اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰
در مرگ سیامک پورزند
تکاندهندهترین خبر هفتههای اخیر برای من، خبر خودکشی سیامک پورزند بود؛ از آن خبرها که چشمام نمیتوانست از روی آن بپرد، مغزم روی آن قفل میشد و وقتی هم که سراغ خبرهای دیگر رفتم، هنوز از اثر آن خبر، اتفاقی در قلبام افتاده بود که دیگر قلبام طپش طبیعی یادش رفته بود؛ خبر خودکشی سیامک پورزند پیرمرد هشتاد ساله، روزنامهنگار قدیمی و همسر مهرانگیز کار برای من از این نوع خبرها بود.
بعضی خبرها برای من مثل قانون همه یا هیچاند؛ یعنی با بعضی اخبار آنچنان تکان میخورم که میتواند یکباره همه فکرها و ایدههایی را که کمکم و آرام و آرام و با تامل درباره موضوعی برای خودم رشته بودم، پنبه کند. خبر خودکشی این آدم برای من نه خبر مرگ شخص سیامک پورزند که خبر «خودکشی» پیرمرد هشتاد سالهای بوده است که پنجاه سال پیش روزنامهنگاری را شروع کرده است؛ در دورانی که بسیاری از مردم ایران هنوز سواد نداشتند.
آدمی که روزنامهنگاری را به عنوا شغل انتخاب میکند، (آن هم پنجاه سال پیش) چه ویژگیهایی دارد؟
اگر کسی روزنامهنگاری را «انتخاب» کند، آدم آرمانگرایی است؛ آدمی است که نه تنها تن به شرایط موجود نمیدهد، بلکه آنقدر در خودش احساس قدرت میکند تا بتواند جهان اطرافاش را تغییر بدهد. روزنامهنگاری اعتماد به خود و شناخت ارزشهای خود میخواهد، روزنامهنگاری جسارت و شجاعت و صداقت میخواهد. انتخاب شغل روزنامهنگاری قلب بزرگ میخواهد؛ آنقدر که آدم احساس کند نسل آدمیزاد بیش از اینها از این دنیا حق دارد و شایسته زندگی بهتر است، که آدمیزاد لیاقت دانستن دارد، لیاقت لذت بیشتر و رنج کمتر دارد. روزنامهنگاری انتخاب کسی است که میخواهد در دنیای اطرافاش اثری بگذارد و می خواهد این اثر را با «نشر آگاهی» بگذارد.
یکی پنجاه سال پیش انتخاب میکند روزنامهنگار باشد. به جای اینکه ایران را ترک کند، آنقدر بالا و پایین میشود تا بالاخره به سردبیری نشریه انجمن مهندسان راه و ساختمان رضایت میدهد. در هفتاد سالگی دستگیر میشود. ماهها در زندان انفرادی میماند. به 11 سال زندان محکوم میشود. به دلیل کهولت سن به خانهاش منتقل میشود به همراه مامور همیشگی. او که از نوجوانی در خارج از کشور تحصیل میکرده است، ممنوعالخروج میشود؛ در حالی که همسر و دو دخترش در خارج از ایران زندگی میکردهاند. وطنی که از نیم قرن قبل در سودای تغییرش بوده است، تبعیگاهاش میشود. به هشتاد سالگی نرسیده، خودش را از طبقه ششم ساختمان محل سکونتاش به پایین پرتاب میکند. هنوز هم در هشتاد سالگی آنقدر قوی هست و جسور هست و آرمانگراست که جرات خودکشی پیدا کند. اما این معنی برای منِ ناظر بیرونی است؛ برای خودش حتما انتهایی بوده است که دیگر تاب تحملاش نبوده است.
بعضی اخبار برای من همه و هیچ دیدگاهام درباره موضوعاتی خاص است؛ من سرزمینی را که این پیرمرد هشتاد ساله را به آستانهای از درد رسانده است که خودش را از طبقه ششم به پایین پرت کند، هرگز نمیبخشم.
منتشرشده در نیمنما
اسفند ۲۸، ۱۳۸۹
دریاب دمی که با طرب میگذرد
در سالی که گذشت نه تنها دیکتاتورها و سیاستمداران طبق معمول سنگ تمام گذاشتند؛ بلکه طبیعت هم تا جایی که توانست زور خودش را جمع کرد تا هزاران کشته و میلیونها بیخانمان تحویل جامعه بشری بدهد.
پنج مرداد سال گذشته، بدترین سیل تاریخ پاکستان باعث شد ده هزار مدرسه و یکونیم میلیون خانه به علاوه پلها و راههای بسیاری ویران شود. زلزلهای به بزرگی 8.9 ریشتر همین چند روز ژاپن را لرزاند و تا به حال بیش از 3200 کشته داده است و بیش از 8600 گمشده؛ ژاپنی که زلزله 8 ریشتریاش مثلا سه کشته برجا میگذاشته است، الان با خطر فاجعهباری روبروست؛ انفجار راکتورهای اتمی و احتمال یک فاجعه در تاریخ بشری. در این طرف دنیا هم مردم لیبی بیش از یک ماه و مردم بحرین کمتر از یک ماه است که دارند در خون خود قلت میزنند و دیکتاتورهایشان از هیچ نوع وحشیگریای در حقشان فروگذار نکردهاند و سایر مردم دنیا هم نشستند دارند نگاه میکنند! در همین ایران خودمان هم آمار تقریبیای وجود دارد که در نه ماهه اول سال، حدود 200 نفر در ایران اعدام شدهاند. 78 نفر در سقوط هواپیمای ارومیه جان خود را از دست دادند . چهارشنبه گذشته هم خبر رسید در پی اعتراض زندانیان زندان قزلحصار کرج به اعدام 10 نفر از همبندیهایشان، ماموران زندان با زندانیان درگیر شدهاند و تا امروز خبرها حاکیست 80 زندانی کشته شده و 150 نفر هم وضعیت وخیمی دارند. این البته غیر از حدود 30 هزار کشتهای است که مردنشان در جادهها تبدیل به یک روال سالانه شده است.
اما در همین سالی که گذشت، مصر و تونس و قرقیزستان، دیکتاتورهایشان را بیرون انداختند. 33 کارگر معدن در شیلی در عمق 2300 پایی زمین گرفتار شدند و بعد از 17 روز تلاش و بیم و امید، در صحنهای تاریخی همگی زنده بیرون آورده شدند. ژولیان آسانژ کلی اسناد محرمانه پشت پرده دولتها را در ویکیلیکس منتشر کرد و خواب خوش سیاستمداران را عمیقا آشفته کرد. حالا درست است که به اندازه اتفاقات بد نمیتواند ما را تکان بدهد و احساسات را به غلیان وادارد، اما بالاخره خبر خوش که هست. آخر چه کاری از دست ما برمیآمد مثلا؟ میتوانستیم جلو زلزله ژاپن را بگیریم؟ میتوانستیم سال قبلترش جلوی زلزله هائیتی را که حدود 250 هزار کشته به جا گذاشت، بگیریم؟ شاید در بهترین حالت بتوانیم به عنوان انسان، در قالب نهادهای بینالمللی مثلا جلو دیکتاتورهای لیبی و بحرین را بگیریم که هنوز آن را هم نگرفتهایم.
×
اما دنیا در گذر است؛ بسیار بیرحمتر از آنی است که انتظار شفقت در حق مردمان عصرمان را از او داشته باشیم و بسیار سرسختتر از آنی که فکر کنیم میتوانیم تغییرش بدهیم؛ دستکم ما در عمر خودمان نمیتوانیم تغییرات محسوس در روند گذر این عالم ایجاد کنیم؛ تغییرات بزرگ عمرهای 400-500 ساله میخواهد که به عمر معمول یک نسل و دو نسل قد نمیدهد؛ او زورش از ما بیشتر است و همیشه یک برگ آس دارد تا ما را مات کند. همین بزرگترین درس طبیعت هم هست؛ دنبال خوشبختی توی چارچوبهای بزرگ و کلان نباید گشت. لحظههای خوش را باید در مقیاسهای کوچک پیدا کرد. هر چقدر کوچکتر، لذتبخشتر و شخصیتر و درنتیجه بهیادماندنیتر؛ بله. دقیقا لذتها شخصیشده، دیگر تنها معنای خوشبختی در این دنیای جفاکارند. لذت زندگی در یک خانواده خوب، یک صبحانه دورهمی یک روز تعطیل. یک غذای خوشمزه و سفره خوشگل، یک کیک توتفرنگی و گل آفتابگردان برای روز تولد، چای تازهدم بعدازظهر با کیک گردویی، یک رستوران تازه و کباب برگ، زیاد شدن حقوق سر ماه، انداختن یک رومیزی جدید روی میزناهارخوری، خریدن یک آینه قدی؛ همهشان خوشبختیهای شخصی کوچکی هستند که گذر زندگی را رنگ میدهند و خوشبوش میکنند. اصلا چرا راه دور؟ همین سفره هفتسین روی میز و اولین روز بهار.
اما دنیا در گذر است؛ بسیار بیرحمتر از آنی است که انتظار شفقت در حق مردمان عصرمان را از او داشته باشیم و بسیار سرسختتر از آنی که فکر کنیم میتوانیم تغییرش بدهیم؛ دستکم ما در عمر خودمان نمیتوانیم تغییرات محسوس در روند گذر این عالم ایجاد کنیم؛ تغییرات بزرگ عمرهای 400-500 ساله میخواهد که به عمر معمول یک نسل و دو نسل قد نمیدهد؛ او زورش از ما بیشتر است و همیشه یک برگ آس دارد تا ما را مات کند. همین بزرگترین درس طبیعت هم هست؛ دنبال خوشبختی توی چارچوبهای بزرگ و کلان نباید گشت. لحظههای خوش را باید در مقیاسهای کوچک پیدا کرد. هر چقدر کوچکتر، لذتبخشتر و شخصیتر و درنتیجه بهیادماندنیتر؛ بله. دقیقا لذتها شخصیشده، دیگر تنها معنای خوشبختی در این دنیای جفاکارند. لذت زندگی در یک خانواده خوب، یک صبحانه دورهمی یک روز تعطیل. یک غذای خوشمزه و سفره خوشگل، یک کیک توتفرنگی و گل آفتابگردان برای روز تولد، چای تازهدم بعدازظهر با کیک گردویی، یک رستوران تازه و کباب برگ، زیاد شدن حقوق سر ماه، انداختن یک رومیزی جدید روی میزناهارخوری، خریدن یک آینه قدی؛ همهشان خوشبختیهای شخصی کوچکی هستند که گذر زندگی را رنگ میدهند و خوشبوش میکنند. اصلا چرا راه دور؟ همین سفره هفتسین روی میز و اولین روز بهار.
منتشرشده در نیمنما
اسفند ۲۳، ۱۳۸۹
خوانندگی؛ شغل تماموقت
من مخاطب غیر حرفهای موسیقی هستم. زیاد هم طرفدار پر و پاقرصی نیستم که مثلا بدانم چه خوانندهای الان خیلی محبوب است و چه آلبومهایی روی بورس است. سال به دوازه ماه شاید چند روزیاش را فقط هوس موسیقی بکنم.
×
کلیپهای مهرنوش را میبینم و فکر میکنم که از کلیپهای معمول لسآنجلسی، هم در شعر و موسیقی و هم در کلیپ یک سروگردن بالاتر است. نه خبری از یک عده دخترکان مانکن هست که نیمهعریان خودشان را جلوی دوربین، دستهجمعی تکان بدهند، نه از نورهای رقصان و رنگی. همهچیز ساده، آرام و دلنشین است. دستکم اینکه چیز آزاردهندهای نه در شعر هست، نه در موسیقی و نه در کلیپ. همین که من میتوانم یکی از آهنگهای او را ده بار هم پشت هم بشنوم و هنوز مشتاق شنیدن باز یازدهم باشم، برای من معیار قضاوت درباره کیفیت موسیقیاش است.
بیبیسی مصاحبهای پخش میکند با سپیده رئیسسادات، خوانندهای که الان حدودا سی ساله است و تحصیلات آکادمیکاش درباره موسیقی در ایران و ایتالیا و حالا کانادا بوده است. صداش خوب است؛ خیلی خوب است. خیلی حس خوبی به من میدهد و با خودم فکر میکنم این آدم تا حالا کجا بوده است؟ توی ایتالیا به ایتالیاییها (کسانی که فارسی بلد نیستند) آواز ایرانی یاد میدهد. چند نفری هستند که روی زمین نشستهاند. سپیده لباسهایی با نقشهای ایرانی به تن دارد، سهتارش دستاش و دیگران باهاش میخوانند: بوی جوی مولیان آید همی... یاد یار مهربان آید همی...
×
کنسرت دریا دادور میروم. کسی که در فرانسه موسیقی خوانده است و گرایش تخصصیاش در موسیقی، اپراست. صدای قوی و محکمی دارد و خیلی علاقمند است آهنگهای قدیمی و محلی ایرانی را بازخوانی کند یا اشعاری را انتخاب کند که بتواند با اپرا هم روی آنها مانور بدهد. انتخابهایش هم خوب هستند؛ شعر کوچه فریدون مشیری، شعر زمستان اخوان ثالث.
حتما خیلیهای دیگر هم هستند که من نمیشناسمشان و یک گوشهای از این دنیا نشستهاند و دارند برای خودشان میخوانند و میزنند و ضبط میکنند و بالاخره زندگیشان را صرف موسیقی فارسی و ایرانی میکنند.
×
هیچ از این زنهای خواننده نه آرایشهای عجیب و غریب دارند نه حرکات عجیب و غریب. شعرهای خوب و آهنگهای خوب، موسیقی آنها را خیلی دلپذیر کرده است. فکر میکنم چقدر خوب که کمکم دارند خوانندههای جوانی پیدا میشوند که هم صدای خوب و بسازی دارند و هم تحصیل کرده موسیقیاند. با موسیقی شرق و غرب آشنایند و استعداد و توانایی آواز خوب و دلنشین خواندن را هم دارند. دوست دارم فکر کنم شاید خیلی دور نباشد که اینها بتوانند جای خود را باز کنند و تکانی اساسی به آواز ایرانی (خصوصا خوانندههای زن) بدهند. اما نمیدانم این امید چقدر میتواند به حقیقت بپیوندد؛ وقتی هر کدام اینها در نقطهای از جهان دارند زندگی و کار میکنند؟ وقتی همه اعضای گروه دریا دادور غیر ایرانی هستند و احتمالا مهمترین بازار او شنوندگان اپرای فرانسوی هستند. وقتی سپیده رئیسسادات می گوید ترجیح میدهد با گروههای غیر ایرانی کار کند و البته اشاره میکند از باب جالب بودن تجربهاش. اما دلیلاش هر چه که باشد، در درازمدت به نفع موسیقی ایران نیست. به کسانی آواز ایرانی درس میدهد که فارسی نمیدانند. اینها هر کدام در نقطهای از دنیا مثل یک درخت تنها، تکافتادهاند و دارند برای دل خودشان کار میکنند.
چرا تعدادی از این همه ایرانی پولدار فرهنگدوستی که در دنیا پراکندهاند نمیآیند شرکت بزرگی درست کنند تا از این خوانندههای جوان و بااستعداد حمایت کنند؟ تا انحصار را از دست کوجی زادوری و امثالهم دربیاورند؟ سرمایهگذاری در حوزه موسیقی، ابدا کار فیسبیلاللهی نیست. این احتمال قویای است که سرمایهگذارها بعد از مدتی بتوانند سود هم ببرند. اگر این فرهنگدوستان پولدار پیدا بشوند که این آدمها پراکنده در گوشهگوشه دنیا را دور هم جمع کنند و تمرکز بدهند و برای ضبط آهنگ و خواندن از آنها حمایت مالی کنند تا آنها بتوانند "خوانندگان تمام-وقت موسیقی فارسی" باشند، میتوانند موسیقی فارسی را تکانی اساسی بدهند.
اگر اینها به تولید متمرکز نپردازند و کسی نباشد که پول بدهد که این آدمها خواننده تماموقت باشند، مثل یک شمع که هر کدام گوشه ای از این دنیای پهناور روشن شدهاند، بعد از مدتی خاموش میشوند و هیچیبههیچی. دیگر آن روز شجریانها و ناظریها و کامکارها هم نیستند که آدم فکر کند بالاخره چیزی برای دلخوشی هست. نسل اینها هم که منقرض بشود، دیگر فقط همان کوجی زادوری و اعوان و انصار شبیه به او هستند که کشتی موسیقی ایرانی را به پیش میبرند؛ اگر هنوز در میان قایقهای پراکنده در اقیانوسهای جهانٰ، کشتیای هم باقی مانده باشد.
اسفند ۰۷، ۱۳۸۹
به یاد بابا
این را دو سال پیش در چنین روزی نوشته بودم؛ وقتی بابا هنوز بود؛ دردکشان.
این روزها خیلی به یاد عزیزش هستم.
_______________________________________________
نسبت آدمها با هم چیست؟
نسبت من با پدرم؟ با مادرم؟ با همسرم؟ خواهر و برادم و دیگران؟
چرا با درد و آسیب یکی از اینها اینقدر آدم داغون میشود؟
نسبت من با پدرم چیست؟ چرا از نگاه دیگران اگر پدر من درد و رنجی داشته باشد، من باید سعی کنم که فراموش کنم؟
پدرم در بیانصافانهترین شکل ممکناش، نیمی از وجود من را تشکیل داده است. نیمی از جسم و تن من را. و نیمی از ژنتیک من را. و به تبع آن شاید نیمی از خلقیات و ویژگیهای شخصیتی من را. او در بیانصافانهترین شکل ممکناش، "حداقل" نیمی از وجود من است؛ من با نیمهی وجود خودم باید چه کنم؟ من اگر یک نیمه وجودم دارد با دردی ضجهآور از وجودم جدا میشود، چه جوری باید سعی کنم فراموش کنم؟ باور کنید او، یک کس "دیگر" نیست؛ او، خود "من" هستم..من دارم بخشی از وجود خودم را از دست میدهم...
بریدن بخشی از بدنات، تکه، تکه، تکه، تکه... درد ندارد؟ میتوانی نبینی؟ میتوانی بگویی بس است دیگر؟ میتوانی بگویی او کسی بیرون از من است و هر چقدر هم عزیز، ولی هنوز خودم سالم و زنده هستم؟
او کس "دیگر" نیست... او "من" هستم که دارم
تیکه
تیکه
تیکه
تیکه
خودم را از دست میدهم
و ذره
ذره
ذره
ذره
به نابودی نزدیکتر میشوم...
بابایی! هیچوقت بهت گفته بودم از وقتی دختربچه هفت سالهای بودم و فهمیده بودم تو توی هفتسالگی مادرت را ازدست دادی، چقدر برایت گریه کرده بودم؟ هیچوقت بهت گفته بودم؟ هیچوقت بهت گفته بودم که توی ذهن کوچولوی من جا نمیگرفت چطور یک آدم میتواند توی آن سن و سال بیمادر بزرگ بشود؟ و تنها و بیپناه توی دنیای به این بزرگی چی کار بکند؟
بابایی! هیچوقت بهت نگفته بودم من آن روزها به خودم گفتم من باید به بابایم خیلی "محبت" کنم؟ من آن روزها تصمیم گرفتم جای محبت مادری را که هیچوقت نداشتی، پر کنم. باورت میشود؟ توی هفتسالگی!
چی شد الان که بیستوهشت سالهام اینها را یادم افتاد؟! همه میدانند من چقدر توی به یادآوردن خاطرات ضعیفام. ولی چی شد اینها یادم آمد؟ چرا من همیشه فکر میکردم که دختر تو که نه، مادر تو هستم؟ چرا همیشه فکر میکردم باید مثل یک مادر به تو محبت کنم و از تو مراقبت کنم؟
بابا! رنج تو، من را و خودت را بس. چطور دنیا دلش راضی میشود به یک پسر بچهی کوچولو را که توی زندگی 53 سالهاش بیشتر از اینکه خوشی داده باشد، درد داده است، امروزهم اینقدر رنج بدهد؟
بابا! بیانصافی است. تو! پسر کوچولوی دخترکات، خیلی درد کشیدهای. از بچگی کار کردهای و زحمت کشیدهای و دنبال روزهای خوش بودهای. توی همه زندگیات خیلی تلاش کردی این دردها را کنار بزنی و قوی و مردانه، با لذت زندگی کنی. و امروز میبینم که حق تو پسر کوچولوی زخمدیدهی زحمتکش من، این همه رنج مضاعف نیست. که انصاف نیست، که انصاف نیست که انصاف نیست...
ای کاش میتوانستی اینها را بخوانی. میدانم اگر به آن خاطره هفتسالگی میرسیدی، اگر هنوز میتوانستی یکی از اعضای بدنت را تکان بدهی و حرف بزنی، من را بغل میکردی (توی همین 28 سالگیام، جلوی عالم و آدم!) و با لذت یک لبخند گنده به پهنای صورت میزدی و میگفتی: "عشق باباست دیگه" و منو محکمتر به خودت فشار میدادی.
بابایی! عشق بابا دلاش خون است. جگرش آتش گرفته است..قلباش را پارهپاره کردهاند. عشق بابای تو، به نبودنات و درد کشیدنات عادت نمیکند؛ به ذرهذره آبشدن تو عادت نمیکند. عشق بابای تو وقتی بغضاش میگیرد دیگر هیچچیز نمیتواند بغض به این تلخی و سنگینی را از گلویش پایین ببرد. عشق بابای تو هیچچیز دیگر نمیخواهد؛ فقط آرامش تو. آرامش تو. آرامش تو.
_____________________________________________________
امروزنوشت: ای کاش آرامش خودم را هم آرزو کرده بودم.
_____________________________________________________
امروزنوشت: ای کاش آرامش خودم را هم آرزو کرده بودم.
بهمن ۳۰، ۱۳۸۹
جان و دیگر هیچ
در میان عکسهایی که از مراسم تشییع پیکر صانع ژاله منتشر شده است، عکسی قابل تامل از فردی وجود دارد که جلو نردههای دانشگاه تهران دستاش را به نشانی پیروزی بالا برده است. کسی که کفن به تن دارد و صورت خودش را با چفیه کاملا پوشانده است. روی کفناش نوشته است «لبیک یا خامنهای».
به نظر نمیرسد عکاس، این عکس را اتفاقی گرفته باشد؛ سوژه دقیقا برای دوربین ژست گرفته است. صاف و شقورق ایستاده است و با اینکه اصلا چشمهایش معلوم نیست، ولی از مدل بدناش و بهویژه دستهایش خوب معلوم است ایستاده است تا ازش عکس گرفته شود. معلوم است مایل است پیروزیاش را در جایی ثبت ابدی کند. شاید پیروزی تشییع پیکر سنیمذهبی که روز 25 بهمن با شلیک مستقیم گلوله کشته شده بود. کسی که کارت بسیج برایش منتشر کردند و شریعتمداری در برنامه تلویزیونی دربارهاش گفت برای من خبرهای خوبی میآورد! آیا این پیروزی نیست برای آنها؟ بگذریم.
نرده نرده، مثل میلههای زندان بخش اعظم عکس را گرفته است. اما سوژه ما جلو نردههاست. نردهها پشت او هستند. او زندانی نیست. هرآنچه پشت آن نرده است، زندانی است. دانشگاه تهران، با دانشجویاناش با استاداناش و با همه مخلفات ریز و درشتاش پشت سر آن نردهها جا ماندهاند. نردههایی که کسی جلو آن کفنپوش و چفیهبهسر، خودش را پیروز میدان میداند و آیا کسی هست که بگوید او پیروز نیست و آنهایی که پشت نردهاند پیروزند؟
این سوژه با استتار در نشانههایی ویژه (کفن پوشیدن در خیابان، چفیه به دور سر، پوشاندن تمام صورت) همزمان هم از خودش هویتزدایی کرده است و هم به خودش هویتی ویژه داده است. از خودش هویتزدایی کرده است چون همه مشخصههای متمایزکننده از دیگر انسانها را پوشانده است؛ حتی اینکه او زن است یا مرد است هم چندان قابل تشخیص نیست. سرش کاملا پوشیده است؛ شاید زن باشد. اما در گوشه سمت راست ما که کفناش کمی کنار رفته است، معلوم است زیر کفن تنها شلوار به پا دارد. به احتمال قویتر مرد است. تمام سر و صورت کاملا پوشیده است با چفیهای که رنگ سیاه و خاکستری، رنگ غالب آن است؛ پس صورت پوشیدهاش هم توجه چندانی جلب نمیکند. ما از روی عکس چهره انسانی از سوژه نمیبینیم. تنها شکل تناش انسانی است و باقی ویِژگیهای متمایزکننده را از نظر پنهان کرده است. از ترس صورتاش را پوشانده یعنی؟ ولی آیا آدم ترسو کفن میپوشد، راه میافتد توی خیابان؟
نگاه از صورت بیشکل و سیاهاش منحرف میشود به سمت لباساش؛ کفناش.توچشمترین عنصر عکس، کفنی است که به تن سوژه ماست. کفن سفید است و در کنتراست با بلوز و شلوار و چفیه سیاه او قویتر از سایر عناصر عکس معلوم است. و البته نوشته روی کفن؛ لبیک یا خامنهای.شاید فقط یک نوجوان باشد که عضو بسیج مسجد محلهشان است. بله. خیال خوشبینانهای است. خوشبینانه؟ بدتر از این خیال ممکن نیست.
او انسانی نیست که ما بتوانیم با او حرف بزنیم. این انساننما هویت فردی و استقلال شخصی خودش را در لفافی استتار کرده است. سوژه، عکس انسانی نیست که گوشت و پوست و خون داردٰ؛ ایدئولوژیای است که حرف آخر را با قاطعیت همان اول میزند و از همان اول هم خودش را پیروز میدان میداند؛خودش را «حق» میداند و باقی را «باطل». آنقدر حق که همانجور کفنپوش راه بیفتند جلو در دانشگاه تهران عکس پیروزمندانه بیندازد. دانشگاه. نماد عقلانیت و مدرنیته. همین است که هول به جان آدم میاندازد. او بیش از حد تصور هولناک است.
عکس ترسناک است. تکاندهنده است. رعبآور است. شاید اگر دستِکم چشمهایش را میتوانستیم ببینیم، کمتر میترسیدیم. اما چشمهایش هم توی عکس سیاه است. تنها چیزی که از او میبینیم کفناش است و نوشتهای که روشن کرده است چرا کفنپوش شده است. حرفی این میان نمانده است. او برای جنگیدن آمده است؛ جاناش را دارد وسط میگذارد. یکراست رفته است سر اصل مطلب؛ جان و دیگر هیچ.
منتشرشده در نیمنما
منتشرشده در نیمنما
بهمن ۲۶، ۱۳۸۹
بهمن ۲۲، ۱۳۸۹
نشد که ما آنها باشیم
مردم مصر بعد از هیجده روز پایداری شبانهروزی در خیابانهای قاهره و به ویژه میدان التحریر، بالاخره حسنی مبارک رئیسجمهور سی ساله این کشور را وادار به کنارهگیری از قدرت کردند. چنین تغییری در مصر قابلتاملتر و احتمالا تاثیر بینالمللی آن بر کشورهای خاورمیانه بیش از تغییرات اخیر مثلا در تونس است. به این دلیل که مصر با جمعیت 75 میلیونیاش مغز متفکر جهان عرب و اسلام (سنینشین) به شمار میرود و دانشگاه الازهر به عنوان مهمترین مرکز مذهبی اسلامی در مصر قرار دارد.
اولین چیزی که برای مخاطب ایرانی بعد از شنیدن این خبر به ذهن میآید احتمالا حس حسرت است. چیزی در دل ما تکان میخورد، عضلههای صورتمان به طرف پایین کش میآید، چشمهایمان به سوزش میافتد، لبهایمان به هم فشرده میشود و صدایی شبیه آه از بین لبهایمان خارج میشود. این همان حسی است که از شنیدن این خبر به ایرانیای دست میدهد که میتوانست مثل هزاران مصری در میدان التحریر، یک سال و نه پیش، او هم از شادی اشک بریزد. اما نشد که بشود.
بعد از ماجرای ایران، قرقیزستان بلند شد و رئیسجمهور دیکتاتورش را بیرون انداخت، بعد تونس بلند شد و حالا هم مصر. یعنی کمتر بودیم؟ یعنی کم انگیزهتر بودیم؟ نه که کمتر نبودیم که هیچ، خیلی هم بیشتر انگیزه داشتیم. فقط فرق مساله در تفاوت رفتار و عکسالعمل طرف دیگر درگیری بود. دولت سکولار مبارک با وجود تسخیر 18 روزه پایتخت از سوی مخالفان، بلایی سر مردمش نیاورد که دیگران سر مردم ما آوردند.
کمکم که بیشتر فکر کنی، میبینی که آدمهایی که میرفتند توی خیابان، دیگر به جای خون توی رگهایشان ترس جریان پیدا میکرد. بس که طرف مقابل با وحشیانهترین شکل ممکن خشونت عریان و بیافساری را به تن وبدن مردم سرزمین خودش روانه کرده بود. آنقدر خون از سر و صورت و دستها جاری شد و آنقدر بدنها کبود شد و آنقدر گوشتهای تن، فشرده و کوفته شد و آنقدر دستگیرشدهها شکنجه شدند که نه تنها از جسمشان که حتی دیگر از روحشان هم چیزی باقی نماند.
بعد به اینجا که برسی، دیگر حسرت نیست که در جانات روان میشود. کمکم حسرت پیروزی مصریها و تونسیها جای خودش را به حسی میدهد که سرشار از نفرت است؛ حسی که تمام ذهن و روان آدم را درمینوردد. به رذالت فکر میکنی. به خشونت. به وحشیگری افسارگسیخته. به دروغ. به ریا. به شکنجه. به اشک چشم. به گوشت تن. به خون که به جای رگ، توی هزار و یک جای بیربط دیگر جاری میشود. و به هر چیزی که در فرهنگ بشری زشت و مذموم است و فکرکردن به آنها درد را روانه استخوانهای آدم میکند. به ضجههای مادران فرزند ازدست داده فکر میکنی. به بیهوشی پدرهایی که توی سردخانه جنازه غرقدرخون بچههایشان را شناسایی کردند. به بچههایی که پشت در اوین برای دیدن بابا و مامان روزهای سرد و سخت را دستخالی برگشتند. به خون فکر میکنی. به درد. به درد استخوانسوز وحشی فکر میکنی. به ترس فکر میکنی،به ترس، به ترس، به ترس. به طناب دار فکر میکنی؛ طناب دار. طناب دار.
و انگار هرچقدر که دنیا تغییر کند، برای تو روشنتر میشود در این یک سال و نه ماه بر ما و بر مردم ما چه گذشت که نشد که بشود.
بهمن ۱۹، ۱۳۸۹
استادان دانشگاه مضحکه چه کسانی؟
ششصد نفر از استادان دانشگاه که در همایش "اساتید، فرماندهان جنگ نرم" شرکت کرده بودند، بیانیهای صادر کردند که از جهات بسیاری قابلتامل است. بیانیه بینظیری که با خواندناش آدم احساسات بسیار متناقضی را همزمان میتواند تجربه کند.
این ششصد استادی که ما نه نامی از آنها میدانیم و نه میدانیم استاد چه رشتههایی هستند و در چه دانشگاههایی درس میدهند، به عنوان فرماندهان جنگ نرم در پاراگراف اول بیانیهشان "رسالت انقلابي و اسلامي" خودشان را "در قبال نظام اسلامي" زوشن میکنند.
این استادان محترم در ادامه با کلمه و ترکیباتی که در یک سال اخیر در سخنرانیهای شخص اول مکررا شنیدهایم، در 10 بند جملات مختلفی ساختهاند. کلمات و ترکیبات تازهای که جملات این بیانیه را به نام 600 استاد دانشگاه، ساخته است، اینها هستند: فتنه/عناصر داخی/حامیان خارجی/معیار بصیرت/ نخبگان/9 دی/سوابق انقلابی/ مطرود/ کف خیابان/ عناصر خودفروخته/جهاد علمی/ جنبش نرمافزاری و...
یکی از خندهدارترین بخشهای این بیانیه، بند سوم آن است. آنجا که این استادان بسیجی ادعای خارقالعادهای را مطرح کردهاند که بعید است برندگان نوبل فیزیک و شیمی و پزشکی حتی جرات فکرکردن به آن هم را داشته باشند. این دانشمندان یکتای عالم علم و دانش بشری، آمادگی خود را برای "در نورديدن مرزهاي دانش در تمام ابعاد" اعلام کردهاند و "در همين راستا" از "مسئولان ذيربط" خواستهاند "موانع موجود در جهت حركت شتابان و يافتن راههاي ميانبر براي رسيدن به قلههاي علم و تكنولوژي برداشته شود." حالا اگر این سوال برای شما مطرح است مسئولان ذیربطی که باید بروند موانعی را که فتنهگران 88 سر راه این میانبرها تا به قله نصب کردهاند، بردارند، دقیقا چه کسانی هستند، باید بدانید که آنها کسی نیستند. جز: "رياست محترم جمهوري، شوراي محترم انقلاب فرهنگي و وزير محترم علوم، تحقيقات و فناوري".
البته تصور نکنید که این استادان ذهن خود را تنها به موانع موجود در جادهخاکیهای میانبرهای منتهیبهقله معطوف کردهاند. اگر شما مو میبینید، مطمئن باشید آنها کلاف مو میبینند. چون راهکار خودشان در این باره این است که همین مسوولان ذيربط "موضوع تحول در علومانساني" را "از شعار به برنامه" تبديل کنند؛ بلکه با این کار میانبرهای جاده صاف شود و بدون اینکه مجبور باشند مسیری را که بشریت در حوزه علم و دانش دارد طی میکند، طی کنند، از میانبرهای خاکی و سنگلاخ عبور کنند و "مرزهای دانش" را "در تمام ابعادش" درنوردند. آنها در ضمن، افتخار "پرچمداری" صافکردن میانبرها را هم اعطا کردهاند به: وزارت علوم.
این بیانیه البته به شکلی کاملا منطقی ادامه پیدا میکند و از وزیر علوم که بالاخره پرچمدار فتح قلههای علم و دانش و درنوردیدن مرزهای دانش بشری است، خواسته شده آن سخنان خودش را درباره "گزينش متمركز اعضاي هيات علمي دانشگاهها" جدی بگیرد. چون اگر این کار را جدی بگیرد، "تجارب ارزنده"ی کسب میکند که حتی میتواند "وضعيت گزينش دانشجوي دكتري را هم "سازماندهي" کند؛ چون احتمالا تنها در این صورت است که قلههای مزبور ازجادهخاکیها فتح میشود.
نکته قابل تقدیر و برجسته دیگر این بیانیه این است که این استادان همهفنحریف و کارشناس همه حوزههای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و بینالمللی نه تنها از "اقدام شجاعانه دولت خدمتگزار جهت اجراي طرح بزرگ و ملي هدفمندسازي يارانهها" بهطور كامل حمايت کرده اند، بلکه لازم دانستهاند "مواضع تیم مذاکرهکنندگان هستهای" را هم "در راستاي منويات رهبر معظم انقلاب و حقوق مسلم ملت بزرگ ايران" ارزیابی کرده، فلذا مراتب تشکرشان را هم از "جناب آقاي دكتر سعيد جليلي و هيات همراه" ابراز دارند!
فکر کردید بیانیه با تشکر از رئیس تیم مذاکرهکننده هستهای تمام میشود؟ یعنی از خودتان نمیپرسید چرا این ششصد فرمانده جنگ نرم باید اجازه بدهند شما در تصور باطلتان مبنی بر اینکه آنها هیچ از دنیای بینالملل سر در نمیآوردند باقی بمانید؟ بله. این خیال خام را از سرتان بیرون کنید. چون آنها نه تنها "حمايت خود را از مواضع به موقع، سريع و هوشيارانه دبيركل محترم حزبالله لبنان، سيدحسن نصرالله" هم اعلام کردهاند، بلکه از "موج جديد خيزش ملتها در كشورهاي عربي همچون تونس، مصر، يمن و اردن" که "ميتواند به افزايش قدرت امت اسلامي" منجر بشود هم اعلام حمایت کردهاند. در بند پایانی بیانیه هم فراموش نکردهاند که بر پایه مرغ همسایه غاز است، یادی از "ملت مقاوم، شجاع و مظلوم" مصر کنند و خواستار "فشار هرچه بيشتر به رژيمصهيونيستي و زمامداران روبه اضمحلال مصر براي رفع محاصره" از ملت مذکور شوند.
به اینجا که میرسم، نمیدانم بخندم به بلاهت و حماقتی که در سرتاسر این بیانیه موج میزند و خودم را آرام کنم که دارم تمرینات جملهسازی یک کارمند درجهچندم روابط عمومی وزارت علوم را میخوانم یا گریه کنم که این تصور وجود دارد که همان کارمند مزبور میتواند استادان دانشگاه را هم قاطی بازی حماقتبار و پاچهخوارانه خود و دستگاهاش کند.
منتشرشده درنیمنما
دسته و قس علی هذا ¦ 0 نظر
بهمن ۰۴، ۱۳۸۹
چرا مغزمان د ر مقابل اعدامها خشکیده است
دو زندانی سیاسی اعدام شدند، به همراه چهار نفر دیگر که جرمشان به نوشته سایت دادسرای عمومی تهران، جنسی بوده است.
فکر میکنیم چرا خبرهای اعدام این همه عادی شده است؟ ای بابا! شش نفر در مقابل 47 نفری که در طول دو هفته پیش اعدام شدند که چیزی نیست. تازه این در برابر 63 نفری که در طول سه ماه فقط در زندان وکیلآباد مشهد اعدام شدند هم رقم کمتری است. اگر قرار است روضهخوانی شروع کنیم و به سر و سینه بزنیم، اصلا برویم سراغ آن 78 نفری که دو هفته پیش توی سقوط هواپیما توی ارومیه مردند. و با این استدلال که آنها نه قاتل بودند نه دزد بودند و نه قاچاقچی، سعی کنیم خودمان را به ناراحتی واداریم. بعد فکر میکنیم ای بابا هفتادوهشت نفر که در برابر 168 کشته پارسال در سقوط هواپیمای دیگری در نزدیکی قزوین رقمی به حساب نمیآید. کار ما از دعا و توسل و دخیل دیگر گذشته است. اصلا چرا راه دور برویم؟ فقط در مهرماه سال گذشته بیش از دو هزار و سیصد نفر در جادهها کشته شدند و در طول فقط هفت ماه 14 هزار و 605 نفر در جادهها کشته شدند. میفهمید این یعنی چی؟ یعنی به طور متوسط روزی هفتاد کشته فقط در جادهها!
و بعد این طوری است که ما –یعنی سیستم پیچیده ذهنی ما- تصمیم میگیرد به جای خواندن بیانیههای دادگستری تهران درباره اعدامها، خبر مربوط به هفته مد در برلین را پیگیری کند و به جای اینکه ببیند علی صارمی و جعفر کاظمی چه کسانی بودهاند، عکسهای خانواده پهلوی در مراسم یادبود علیرضا پهلوی را نگاه کند و به جای غصهخوردن برای اعدام مردی ( محمدعلی حاجآقایی) که محل تولدش با محل تولد پدرت یکی بوده است، عکسهای تولد دوستاش را در فیسبوک ورق بزند.
حالا به فرض که برای کشتهها هم گریبان چاک کردیم، برای بهاصطلاح زندهها چه کنیم؟ اگر یک ایرانی، سنی بین بیست تا سی سال داشته باشد، قاچاقچی و دزد و قاتل نشده باشد، یا پوسترهای سازمان مجاهدین پخش نکرده باشد، یا توی سقوط هواپیما کشته نشده باشد یا در تصادفات جادهای توی ماشیناش له نشده باشد، باز هم جای خوشحالی برای آدم باقی نمیگذارد. چون خیلی احتمال دارد که هنوز به 32 سالگی نرسیده است، جزو همان دسته از کسانی باشد که از سکته قلبی راهی دیار باقی میشوند. پس وضعیت زندههایش که اینقدر اسفبار است، ما را چه به برسروسینه کوبیدن برای مردههایش؟
انگار بعد از این پاراگراف، از خودم خوشحالام که کشف کردهام چرا در مقابل خبر اعدامها اینهمه بیتفاوت هستم...
بعد اما چیزهای جدیدی به ذهنم میرسد از تئوریهایی که همیشه برای تحلیل رفتار آدمها استفاده میکنم؛ آدمها روشهایی را برای مقابله با رویدادهای زندگی انتخاب میکنند که کمترین آسیب را به آنها بزند؛ چه جسمی و چه روحی و روانی.
مساله در این است که ما آن قسمت از مغزمان را آف کردهایم. ما دیگر اخبار مربوط به کشتن و اعدامکردن و شکنجهکردن را باز نمیکنیم که بخوانیم. چطور باید با این همه آسیب روانی و روحی کنار آمد؟ وقتی انگار که هیچکاری از کسی برنمیآید؟ شاید ناآگاهانه است، اما مغز ما آن قسمت را که بیش از همه در معرض آسیب و فشار است، خاموش میکند و رفتار ما را طوری تنظیم میکند تا حدالامکان اطلاعات به آن بخش حساس نرسد تا زیر دوش گریههای بلند نکنیم، تا درد نپیچد توی گردنمان، توی قفسه سینههامان، توی کمرمان، تا چشمهامان مات نشود، تا دستها و پاهامان کرخت نشود؛ تا سکته نکنیم از غم و درد و بیپناهی و ذلت.
مغز ما جایی را در ما خاموش میکند یا حتی شاید حسی را در ما برای همیشه میکشد، برای اینکه ما را چند صباحی بیشتر به نفسکشیدن و ادای زندهها را درآوردن مجاب کند. انصاف بدهید به روح و روان خودتان. چطور میتوانید بشنوید همسر جعفر کاظمی بگوید "امروز صبح برای ملاقات رفتیم کارت هم پر کردیم برگشتنداما به ما گفتند که اعدامش کردند. به شما زنگ میزنیم، اگر بخواهیم جنازه تحویل بدهیم. بروید راحت باشید. دیگر کار تمام شده است..." بعد فکر کنید هنوز میتوانید در این دنیا لبتا ن را به خنده باز کنید و چیزی به نام نفس را همچنان بکشید؟
انصاف بدهید به ما. ما در بهترین حالت فقط تا سیودو سالگی وقت داریم.
دی ۱۹، ۱۳۸۹
علیرضا پهلوی
چه میشود که یک نفر اسلحه میگذارد توی دهاناش و شلیک میکند؟
وقتهایی بوده است که هزار هزار غم و درد توی گلویم سنگینی کرده است و نتوانستم حرف بزنم. گلویم باد کرده است و راه نفسم را بسته است و هی فکر کردم چهطور باید راه گلو را باز کنم؟ با چی؟
هیچ تا به حال به اثربخشی این روش فکر نکرده بودم؛
گلولهای که از دهان به گلو شلیک میشود، بغضهای فروخورده و حرفهای نگفته و دردهای جانسوز را در آنی با خودش میبرد.
اگر حتی در صدهزارم ثانیهای قبل از مرگ احساس کنی راه گلویت باز شده است، شاید که با آرامش جان بدهی.
¦ 0 نظر
آذر ۲۵، ۱۳۸۹
باد ما را با خود بُرد
روز تاسوعا در چابهار بمبی منفجر میشود و بلافاصله گروه جندا... مسئولیت آن را به عهده میگیرد و حتی تصویر بمبگذاران انتحاری را هم منتشر میکند. تصویر دو جوان-نوجوانی که بمب به خودشان بستهاند نباید بیش از هیجده سال باشد. در این میان عدهای دادشان بلند میشود که ای وای، ببینید این گروه تروریستی چطور نوجوانها را شستوشوی مغزی میدهد و از آنها برای عملیات انتحاری سوءاستفاده میکند.
افراد گروه جندا... چه کسانی هستند؟ مگر غیر از این است که آنها هم ایرانیاند؟ مگر غیر از این است که نه تنها سرکردهشان –عبدالمالک ریگی- متولد بعد از انقلاب بوده، بلکه تابهامروز هر تصویری از اعضای این گروه دیدهایم، همگی جوانانی بودهاند که قاعدتا کمتر از سی سال عمر داشتهاند؟ اعضای این گروه در کره ماه که متولد نشدهاند و در سیاره مریخ هم بزرگ نشدهاند. افراطیگری را هم از افغانستان و پاکستان یاد نگرفتهاند. درست است که آنها بلوچاند، اما در همین سرزمین متولد شدهاند و همینجا اجتماعی شدهاند. هر چه یاد گرفتهاند از فرهنگ رایج همین مملکت بوده است و هر چه بر آنها رفته است، نتیجه مستقیم سیاستگذاری عاملان و آمران همین خاک بوده است. آنها تروریستاند چون بمب به خودشان میبندند و باعث کشته و زخمی شدن بسیاری از انسانهای بیگناه میشوند.
×
همین چند روز پیش در مسجد میدان فلسطین تهران عدهای از بچههای کوچک دبستانی را جمع کردهاند و کارت عضویت بسیج به آنها دادهاند. روز قبلترش همایش شیرخواران حسینی برگزار کردهاند و کودکان تازهمتولدشده را لباسهای خاص پوشاندهاند و از آنها –برای تداعی وقایع عاشورا- عکسها میگیرند. دلشان میخواهد از کودکستان و دبستان بچهها با فرهنگ شهادت آشنا کنند و به کتابهای درسی چاشنی فرهنگ عالی شهادت اضافه کنند. بعد تعجب میکنند که گروه جندا... از کدام سوراخ درآمده است؟
بالاخره نمیشود یک روز حسین فهمیده را رهبر دانست و اسوه شهامت و نماینده تمام شهدای هشت سال جنگ معرفیاش کرد و روز دیگر کسان دیگری را که عملی مشابه او انجام میدهند، تروریست و جنایتکار نامید. آن نوجوانان عضو جندا... را هم با ایده مبارزه با حکومت ظالم و وعده بهشت برین بمب به تناش می بندند و میفرستندش وسط مردم بیگناه و بینوا. فعل، یک فعل واحد است؛ بستن مواد منفجره به خود و در پی عقیدهای خود را فدا کردن. ولی در یک گفتمان اسماش عملیات استشهادی است و در گفتمان دیگر، انتحاری است. مهم این نامگذاریهای سوری نیست که بالاخره نتیجه این اعمال به نفع عدهای، و به ضرر عدهای دیگر است؛ آنچه خطرناک است و اثرش را با آب زمزم هم نمیتوان شست، حک کردن این نوع افراطیگریها در ذهن و روح بچههای معصوم است؛ دیگر اینکه فرداروزی اسم اعمال چنین کودکانی، استشهادی باشد یا انتحاری چه اهمیتی برای این نسل بهفنارفته دارد؟
آذر ۱۱، ۱۳۸۹
بمیرید. بمیرید. از این درد بمیرید
این همه خبر مرگ این روزها، به اندازه خبر مرگ آن دخترک یازده ساله هولناک نبود.
فیلم آن زن که توی خیابان جلو چشم ملت، مردی را هی چاقو میزند، آنقدر هولناک نبود.
به دار کشیدن شهلا آنقدر هولناک نبود.
فیلم آن زن که توی خیابان جلو چشم ملت، مردی را هی چاقو میزند، آنقدر هولناک نبود.
به دار کشیدن شهلا آنقدر هولناک نبود.
نه
هیچکدام اندازهی قلب ترکیدهی آن دخترک یازدهساله هولناک نبود.
با هیچ واژهای نمیشود گفت.
با هیچ جملهای
با هیچ ضجهای
با هیچ ضجهای
نمیشود این درد را نوشت.
قلب دخترک از ترس پاره شده است...
قلباش
قلباش
قلب کوچیکاش
قلب یازدهسالهاش
ق
ل
ب
ش
از
ترس
از
درد
از
درد
از
وحشت
پ
ا
ر
ه
شد
.
پ
ا
ر
ه
شد
.
.
.
آذر ۰۱، ۱۳۸۹
افراطیون سنگربهسنگر فتح میکنند
مدیران سایت بالاترین در اقدامی جدید تصمیم گرفتند لینکهایی که به زعم آنها مذهبیون را ناراحت میکند، از صفحه اول سایت حذف کنند. این تصمیم جار و جنجالهای بسیاری در میان کاربران این سایت پرطرفدار فارسی به وجود آورد. مذهبیون از مدیران سایت سپاسگزار بودند و غیرمذهبیون این اقدام بالاترین را تسلیمشدن در مقابل مذهبیهای افراطی میدانستند؛ عدهای خوشحال از پیروزی و عدهای خشمگین از شکست.
در بخش نظرسنجی سایت بیبیسی فارسی درباره معیارهای انتخاب اسم برای فرزندان، میبینیم که نظرات توصیهشده خوانندگان که رای بیشتری دارند، نظراتی است که از اسمهای مذهبی حمایت کردهاند و اسمهای ایرانی و غیر اسلامی را متعلق به خلافکاران دانستهاند. چنین رویهای در بخش نظرسنجی بیبیسی فارسی در گذشته به ندرت اتفاق افتاده است.
البته ماجرا تنها همین نیست. اتفاقی که در فضای مجازی در حال رخدادن است، از آخرین سنگرهایی است که از سوی افراطیون فتح میشود. سنگرهای قبلی بهویژه دانشگاههها و آموزش و پرورش بودهاند؛ چندی پیش رئیس بسیج اعلام کرد که این سازمان میخواهد با تغییراتی در محتوای کتابهای درسی، موضوع شهادت را برای بچهها پر رنگتر کند. قبلترها صادق محصولی این سوال برایش پیش آمده بود که چرا از مهدکودکها عمیات انتحاری را به بچهها آموزش نمیدهند. قبلتر از آن هم خبر رسیده بود که معاون وزیر آموزش و پرورش در سفر به شهر قم در نشستی با رئیس، معاونان و مدیران ارشد دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، به بررسی محتوای کتابهای درسی پرداخته است. بعدتر نیز خبر آمد که وزارت آموزش پرورش تصمیم گرفته در تمامی مدارس کشور یک روحانی مستقر کند تا علاوه بر برگزاری نماز جماعت، بتوانند بهجای معلمان پرورشی، به سئوالات و شبهات دانشآموزان پاسخ دهند. در میانه همین اخبار بود که احمدی نژاد، اعتبار راه اندازی ده هزار مدرسه قرآنی را به حساب مدارس سراسر کشور واریز کرد.
*
چندی قبل مادر وبلاگنویسی که میگفت فقط در نوجوانی نماز خوانده است، نوشت دخترک سهسالهاش که مهدکودک میرود، شب که رفته بخوابد روی تختاش ایستاده، دستاش را گذاشته روی سینهاش و دارد میگوید یا حسین. یا حسین.
*
مساله این نیست که بالاترین و بیبیسی فارسی هم به دست مذهبیهای افراطی فتح شده است. مساله این است که فضای مجازی فارسی زبان "هم" بهسادگی به سایر جبهههای فتحشده توسط این افراطیون پیوسته است. ایدئولوژیزدههای افراطی در هر تاریخ و جغرافیایی که قدرت را به دست گرفتهاند، نسلی را به نابودی کشاندهاند. فتحکردن سنگرهای مجازی اتفاقا از آن جهت قابلتوجه است که خط بطلانی بر سادهلوحی کسانی میکشد که فکر میکنند در قرن بیست و یک دیگر هیچ تفکر افراطیای نمیتواند سامان بگیرد و اعمال زور کند. مساله در اکثریت و اقلیت طرفداران یک تفکر نیست؛ مساله در "سازمانیافتگی" اقلیتی است که بر انبوه اکثریت سازماننیافته پیروز میشوند.
در بخش نظرسنجی سایت بیبیسی فارسی درباره معیارهای انتخاب اسم برای فرزندان، میبینیم که نظرات توصیهشده خوانندگان که رای بیشتری دارند، نظراتی است که از اسمهای مذهبی حمایت کردهاند و اسمهای ایرانی و غیر اسلامی را متعلق به خلافکاران دانستهاند. چنین رویهای در بخش نظرسنجی بیبیسی فارسی در گذشته به ندرت اتفاق افتاده است.
البته ماجرا تنها همین نیست. اتفاقی که در فضای مجازی در حال رخدادن است، از آخرین سنگرهایی است که از سوی افراطیون فتح میشود. سنگرهای قبلی بهویژه دانشگاههها و آموزش و پرورش بودهاند؛ چندی پیش رئیس بسیج اعلام کرد که این سازمان میخواهد با تغییراتی در محتوای کتابهای درسی، موضوع شهادت را برای بچهها پر رنگتر کند. قبلترها صادق محصولی این سوال برایش پیش آمده بود که چرا از مهدکودکها عمیات انتحاری را به بچهها آموزش نمیدهند. قبلتر از آن هم خبر رسیده بود که معاون وزیر آموزش و پرورش در سفر به شهر قم در نشستی با رئیس، معاونان و مدیران ارشد دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، به بررسی محتوای کتابهای درسی پرداخته است. بعدتر نیز خبر آمد که وزارت آموزش پرورش تصمیم گرفته در تمامی مدارس کشور یک روحانی مستقر کند تا علاوه بر برگزاری نماز جماعت، بتوانند بهجای معلمان پرورشی، به سئوالات و شبهات دانشآموزان پاسخ دهند. در میانه همین اخبار بود که احمدی نژاد، اعتبار راه اندازی ده هزار مدرسه قرآنی را به حساب مدارس سراسر کشور واریز کرد.
*
چندی قبل مادر وبلاگنویسی که میگفت فقط در نوجوانی نماز خوانده است، نوشت دخترک سهسالهاش که مهدکودک میرود، شب که رفته بخوابد روی تختاش ایستاده، دستاش را گذاشته روی سینهاش و دارد میگوید یا حسین. یا حسین.
*
مساله این نیست که بالاترین و بیبیسی فارسی هم به دست مذهبیهای افراطی فتح شده است. مساله این است که فضای مجازی فارسی زبان "هم" بهسادگی به سایر جبهههای فتحشده توسط این افراطیون پیوسته است. ایدئولوژیزدههای افراطی در هر تاریخ و جغرافیایی که قدرت را به دست گرفتهاند، نسلی را به نابودی کشاندهاند. فتحکردن سنگرهای مجازی اتفاقا از آن جهت قابلتوجه است که خط بطلانی بر سادهلوحی کسانی میکشد که فکر میکنند در قرن بیست و یک دیگر هیچ تفکر افراطیای نمیتواند سامان بگیرد و اعمال زور کند. مساله در اکثریت و اقلیت طرفداران یک تفکر نیست؛ مساله در "سازمانیافتگی" اقلیتی است که بر انبوه اکثریت سازماننیافته پیروز میشوند.
منتشرشده در نیمنما
آبان ۰۹، ۱۳۸۹
سردار! عشق شهادتی یا شقاوت؟
محمد رضا نقدی، فرمانده بسیج میگوید مطالبه اصلی این سازمان از مسئولان آموزش و پرورش، گسترش فرهنگ شهادت در کتابهای درسی دانشآموزان است. ایشان فکر میکند محتوای درس آموزش دفاعی "خشک و کلاسیک" است و بسیج قصد دارد از طریق وارد کردن موضوع شهادت، "این کتاب ها را از حالت خشک در بیاورد".
مگر شهادت موضوع خیسی است که با اضافهکردناش، کتابهای درسی از خالت خشک دربیایند؟ البته این از آقایانی که خودشان را شهیدان زنده میدانند و رهبرشان آن طفل سیزدهسالهای است که به جای اینکه پشت نیمکت در حال درس خواندن باشد یا توی زمین فوتبال مشغول بازی کردن، نارنجک به خودش میبندد و زیر تانک میرود، شاید بعید نباشد. اینها به جای اینکه فکر کنند وظیفه یک دولت تامین رفاه و نیازهای اولیه شهروندان و برنامهریزیهای آموزشی و تفریحی برای کودکان و نوجوانان است، "امیدشان به بچههای دبستانی" است و از سیزدهسالهها هم انتظار دارند خودشان را زیر تانک بندازند تا قصه رشادتها را در جبهههای حق علیه باطل آنچنان پرسوز و گداز کنند تا کسی حتی به ذهناش هم نرسد بپرسد چرا جنگ با کشور همسایه در قرن بیستویکم باید هشت سال طول بکشد و حاصلاش تغییر نام تمام کوچه و پسکوچههای ایرانِ درندشت، به نام یک شهید باشد؟ جنگی که بعضی سرداران اش مثل همتها و باکریها از جان مایه گذاشتند و بعضی سرداران دیگرش، یا در حال بهآبوآتیشزدن خود برای صندلی ریاستجمهوریاند و یا در حال مترکردن واحدهای بیشمار برجهایی که در شمال تهران ساختهاند.
شهادت کشتهشدن در راه خداست. فعلاش "کشتهشدن" است و هدفاش "راه خدا"ست. ظاهرا آقای نقدی و هممسلکانشان تعیین میکنند راه خدا همان راهی است که مسئولان نظام مقدس جمهوریاسلامی سی سال است در حال پیمودن آن هستند. بالاخره میبینند زورشان که به فرزندان انقلاب –به ویژه دهه شصتیها- که نمیرسد و امروز اصلیترین دشمنانشان همان کسانی هستند که روزگاری قرار بوده است اعضای ارتش بیست میلیونی باشند. پس خوب است که با وعده حوریهای ترگل و ورگل بهشتی و جوی شیرعسل بروند سر وقتِ بچهها و نوجوانها و دبستانیها و دبیرستانیها.
البته سردار نقدی بدون هماهنگی قبلی این حرفها را نزده است. قبلتر هم وزیر آموزش و پرورش از برنامههای این وزارتخانه از وارد کردن موضوع ایثار و شهادت در کتابها ی درسی خبر داده بود. ایشان در واقع مسئولیت خودشان را در همین رابطه، احداث "اتوبان شهادت و انسانیت" تعریف کرده بودند. یکی نیست از این پدرآمرزیده بپرسد اگر احداث اتوبان وظیفه آموزش و پرورش است پس فلسفه وجودی وزیر محترم راه و ترابری چیست؟ اگر شهادت با انسانیت مترادف است چرا همسران باکری و همت بیعقل خطاب میشوند و از اصابت گاز فلفل بیهوش میشوند و بچههای آن شهدا به جرم دفاع از مادرشان دستگیر میشوند؟
آخر کجای دنیا مینشینند برنامهریزی میکنند تا به بچههای خودشان –مهمترین دارایی هر سرزمین و ملت برای رشد و بالندگی- یاد بدهند خودشان را به کشتن بدهند؛ برای اینکه عدهای در این دو روز دنیا شکمهای خودشان را کمی بیشتر فربه کنند و زندانهایشان را از فرزندان این کشور بیشتر پر کنند و خیابان آزادیشان را از خونهای بیشتری گلگون کنند؟
اما هرچقدر هم این تصمیمات با قساوت و سنگدلی و بیرحمی گرفته شده باشد، آقایانِ محترمِ عشقِ نارنجک و بمب اتم، کور خواندهاند. هر چقدر هم فکر کنند با شستشوی مغزی بچههای معصوم و مظلوم میتوانند پایههای تخت سلطنتشان را مستجکمتر کنند، به ریش همه دیکتاتورهای دنیا خندیدهاند. دهه شصتیهایی با پدر و مادرهای معمولا ایدئولوژیزدهی انقلابی، که هر کدام دستکم یک شهید اگر در فامیل خود ندیده باشند حتما از در و همسایه دیده اند و کودکیشان را با آژیر خطر و فرار توی پناهگاهها و قصههای پرسوز و گداز جنگی گذراندهاند، امروز اینطوری از آب درآمدهاند. چرا این آقایان فکر میکنند بچههای اینها و فرزندان این نسل ایران، با رشد و پیشرفت گیجکننده تکنولوژی و با والدینی که از هر نوع ایدئولوژیای بیزارند، باز هم قرار است برای این آقایان نارنجک به خودشان بندند؟
مگر شهادت موضوع خیسی است که با اضافهکردناش، کتابهای درسی از خالت خشک دربیایند؟ البته این از آقایانی که خودشان را شهیدان زنده میدانند و رهبرشان آن طفل سیزدهسالهای است که به جای اینکه پشت نیمکت در حال درس خواندن باشد یا توی زمین فوتبال مشغول بازی کردن، نارنجک به خودش میبندد و زیر تانک میرود، شاید بعید نباشد. اینها به جای اینکه فکر کنند وظیفه یک دولت تامین رفاه و نیازهای اولیه شهروندان و برنامهریزیهای آموزشی و تفریحی برای کودکان و نوجوانان است، "امیدشان به بچههای دبستانی" است و از سیزدهسالهها هم انتظار دارند خودشان را زیر تانک بندازند تا قصه رشادتها را در جبهههای حق علیه باطل آنچنان پرسوز و گداز کنند تا کسی حتی به ذهناش هم نرسد بپرسد چرا جنگ با کشور همسایه در قرن بیستویکم باید هشت سال طول بکشد و حاصلاش تغییر نام تمام کوچه و پسکوچههای ایرانِ درندشت، به نام یک شهید باشد؟ جنگی که بعضی سرداران اش مثل همتها و باکریها از جان مایه گذاشتند و بعضی سرداران دیگرش، یا در حال بهآبوآتیشزدن خود برای صندلی ریاستجمهوریاند و یا در حال مترکردن واحدهای بیشمار برجهایی که در شمال تهران ساختهاند.
شهادت کشتهشدن در راه خداست. فعلاش "کشتهشدن" است و هدفاش "راه خدا"ست. ظاهرا آقای نقدی و هممسلکانشان تعیین میکنند راه خدا همان راهی است که مسئولان نظام مقدس جمهوریاسلامی سی سال است در حال پیمودن آن هستند. بالاخره میبینند زورشان که به فرزندان انقلاب –به ویژه دهه شصتیها- که نمیرسد و امروز اصلیترین دشمنانشان همان کسانی هستند که روزگاری قرار بوده است اعضای ارتش بیست میلیونی باشند. پس خوب است که با وعده حوریهای ترگل و ورگل بهشتی و جوی شیرعسل بروند سر وقتِ بچهها و نوجوانها و دبستانیها و دبیرستانیها.
البته سردار نقدی بدون هماهنگی قبلی این حرفها را نزده است. قبلتر هم وزیر آموزش و پرورش از برنامههای این وزارتخانه از وارد کردن موضوع ایثار و شهادت در کتابها ی درسی خبر داده بود. ایشان در واقع مسئولیت خودشان را در همین رابطه، احداث "اتوبان شهادت و انسانیت" تعریف کرده بودند. یکی نیست از این پدرآمرزیده بپرسد اگر احداث اتوبان وظیفه آموزش و پرورش است پس فلسفه وجودی وزیر محترم راه و ترابری چیست؟ اگر شهادت با انسانیت مترادف است چرا همسران باکری و همت بیعقل خطاب میشوند و از اصابت گاز فلفل بیهوش میشوند و بچههای آن شهدا به جرم دفاع از مادرشان دستگیر میشوند؟
آخر کجای دنیا مینشینند برنامهریزی میکنند تا به بچههای خودشان –مهمترین دارایی هر سرزمین و ملت برای رشد و بالندگی- یاد بدهند خودشان را به کشتن بدهند؛ برای اینکه عدهای در این دو روز دنیا شکمهای خودشان را کمی بیشتر فربه کنند و زندانهایشان را از فرزندان این کشور بیشتر پر کنند و خیابان آزادیشان را از خونهای بیشتری گلگون کنند؟
اما هرچقدر هم این تصمیمات با قساوت و سنگدلی و بیرحمی گرفته شده باشد، آقایانِ محترمِ عشقِ نارنجک و بمب اتم، کور خواندهاند. هر چقدر هم فکر کنند با شستشوی مغزی بچههای معصوم و مظلوم میتوانند پایههای تخت سلطنتشان را مستجکمتر کنند، به ریش همه دیکتاتورهای دنیا خندیدهاند. دهه شصتیهایی با پدر و مادرهای معمولا ایدئولوژیزدهی انقلابی، که هر کدام دستکم یک شهید اگر در فامیل خود ندیده باشند حتما از در و همسایه دیده اند و کودکیشان را با آژیر خطر و فرار توی پناهگاهها و قصههای پرسوز و گداز جنگی گذراندهاند، امروز اینطوری از آب درآمدهاند. چرا این آقایان فکر میکنند بچههای اینها و فرزندان این نسل ایران، با رشد و پیشرفت گیجکننده تکنولوژی و با والدینی که از هر نوع ایدئولوژیای بیزارند، باز هم قرار است برای این آقایان نارنجک به خودشان بندند؟
منتشرشده در نیمنما
مهر ۱۷، ۱۳۸۹
کلاه شرعی Made in Israel
اخیرا یک خاخام اسرائیلی در مقالهای با عنوان "زنا برای امنیت ملی "با استناد به کتاب مقدس گفته است زنان یهودی، حتی اگر شوهر داشته باشند، از لحاظ دینی مجازند برای کسب اطلاعات یا خدمت به امنیت ملی با دشمن همبستر شوند و این عملشان گناه محسوب نمیشود. خبرنگار بیبیسی احتمال داده است این پژوهش برای سازمان اطلاعاتی اسرائیل کاربرد داشته باشد که برخی از مأموریتهای مهم خود را با استفاده از مأموران زنی انجام داده که دشمن را با شیوههای زنانه به دام انداختهاند.
×
اگرچه روابط ایران و اسرائیل روابطی کاملا خصمانه است و دو طرف این روزها یکدیگر را حتی به حمله نظامی هم تهدید میکنند، اما حکومت اسرائیل یکی از شبیهترینها به حکومت ایدئولوژیک ایران است. حکومت جمهوری اسلامی تنها بعد از 8 روز از پیروزی انقلاب، در 30 بهمن 57 طی اطلاعیهای دستور اخراج 32 کارمد اسرائیی شعبه هواپیمایی العال از ایران را صادر میکند و خواستار قطع کامل رابطه با اسرائیل میشود. هرچند ایران به بهانه حمایت از فلسطینیها و متجاوز بودن اسرائیل، از این دولت با عنوان رژیم اشغالگر قدس نام میبرد، اما ماجرای 28 اسفند 1370 و انفجار سفارت اسرائیل در بوئنوسآیرس، پایتخت آرژانتین، که در آن 29 کارمند سفارت و عابران محلی کشته و بیش از صد نفر هم زخمی شدند، دلیل مهم دیگری در تیرگی روابط بین دو کشور باشد. دولت آرژانتین پس از تحقیقات انجامشده، ایران را مقصر اصلی این انفجار اعلام کرد و در سال 2007 با درخواستی از پلیس بینالملل حواستار دستگیری پنج مقام بلندپایه ایرانی به دلیل این انفجار شد.
×
احتمالا مقاله این خاخام اسرائیلی تنها پژوهشی نیست که دولت اسرائیل بر روی آن سرمایهگذاری کرده است تا برای توجیه رفتارهای خود کلاه شرعی بدوزد و ظاهرا این مساله مختص یک دین خاص نیست. این یکی مراکز تحقیقاتی متعدد برای پژوهش در کتاب مقدس دارد تا هر روز بیشتر برای افکار عمومی خود مردم اسرائیل و سایر جهانیان توجیه شرعی بیاورد چرا سرزمین فلسطین را غصب کرده و از آن بیرون نمیرود، آن یکی هم در مراکز مطالعات راهبردی و دینیاش راهحل صادر میکند که در حکومت دینی با مخالف امر ولی چه باید کرد.
حکومت ایران به اسلام استناد میکند و برای کشتن شهروندان خود آیه و حدیث رو میکند و حکومت اسرائیل با استناد به کتاب مقدس جواز زنا صادر میکند. هر دو هم مساله "امنیت ملی" را دستاویز استفاده ابزاری از دین قرار میدهند. این یکی به دنبال صدور انقلاب اسلامی و برقراری حکومت عدل الهی در سرتاسر زمین است و از هیچ دخالتی در امور عراق و سوریه و فسطین و لبنان و تهدید و فحشی برای سایر جهانیان، چشمپوشی نمیکند، آن یکی به دنبال سرزمین موعود، سالیان دراز است پدر فلسطینیان را درآورده است. این بمب اتم میخواهد برای حفاظت از سرزمینی که امام زمان (عج) قرار است در آن ظهور کند، آن یکی سلاح هستهای میخواهد برای اینکه از فرزندان ابراهیم (ع) در مقابل متجاوزان دفاع کند.
بیجهت نیست بین مردم کوچه و بازار رایج است که میگویند وقتی دو نفر خیلی شبیه هم باشند، نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند.
×
اگرچه روابط ایران و اسرائیل روابطی کاملا خصمانه است و دو طرف این روزها یکدیگر را حتی به حمله نظامی هم تهدید میکنند، اما حکومت اسرائیل یکی از شبیهترینها به حکومت ایدئولوژیک ایران است. حکومت جمهوری اسلامی تنها بعد از 8 روز از پیروزی انقلاب، در 30 بهمن 57 طی اطلاعیهای دستور اخراج 32 کارمد اسرائیی شعبه هواپیمایی العال از ایران را صادر میکند و خواستار قطع کامل رابطه با اسرائیل میشود. هرچند ایران به بهانه حمایت از فلسطینیها و متجاوز بودن اسرائیل، از این دولت با عنوان رژیم اشغالگر قدس نام میبرد، اما ماجرای 28 اسفند 1370 و انفجار سفارت اسرائیل در بوئنوسآیرس، پایتخت آرژانتین، که در آن 29 کارمند سفارت و عابران محلی کشته و بیش از صد نفر هم زخمی شدند، دلیل مهم دیگری در تیرگی روابط بین دو کشور باشد. دولت آرژانتین پس از تحقیقات انجامشده، ایران را مقصر اصلی این انفجار اعلام کرد و در سال 2007 با درخواستی از پلیس بینالملل حواستار دستگیری پنج مقام بلندپایه ایرانی به دلیل این انفجار شد.
×
احتمالا مقاله این خاخام اسرائیلی تنها پژوهشی نیست که دولت اسرائیل بر روی آن سرمایهگذاری کرده است تا برای توجیه رفتارهای خود کلاه شرعی بدوزد و ظاهرا این مساله مختص یک دین خاص نیست. این یکی مراکز تحقیقاتی متعدد برای پژوهش در کتاب مقدس دارد تا هر روز بیشتر برای افکار عمومی خود مردم اسرائیل و سایر جهانیان توجیه شرعی بیاورد چرا سرزمین فلسطین را غصب کرده و از آن بیرون نمیرود، آن یکی هم در مراکز مطالعات راهبردی و دینیاش راهحل صادر میکند که در حکومت دینی با مخالف امر ولی چه باید کرد.
حکومت ایران به اسلام استناد میکند و برای کشتن شهروندان خود آیه و حدیث رو میکند و حکومت اسرائیل با استناد به کتاب مقدس جواز زنا صادر میکند. هر دو هم مساله "امنیت ملی" را دستاویز استفاده ابزاری از دین قرار میدهند. این یکی به دنبال صدور انقلاب اسلامی و برقراری حکومت عدل الهی در سرتاسر زمین است و از هیچ دخالتی در امور عراق و سوریه و فسطین و لبنان و تهدید و فحشی برای سایر جهانیان، چشمپوشی نمیکند، آن یکی به دنبال سرزمین موعود، سالیان دراز است پدر فلسطینیان را درآورده است. این بمب اتم میخواهد برای حفاظت از سرزمینی که امام زمان (عج) قرار است در آن ظهور کند، آن یکی سلاح هستهای میخواهد برای اینکه از فرزندان ابراهیم (ع) در مقابل متجاوزان دفاع کند.
بیجهت نیست بین مردم کوچه و بازار رایج است که میگویند وقتی دو نفر خیلی شبیه هم باشند، نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند.
منتشر شده در نیم نما
دسته و قس علی هذا ¦ 0 نظر
مهر ۰۳، ۱۳۸۹
صنعت خداسازی
احمدینژاد امسال هم در نشست عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک شرکت کرد و نطقهای معروفاش را امسال هم مانند سالهای گذاشته، با وجود تجمع معترضان ایرانی و غیر ایرانی روبروی هتل محل اقامتاش و محل برگزاری نشست، با خونسردی ادامه داد. نه برایش مهم بود معترضان از چه حرف میزنند و نه اهمیتی داد وسط سخنرانیاش نمایندگان تعدادی از کشورها سالن اجلاس را ترک کردند و نه حتی ارزشی برایش داشت بداند چرا بخش انتهایی حرفهایش از سوی سازمان ملل به انگلیسی ترجمه نشد؛ او بالاخره باید حرف خودش را که دست داشتن دولت امریکا در حوادث 11 سپتامبر است میزد؛ که زد.
احمدینژاد در این سفر هم نهایت استفاده را از رساندن صدای خودش به گوش جهانیان میکند. او هیچیک از درخواستهای مصاحبه رسانههای امریکایی را نه تنها رد نمیکند، بلکه با کمال میل و اعتمادبهنفسی مثالزدنی روبهروی مصاحبهگران کارکشته غربی مینشیند، اتفاقات داخلی ایران را جلو چشم میلیونها بیننده انکار میکند، از مصاحبهگران سوال میکند به جای آنکه به آنها پاسخ بدهد و با نگاههایی عاقلاندرسفیه و نیشخندهایی تحقیرکننده، خودش را ناجی بشریت معرفی میکند.
اما او در رویارویی با رسانههای فارسیزبان خارج از ایران اینقدر دستودلبازانه برخورد نمیکند. او با وجود عطش سیریناپذیرش به توجه رسانهها، تا به حال با رسانههای فارسیزبان گفتوگویی نکرده است. او یا خودش را مسئول پاسخگویی به مخاطب ایرانی داخل یا خارج ایران نمیداند و یا از رویارویی با چنین مخاطبی واهمه دارد. به نظر میرسد احمدینژاد در این پنج سالوخردهای که از حضورش در مسند قدرت گذشته است، فرض واهمه داشتن برایش باطل است. او در حالی به درخواست رسانههای فارسی جواب نمیدهد که باراک اوباما در همین زمان با تلویزیون فارسی بیبیسی مصاحبه اختصاصی میکند و اظهارات احمدینژاد در سازمان ملل را "موهن" و "نفرتانگیز" میخواند.
میشود درباره مقایسه نوع رویکرد اوباما و احمدینژاد در برخورد با رسانهها بحثهای بسیاری مطرح کرد اما مهمترینشان همین است که اساسا مخاطب فارسیزبان برای احمدینژاد کوچکترین اهمیتی ندارد؛ او در پی این نیست تا به سوالات و ابهامات ایرانیان پاسخی بدهد، نه به این دلیل که میداند حنایش پیش ایرانیها –چه داخلی و چه خارجی- رنگی ندارد، بلکه به این دلیل ساده که مخاطب او و سیاستهای او اساسا ایرانیجماعت نیستند.
این را نه تنها احمدینژاد که گندهتر از او هم بارها نشان دادهاند که آنچه برای آنها واقعا مهم است و در پی تحکیم پایگاههایشان و توجیه افکار عمومی آن هستند، لبنان و فلسطین و کشورهای مسلمان و برخی از کشورهای افریقایی است. آنها باید احمدینژاد را بپسندند که با هوشیاری احمدینژاد در نوع انتخاب رسانههایی که در آنها حضور پیدا میکند و نوع برخوردش با مصاحبهگران و شیوههای پاسخگوییاش، تا حد قابل توجهی پسندیدهاند.
چی از این بهتر برای احمدینژاد که وقتی یک پاکستانی یا عراقی میفهمد ایرانی هستی، با لذت و افتخار از رشادتهای احمدینژاد حرف بزنند و حسرت بخورند که کشورشان از داشتن همچین رئیس دولتی محروم است؟ چی از این بهتر که حتی یک کمونیست کانادایی از او حمایت کند چون صرفا مواضع ضدامپریالیستی و مخالف امریکا دارد؟
شاید خیلی از ایرانیها چشم دیدن او را نداشته باشند، اما احمدینژاد خدای آمال و آرزوهای بسیاری از مردم جهان در کشورهای فقیر و عقبمانده است؛ رسانههای غربی این خدای جدید را ساختهاند.
منتشرشده در نیم نما
مرداد ۱۸، ۱۳۸۹
معمای محمد مصطفایی
محمد مصطفایی، وکیل پروندههای جنجالی اعدامهای زیر 18 سال و اخیرا سنگسار، دو روز پیش به عنوان پناهنده وارد خاک نروژ شد.
آخرین پرونده پر سروصدایی که آقای مصطفایی داشته است، پرونده سنگسار سکینه محمدی آشتیانی بوده است که به دلیل اعتراضات جهانی و کمپینهای بینالمللی، فعلا حکماش متوقف کرده است. پروندههایی که او تا به حال وکالتشان را به عهده داشته است، کم آبروی جمهوری اسلامی را در سطح جهان نبرده است اما ایشان معمولا با برخورد تند و تیزی از سوی حکومت مواجه نمیشده است. البته خودش هم ظاهرا تا حد ممکن، جانب احتیاط را نگه میداشته و مثلا کمتر از وکلای دیگری که پروندههای حقوق بشری دارند با رسانههای خارجی مصاحبه میکرده است. اما اتفاق اخیری که درباره او افتاده است، عجیب و پر ابهام است و سوالات بیجواب زیادی را دربارهاش مطرح میکند.
روز دوم مرداد آقای مصطفایی برای ادای "توضیحاتی" به دادستانی تهران احضار میشود و بعد هم میرود خانهاش. ظاهرا مامورها از اینکه او را فرستادهاند برود، پشیمان میشوند وشبانه به محل کارش میروند که دستگیرش کنند. او را پیدا نمیکنند و همسر و برادر همسر و چند روز بعد هم پدر همسرش را دستگیر میکنند. همان روز خبر میرسد که محمد مصطفایی ناپدید شده است. در این فاصله دو نامه از او منتشر میشود. یکی به دادستان تهران که در آن خواستاری آزادی همسر و برادر همسرش شده است و یکی به دخترش به مناسبت سالگرد تولدش که دور از مادر زندانیاش است. تا اینکه روز 13 مرداد خبر میآید آقای مصطفایی در ترکیه به کمیساریای عالی حقوق بشر تقاضای پناهندگی داده است و ناپدید نشده است و خودش همان روز دوم مرداد به سمت ترکیه رفته است.
آقای مصطفایی در گفتوگو با بیبیسی فارسی در این مورد گفته است: "به دلیل اینکه احتمال میدادم من را بازداشت کنند و از کسانی که در دستگاه قضایی بودند، شنیدم که ممنوعالخروج شدهام، مجبور شدم به طور غیرقانونی وارد ترکیه شوم." بالاخره روز شنبه همسر ایشان آزاد و روز یکشنبه خبر رسمی رسیدن او به نروژ منتشر میشود. او در کنفرانسی که روز یکشنبه در اسلو برگزار کرده است گفته است بعد از دستگیری همسرش ایران را ترک کرده است.
مگر در جلسه احضار او چه گذشته است که او تصمیم گرفته است بلافاصله و دقیقا در همان روز، به طور غیرقانونی از مرز خارج بشود؟ مگر ممنوعالخروج شدن در سیستم فعلی قضایی ایران اینچنین ترسناک است که یک وکیل معروف، شبانه و در حالی که همسر و خانواده همسرش دستگیر شدهاند، مجبور شود به ترکیه پناه ببرد و بلافاصله تقاضای پناهندگی سیاسی کند؟ آیا پرونده "خاصی" برایش تشکیل شده است؟ آیا او اطلاعی ویژه از موضوعی "ویژه" دارد؟
این رفتار از کسی که در سیستم قضایی ایران، پیچیدهترین، سیاسیترین و امنیتیترین پروندههای سالهای اخیر را به عهده داشته است عجیب است. اگر این آدم اطلاع یا اطلاعاتی داشته است که آنقدر به نظرش خطرناک میرسیده است که بعد از یک احضار و سوال و جواب، به سرعت و بدون برنامهریزی از مرز خارج بشود، چطور فکر خانوادهاش را نکرده است؟ آقای مصطفایی معمولا با پروندههایی که همگی به امنیت نظام گره خوردهاند، سر و کار داشته است. بعید است راهاش از وزارت اطلاعات و سوال و جوابهای معمول اطلاعاتی، خیلی دور بوده باشد و بعید است با شیوههای عملکردی آنها ناآشنا باشد. در واقع بعید بوده است نداند اگر فرار کند، خانوادهاش همچنان میتوانند آزادانه در این مملکت به شیوه معمولشان زندگی کنند.
وقتی پناهندگی رسمی ایشان به نروژ منتشر میشود و وزیر امور خارجه نروژ هم از رسیدن او به خاک این کشور ابراز شادمانی میکند، همسرش هم در ایران آزاد میشود. پدر و برادر همسرش هم که قبلترآزاد شده بوده است.
چه اتفاقی در این مدت افتاده است؟ اگر همسرش را به گروگان گرفته بودند تا او خودش را تسلیم کند، پس چطور آزادش کردند؟ یعنی با پناهندگی آقای مصطفایی به نروژ، جمهوری اسلامی بیخیال این وکیل جنجالیترین پروندههای سالهای اخیر ایران شده است؟ آیا همسر و برادر همسر ایشان آزاد شدهاند تا خیال آقای مصطفایی از بابت چیزی آسوده باشد؟ آیا معاملهای در این بین صورت گرفته است؟
اطلاعات منتشر شده درباره این موضوع آنقدر محدود است که بهسادگی نمیتوان احتمالات مختلف را بررسی یا درباره این فرد قضاوت روشنی کرد. اما مورد آقای مصطفایی، عجیب و سوالبرانگیز است. از کنار آقای مصطفایی نباید بهسادگی گذشت...
منتشرشده در نیم نما
مرداد ۱۷، ۱۳۸۹
مرداد ۱۲، ۱۳۸۹
چوب را در این بازی چه کنیم؟
دادستان استان کهکیلویه و بویراحمد چوببازی در عروسیهای این استان را ممنوع اعلام کرد.
چوببازی از بازی های سنتی و دیرین ایرانی است که تنها در استان کهکیلویه رواج ندارد؛ شکلی از چوببازی که بیش از آنکه بازی باشد، رقص گروهی مردان است، مثلا در تربت جام، از جمله رقصهای سنتی و مشهور آن دیار به حساب میآید. اما در استان کهکیلویه بیشتر شکل بازی دارد که توسط دو نفر و با چوب اجرا میشود. این بازی در نگاه ناظر بیرونی، بازی نسبتا خشنی به نظر میرسد، چون ابزار بازی چوبهای بلندی است که یکی سعی میکند به پای دیگری بزند. اما برای اهالی کهکیلویه و لرستان انجام و تماشای این بازی بخشی جداییناپذیر از جشنهای عروسی آنهاست. گفته میشود این بازی یادآور شکلی از مبارزه با شمشیر است و از آنجایی که اهالی لرستان و کهکیلویه معمولا از عشایر بختیاری و قشقایی هستند و تاریخ طولانیای در دفاع از سرزمین خود داشتهاند، شکل بازیهای معمول گروهی آنها هم تأثیرگرفته از فرهنگ و سنتهای مبارزاتی آنهاست. البته بخش مهم این بازی شامل حرکات نمایشی و رقصمانندی با چوبها و هماهنگ با آهنگ ساز و دهل است.
چوببازی از بازی های سنتی و دیرین ایرانی است که تنها در استان کهکیلویه رواج ندارد؛ شکلی از چوببازی که بیش از آنکه بازی باشد، رقص گروهی مردان است، مثلا در تربت جام، از جمله رقصهای سنتی و مشهور آن دیار به حساب میآید. اما در استان کهکیلویه بیشتر شکل بازی دارد که توسط دو نفر و با چوب اجرا میشود. این بازی در نگاه ناظر بیرونی، بازی نسبتا خشنی به نظر میرسد، چون ابزار بازی چوبهای بلندی است که یکی سعی میکند به پای دیگری بزند. اما برای اهالی کهکیلویه و لرستان انجام و تماشای این بازی بخشی جداییناپذیر از جشنهای عروسی آنهاست. گفته میشود این بازی یادآور شکلی از مبارزه با شمشیر است و از آنجایی که اهالی لرستان و کهکیلویه معمولا از عشایر بختیاری و قشقایی هستند و تاریخ طولانیای در دفاع از سرزمین خود داشتهاند، شکل بازیهای معمول گروهی آنها هم تأثیرگرفته از فرهنگ و سنتهای مبارزاتی آنهاست. البته بخش مهم این بازی شامل حرکات نمایشی و رقصمانندی با چوبها و هماهنگ با آهنگ ساز و دهل است.
چوببازی، از رقصهای سنتی و گروهی اهالی تربت جام
حالا اینکه دادستان محترم از کجا تشخیص داده است این بازی پرطرفدار و مفرح باعث "بروز کينه بين افراد، اختلافات قومي و قبيلهاي و نزاعهاي دستهجمعي و به خطر افتادن سلامت جسمي افراد ميشود"، از جمله همان تئوریهایی است که هر روزه داریم از زبان دیگر مسئولان کشوری و لشکری درباره امور ریز و درشت داخلی و خارجی میشنویم.
کسی نیست از آقای دادستان بپرسد کینه بین افراد جامعه را چوببازی رواج میدهد یا دخالت حکومت در اینکه مردم چی بپوشند، چطور عروسی بگیرند، چی بخورند، چی ببینند، چی بشنوند و کلا درکشان از دنیای خارج چی باشد؟ اختلافات قومی و قبیلهای را یک بازی سنتی دیرین افزایش میدهد یا سیاستهای دولتی در قبال اقلیتهای قومی و مذهبی کشور؟ چوببازی سلامت جسمی افراد را به خطر میاندازد یا برنجهای آلودهای که قوت غالب مردم ایران است؟ یا نیترات موجود در آب؟ یا پارازیتهای روی شبکههای ماهوارهای؟ یا استرس و فشار حاصل از گرانی و تحریم؟
با دین و آئین مردم که هر کاری خواستید کردید، دیگر چه کار به سنتها و باورهای هزاران ساله ایرانی دارید؟ دیگر چیزی از این "فرهنگ" هم باقی مانده است که شما اجازه دستدرازی و دستاندازی به آن را به خودتان نداده باشید؟ هر آنچه از عناصر سازنده فرهنگ است، به تاراج دینکارانی رفته است که خود را صاحب جان و مال و ناموس و زیر و زبر قوم ایرانی میدانند. نمیدانم قوم مغول آیا حقیقتا بیش از هر قوم دیگری فرهنگ و تمدن ایرانی را به نابودی کشاند؟!
واقعا قضاوت تاریخ، سالیان بعد درباره قومی که تا به امروز سی سال در ایران پادشاهی کردهاند، چه خواهد بود؟
کسی نیست از آقای دادستان بپرسد کینه بین افراد جامعه را چوببازی رواج میدهد یا دخالت حکومت در اینکه مردم چی بپوشند، چطور عروسی بگیرند، چی بخورند، چی ببینند، چی بشنوند و کلا درکشان از دنیای خارج چی باشد؟ اختلافات قومی و قبیلهای را یک بازی سنتی دیرین افزایش میدهد یا سیاستهای دولتی در قبال اقلیتهای قومی و مذهبی کشور؟ چوببازی سلامت جسمی افراد را به خطر میاندازد یا برنجهای آلودهای که قوت غالب مردم ایران است؟ یا نیترات موجود در آب؟ یا پارازیتهای روی شبکههای ماهوارهای؟ یا استرس و فشار حاصل از گرانی و تحریم؟
با دین و آئین مردم که هر کاری خواستید کردید، دیگر چه کار به سنتها و باورهای هزاران ساله ایرانی دارید؟ دیگر چیزی از این "فرهنگ" هم باقی مانده است که شما اجازه دستدرازی و دستاندازی به آن را به خودتان نداده باشید؟ هر آنچه از عناصر سازنده فرهنگ است، به تاراج دینکارانی رفته است که خود را صاحب جان و مال و ناموس و زیر و زبر قوم ایرانی میدانند. نمیدانم قوم مغول آیا حقیقتا بیش از هر قوم دیگری فرهنگ و تمدن ایرانی را به نابودی کشاند؟!
واقعا قضاوت تاریخ، سالیان بعد درباره قومی که تا به امروز سی سال در ایران پادشاهی کردهاند، چه خواهد بود؟
چوببازی در میان عشایر استان کهکیلویه
انگار چیزی به نام عقل در تکتک این افرادی که مسئولیتهای حکومتی دارند تعطیل شده است و هر کدام صرفنظر از اینکه در کجای این کشور مشغول باشند و چه سمتی داشته باشند، از دادستان تا رئیس پاسگاه تا امام جمعه، تا فرماندار، چنان نوآوریهایی از اِعمال زور و دیکتاتورمنشی از خودشان صادر میکنند، تا لابد از همتایانشان در پایتخت عقب نیفتند.
این رفتاری که حکومت در یکساله اخیر اینقدر بیپروا و بیرحمانه با شهروندان خودش کرد، انگار مجوزی به دیگران با هرجور مسئولیت ریز و درشت داده است تا آنها هم هر حکمی دلشان خواست و در هر حوزهای که مایل بودند، بر مردم صادر کنند. انگار این خوی خشن و وحشی آدمیزاده که در دنیای مدرن به مدد عقلانیت و اِعمال قانون مهار شده بود، در ایران با تعطیلی مطلق عقل و قانون، در بسیاری از کسانی که مسئولیتی دولتی و حکومتی دارند، دارد بروز میکند.
دیگر مشکل از زندانیان سیاسی و اعتصاب غذا و کهریزک دوم و سنگسار و اعدامهای بیحساب و کتاب گذشته است. این خوی خشنِ بیافسارِ آدمیزاده که دیگران را بنده زرخرید خواستههای بیارزش خود میخواهد و به همنوع خودش رحم ندارد، دارد مثل ویروسی همهگیر مسئولان ریز و درشت را درمینورد.
انسان در ساختار حکومت ایران دارد به اصل خودش برمیگردد...
این رفتاری که حکومت در یکساله اخیر اینقدر بیپروا و بیرحمانه با شهروندان خودش کرد، انگار مجوزی به دیگران با هرجور مسئولیت ریز و درشت داده است تا آنها هم هر حکمی دلشان خواست و در هر حوزهای که مایل بودند، بر مردم صادر کنند. انگار این خوی خشن و وحشی آدمیزاده که در دنیای مدرن به مدد عقلانیت و اِعمال قانون مهار شده بود، در ایران با تعطیلی مطلق عقل و قانون، در بسیاری از کسانی که مسئولیتی دولتی و حکومتی دارند، دارد بروز میکند.
دیگر مشکل از زندانیان سیاسی و اعتصاب غذا و کهریزک دوم و سنگسار و اعدامهای بیحساب و کتاب گذشته است. این خوی خشنِ بیافسارِ آدمیزاده که دیگران را بنده زرخرید خواستههای بیارزش خود میخواهد و به همنوع خودش رحم ندارد، دارد مثل ویروسی همهگیر مسئولان ریز و درشت را درمینورد.
انسان در ساختار حکومت ایران دارد به اصل خودش برمیگردد...
مرداد ۱۰، ۱۳۸۹
پادشاهی یک چشم در شهر کوران
شرکت نفتی بریتیش پترولیوم (بی.پی) اخیرا بعد از ماجرای نشت عظیم نفتی در خلیج مکزیک، از مجموعهای از استادان دانشگاه امریکایی تقاضای همکاری علمی کرده است. ظاهرا بر اساس یکی از مفاد این قراردادهای پژوهشی، استادان مذکور حق ندارند تا سه سال نتایج تحقیقاتشان را منتشر کنند یا چیزی درباره یافتههایشان بگویند. همین بند از قراردادهای وسوسهکننده بیپی، باعث شده است صدای برخی از استادان دربیاید که این مساله باعث "کنترل تحقیقات علمی" در فضای آکادمیک میشود؛ چرا که "شفافیت و آزادی انتشار اطلاعات در نشریات دانشگاهی" یکی از مواردی است که معمولا در بستن قراردادهای تحقیقاتی دانشگاهی با صاحبان صنایع و شرکتهای درخواستکننده پژوهش، لحاظ میشود. در واقع انتشار خلاصهای از تحقیقات انجام شده به طور معمول حق استاد پژوهشگر و قبل از آن، حق جامعه علمی شناخته میشود.
حالا دقیقا در همین راستا، هفته گذشته محرابیان، وزیر صنایع، در همايش سراسري كانونهاي هماهنگي دانشگاه علم و صنعت گفته است چاپ مقاله در آی.اس.آی فروش رایگان علم است! ایشان از اینکه معیار ارتقای استادان در همه دنیا و از جمله ایران "یک سری ضوابط غلط بینالمللی و از جمله چاپ مقاله در آی.اس.ای است" انتقاد کرده و با شعف از عزم و اراده جدی وزیر علوم برای تغییر این سیستم ارزشیابی خبر داده است. در حالی وزیر صنایع ایران ضوابط بینالمللی موجود برای انتشار نتایج تحقیقات علمی را "غلط" و به زیان کشور ارزیابی میکند که رئیس انجمن استادان امریکا منع انتشار نتایج پژوهشها در مجلات علمی و دانشگاهی را "بسیار مخرب" میداند و میگوید: "این یعنی بی.پی در مقابل مردم امریکا". در تفکر وی کسی که به هر دلیلی مانع انتشار نتایج تحقیقات علمی بشود، در واقع در مقابل حق مسلم مردم برای آگاهی و اطلاع، صفآرایی کرده است که این اتفاق هم به ضرر جامعه دانشگاهی است و هم به ضرر عموم افراد جامعه.
البته شاید بیاطلاعی مطلق وزیر صنایع از روندهای فعلی دانشگاهی در جهان، خوشبینانهترین دلیلی باشد که بتوان برای اظهارات وی در نظر گرفت؛ اما ایشان در ادامه حرفهایش نشان میدهد از کجا دردش گرفته است. به هر حال کم نبوده است مواردی که مجله نیچر به تقلب و دزدی محتوای مقاله از سوی استادان ایرانی پرداخته است و آبروریزی ملی برای جامعه دانشگاهی ایران بهوجود آورده است. برخی از این آبروریزان هم به هر حال همکاران آقای محرابیان و از اعضای کابینه دولت بودهاند. یعنی وارد شدن به عرصههای علمی جهانی با استانداردهای موجود بینالمللی، کار هر وزیر و وکیل ایرانی که اگر دکترایش تقلبی نباشد، معمولا مدرکش را در حین وزارت و وکالت –بدون حضور مرتب در کلاسها و انجام تکالیف مربوطه- در دانشگاههای دست چندم کشور که جایی در رتبهبندیهای بینالمللی ندارد، گرفته است، نیست. در حقیقت این افراد به سختی میتوانند استانداردهای کیفی مقالات دارای آی.اس.آی را از سر بگذرانند و با چاپ مقاله باعث ارتقای آکادمیک خود شوند. قطعا چنین افرادی، دستکم به لحاظ تئوری، در تحقق تز "مدیریت جهانی" دچار مشکلاتی خواهند شد!
اما آقای محرابیان راهحل هم البته ارائه میدهد. به هر حال سیستم ارزشیابی آی.اس.آی هم سیستمی غربی است که درصدد تیشه زدن بر ریشه جهان اسلامی و مسلمانان اقصا نقاط عالم است. به همبن دلیل ایشان با ذوق از تلاش کشورهای اسلامی برای ایجاد سیستم ارزشیابی علمی خبر میدهد و با ذوق افزونتر اضافه میکند که ایران در میان این شصت کشور اسلامی تراز اول را داراست. اگر فرض را بر صحت ادعای آقای محرابیان بگذاریم –که البته حتی همین هم فرض دور از ذهنی است- ایشان خیلی خوشحال است که ایران دارد در شهر کوران پادشاهی میکند.
حالا اینکه در این سیستم ارزشیابی "اسلامی" کیفیت مقالات و پژوهشهای حوزه دانش و فناوری دقیقا قرار است با چه معیارهایی سنجیده شود، سوالی است که احتمالا پاسخش را باید از استادان حوزه علمیه قم پرسید.
منتشر شده در نیمنما
حالا دقیقا در همین راستا، هفته گذشته محرابیان، وزیر صنایع، در همايش سراسري كانونهاي هماهنگي دانشگاه علم و صنعت گفته است چاپ مقاله در آی.اس.آی فروش رایگان علم است! ایشان از اینکه معیار ارتقای استادان در همه دنیا و از جمله ایران "یک سری ضوابط غلط بینالمللی و از جمله چاپ مقاله در آی.اس.ای است" انتقاد کرده و با شعف از عزم و اراده جدی وزیر علوم برای تغییر این سیستم ارزشیابی خبر داده است. در حالی وزیر صنایع ایران ضوابط بینالمللی موجود برای انتشار نتایج تحقیقات علمی را "غلط" و به زیان کشور ارزیابی میکند که رئیس انجمن استادان امریکا منع انتشار نتایج پژوهشها در مجلات علمی و دانشگاهی را "بسیار مخرب" میداند و میگوید: "این یعنی بی.پی در مقابل مردم امریکا". در تفکر وی کسی که به هر دلیلی مانع انتشار نتایج تحقیقات علمی بشود، در واقع در مقابل حق مسلم مردم برای آگاهی و اطلاع، صفآرایی کرده است که این اتفاق هم به ضرر جامعه دانشگاهی است و هم به ضرر عموم افراد جامعه.
البته شاید بیاطلاعی مطلق وزیر صنایع از روندهای فعلی دانشگاهی در جهان، خوشبینانهترین دلیلی باشد که بتوان برای اظهارات وی در نظر گرفت؛ اما ایشان در ادامه حرفهایش نشان میدهد از کجا دردش گرفته است. به هر حال کم نبوده است مواردی که مجله نیچر به تقلب و دزدی محتوای مقاله از سوی استادان ایرانی پرداخته است و آبروریزی ملی برای جامعه دانشگاهی ایران بهوجود آورده است. برخی از این آبروریزان هم به هر حال همکاران آقای محرابیان و از اعضای کابینه دولت بودهاند. یعنی وارد شدن به عرصههای علمی جهانی با استانداردهای موجود بینالمللی، کار هر وزیر و وکیل ایرانی که اگر دکترایش تقلبی نباشد، معمولا مدرکش را در حین وزارت و وکالت –بدون حضور مرتب در کلاسها و انجام تکالیف مربوطه- در دانشگاههای دست چندم کشور که جایی در رتبهبندیهای بینالمللی ندارد، گرفته است، نیست. در حقیقت این افراد به سختی میتوانند استانداردهای کیفی مقالات دارای آی.اس.آی را از سر بگذرانند و با چاپ مقاله باعث ارتقای آکادمیک خود شوند. قطعا چنین افرادی، دستکم به لحاظ تئوری، در تحقق تز "مدیریت جهانی" دچار مشکلاتی خواهند شد!
اما آقای محرابیان راهحل هم البته ارائه میدهد. به هر حال سیستم ارزشیابی آی.اس.آی هم سیستمی غربی است که درصدد تیشه زدن بر ریشه جهان اسلامی و مسلمانان اقصا نقاط عالم است. به همبن دلیل ایشان با ذوق از تلاش کشورهای اسلامی برای ایجاد سیستم ارزشیابی علمی خبر میدهد و با ذوق افزونتر اضافه میکند که ایران در میان این شصت کشور اسلامی تراز اول را داراست. اگر فرض را بر صحت ادعای آقای محرابیان بگذاریم –که البته حتی همین هم فرض دور از ذهنی است- ایشان خیلی خوشحال است که ایران دارد در شهر کوران پادشاهی میکند.
حالا اینکه در این سیستم ارزشیابی "اسلامی" کیفیت مقالات و پژوهشهای حوزه دانش و فناوری دقیقا قرار است با چه معیارهایی سنجیده شود، سوالی است که احتمالا پاسخش را باید از استادان حوزه علمیه قم پرسید.
منتشر شده در نیمنما
¦ 0 نظر
اشتراک در:
پستها (Atom)





