترین برد می تواند بکند، هیچ نظریه پرداز و سخنگو و رهبری از پس سالیان طولانی آگاهی بخشی نمی تواند بکند.


منتشر شده در روزنامه نگاران ایرانی به سردبیری مهدی جامی
پ.ن. این یادداشت 12 روز پیش نوشته شده است.



تیر ۰۸، ۱۳۸۸

گر سنگ محک داری...


نتایج دهمین انتخابات ریاست جمهوری آنچنان دروغ بزرگ، واضح و مبرهنی بود که محکی به دست مردم ایران داد تا حق و باطل را از هم جدا کنند. اگرچه این بازی از خود حکومت شروع شد و آنها معترضان به نتایج انتخابات را دشمن خدا و پیغمبر و ملت همیشه در صحنه معرفی کردند، اما در میان مردم این بازی رنگ و شکلی پردامنه تر پیدا کرد تا طرفداران احمدی نژاد به دشمن مردم، انسانیت، حق و عدالت شهره شوند. هر چند این مرزبندی آشکار بین روحانیون، مراجع و سران نظام هم دیده می شود، اما نفوذ آن به بطن جامعه و درونی ترین لایه های آن یعنی اعضای خانواده ها، اقوام و آشنایان و حتی گروه های بسیار تنگ دوستانه، قابل تامل است.

بعد از روشن شدن دروغ های بزرگ و شاخدار احمدی نژاد به مدد "رسانه" و خیانت و دهن کجی حکومت به اعتماد میلیون ها ایرانی، ظاهرا حجت بر مردم تمام شده است؛ اگر کسی بگوید احمدی نژاد برنده این انتخابات بوده، انگار که گفته ماست سیاه است. این انتخابات احمدی نژاد را نماد دروغ، خیانت، رذالت، پستی و حقارت کرد و طرفداران او را در منظر مردم، هم ارز او قرار داد. مردم این روزها فرقی قائل نیستند میان آن لباس شخصی ای که با باتوم برقی تن معترضان را سیاه و کبود می کند یا آن تک تیراندازی که مغز و گلوی معترضان را نشانه می گیرد، با کسی که به احمدی رای داده و در چنین شرایطی همچنان از او حمایت می کند.. این مسئله در جامعه ای مثل ایران که معمولا افراد نظر صریح خود را نسبت به یکدیگر و چشم در چشم هم ابراز نمی کنند، پدیده ای قابل مطالعه است و ظاهرا حکایت از اعتماد عمیق مردم به قدرتمندی "محک" شان دارد. آنها دیگر ابایی از این ندارند تا به راحتی رو در روی هم بایستند، چشم در چشم هم شوند و یکدیگر را خائن به وطن و خون های به ناحق ریخته شده خظاب کنند.

انگار که از منظر مردم، این انتخابات و وقایع بعد از آن، غربالی به دست داد تا بتوانند از طریق آن، دوست و فامیل و آشنا و همکارانشان را به کلی بتکانند و بعد از اینکه دیدند چه کسی طرفدار حق و چه کسی طرفدار باطل است، درباره آینده روابط اجتماعی خود تصمیم های تازه بگیرند...

تیر ۰۵، ۱۳۸۸

رشته کار به دست کیست؟


سرعت تحولات در این چند روز آنقدر سریع بوده است که کمتر کسی توانسته است به صراحت پیش بینی کند واقعا در جامعه ایران چه روی خواهد داد. دلیل این امر آن است که این رویدادها را نه آیت الله خامنه ای دارد جلو می برد، نه میرحسین موسوی، نه هاشمی رفسنجانی، نه کروبی و نه هیچ کس دیگر؛ که اگر محور این جنبش و بازیگر اصلی آن، یکی از این آقایان بودند، پیش بینی حرکت بعدی آنها کار پیچیده ای نبود. هر کدام از اینها آنقدر در طول سی ساله اخیر در جمهوری اسلامی ایران نقش های مختلف در موقعیت های متفاوت، ایفا کرده اند که تحلیل گران و نظریه پردازان همه عکس العمل های آنها را از حفظ باشند. حالا اگر همین نظریه پردازان و تحلیل گران ترجیح می دهند محتاطانه تر از قبل اظهارنظر کنند، به این دلیل است که با میلیونها ایرانی طرف اند نه با یک فرد یا تعداد معدودی از افراد. اگرچه این جمعیت ایرانی، امروز به معنای دقیق کلمه "متشکل" نیستند، ولی هدف مشترک "رای منو پس بده" احساس مشترکی درآنها ایجاد کرده که فعلا سوخت مورد نیاز برای روشن نگه داشتن موتور جنبش را فراهم می کند.

حتی اگر در عمل، هیچ اتفاقی برای این انتخابات نیقتد؛ احمدی نژاد سر کار باقی بماند و حتی موسوی و کروبی هم با بدترین شیوه های ممکن ساکت شوند، این مردم هستند که بازی نفس گیر و طاقت فرسای دروغگوی بزرگ را برده اند. اگر هر دو کاندیدای اصلاح طلب نقطه های تاریکی در پرونده های عملکرد سیاسی شان باشد، این مردم هستند که یاد گرفتند حتی وقتی سه میلیون نفری توی خیابان ها می خواهند اعتراض کنند، فقط نگاه کنند، سکوت کنند و دست شان را به علامت پیروزی بالا ببرند. این مردم خوب می دانند چنین دستاوردی برای ما ایرانی ها که با هر تصادف سر چهارراه با هم دست به یقه می شویم، یعنی چه. اگر کروبی نقطه تاریک حکم حکومتی را پرونده اش دارد، مردم یاد گرفتند که مهمترین شعارشان این باشد: رای منو پس بده! تک تک آنها برای "رای" خودشان ارزش قائل شدند و از حکومت مسئولیت پذیری خواسته و حکومت را "مسئول" کارهایش کردند. و چون از مردم صدایی در نیامد ولی از آنها دستگیری و شکنجه و خشونت وحشیانه و کشتار درآمد، ناظران بی طرف هم فهمیدند رشته باریک "حق" رو به کدام سمت است. اگر موسوی 20 سال در عرصه سیاست دیده نشد، ولی مردم با حرکت این چند روزشان هزینه نادیده گرفته شدن شان را برای حکومت بسیار بالا بردند. کاری که تا به حال در همه این سالها نکرده بودند؛ حتی وقتی به کوی دانشگاه شان حمله کردند، وقتی یک شبه همه مطبوعاتشان را تعطیل کردند، وقتی جنازه نویسنده ها و روشنفکران را تحویلشان دادند و وقتی توی خیابان کتک خوردند و با تحقیر به آنها گفته شد چه جوری لباس بپوشند که به روان مریض آقایان رحم کرده باشند. مردم این بغض ها را تا به امروز جمع کردند و جمع کردند و صدایی از آنها درنیامد. حتی 85 درصد واجدان شرایط سر صندوق های رای حاضر شدند تا کاری به "اصل نظام" نداشته باشند تا در چارچوب قوانین و وضعیت موجود، صدای خودشان را به گوش "نظامیان" برسانند.

بنابراین تقلیل دادن این جنبش مردمی به جنگ قدرت میان هاشمی و خامنه ای، میان موسوی و کروبی و خامنه ای یا هر کس دیگر، در خوش بینانه ترین حالت کم لطفی و بی انصافی در حق به قول آنها 18 میلیون و به قول ما، بیش از 30 میلیون ایرانی و در بدبینانه ترین حالت توهین به شعور آنان و خیانت در حق جنبشی است که از سوز دل تک تک آنها گرم شده و امروز به اینجا رسیده است. این جنبشی نیست که یک شبه بعد از اعلام نتایج انتخابات رخ داده باشد؛ بذرش با احتیاط و بسیار آرام، از حدود 12 سال پیش با شعارهای جامعه مدنی و پس از آن با فعالیت های جنبش های مردمی از قبیل جنبش حقوق بشر، زنان، کارگران و معلمان، با افزایش بی سابقه تعداد ورودی های دختر دانشگاه ها، بالا رفتن سن ازدواج و افزایش طلاق های توافقی، کم کم در دل خاک ایران کاشته شده و بغض فروخورده ای است که از پس این سالیان ظلم و جور، در گلوها تلخ و نفس گیر شده و امروز مردم را آگاه به حق و حقوق شان و مصر به گرفتن آن کرده است. شاید شروع این ماجرا و طراحی دروغ بزرگ، جنگ میان آقایان بود ولی آنچه در روزهای بعد از آن گذشت، نشان داد که رشته کار از دست همه آقایان راست و چپ و اصولگرا و اصلاح طلب و داخلی و خارجی به در رفته و فقط به دست مردم افتاده است و بس.



تیر ۰۱، ۱۳۸۸

مردی که زیاد می دانست


هر روزی که بیشتر از این بحران می گذرد، بیشتر به نظر می رسد که همه منتظرند ببینند "مردم" چه تصمیمی می گیرند و حرکت بعدی شان چیست و حاضرند تا کجا بروند و چقدر هزینه بپردازند. بسیاری از اصلاح طلبان و در واقع کسانی که ممکن بود بتوانند در چنین شرایطی ابتکار عمل را در دست بگیرند دستگیر شده اند و در عین حال حکومت هم هنوز به نظر نمی رسد وارد فاز سرکوب همه جانبه و خشونت بار شده باشد؛ هرچند که در ایجاد فضای رعب و وحشت تا حدودی موفق عمل کرده است. با وجودی که بهت این روزها از شوک روزهای ابتدایی کمتر شده است، اما کاملا واضح است هیچ یک از اصلاح طلبان چنین اتفاقی را با چنین حجم و گستره ای به هیچ عنوان پیش بینی نمی کردند که اگر کرده بودند الان آنها نگاه شان به مردم نبود، به جای اینکه مردم نگاه شان به وجود رهبری قدرتمند برای هدایت شان باشد.

تنها کسی که در میان سیاستمداران و تحلیل گران ایرانی از وقوع چنین تقلب بزرگی مطلع شد و یا اینکه پیش بینی کرد و همچنین درباره حوادث بعدی و خروش آتشفشان ها خبر داد، علی اکبر هاشمی رفسنجانی بود. نامه عجیب و تند رفسنجانی سه روز قبل از انتخابات، در حقیقت هشدار به رهبری از یک سو و هشدار به سران اصلاح طلب و مردم از سوی دیگر بود. به همین دلیل به نظر می رسد این نامه به عنوان یک سند تاریخی می تواند در این زمان هم مورد کنکاش دوباره و رمزگشایی قرار بگیرد تا شاید بتوان به کمک آن تصویر روشن تری از رویدادها به دست آورد.

رفسنجانی صرف از نظر نوع عملکرد و سوابق اش در طول سی سال گذشته، همواره به عنوان سیاستمداری هوشمند و زیرک چه در میان ایرانیان و چه در میان تحلیل گران غیر ایرانی مطرح بوده است. در حقیقت از رفسنجانی نه به عنوان یک روحانی در سلسله مراتب نظام جمهوری اسلامی، بلکه بیشتر به عنوان یکی از هوشمندترین سیاستمداران ایرانی نام برده می شود؛ او کسی است که علاوه بر هوش، تجربه ای منحصر به فرد از زیر و بم همه رویدادها و تصمیم های این نظام در سی سال گذشته داشته و پرونده همه فعالان امروز و دیروز زیر بغل اوست؛ چنانکه آیت الله خامنه ای هم در خطبه های نماز جمعه به رابطه 52 ساله خود با وی اعتراف کرد.

رفسنجانی در نامه ای که سه روز قبل از انتخابات نوشت، گفت که چه اتفاقی قرار است بیفتد و گفت که آقای خامنه ای نباید این کار را بکند و گفت که اگر این کار را بکند، چه پیامدهایی روی خواهد داد. او وقتی در نامه خود نوشت "ادعای این‌که مطالب او (احمدی نژاد) تحت تاثیر فضای مناظره گفته شده و فاقد "برنامه ریزی قبلی" است، پذیرفتنی نیست و گویا برای تحت الشعاع قرار دادن گزارش های مستند و مکرر دیوان محاسبات درخصوص مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه است"، ادعا کرد اتفاقاتی در حال روی دادن است و برنامه ریزی هایی در حال انجام است که باید نسبت به آنها هشیار بود. از اشاره رفسنجانی به "مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه" نباید به سادگی گذشت؛ شاید یک سر بحران اخیر بر سر قدرت باشد؛ احتمالا سر دیگر آن بر سر "پول" است! پولی که به هر حال در جایی خرج شده است؛ اینکه محل خرج این "یک میلیارد دلار" کجا و ارتباط آن با تقلب گسترده و رویدادهای مرتبط با آن چه بوده است، مسئله ای است که باید روشن شود.

او همچنین درباره زیر سوال بردن انقلاب و نظام می گوید که از "این بدتر نمی شد". یکی از برداشت هایی که می توان از این نامه کرد، این است که این سخنان هشداری به شخص رهبر هم باشد که شما ممکن خودت هم داری از این ماجرا رو دست می خوری؛ آنجا که می گوید "نقطه قابل توجه در این تهمت ها این است که غیر مستقیم، مقام ولایت در زمان رهبری امام راحل و جناب عالی که هادی دولت ها بوده اید و با اظهارات صریح، مدیریت ها را مورد تایید و تحسین قرار داده اید، نشانه گرفته است."

رفسنجانی در این نامه راه حل برون رفت را هم ارائه می دهد. آنجا که اشاره می کند "امام راحل دردآشنا با تشکیل گروه حقیقت یاب و داور، بخشی از حقایق را آشکار کردند." او درواقع تاکید می کند که وجود چنین گروه حقیقت یابی، می تواند به "آگاهی بیشتر مردم و رسوایی فتنه گران و در نهایت نجات کشور از خطر" بینجامد.

او اگرچه در آن نامه گفته "برای پرهیز از آلوده شدن فضای سیاسی کشور در آستانه ی انتخابات به تشنجات بیشتر، از عکس العمل فوری که مورد انتظار ملت است، خودداری کرده" است، ولی در این زمان می توان این پرسش را مطرح کرد که آیا الان هم که کشور در بحرانی که وی پش بینی کرده بود، فرو رفته است، باز هم از "عکس العمل فوری که مورد انتظار ملت است" خودداری خواهد کرد یا "انتظار ملت" را در مقام ریاست خبرگان رهبری برآورده خواهد کرد؟

او در ادامه نامه تاکید می کند "بی شک جامعه و به خصوص نسل جوان نیازمند اطلاع از حقیقت است." او به این "حقیقت" اشاره مستقیمی نمی کند و تنها به ذکر این نکته بسنده می کند که "این حقیقت با اعتبار نظام و همدلی ملت ارتباط جدی دارد". نکته دیگری که او درباره این "حقیقت " می گوید، این است که "اگر محدود به حق چند نفر بود؛ اقدام به نوشتن چنین نامه ای نمی کردم." پس "حقیقتی" که تا انتهای نامه به روشنی هم از آن چیزی نمی گوید، در واقع انگیزه نوشتن چنین نامه ای سه روز قبل از انتخابات می شود. رفسنجانی این نامه را بسیار در لفافه و محافظه کارانه نوشته است و تنها با ذکر این جمله که "در موقع مناسب انحرافات و حق کشی های ناگفته انتخابات و اعمال دولت نهم در اختیار مردم و تاریخ قرار خواهد گرفت"، شاید سعی می کند بار مسئولیت را دست کم در زمان انتخابات، از دوش خود ساقط کند.

او در ادامه نامه، وارد فاز پیش بینی از عکس العمل مردم در صورت ادامه حضور احمدی نژاد در عرصه شده و می گوید "بی شک بخشی از مردم و احزاب و جریان ها این وضع را بیش از این برنمی تابند". او در همین نامه محافظه کارانه خود آتش خشم مردم را به " آتش فشان هایی" تشبیه می کند که "از درون سینه های سوزان تغذیه می شوند"؛ شاید هیچ سیاستمدار درون حکومتی که هیچ، هیچ جامعه شناسی هم نتوانسته بود چنین تعبیر دقیق، روشن و واقعی ای از حال و روز فعلی مردم ایران داشته باشد.

او همچنین در ادامه، هم احتمال "نخواستن" و هم احتمال "تنوانستن" نظام را برای برخورد با "گناهان کبیره و اخلاق شکنی" که از سوی شخص رئیس جمهور سر می زند در نظر می گیرد؛ شاید "نخواستن" تا حدودی برای ما روشن باشد ولی اینکه "نتوانستن" در این تعبیر دقیقا به چه معنایی است، جای پرسش دارد.

رفسنجانی به رهبر هشدار می دهد که از این انقلاب جز من و شما کسی باقی نمانده است و هشدار می دهد که اگر "اقدام موثری" انجام نگیرد، "این آتش" در جریان انتخابات و "پس از آن" شعله ورتر خواهد شد. او انتخاباتی سالم و متکی بر رای ملت را تنها "کاری که می تواند عامل نجات کشور از خطر و باعث تحکیم وحدت ملی و اعتماد عمومی باشد" عنوان می کند. او کاملا مطلع بود قرار است در این انتخابات چه بر سر آرای مردم آورده شود و کاملا مطلع بود که چنین کاری در حکم "بنزین بر آتش افروخته" همان "آتشفشان ها" خواهد بود. رفسنجانی در این نامه پوشیده، احتمالا تمام تلاش اش را کرده تا هر چه بیشتر از غلظت رویدادها کم کند و در لفافه به موضوعات اشاره کند. او وقتی محافظه کارترین تعبیرش برای رویارویی با مردم می شود "ریختن بنزین بر روی آتشی شعله ور" ، تقریبا می توان حدس زد پیش بینی وی درباره جنبش مطالبات مردمی چیست.

او البته دیدگاه اش را باز هم رقیق تر، با شعری بیان می کند؛ "سرچشمه شاید گرفتن به بیل /چو پر شد نشاید گرفتن به پیل"

این نامه هنوز به نظرم نکته های نامکشوف دیگری دارد که افراد باتجربه تر و دنیادیده تری را برای تحلیل اش می طلبد...



خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

مردمی که دیگر مردم نبودند


آیت الله خامنه ای با سخنرانی نماز جمعه اگرچه در مواضع، کسی را شگفت زده نکرد اما در لحن و روش، بسیاری را حیرت زده بر جای میخکوب کرد؛ با بغض آخر خطبه دوم و گریه و ناله جمعیت، پیامی را به سرسپردگان خودش رساند که نفس های بسیاری را در سینه حبس کرد و بدن های بسیاری را سرد.

اگر کلمات به کار برده او را در این سخنرانی تحلیل محتوا کنیم، دو کلمه بسیار در این سخنان، پربسامد بود؛ "مردم" و "دشمن". اصلا بیایید فرض کنیم انتخابات دهمین دوره ریاست جهوری بدون هیج تقلبی برگزار شده است؛ محمود احمدی نژاد 24 میلیون رای آورده و میرحسین موسوی هم براساس آمار رسمی وزارت کشور احمدی نژاد،13 میلیون رای داشته است. روز جمعه همه "مردم" مورد خطاب رهبر انقلاب قرار گرفتند؛ از 42 میلیون مردمی که به زعم ایشان به اصل نظام رای دادند، تا 24 میلیون مردمی که "رئیس جمهور زحمت کش و مردمی شان" را برای بار دوم انتخاب کردند تا "بسیجی هایی" که در این آشوب ها صدمه دیده اند تا "مردمی" که کسب و کارشان به دلیل اعتراضات خیابانی به هم ریخته است و از کار و زندگی افتاده اند تا همه 85 درصد واجد شرایطی که "اگر به قصد قربت رای داده باشند، اجرشان در پیشگاه خداوند محفوظ است."

اما در تمام این سخنرانی وحدت آفرین، این به ادعای آنها، 15 میلیون نفر و به ادعای اینها، دست کم 30 میلیون نفر، هیچ جایی نداشتند؛ این 13 تا 30 میلیون نفر وقتی رای دادند، به قول ایشان به اصل نظام رای دادند، ولی آنقدر قابل نبودند تا رهبر همان نظام، حتی اشاره ای به این "مردم" بکند. آنها اگرچه با حاضر شدن پای صندوق های رای، وفاداری خودشان را به اصل نظام جمهوری اسلامی نشان دادند، ولی وقتی توی خیابانها، آرام و ساکت راه می روند و "حق" شان را طلب می کنند، "دشمن" آنها را به خیابان می کشاند و باید بدانند رهبر انقلاب "به هیچ عنوان زیر بار بدعت های غیرقانونی نمی رود". اگرچه ایشان "بعضی ها را مناسب تر از بعضی های دیگر برای خدمت" می دانند، اما همه آن 13 تا 30 میلیون ایرانی باید بدانند که "مردم" "انتخاب خودشان را کرده اند" و "انتخابات تمام شده است". "خواست مردم باید سر صندوق های رای مشخص شود، نه کف خیابانها".

رهبر انقلاب روز جمعه با چهره ای که نشانی از آرامش همیشگی را نداشت، حساب 13 تا 30 میلیون ایرانی را از "مردم" جدا کرد و آنها را با "دشمنان انقلاب و ملت" یکی فرض کرد.
اما یک جای این محاسبه لنگ می زند....


خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

اگر گریزم کجا گریزم / اگر بمانم کجا بمانم


امروز، گیج و منگ و مستاصل، احساس یک مرغ سرکنده را دارم... اگر گریزم کجا گریزم؟ اگر بمانم کجا بمانم؟

دو روز قبل از آن جمعه، خواستم که برگردم... برای همیشه برگردم و در سرزمین مادری ام نفس بکشم و بمیرم... من آن سرزمین را با خشمی عمیق و بغضی سنگین ترک کرده بودم ... اما عین عاشقی که قرار است بعد از مدت ها معشوق بداخلاق اش رو با اشاره ای مهربانانه و لطف آمیز ببیند، دلم سخت به طپشی عاشقانه افتاد و قلبم توی سینه ام دیگر جا نمی شد...

در این 7روز نتوانستم از احساسات عمیق و سرگشته ام چیزی بگویم... نتوانستم راهی باز کنم تا این همه اشک فرو خورده و نریخته را از زندان چشمهایم آزاد کنم... یکی آن سر دنیا روی ریشه های من نفت ریخت و در کمال خونسردی، رذالت و وقاحت، با کبریتی آن را به آتش کشید؛ بی آنکه من بفهمم ریشه هایم را آنجا جا گذاشته بودم... من فکر کرده بودم همه چیزم را با خودم کول کرده ام آورده ام این سر دنیا... همه چیزم را... نمی دانستم اینقدر سرگشته و بی پناه می شوم، اگر کسی سرزمین مادری ام را به لجن بکشد... فکر کردم وطنم را گذاشتم توی یک گنجه ته ته دلم و با خودم آوردمش این سر دنیا که هر وقت دلتنگش شدم، در گنجه را باز کنم، اشکی رویش بریزم، گرد و خاکش را پاک کنم و دوباره درش را بگذارم... ولی من حتی همین "دل" را هم جای دیگری جا گذاشته بودم و نمی دانستم...
حالا یکی دلم را به آتش کشیده است... دلی که آن ور اقیانوس ها جا گذاشته امش...


خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

راننده ای که به جای فرمان مسلسل گرفته است

اکبر هاشمی رفسنجانی، "همسنگر دیروز، امروز و فردای" آیت الله خامنه ای، این روزها سی و یک سال بعد از انقلاب اسلامی، سکوت خود را شکست و در نامه ای، به روند فعلی رفتارهای انتخاباتی در ایران به رهبر انقلاب هشدار داد. او که حتی در بسیاری از حوادث بعد از انقلاب، به دلیل "مصالح نظام" صدایی ازش درنیامد؛ حتی وقتی برادر دو دامادش (همسران فائزه و فاطمه) اوایل انقلاب اعدام شد و آیت الله لاهوتی، پدر دو دامادش هم بلافاصله کشته شد، به خاطر مصالح نظام هیچ نگفت، امروز آنقدر "احساس خطر" کرده است که نامه ای به رهبر می نویسد و از "آتشفشان"هایی حرف می زند که "از درون و سینه هایی سوزان تغذیه می شود". احتمالاتی را در این خصوص می توان مطرح کرد:
1. به گفته دبير ستاد انتخابات صدا و سيما، مناظره میان احمدی نژاد و موسوی را 200 میلیون نفر بطور زنده تماشا کردند؛ 50 ميليون نفر در داخل كشور و 150 ميليون نفر در سطح جهان. اگر انتقادهای سالهای گذشته به رفسنجانی تنها در روزنامه ها یا سایت هایی با تیراژهای محدود و مخاطبان معدود مطرح شده بود، امروز به مدد رسانه، تقریبا همه ایرانیان همزمان از صدای و سیمای دولتی شنیدند آنچه را که سی سال نشنیده بودند. از این منظر هاشمی بر خود واجب دیده است از خود و خانواده اش اعاده حیثیت کند. "اتفاق" مناظره های تلویزیونی، مرد سایه جمهوری اسلامی را وادار به واکنش کرد که اگر این بحث ها چنین در حجم وسیعی منتشر نمی شد، احتمال زیادی نداشت دقیقا سه روز قبل از برگزاری چنین انتخابات ملتهبی، رفسنجانی دیگر فکر "مصالح نظام" را نکند.

2. حزب الله لبنان که اصلی ترین حامی مالی و معنوی اش حکومت ایران است، هفته گذشته در حالی در انتخابات پارلمان این کشور شکست خورد که مناظرات تلویزیونی ریاست جمهوری ایران که کاندیداها پرونده های رو نشده بسیاری را برای یکدیگر رو کردند، از طریق تلویزیون العربیه در کشورهای عربی پخش مستقیم و ترجمه همزمان داشت. برخی شکست حزب الله در لبنان را بی ارتباط با فرو ریختن پوشال انقلاب اسلامی ایران در مناظره میان کاندیداها نمی دانند. شکست حزب الله در منطقه پیام کمی نبود و رفسنجانی، مردی که از روزهای ابتدایی در همه مراحل حساس در کنار انقلاب بوده است، شباهت هایی بین این روزها و سی سال پیش می بیند و با زیرکی در نامه اش اشاره می کند که وضعیت فعلی را "بی شک بخشی از مردم و احزاب و جریان ها بیش از این برنمی تابند" . او نگران از شکست مفتضحانه کاندیدای نظام در انتخابات ریاست جمهوری و در پی آن به وقوع پیوستن انقلاب مخملین، به تعبیر رویترز و به تهدید سپاه پاسداران در ایران، برای جلوگیری از این امر با نوشتن چنین نامه ای، پیشدستی کرد و در واقع با هشدار به رهبری برای صیانت از آرای مردم، راه را بر همه گیر شدن موج خروشان اجتماعی فعلی و به قول خودش "آتشفشان سینه ها" بست. او ابایی ندارد که اعلام کند "ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و کشور" نمی داند و از رهبری که به زعم رفسنجانی "صلاح را در سکوت شان دیدند"، بخواهد که "مانع شعله ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن" شود. او وقتی می نویسد "سرچشمه شاید گرفتن به بیل /چو پر شد نشاید گرفتن به پیل"، یعنی در طول همه این سالها تا به این حد احساس خطر برای مصالح نظام نکرده است.

3. رفسنجانی دی ماه سال گذشته اشاره ای کرده بود به اینکه "اگر فقه تخصصی را بپذیریم، باید تقلید تخصصی را هم بپذیریم و اینگونه لازم نیست کسی در همه امور از یک نفر تقلید کند...شورای فقهی حداقل برای مسائل عمده مدیریت کشور تشکیل شود و علمای اهل تسنن و تشیع با هم همراهی کنند." این ایده ای است که رفسنجانی چند باری با انحاء مختلف آن را بیان کرده است. این فرصت بهترین و مناسب ترین زمان، برای آغاز قدرتمند چنین مباحثی می توانست باشد.


*

پیام رفسنجانی هر چه بود، آیت الله خامنه ای آن را نشنید؛ او اگرچه بعد از انداختن رای خود در صندوق، گفت: "مردم در روزهای اخیر و حتی شب ها آن طور که مطلع شدم در خیابانها حضور داشتند و هرگروهی طبق میل خودشان شعار می دادند اما رشد و آگاهی مردم نگذاشت یک حادثه تلخی به وجود آید، در واقع این مسئله نشان داد که مردم در صحنه هستند." اما پیام نامه را و پیام ملت را نشنید...

مجموعه حوادثی که دیشب در ایران روی داد، انتحاری سیاسی از سوی کسانی بود که واقعا ترمز ماشین مسابقه را کنده اند و راننده به جای اینکه فرمان را بگیرد، مسلسلی به دست اش گرفته است...


منتشر شده در روزنامه



خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

سنگین و بی صدا رفت

روح بابا بالاخره رضایت داد که جسم محنت کشیده اش را رها کند و برود...









باقی همه سکوت است...









پ.ن. از ابراز همدردی دوستان خیلی خوبم در روزنامه که اغلب شان را حتی تا حالا ندیده ام، صمیمانه سپاسگزاری می کنم.



خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

با کروبی معامله می کنم!

قبل از بیان دلایلم، اول چند پیش فرض را مطرح کنم. من فکر می کنم برگه رای یی که در دست من است، برگه ای بسیار ارزشمند است که این امکان را می دهد تا به طور مستقیم با استفاده از این برگ برنده، مطالبات، خواسته ها و نیازهای خودم را فریاد بزنم. من این برگه را به هیچ حزبی، به هیچ گروهی و به هیچ کسی، حتی "منافع جمعی"، به هیچ قیمتی نمی فروشم؛ شاید این منافع جمعی، آخرین چیزی بود که با وجدان خودم درباره اش حکم صادر می کنم؛ من دیگر تحت هیچ شرایطی "منافع فردی"ام را فدای "منافع جمعی" نمی کنم؛ چراکه معتقدم منافع جمعی در سایه تامین منافع فردی حاصل می شود و حتی در صورت اثبات اینکه منافع جمعی در درازمدت منفعت بیشتری برای جامعه ای که من در آن زندگی می کنم، داشته باشد، اگر من رای و نظرم را فدایش کرده باشم، آنقدر دچار سرخوردگی خواهم شد که دیگر هیچگاه عنصری فعال در همان جامعه به شمار نخواهم رفت. در واقع در این صورت فردیت و هویت شخصی ام را به گونه ای فدا کرده ام که دیگر بسادگی نخواهم توانست اثری از آن در خودم پیدا کنم. بنابراین رای دادن را حرکتی کاملا فردگرایانه و بر پایه منافع فردی شخص خودم ارزیابی می کنم و به کاندیدایی رای می دهم که فکر کنم "احتمال دارد" بیش از دیگران، منافع شخصی من را تامین کند.


من یک انسانم؛ به کاندیدایی رای می دهم که بطور مشخص، مسائل مربوط به حقوق بشر را در اظهارات و برنامه ها و اعلامیه های خودش مطرح کرده باشد و آنقدر شهامت داشته باشد تا به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری اعتراف کند ما در ایران حقوق بشر را رعایت نمی کنیم و منشوری جداگانه با عنوان "منشور حقوق بشر" منتشر کند و به درستی، همه بیانیه های پیشین اش را "فرع"و این موضوع را "اصل" بداند.

من یک زنم؛ به کاندیدایی رای می دهم که جسارت می کند و در فیلمی که از تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی پخش می شود، می گوید که به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان می پیوندد. تاکید می کند که وزیر زنی را در کابینه معرفی می کند و اجازه می دهد روبرویش از "حجاب اجباری" بگویند.

من یک روزنامه نگارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حق دسترسی آزاد به اطلاعات را به رسمیت بشناسد. کاندیدایی که با صراحت از لزوم وجود رادیو و تلویزیون خصوصی در ایران حرف بزند. کاندیدایی که بداند زندانی سیاسی، که بسیاری از روزنامه نگاران را شامل می شود، یعنی چی و به دفاع از زندانی سیاسی شهره باشد.

*******

اگر کاندیداهای موجود به شکلی مساوی منافع شخصی من را تامین کنند، به لحاظ اجتماعی هم، من افکار و عقایدی برای خودم دارم که در آن چارچوب، کاندیدای مورد نظرم را انتخاب می کنم:

1. به آدمهایی که جسارت حرف زدن از تغییر اصول به ظاهر غیرقابل تغییر را دارند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که جسارت می کند و از لزوم تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی حرف می زند.

2. به آدمهایی که با ظالم مبارزه می کنند و در نهایت شجاعت، آدم زبان دراز و پرمدعا و ستمگر را سرجای خودشان می نشانند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حسین شریعتمداری، احمد جنتی، سرلشکر فیروزآبادی و خیلی های دیگر را سرجای خودشان می نشاند.

3. به آدمهای صادق و جسور احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حرف از تکلیف الهی و احساس تکلیف برای ورود به عرصه انتخابات نمی زند و حرف از مدینه النبی و اخلاق گرایی به میان نمی آورد. بحث از این مسائل برای کسی که قرار است در صندلی ریاست جمهوری بنشیند، کاملا فاقد جایگاه است؛ وگرنه در این صورت مرحوم آیت الله بهجت از همه کس برای ریاست جمهوری مناسب تر بودند!

4. به آدمهایی که وقتی وارد یک بازی می شوند، قواعدش را رعایت می کنند و جرزنی نمی کنند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که به قواعد بازی سیاسی ریاست جمهوری تن داده باشد؛ حزب تاسیس کرده باشد، روزنامه داشته باشد، معاون اولش را معرفی کرده باشد، درک کند که ریاست جمهوری، مسئولیتی کاملا تیمی و عملگرایانه است و همیشه با تیم همراهش در مصاجبه ها و دیدارها شرکت کند.

تکلمه- شاید تحقق بسیاری از برنامه ها و ادعاهای مطرح شده، از اختیار شخص رئیس جمهور خارج باشد و شاید بسیاری از این برنامه ها، "تندروی بی مورد و بیجا" تلقی شود؛ اما من به کاندیدایی رای می دهم که دست کم جسارت کرده باشد و از اصلی ترین مشکلات جمهوری اسلامی حرف زده باشد و اصلی ترین مطالبات من را در شعارهای انتخاباتی اش گنجانده باشد. من به کاندیدایی رای می دهم که در بیان مطالبات و خواسته های من، "تندروی" کند؛ که من این تندروی را بسیار بجا و بسیار مفید در دراز مدت زندگی شخصی ام ارزیابی می کنم.

*
پ.ن. انتخاب کروبی، انتخاب از میان چندین کاندیدای کاردرست و تاپ نیست؛ انتخاب کروبی برای من، صرفا انتخاب میان کروبی و موسوی است؛ نه انتخاب کاندیدای مورد علاقه ام.
کروبی اشکالات بسیاری در طول مدیریت اش بر مجلس، به اش وارد است و این کاملا حرف درستی است. اما به نظرم به هر حال دیکته نانوشته که غلط ندارد. هر کسی که مسئولیتی داشته، طبعا خطاها و اشتباهاتی هم مرتکب شده.
اگر می گم روزنامه نگارم، هنوز یادمم نرفته کروبی با حکم حکومتی جلو اصلاح قانون مطبوعات را گرفت. ولی تحلیل عده ای بر این است که خب انتظار داشتید در آن شرایط چه می کرد؟ مثلا آیا استعفا گزینه مورد نظر منتقدان است؟ خب اگر گزینه خوبیه پس چرا خاتمی استعفا نداد؟ حالا استعفا هم نه، چرا اساسا دور دوم دوباره کاندیدا شد؟
البته این روشی نیست که شخصا خیلی هم باهاش موافق باشم اما اگر اشکالی به کروبی در عملکرد مجلس اش وارد باشه، به خاتمی هم وارد است و با همان استدلالها از خاتمی هم می شود دقیقا به همان شیوه خرده گرفت.
به هر حال کروبی، چهار سال پیش، کاری را که باید در ریاست مجلس می کرد و رو در روی رهبر می ایستاد مثلا، کرد و بعد از انتخابات برای اولین بار در تاریخ ایران اسلامی، چنان نامه ای به رهبر نوشت.
رای من، نه به کاندیدای دوست داشتنی و مورد تایید 100 درصدم که انتخابی میان کروبی و موسوی، دقیقا در خرداد ماه 1388 در کشور ایران است.
چهار سال پیش به هیچ عنوان به کروبی رای نمی دادم، ممکن است دو سال بعد هم از رای ام به او پشیمان بشم.
ولی الان اینطوری فکر می کنم.



خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

آدمیان مردم آزار

آزادراه تهران - پردیس افتتاح نشده مسدود شد. به گزارش خبرگزاری مهر، آزادراهی که دو روز پیش از سوی وزیر راه دولت نهم افتتاح شده بود، به علت غیر ایمن بودن مسدود شد. رئیس پلیس راه استان تهران در این مورد گفته است: قبل از افتتاح این آزاد راه، کارشناسان پلیس راه اعلام کرده بودند که این آزاد راه به علت نداشتن علائم کافی غیر ایمن است.

این آزادراه همان آزادراهی است که وزیر راه دولت احمدی نژاد چنان سخنانی در مراسم افتتاحیه آن بر زبان آورد که بسیاری را از حیرت، انگشت به دهان نگه داشت. دیگر گاهی این حرف مادرها و مادربزرگ هایمان جز در موارد اظهارنظر وزرا و رئیس جمهور مصداق ندارد که واقعا بعضی ها "رو رو شسته اند و آبرو را آب دادن".

حمید بهبهانی در پاسخ به سؤال ایلنا درباره اینكه یك پروژه را چند بار افتتاح می‌كنید؟ گفت: این حرف شما نیست. چه كسی این حرف را به شما زده، به كسی كه این حرف را زده بگویید "هنوز برای در افتادن با بهبهانی كوچك است". این اشاره بهبهانی به احمد خرم، وزیر راه دولت اصلاحات بود. او در ادامه درباره خرم گفت: "این آقا كه تا پیش از این زنده نبود، دو سه ماهی است كه زنده شده و ما را به سفیدنمایی و سیاهی‌هایی متهم می‌كند."

او در مراسم افتتاحیه بزرگراهی که دو روز بعد از طرف خود وزارت راه مسدود شد، مژده داد عازم مشهد است تا قرارداد قطار سریع‌السیر تهران ـ مشهد را با آلمانی ها به ارزش هشت میلیارد یورو امضا کند. او که در این افتتاحیه آنقدر ذوق زده شده بود که هشدارهای ایمنی پلیس راه را درباره این آزادراه نادیده گرفته و به ذکر خاطرات خود از زمان تحصیل اش در خارج از کشور پرداخت و صاف صاف زل زد توی چشم خبرنگاران و گفت: "مغز هر جوان ایرانی معادل چهار مغز اروپایی است. دانشجویان آنجا همچون گاو و گوسفند هستند به طوری كه برای روشن‌ كردن مطلب واضحی نیز دهانشان همچون غار علی‌صدر باز می‌ماند."

وقتی مایلی کهن بیانیه های معروفش را داد و کلمات و لحن زشت و زننده اش صدای همه را درآورد، گفته شد ای بابا؛ از فوتبالیست جماعت چه انتظاری دارید؟ از کسی که همه عمرش را در زمین های خاکی گذرانده چه انتظاری دارید؟ مگر مایلی کهن دکتر و مهندس و استاد و وزیر و وکیل است که انتظار دارید لفظ قلم حرف بزند؟ حالا این آقای بهبهانی، استاد محمود احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت، 70 سال از خدا عمر گرفته و 32 سال است که استاد دانشگاه است. این آقای وزیر در حالی دانشجویان خارجی را گاو و گوسفند خطاب می کند که با افتخار از امضاء قرارداد با همان خارجی ها خبر می دهد و مخاطب را مبهوت می کند که اگر گاو و گوسفندند، پس شما آنجا چرا داشتید درس می خواندید و اگر برای روشن شدن مطالب واضح دهنشان اندازه غار علیصدر باز می ماند، چطور منافع ایرانیان را در پروژه های ملی به آنها می فهمانید؟
ولی آقای وزیر راه و ترابری انگار نمی داند که "گاوان و خران بار بردار / به ز آدمیان مردم آزار"

منتشر شده در روزنامه


خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

درباره روسری گلدار زهرا رهنورد

در غرب رسم بر این است که رسانه‌ها، حتی جدی‌ترین آنها، هیچ‌وقت از گزارش جزئیات مربوط به نوع، جنس، مدل، مارک و طراح لباس های زنان مشهور غافل نمی‌شوند؛ و در اغلب موارد هم این گزارش‌ها باعث اقبال عمومی به آن مارک یا مدل خاص لباسی می‌شود که زن مشهوری از آن استفاده کرده است. آخرین نمونه هم ماجرای سفر اوباما و همسرش میشل به اروپا بود که رسانه‌ها غیر از پوشش خبری دیدارهای سیاسی رئیس جمهور امریکا با همتایان اروپایی خود، به مقایسه نحوه لباس پوشیدن میشل با کارلا برونی، همسر سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه که روزگاری خواننده و مدل بوده است، پرداختند و در نهایت تاکید کردند که میشل بسیار شیک پوش‌تر و خوش لباس‌تر از همتایان اروپایی خود ظاهر شد.

رسانه‌های ما معمولا به دلایلی که بر همه روشن است، هیچ‌گاه چنین موضوعاتی را مورد توجه قرار نداده‌اند و اساسا اجازه هم نداشته‌اند. در طول سی سال اخیر هم اغلب زنان مشهور ایرانی بویژه زنان فعال در سیاست (غیر از زنان هنرمند)، معمولا با پوشش چادر مشکی ظاهر شده‌اند و جایی هم برای پرداختن و بحث کردن درباره امکانات موجود برای لباس پوشیدن آنها وجود نداشته است و در واقع این موضوع، هیچگاه تبدیل به "مسئله اجتماعی" هم نشده بود. ولی در چند سال اخیر حساسیت‌های حکومت درباره شیوه لباس پوشیدن زنان، راه انداختن گشت‌های ارشاد و استفاده از نیروی پلیس برای امر و نهی درباره نوع لباس افراد، باعث اعتراضات گسترده به "سیاسی کردن" این "حق شخصی" زنان شده است. کشمکش‌هایی که موضوع فراموش شده و عادی شده "حجاب زن ایرانی" را تبدیل به "مساله‌ای اجتماعی" کرده است؛ مساله ای که حکومت دیگر بعید بتواند جمع اش کند.

در این میان، نوع پوشش زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی، یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری، "اتفاقی" است که در میان حجم اخبار سنگین مربوط به انتخابات گم شده‌است؛ زهرا رهنورد، استاد تمام دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و خالق مجسمه "مادر" در میدان محسنی، از زنان مبارز قبل از انقلاب بوده است و ظاهرا پس از ازدواج با موسوی، "حجاب" را انتخاب می کند. او که برای اولین بار در تاریخ مبارزات انتخاباتی ایران بعد از انقلاب، در همه سفرهای استانی دست در دست همسرش در سخنرانی‌ها و برنامه های انتخاباتی شرکت می‌کند، نحوه لباس پوشیدن‌اش حتی از بالا بردن طبیعی‌تر دستهایش از میرحسین، هنگام ابراز احساسات جمعیت، بیشتر جلب توجه می‌کند.

او بر خلاف سایر زنان چادری فعال در عرصه سیاست، چادرش کش ندارد؛ بنابراین روی سرش آزادانه حرکت مي‌کند و حتی گاهی از سرش لیز می‌خورد و می‌افتد. این چادر آزاد به روسری‌اش (دقت کنیم که روسری و نه مقنعه) که گل های قرمز و نارنجی دارد، امکان جلوه‌گری می‌دهد؛ همچنین مانتویی که طبق رسم معمول جامعه، مشکی یا تیره نیست و جنس آن شبیه مانتوهایی است که زنان جوان در ایران می‌پوشند. به علاوه او با کیف رنگینی که همیشه در عکس ها از چادرش بیرون زده است، چادر را تبدیل به نمادی آزادانه تر و راحت‌تر کرده است که تنوع و طراوت لباس پوشیدن این استاد دانشگاه 64 ساله را به نمایش بگذارد؛ البته آرایش ملایمی که لبها و چشم های او دارد، بیشتر کمک می‌کند تا جوان تر از سن‌اش به نظر برسد.

همیشه ورود بهار را گل های تک تکی نوید می‌دهند که جسارت می‌کنند و زودتر از بقیه سر از خاک بیرون می‌آوردند؛ به عقیده‌ای برخی، صرف نظر از اینکه نتیجه این انتخابات چه باشد، گل‌های قرمز و نارنجی روسری زهرا رهنورد می‌تواند در کنار تلاش‌های فعالان حقوق بشر، نشانه‌هایی نویدبخش برای مساله پرتنش شیوه لباس پوشیدن زنان ایرانی باشد.

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

در حاشیه اعلام حمایت مخملباف از میرحسین

یادداشت مخملباف در حمایت از موسوی را دیدم. این یادداشت را خیلی دوست داشتم. مهمترین دلیلم این است که از معدود اعلام مواضعی در دفاع از موسوی بود که در آن "دلیل" دیدم. من لذت بردم که مخملباف دلایل خودش را در اعلام حمایت از میرحسین بیان کرده است. من لذت بردم که در این یادداشت اول درباره لزوم رای دادن گفته، بعد تاکید کرده که هر دو کاندیدای اصلاح طلبان افراد شایسته ای هستند، یک پاراگراف هم در مدح کروبی نوشته و در بقیه متن اش شرح داده است چرا از میرحسین حمایت می کند. چیزی که من در اظهارات و نوشته ها و مصاحبه های هیچ یک از سیاسیونی که از میرحسین حمایت می کنند، ندیدم. البته تاکید کنم که بین این افراد، ابراهیم نبوی هم برای حمایت از میرحسین دلیل می آورد. یکی از دلایل بسیار جالب مخملباف (از نظر من) در دفاع از میرحسین، وجود زنی مثل زهرا رهنورد به عنوان همسر اوست.

به هر حال، ظاهرا برای هنرمندان، میرحسینی که هنرمند و نقاش و رئیس فرهنگستان هنر است، بهترین انتخاب است. این خیلی خوب است که هنرمندان ما توانسته اند کاندیدایی میان نامزدهای موجود پیدا کنند که به خودشان نزدیک ببینندش. مخملباف اشاره ای هم به مهمترین ویژگی کروبی کرده و آن این است که این آدم هیچگاه وقتی حق مظلومی پایمال می شود، ساکت نمی نشیند.

من خیلی خوشحالم که کم کم فضای انتخابات، دست کم از سوی کروبی و موسوی و همچنین طرفدارانشان و تاکید هر دو طرف بر عدم تخریب نامزد دیگر (اخراج مشاور امور جوانان توسط کروبی و عذرخواهی رئیس ستاد میرحسین در اصفهان از کروبی که هر دو به دلیل اهانت به نامزد مقابل صورت گرفته بود) داردبه سمت عقلانی شدن و طرح مطالبات گروه های مختلف فعال در جامعه پیش می رود. کم کم دارد صف بندی میان افراد و گروه هایی که همگی خواهان تغییرند، روشن تر می شود؛ اینکه وقتی سروش می گوید تغییر منظورش چیست، وقتی مخملباف می گوید تغییر منظورش چیست... بویژه این یادداشت ها و نامه ها بسیار برای شناختن مطالبات واقعی افراد و گروه ها خواندنی است.

من خیلی خوشحالم که هم می توانم نامه ابراهیم نبوی و محسن مخملباف را در حمایت از میرحسین بخوانم و هم می توانم استدلال سروش و زیدآبادی و عبدی را در حمایت از کروبی بشنوم. فقط از یک چیز حال اشمئزار شدیدی به من دست می دهد؛ آن هم مشخصا عملکرد و اظهارنظرهای اعضای شورای مرکزی حزب مشارکت است که آبروی هر چی فعال سیاسی را برده اند. واقعا اگر تنها یک دلیل داشته باشم (که دلایل بیشتری دارم) که دوست نداشته باشم میرحسین رئیس جمهور بعدی باشد، این است که با پیروزی میرحسین، مشارکتی هایی که در تمام این مدت فقط تاکید کردند از میرحسین حمایت می کنند چون رای بیشتری دارد، امر برایشان مشتبه بشود جنبشی که ادعای سردمداری اش را می کنند به نتیجه رسانده اند، پیروز میدان شده اند و شروع کنند به صید ماهی های خودشان...

اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

مردان خدا پرده پندار دریدند

آیت الله بهجت هم رفت...
حضور بعضی آدمها بر روی این کره خاکی نشانه هایی هستند که...



اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه

مشاور شهردار تهران هفته گذشته در گفتگو با خبرگزاری مهر اعلام کرد تلفات آلودگی هوای تهران در 8 سال گذشته بیشتر از آمار شهیدان دوران 8 ساله دفاع مقدس است. در همین مورد، مدیرکل محیط زیست استان تهران مرگ 2500 نفر در سال بر اثر آلودگی هوا را تایید کرده و همین آقای مشاور شهردار، آمار مرگ 12 هزار تهرانی در سال 85 را به واقعیت نزدیک‌تر دانسته است. در جنگ هشت ساله به روایتی، 213 هزار نفر و به روایتی دیگر 188 هزار نفر به شهادت رسیده‌اند.


بگذریم که حتی با فرض مرگ سالانه 12 هزار نفر، در طول هشت سال این رقم می‌شود 96 هزار نفر که معادل نیمی از شهدای جنگ است؛ نه همه شهدای جنگ؛ از مشاور محیط زیست شهردار تهران انتظار نمی‌رود تعداد دقیق شهدای جنگ را حفظ باشند و احتمالا برای اینکه ابعاد ماجرا را برای خوانندگان روشن کنند، در یک اقدام خلاقانه استفاده از صنعت مبالغه را از ادبیات و شعر به مصاحبه با خبرگزاریها انتقال داد‌ه‌اند. فقط ای کاش از این همه خلاقیت کمی هم درحوزه مشاور‌ت‌شان استفاده‌ می‌کردند؛ چون ایشان هم مثل همه ما از وضعیت آلودگی هوا "گله" کرده و گفته‌اند: "چه کسی می‌خواهد این وضعیت را بررسی کند؟"


معلوم است که برای ایشان هم جالب است که بدانند مسئول این ماجرا کیست؟ چون خودشان "مشاور" هستند، "مسئول" که نیستند؛ مدیرکل محیط زیست استان تهران هم که آمار مربوط به فوت شدگان آلودگی هوا را از قول "خیلی‌ها"، "قابل اطمینان" نمي‌دانند و می‌گویند: "آلودگی هوا به طور مستقیم کسی را نمی‌کشد"، فقط یک "مدیرکل" اند؛ "مسئول" که نیستند. مدیرعامل شرکت کنترل کیفیت هوای شهرداری تهران هم که گفته اند "آلودگی هوا هرگز جزو اولویت‌های اصلی تصمیم‌گیران و مدیران ما نیست" هم که بنده خدا فقط "مدیر عامل" است؛ "مسئول" که نیست. البته با اینکه هنوز مسئول ماجرا شناسایی نشده است، قائم‌مقام سازمان بازرسی کل کشور اعلام کر‌ده‌اند: گزارش وضعیت آلودگی هوا به "مقامات مسئول" ارسال شده است؛ هرچند ایشان هم به طور دقیق نام این مقامات را فاش نکرده است!


*
در این جنگ آنقدر شهید داده‌ایم که هر خیابان، کوچه و پس‌کوچه ای را در این کشور پهناور به نام شهیدی بنامیم؛ فقط شهدای ما خودشان با پای خودشان و با علم به اینکه جبهه رفتن با احتمال بالایی، به شهادت منجر مي‌شود، شیوه مرگ خودشان را "انتخاب" کردند؛ ولی تک تک تهرانی هایی که هر روز در این خیابان ها و کوچه ها راه می‌روند و دم و بازدم های غیر ارادي‌شان قرار است بهانه ادامه حیات در همان سرزمین پهناور باشد، ذرات نادیدنی بی‌لیاقتی و بي‌کفایتی عده‌ای را به ریه‌هایشان می‌فرستند که هیچ یک خودشان را "مسئول" نمی‌دانند؛. بالاخره عمر همه سر می‌آید؛ یکی توی میدان جنگ، یکی توی جاده، یکی هم توی هوای تهران. ولی فقط چند لحظه تامل کنید؛ فقط مرگ 14 تهرانی در 9 ماهه اول سال گذشته "طبیعی" بوده است؛ 98 درصد تهرانی ها با مرگی "غیر طبیعی" از دنيا رفته‌اند؛ مرگی که نه خودشان "انتخاب" کرده‌اند و نه طبیعت برایشان انتخاب کرده است.

در فاصله هشت سال جنگ، 86 درصد کل شهدا زیر 30 سال سن داشته‌اند و 35 درصدشان زیر 19 سال! چطور است آنها که هیچکدام نام مشاور و مدیرکل و مدیرعامل و قائم مقام و رئیس و وزیر نداشته‌اند، احساس "مسئولیت" کردند؛ ولی حالا کسی نمی تواند "مسئول" را پیدا کند؟

منتشر شده در روزنامه



اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

چند مشاهده

در دنبال کردن مباحث مربوط به انتخابات چند تا نکته به نظرم می رسد:
1. افرادی که از کروبی دفاع می کنند، برای انتخاب شان "دلیل" می آوردند؛ در حالی که کسانی که از موسوی حمایت می کنند دلیل برای شایستگی شخص میرحسین ندارند. آنها به این دلیل که "تصور می کنند" او رای بیشتری دارد، پس او را انتخاب می کنند!
2. کروبی بویژه با نامه ها و بیانیه های انتخاباتی اش دارد می گوید من چه برنامه ای دارم. (بویژه بیانیه برنامه مدون اقتصادی، حقوق شهروندی و اخیرا حقوق اقلیت ها) و در کنار آن از احمدی نژاد هم انتقاد می کند؛ در حالی که میرحسین بیشتر توجه و تمرکزش را گذاشته بر انتقاد از احمدی نژاد و به ندرت در این باره حرف می زند که دقیقا در حوزه های مختلف چه برنامه هایی دارد.
3. حمایت اغلب گروه های منتسب به اصلاح طلبان از میرحسین (که در روز ثبت نام گفت مستقل وارد میدان شده است و در روزهای اول هم اعلام کرد هم اصول گراست، هم اصلاح طلب) و همچنین مثلا حمایت قاطع سروش و حمایت ضمنی دفتر تحکیم از کروبی، کم کم دارد صف بندی های گروه های سیاسی در ایران را روشن تر می کند.
4. اگر زمان بیشتری وجود داشت، کسانی که با دلیل و منطق می توانند از انتخاب شان دفاع کنند، کاملا قادر بودند به آرای سرگردان جهت بدهند.
5. می شود به این احتمال هم فکر کرد که اگر میرحسین و کروبی هر دو به دور دوم بروند، چه اتفاقی می افتد؟

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

آرای سرگردان و گروه های مرجع

در هر انتخاباتی میزان قابل توجهی "رای سرگردان" وجود دارد که افراد می‌خواهند رای بدهند؛ ولی درباره هیچ یک از کاندیداهای موجود به جمع بندی قطعی نرسیده‌اند. یکی از روش های انتخاب کاندیداهای مناسب این است که افراد به "گروه های مرجع" جامعه توجه کنند و ببینند کسانی که در جامعه دارای وزن سیاسی، فکری، فرهنگی، معنوی و یا هر نوع شاخص متمایز کننده دیگری هستند، از چه کسی حمایت می‌کنند. این روش تصمیم‌گیری در واقع همان معنای جامعه شناختی ضرب‌المثل فارسی است که مي‌گوید: "بگو دوستات چه کسانی هستند تا بگویم تو کی هستی."


در این دوره از انتخابات، که کروبی و موسوی هر دو از پایگاه اصلاح طلبان وارد میدان شده‌اند؛ تصمیم گیری برای بسیاری که گرایش اصلاح طلبی دارند؛ سخت شده است. دو حزب عمده اصلاح طلبان، مشارکت و سازمان مجاهدین، رسما از موسوی حمایت کردند. همچنین قدرتمندترین فرد حقیقی‌ای که پشت سر موسوی قرار گرفته است؛ محمد خاتمی است. البته افراد مشهور دیگری هم حمایت خود را از میرحسین اعلام کرده‌اند؛ مثلا ابراهم نبوی. البته در عین حال که هر دوی این افراد به اندازه کافی مشهور هستند و هر یک پایگاهی در جامعه دارند تا تعداد قابل توجهی رای به سبد میرحسین سرازیر کنند؛ واضح است که وزن نبوی در جامعه ایران با خاتمی قابل قیاس نیست.

‌عبدالکریم سروش در مصاحبه ای که روز یکشنبه با روزآنلاین انجام داده است؛ اعلام می‌کند انتخابش از میان کاندیداهای موجود، کروبی است. البته او در دوره قبل هم کروبی را گزینه مناسب ریاست جمهوری دانسته بود ولی در مصاحبه اخیر لحن او کاملا متفاوت از چهار سال پیش است. او در سخنان موسوي، نه تنها "نکته تازه‌اي" نمي‌بيند؛ بلکه "رگه‌هاي نگران کننده‌اي" را هم تشخیص می‌دهد. او همچنین از میرحسین انتقاد می‌کند که "در عمل هم بيست سال نشست و ظلم ها را تماشا کرد و لب از لب نگشود". سروش همچنین موضع خاتمی را در حمایت از میرحسین، "سئوال انگيز" می داند و "رفتن پاره‌اي از دوستان پشت آقاي موسوي" را هم "اصلا درک" نمي‌کند. او در آخر تاکید می‌کند که در این برهه، جامعه ما به "مرد عمل" نیاز دارد نه به کسی که در "کسوت سیاسی ادعای رسالت روشنفکری" داشته باشد.

جدای از عباس عبدی، عمادالدین باقی، غلامحسین کرباسچی، ابطحی، قوچانی و تیم روزنامه نگاری‌اش، مهاجرانی و جمیله کدیور، سروش قوی ترین وزنه‌ای است که تا به امروز حمایت خودش را از کاندیداتوری کروبی اعلام کرده است. به نظر می‌رسد در شرایط فعلی، حجت برای کسانی که گرایش های اصلاح طلبی دارند، ولی هنوز مرددند چه کسی را انتخاب کنند؛ تمام است. یک سر طیف خاتمی ایستاده است با کارنامه‌ای روشن و سر دیگر آن سروش ایستاده؛ او هم با کارنامه‌ای روشن. هر دو هم به اندازه کافی وزنه‌های سنگینی هستند و در میان گروه‌های معینی از جامعه "مرجعیت" دارند و می‌توانند بخشی از آرای سرگردان را به سبد کاندیدای موردنظرشان بریزند.

منتشر شده در روزنامه