اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹
سینهلرزه و قدرتهای فوقطبیعی بدن زن
حجتالاسلام صدیقی هفته گذشته در خطبههای نماز جمعه گفته است: «بانوانی که ظاهر مناسبی ندارند باعث گسترش زنا در جامعه میشوند که این باعث افزایش زلزله است.»
البته جناب حجتالاسلام صدیقی خاطرش نمانده است برای نمازگزاران محترم توضیح بدهد مکانیزم حکمت خداوند دقیقا به شکلی عمل میکند که وقتی باران میآید نتیجه دعای محمود احمدینژاد است اما وقتی زلزله میآید نتیجه دلبری کردن خانمهای در حال رفتوآمد در کوچه و خیابان است؟ اما به هر حال روحانی قرار است عالم به امور دین باشد و شاید این آقا که به ادعای خودشان با "اولیای الهی" در ارتباط هستند، از "پس پرده" خبرهایی دارند که مردم عادی ایران و البته اقصی نقاط جهان، راه بر پس آن پردههایی نیست که اسرار نهانش بر اولیااللهی -که حاکمان فعلی ایران یا از خود آن اولیا هستند و یا دستکم با آنها در ارتباط اند- فاش میشود.
زنانی که کمپین "سینه-لرزه" را در سرتاسر دنیا راه انداختهاند و قرار است امروز (دوشنبه،26آوریل) در اقدامی هماهنگ، بخشی از سینههای خود را عریان به نمایش بگذراند، واقعا سر از ریشه اسرار غیب درنمیآورند. این طرحی است که به ابتکار دانشجوی 22 ساله دانشگاه پوردو در امریکا به نام "جن مککریت" راهاندازی شده است. او گفته است میخواهد اظهارات آقای صدیقی را "به لحاظ علمی" بسنجد! در گروه فیسبوکی این کمپین تا به امروز بیش از 142 هزار نفر اعلام کردهاند که در این طرح شرکت میکنند. بسیاری از این زنان شروع کردهاند عکسهای خود را در این گروه اینترنتی و سایر وبسایتهای اشتراک عکس، به نمایش گذاشتهاند. این زنان قرار است امروز با پوشیدن لباسهایی که بخشی از بدنشان را نشان میدهد، به انتظار زلزله بنشینند! این دانشجوی امریکایی از دیگر زنان خواسته است در اقدامی هماهنگ، قدرتهای "فوق طبیعی" بدن خود را کشف کنند.
*
این دوباره قصه دراز بدن زن است که در جوامع مذهبی برای حاکمان "میدان جنگ" بوده است. تا دیروز علت وقوع زلزله (مثلا بم) ندادن زکات از سوی مردم بود، امروز آمدن زلزله –این هولناکترین و خانمانبراندازترین بلای طبیعی- تقصیر مدل لباس پوشیدن زنان است. نباید از کنار چنین اظهاراتی به سادگی و خنده و شوخی گذشت. همه شروع کردهاند به مسخره کردن این استدلالها و خندیدن به آنها؛ باید نشست ریشههای چنین اظهاراتی را درآورد. این دشمنی دیرینهی طبقهی روحانیان با هرگونه حضور و نمایش زن در عرصه عمومی از کجا نشأت میگیرد؟ چرا زنی که به عرصه عمومی راه پیدا میکند تا این حد برای یک حکومت دینی خطرناک میشود؟
کارکرد نماز جمعه در ایران بیش از آنکه عبادی باشد، سیاسی است؛ و وقتی چنین اظهاراتی از تریبون نماز جمعه مطرح میشود، حکایت از دغدغههایی نه چندان کوچک در میان حاکمان دارد که البته تازه هم نیست؛ عمر این دغدغهها به همان اول انقلاب برمیگردد. همان زمانی که حجاب برای زنان ایران اجباری شد.
موضوع دقیقا این است که نباید به این اظهارات خندید. اتفاقا خطبای نماز جمعه و روحانیان مذهبی برخلاف ظاهر خندهدار و کمسوادشان، درک بسیار عمیقی از برخی مسایل اجتماعی دارند. چرا باید نحوهی لباس پوشیدن زنان به زلزله برای نظام اسلامی ربط داده بشود؟ چرا مثلا به خسوف و کسوف و سیل ربط داده نشود؟ چرا باید سی سال پیش همین روحانیان به ظاهر سادهلوح اصل "میدان جنگ" را تشخیص بدهند در حالی که همه گروههای تحصیلکرده و حتی چپ از زنان بخواهند در مقابل حجاب اجباری اعتراض نکنند؟ همان روز هم آنها سر نیاوردند چرا این حاکمان اول بسمالله و وسط اینهمه مشکلات ریز و درشت حکومتی نوپا، به فکر حجاب زنان افتادند و چرا اینقدر اصرار و پافشاری کردند تا حرف خودشان را در نهایت به کرسی نشاندند.
حاکمان اسلامی به ظاهر سادهلوح، خوب میدانند دارند از کجا میخورند. آنها در خشت خام چیزی میبینند که روشنفکران و تحصیلکردگان مانده تا در آینه ببینند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. با جستجوی عنوان Boobquake اطلاعات بیشتری درباره این ایده پرطرفدار به دست آوردید.
فروردین ۳۱، ۱۳۸۹
قصه مهاجرت
- دلت تنگ شده؟
* نمیدونم.
- برای قورمهسبزی و لوبیاپلوهای مامان که همهاش بهش میگفتی ادویه مخصوصشون "عشق" است و تا لقمه آخر ملچ و ملوچات اعصاب همه رو خرد میکرد؟
* نمیدونم.
- برای قورمهسبزی و لوبیاپلوهای مامان که همهاش بهش میگفتی ادویه مخصوصشون "عشق" است و تا لقمه آخر ملچ و ملوچات اعصاب همه رو خرد میکرد؟
* نمیدونم.
- برای کلهپاچههای دو نفرهی توی شمال با بابا؟ یا لاییکشیدنهاش توی جادههای پر پیچ و خم در حالی که یه تریلی داره از روبرو میاد و فریادهای شما سه تا که از صندلی عقب هی بابا رو تشویق میکردین؟
* نمیدونم.
- برای سیبهای قرمز باغ دماوند که حالا دیگه هر شهریور یکی دیگه میچیندشان؟ یا آب یخی که توی تابستان توی نهرهای پای درختها جاری بود و نمیتونستی دست توش بکنی؟
* نمیدونم.
- برای خونهات با آن آشپزخونهی دراز و گندهی عهد بوقیاش که همه میگفتن اینجا به درد بار گذاشتن دیگهای هیأت میخوره؟
* نمیدونم.
- برای مبل نارنجیها که خریدنشون روح شنگولی به اتاق نشمین داده بود و هر کی از در وارد میشد یه دفعه با دیدن اونا نیشاش باز میشد؟
* نمیدونم.
- برای کارِت وقتی از 8 صبح از خانه در میآمدی و 9 شب گذشته بود که میرسیدی؟
* نمیدونم.
- برای ماشین فسقلی درب و داغونات که گلگیر عقبش رو با بند کفش سبز فسفری بسته بودی که نیفته؟
* نمیدونم.
- برای پیکان مدل 57 که برادرت اسمش رو گذاشته بود "قرقی" که از تهرانپارس تا کرج رو 50 دقیقهای میرفت و قصههای دراز و پرماجراش امروز باعث ریسهرفتن جمعهای خانوادگیتون میشه؟
* نمیدونم.
- برای ماشین سبز یشمی راحتی که اسمش "جالی" بود و شبهای دیر با سرعت 160 توی اتوبان میرفتین و با آهنگهای عربی تا خود کرج از درد مریضی بابا اونقدر بلند هقهق میکردی که صدای خودت رو هم نمیشنیدی و وقتی میرسیدین بیحال افتاده بودی روی صندلی؟
* نمیدونم.
- برای همه دورهایی که با ماشین دور میدون آزادی میزدی و میگفتی فکر کنم از همهچیز تهران دلم برای این میدون حتما تنگ میشه؟
* نمیدونم.
- برای تونل رسالت که وقتی تازه افتتاح شده بود رفتن و برگشتن از توش، سرگرمی شبگردیهای دو نفرهتان شده بود؟
- برای کلهپاچههای دو نفرهی توی شمال با بابا؟ یا لاییکشیدنهاش توی جادههای پر پیچ و خم در حالی که یه تریلی داره از روبرو میاد و فریادهای شما سه تا که از صندلی عقب هی بابا رو تشویق میکردین؟
* نمیدونم.
- برای سیبهای قرمز باغ دماوند که حالا دیگه هر شهریور یکی دیگه میچیندشان؟ یا آب یخی که توی تابستان توی نهرهای پای درختها جاری بود و نمیتونستی دست توش بکنی؟
* نمیدونم.
- برای خونهات با آن آشپزخونهی دراز و گندهی عهد بوقیاش که همه میگفتن اینجا به درد بار گذاشتن دیگهای هیأت میخوره؟
* نمیدونم.
- برای مبل نارنجیها که خریدنشون روح شنگولی به اتاق نشمین داده بود و هر کی از در وارد میشد یه دفعه با دیدن اونا نیشاش باز میشد؟
* نمیدونم.
- برای کارِت وقتی از 8 صبح از خانه در میآمدی و 9 شب گذشته بود که میرسیدی؟
* نمیدونم.
- برای ماشین فسقلی درب و داغونات که گلگیر عقبش رو با بند کفش سبز فسفری بسته بودی که نیفته؟
* نمیدونم.
- برای پیکان مدل 57 که برادرت اسمش رو گذاشته بود "قرقی" که از تهرانپارس تا کرج رو 50 دقیقهای میرفت و قصههای دراز و پرماجراش امروز باعث ریسهرفتن جمعهای خانوادگیتون میشه؟
* نمیدونم.
- برای ماشین سبز یشمی راحتی که اسمش "جالی" بود و شبهای دیر با سرعت 160 توی اتوبان میرفتین و با آهنگهای عربی تا خود کرج از درد مریضی بابا اونقدر بلند هقهق میکردی که صدای خودت رو هم نمیشنیدی و وقتی میرسیدین بیحال افتاده بودی روی صندلی؟
* نمیدونم.
- برای همه دورهایی که با ماشین دور میدون آزادی میزدی و میگفتی فکر کنم از همهچیز تهران دلم برای این میدون حتما تنگ میشه؟
* نمیدونم.
- برای تونل رسالت که وقتی تازه افتتاح شده بود رفتن و برگشتن از توش، سرگرمی شبگردیهای دو نفرهتان شده بود؟
* نمیدونم.
- برای دانشکده اندازه دبیرستانات و دوستای دوران لیسانسات که از همه بهتر بودن؟ یا برای اون حیاط فنقلی که صدای قاهقاه قاطی پاطی شما رو توی ذهن خودش ثبت کرده؟
* نمیدونم.
* نمیدونم.
*****
- دلت برای اینها تنگ نشده یعنی؟
* نه فکر نکنم.
- پس چه مرگته؟
* انگار که یه رشتههایی که نمیدونم مال چی بوده از یه جایی که نمیدونم کجا بوده در عمیقترین لایههای یه مکانی در درونام قطع شدهان و هی قطعشدنشان هی درد میاره آدم رو..
.
* انگار که یه رشتههایی که نمیدونم مال چی بوده از یه جایی که نمیدونم کجا بوده در عمیقترین لایههای یه مکانی در درونام قطع شدهان و هی قطعشدنشان هی درد میاره آدم رو..
.
- عزیزم. لطفا بتمرگ سرجات.
فروردین ۲۰، ۱۳۸۹
گاهی زود دیر میشود
دبورا 43 ساله است. کتاب خاطرات زندگی پر دردش را نوشته است. قبل از چاپ داده من هم بخوانماش. از مادرش خیلی نوشته است که الکلی بوده است و مرتبا او و خواهرش را کتک میزده است، فحش میداده است و با هر روش ممکن آنها را تحقیر میکرده است. چند بار در کتاب، مادرش را "دیو" خطاب کرده است. درباره همه چیز کتاب حرف میزنیم، ولی جرات نمیکنم سوالم را بپرسم. داریم میرویم سوار ماشین شویم که آرام میپرسم: "راستی میتونی مادرت رو ببخشی؟" سرجایش میایستد چند ثانیه. میگوید: "خیلی وقته که بخشیدمش." آرامتر از قبل میگویم: "هنوز نبخشیدیاش". میگوید: "نه. بخشیدم. من به خاطر همه خشونتهایی که از آدمهای مختلف در زندگیام دیدهام 15 سال تحت درمان روانشناس بودهام و حالا تماما و قویا با همه گذشتهام کنار آمدهام." اصرار نمیکنم و میگویم: "هیچوقت بهش گفتی که بخشیدیاش؟" میگوید: "نه. اون هنوز هم الکلی است و هنوز هم من نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. با اینکه چند بار هم در این چند سال اخیر به من زنگ زده و گریه کرده و از رفتار گذشتهاش عذرخواهی کرده است".
×
نازلی 30 ساله است. از پدرش میگوید که قهرمان زندگی خودش و خواهر و برادرش است و مادری که همیشه پدر به او ترجیح داده میشده است؛ چون به اندازه پدر قابل اعتماد، قوی و پیشرو نبوده است. چند بار تاکید می کند که دوست دارد زنانه زندگی کند و در عین حال موفق باشد؛ نه اینکه خودش را برای موفق شدن در قالب مردانه بکند. وقتی از او میخواهم این زنانگی را از دیدگاه خودش برای من تعریف کند، بعد از چند لحظه سکوت، مثالهایی میزند و ناخودآگاه برای روشنتر شدن مثالهایش از رفتارهای پدر و مادرش فکت میآورد. میبینم ته ذهناش میخواهد شبیه مادرش باشد نه شبیه پدرش. الگوهای ذهنیاش رفتارهای مادری است که وقتی آگاهانه از او حرف میزند، تاییدش نمیکند. میگویم: "دقت میکنی دوست داری شبیه مادرت باشی تا پدرت؟ پس چرا بابا هنوز قهرمان است و مامان هیچی نیست و همیشه رابطه باهاش پر از قهر و دعوا بوده است؟" جا میخورد. انگار برای اولین بار است متوجه شباهت عمیق خودش با مادرش شده است. انگار بار اول است آگاه میشود چقدر دارد تلاش میکند تا شبیه مادرش بشود روزی.
×
گاهی زنها باید بپذیرند بخشی از چالشها و درگیریهای هویتیشان، بخشی از ترسها و خشمها و نفرتهایشان و بخشی از نتوانستنها و رویبرگرداندنهایشان، ریشههای بسیار عمیقی در نوع رابطههایشان با مادرانشان دارد. گاهی باید دوباره رفت و کیفیت و جنس رابطه با مادر را از اول با دقت نشست تحلیل کرد. گاهی باید یک زن بتواند از اول مادرش را بشناسد، درکاش کند و اگر لازم بود ببخشدش تا بالاخره بتواند به ترسها و خشمها و نابسامانیهای خودش تسلط آگاهانه پیدا کند؛ تا اگر قوی باشد و جسور در رودررو شدن با مادری که بخش مهمی از گذشتهاش و کودکیها و نوجوانیهایش بوده است، شاید که بتواند بالاخره خودش را رها کند روزی روزگاری.
×
نازلی 30 ساله است. از پدرش میگوید که قهرمان زندگی خودش و خواهر و برادرش است و مادری که همیشه پدر به او ترجیح داده میشده است؛ چون به اندازه پدر قابل اعتماد، قوی و پیشرو نبوده است. چند بار تاکید می کند که دوست دارد زنانه زندگی کند و در عین حال موفق باشد؛ نه اینکه خودش را برای موفق شدن در قالب مردانه بکند. وقتی از او میخواهم این زنانگی را از دیدگاه خودش برای من تعریف کند، بعد از چند لحظه سکوت، مثالهایی میزند و ناخودآگاه برای روشنتر شدن مثالهایش از رفتارهای پدر و مادرش فکت میآورد. میبینم ته ذهناش میخواهد شبیه مادرش باشد نه شبیه پدرش. الگوهای ذهنیاش رفتارهای مادری است که وقتی آگاهانه از او حرف میزند، تاییدش نمیکند. میگویم: "دقت میکنی دوست داری شبیه مادرت باشی تا پدرت؟ پس چرا بابا هنوز قهرمان است و مامان هیچی نیست و همیشه رابطه باهاش پر از قهر و دعوا بوده است؟" جا میخورد. انگار برای اولین بار است متوجه شباهت عمیق خودش با مادرش شده است. انگار بار اول است آگاه میشود چقدر دارد تلاش میکند تا شبیه مادرش بشود روزی.
×
گاهی زنها باید بپذیرند بخشی از چالشها و درگیریهای هویتیشان، بخشی از ترسها و خشمها و نفرتهایشان و بخشی از نتوانستنها و رویبرگرداندنهایشان، ریشههای بسیار عمیقی در نوع رابطههایشان با مادرانشان دارد. گاهی باید دوباره رفت و کیفیت و جنس رابطه با مادر را از اول با دقت نشست تحلیل کرد. گاهی باید یک زن بتواند از اول مادرش را بشناسد، درکاش کند و اگر لازم بود ببخشدش تا بالاخره بتواند به ترسها و خشمها و نابسامانیهای خودش تسلط آگاهانه پیدا کند؛ تا اگر قوی باشد و جسور در رودررو شدن با مادری که بخش مهمی از گذشتهاش و کودکیها و نوجوانیهایش بوده است، شاید که بتواند بالاخره خودش را رها کند روزی روزگاری.
فروردین ۱۶، ۱۳۸۹
به جرم چهره زردم
رادیو زمانه گفتوگویی انجام داده است با صابر شربتی محکوم به اعدامی که در سن ۱۵ سالگی مرتکب قتل شده و حکم اعدامش از سوی حسن تردست، قاضی پرونده بهنود شجاعی، صادر شده است.
یکی از سوالات بدجوری توی ذهنم صدا داد:
اگر حق داشتی در دنیا فقط جای یه آدم دیگه باشی، انتخابات کی بود؟
دوست داشتم جای پدربزرگ مادریام باشم.
آخه واسه چی؟
اسم مادرم رو این که هست نمیگذاشتم.
اسم مادرت چیه؟
زینب. به پدربزرگ و مادرم هم گفتم. شاید علت این که مادرم این همه رنج میکشه اسمش باشه. بیشتر زینبها زندگیشون پررنج میشه.
*
آخر مصاحبه هم شعری را به عنوان "قشنگترین شعر" میخواند:
من آن خزانزده برگم
که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن
به جرم چهرهی زردم
که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن
به جرم چهرهی زردم
فروردین ۱۴، ۱۳۸۹
نگاه مادر شیوا نظرآهاری
اخباری که از دیدارهای (نوروزی) میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با خانوادههای زندانیان سیاسی منتشر میشود، معمولا متن ندارند و فقط چند تا عکس هستند. حداکثر این است که متن اخبار تنها شامل اطلاع کوتاهی از زمان دستگیری زندانی است.
چرا از این دیدارها فقط عکس منتشر میشود؟
چرا ما نمیفهمیم در این دیدارها دقیقا چه میگذرد؟
چرا ما نمیدانیم چه مکالماتی میان میرحسین و خانوادههای زندانیان سیاسی رد و بدل میشود؟
من البته خیلی هم کنجکاو نیستم مثلا بدانم در دیدار میرحسین و رهنورد با خانواده تاجزاده یا مومنی یا ابطحی یا هر فعال سیاسی دیگر -به معنای دقیق کلمه- چه گذشته است. کنجکاوی مشخصم برای دانستن مکالمات مثلا میان پدر و مادر شیوا نظرآهاری و سایر زندانیان حقوق بشری و فعالان دانشجویی و جنبش زنان با میرحسین و کروبی است.
مایلم بدانم چی بین اینها در این دیدارها رد و بدل میشود؟
در سه عکسی که از دیدار میرحسین و رهنورد با پدر و مادر شیوا نظرآهاری منتشر شده است، نحوه نشستن مادر شیوا، مدلی که در هر سه عکس سرش را چرخانده، نگاهی که نه به مهماناش است و نه حتی به دوربین است شاید البته از هزار متن خبری بیشتر گویای آن است که در این دیدار چه گذشته است؛ این نگاه برای من یک نگاه منزجر است. یک نگاه خستهی توام با خشم است. یک نگاهی است که دارد به این مهمانان میگوید: شما واقعا اینجا چی کار دارید؟
واقعا آدم چی دارد به پدر و مادر دختر26 سالهای بگوید که از ده ماه گذشته، هفت ماهاش را در زندان بوده است؟
عکسها از سایت کلمه
اسفند ۲۸، ۱۳۸۸
سال بد رفت
شاید سختترین سال زندگیام
سال رفتن بابا
سال خاکسترشدن همه امیدهایم برای برگشتن
سال کشتههای بیگناه
سال زندانیهای مظلوم
سال رنج
سال درد
سال اشکهای بیامان
سال بغضهای تلخ و خفهکننده
سال سخت
سال سخت
سال سخت
سالی که یاد کسانی فقط بغض بود و درد بود؛ بیهیچ طاقتی برای گفتن ازشان
سال اشکهای بیامانی که اقیانوسها فاصله را میشد با آنها پر کرد
سال دلنگرانیها و دلتنگیهای بیپایان برای کسانی که دوست داشتهام
سال شکستن
سال ویران شدن
سال با خاک یکسان شدن
سال بستهشدن درها
سال سیاه منطق توجیهگر
سال سخت
سال سخت
سال سخت
×
در آستانه بهار
چیزی از دل آن روزهای سخت، روزهای درد، روزهای اشک، روزهای خراش، انگار که به جا مانده است.
چیزی انگار که از ته ویرانههای با خاک یکسانشده دارد بیرون میآید
روزهای سخت کمکم دارند راحتتر میگذرند؛
اشکها دیگر کمی امان میدهند؛
میشود چراغها را خاموش کرد و شمعی روشن کرد
می شود نفس عمیقی کشید و یک دم نشست
میشود کیک شکلاتی درست کرد
میشود زرشک پلو با مرغ درست کرد
میشود ماست و خیار با گردو و کشمش درست کرد
میشود گلدان کوچک سنبل خرید
میشود بالاخره امسال هفتسین هم چید
و باز امیدوار بود
منطق عالم هنوز چینوشکنهایی دارد ناپیدا و گاه غافلگیرکننده
سال رفتن بابا
سال خاکسترشدن همه امیدهایم برای برگشتن
سال کشتههای بیگناه
سال زندانیهای مظلوم
سال رنج
سال درد
سال اشکهای بیامان
سال بغضهای تلخ و خفهکننده
سال سخت
سال سخت
سال سخت
سالی که یاد کسانی فقط بغض بود و درد بود؛ بیهیچ طاقتی برای گفتن ازشان
سال اشکهای بیامانی که اقیانوسها فاصله را میشد با آنها پر کرد
سال دلنگرانیها و دلتنگیهای بیپایان برای کسانی که دوست داشتهام
سال شکستن
سال ویران شدن
سال با خاک یکسان شدن
سال بستهشدن درها
سال سیاه منطق توجیهگر
سال سخت
سال سخت
سال سخت
×
در آستانه بهار
چیزی از دل آن روزهای سخت، روزهای درد، روزهای اشک، روزهای خراش، انگار که به جا مانده است.
چیزی انگار که از ته ویرانههای با خاک یکسانشده دارد بیرون میآید
روزهای سخت کمکم دارند راحتتر میگذرند؛
اشکها دیگر کمی امان میدهند؛
میشود چراغها را خاموش کرد و شمعی روشن کرد
می شود نفس عمیقی کشید و یک دم نشست
میشود کیک شکلاتی درست کرد
میشود زرشک پلو با مرغ درست کرد
میشود ماست و خیار با گردو و کشمش درست کرد
میشود گلدان کوچک سنبل خرید
میشود بالاخره امسال هفتسین هم چید
و باز امیدوار بود
منطق عالم هنوز چینوشکنهایی دارد ناپیدا و گاه غافلگیرکننده
اسفند ۰۸، ۱۳۸۸
مسئولیت خطیر وزیر نیرو در برگرداندن زنان به آشپزخانه
ستاد امور زنان و خانواده وزارت نیرو پیشنهاد کرده است خانمهای کارمند این وزارتخانه در خانه به کارهای اداری خود برسند.
وزیر نیرو دیروز تاکید کرده است که این طرح به زودی اجرا میشود و گفته است: «به دلیل ماموریتهای ما در وزارت نیرو، انتظار داریم که مشاوران امور زنان این وزارتخانه، علاوه بر زنان وزارت نیرو، کل جامعه را هدف فعالیتهایشان قرار بدهند.»
وزیر نیرو دیروز تاکید کرده است که این طرح به زودی اجرا میشود و گفته است: «به دلیل ماموریتهای ما در وزارت نیرو، انتظار داریم که مشاوران امور زنان این وزارتخانه، علاوه بر زنان وزارت نیرو، کل جامعه را هدف فعالیتهایشان قرار بدهند.»
جناب وزیر البته در این سخنرانی از جزئیات "ماموریتهایشان" در "وزارت نیرو" دقیقا یاد نکردهاند و همچنین توضیح هم ندادهاند ماموریتهای ایشان در وزارتخانه نیرو چه ارتباط دقیقی به برنامهریزی برای زنان "کل جامعه" و برگرداندن آنها به آشپزخانه دارد؟ مگر اینکه ایشان به عنوان یکی از وزرای معزز دولت دهم معنای کاملا جدید و خلاقانهای از واژه "نیرو" در ذهن داشته باشند و مسئولیتشان به عنوان "وزیر" را هم در همین راستا تعریف کرده باشند!
اسفند ۰۷، ۱۳۸۸
منصور اسانلو؛ سیاسیترین کارگر ایران
یک گزارش خوب و کامل درباره منصور اسانلو، روند فعالیتها و تلاشهایش برای احقاق حقوق کارگران و البته روند دستگیریهای متعدد و حضورش در زندان اوین.
در این گزارش در دقیقه 2:14 گفته میشود «به عنوان اخطار در جریان یک حمله، زبان اسانلو رابریدهاند»!
این هم سایتی که برای آزادی او راهاندازی شده است.
این هم سایتی که برای آزادی او راهاندازی شده است.
اسفند ۰۱، ۱۳۸۸
آرزوهای آدمانه
هر کس در زندگیاش آرزو/آرزوهایی دارد؛
یکی آرزو دارد آدم مشهوری بشود.
یکی آرزو دارد توی جردن پنتهاوس داشته باشد.
یکی آرزو دارد توی امریکا زندگی کند.
یکی آرزو دارد ماشین آخرین مدل داشته باشد.
یکی آرزو دارد دکترا بگیرد.
یکی آرزو دارد سفر دور دنیا برود.
یکی آرزو دارد نسل هرچی ستمگر است، ساقط بشود.
بهمن احمدی امویی، روزنامهنگار زندانی، آرزو دارد بتواند توی سلول 35 متری اوین که 40 نفر در آن زندانیاند، پایش را دراز کند...
بهمن ۱۹، ۱۳۸۸
ما هستیم
یکی بود یکی نبود.
روز اول به اعتراف سایت الف و بعد هم خبرگزاری های فارس و ایرنا ما 13 میلیون نفر بودیم.
فردای انتخابات به اعتراف شهردار تهران، ما توی تهران بیش از 3 میلیون نفر بودیم. کمکم تعدادمان توی خیابان کمتر شد.
خب آدم عاقل فقط یک بار زنده است تا "زندگی" کند؛ آدمها که نمیخواهند فرصت زندگیشان را توی کهریزک و زیر باتوم و زیر گور سرد قبرستان طی کنند. کلی از آن 12-13 میلیون نفر پدرند؛ نانآور و سرپرست یک خانوادهاند؛ کلی از آنها مادرند با بچههایی که اگر نباشند، حتما از غصه دق میکنند؛ کلی از آنها بینواهای متولد دهه 60اند که شرح داستان کودکی و نوجوانیکردنشان یک تراتژدی تمامعیار است؛ کلی از آنها را عشقشان یا دوستشان یا پدر و مادرشان قسم دادهاند که توی خیابان نروند.
ولی نکته در این است که وقتی یک نفر را میکشند یا دستگیر میکنند یا زیر کتک آشولاشاش میکنند، او به شبکهای از اعضای خانواده، دوستان، اقوام، همکلاسیها، همسایهها و همکاران وصل است. خبر بین همه میپیچد و از آنجایی که بالاخره قرن 21 سر رسیده است، همه از کسانی که این کارها را میکنند متنفر میشوند و هر فرد زندانی یا کتکخورده یا کشتهشده موجی از نارضایتی در مجموعهای از اطرافیان خودش درست میکند.
×
هر کاری دلتان خواست بکنید. دیگر مگر کسی هم مانده است که زندانی نکرده باشید؟ موضوع در این است که در هر کوچه پسکوچهای، هر خانه و خانوادهای، بالاخره یک نفر هست که نیشتری از شما به قلباش خورده باشد و شما هم هیچی از او ندانید؛ نه اسمی، نه رسمی، نه آدرسی. آنها هستند. همهجا؛ توی صف نانوایی بربری، توی بقالیهای دو نبش دریانی، توی مدرسههای راهنمایی، توی دانشگاه پیام نور و علمی و کاربردی، توی تاکسی، توی مترو، توی اتوبوس، توی خیابان وقتی سرشان را انداختهاند پایین و دارند تند تند راه میروند و نگاهی سرسری به ویترین مغازهها میاندازند.
به قول همان کسی که امروز رئیس صدا و سیماتان در پاسخ به نوهاش میگوید شما چهکارهحسنی که درباره پدربزرگات اظهارنظر میکنی، "از ما عصبانی باشید و در عصبانیت خود بمیرید." چون ما همچنان هستیم حتی اگر اسم ما را ندانید و آدرس خانه ما را نداشته باشید. اشکالتان این است که عادت ندارید توی چشمهای ما نگاه کنید؛ فقط بلدید باتوم بلند کنید و به جاهای دیگری از بدن ما توجه ویژه نشان بدهید؛ همان طور که در این سه دهه به همه جای ما توجه نشان داده اید غیر از چشمهایمان؛ شما امروز بیش از هر وقت دیگری به چشمهای ما نگاه نمیکنید چون جراتاش را ندارید. شما نصفهشب توی خانههای ما میریزید و خانوادهها و همسایههای ما را زابراه میکنید اما به چشمهایمان نگاه نمیکنید. شما تن ما را سیاه و کبود میکنید، اما نگاهتان را موقع زدن از چشمهایمان میدزدید. شما دختر و پسر و خاله و عمه و دایی و دوست پسرخاله و عمو و پسرعموهای ما را همه با هم دستگیر میکنید اما به چشمهای ما چشم میبندید. دقیقا همه این دستپاچگیها به این دلیل است که جرات ندارید توی چشمهای ما نگاه کنید. آنقدر حضور سنگین ما را همهجا حس میکنید که از سر دستپاچگی یادتان میرود اسم خودتان را گذاشتهاید مسلمان و سه نصفه شب میریزید به حریم خانه مردم.
حتی اگر 22 بهمن دوست نداشتیم برویم بیرون و توی خانه نشستیم یا با دوستانمان قرار گذاشتیم یا اصلا دراز کشیدیم تا کتاب بخوانیم یا روی مبل لم دادیم تا فیلم ببینیم، شما همه خیابان آزادی و انقلاب را وجببهوجب با وحشت از دشمن فرضی، پر کردهاید.
ما میتوانیم با آرامش در کنار اعضای خانواده یا دوستانمان، یک چای تازهدم برای خودمان بریزیم و با لذت از اینکه شما خوب میدانید "ما هستیم" و از عصبانیت "هست بودن" ما دارید میمیرید، چای خود را سر بکشیم. بله. ما هستیم آقایان! هووووووورت!
منتشر شده در نیم نما
بهمن ۱۸، ۱۳۸۸
شما آدمخواران بالاخره فلج میشوید
دمدمههای صبح انگار کسی محکم به در یا دیوار میکوبد که از خواب بیدار میشوم و صدای ضربان قلبم را میشنوم. از جا بلند میشوم ولی نمیخواهم طبق معمول سر کامپیوتر بروم. یک ساعتی کتاب میخوانم و دوباره خوابم میبرد... دوباره از صدای ضربان قلبم بیدار میشوم. کامپیوتر را روشن میکنم و می بینم که چند تا از دوستانم را همان نصفهشب دستگیر کردهاند.
آدمهایی که در برهههایی از زندگیام یا قبل از آنها جایی بودهام یا بعد از آنها یا در کنار آنها. تلخ میشوم و یکی گلویم را با سمباده خراش میدهد... همین چند وقت پیش بود که به اکبر منتجبی گفته بودم چقدر خوب که تو سالمی و آزادی؛ که وقتی محمد قوچانی و دیگران را گرفته بودند هر روز توی خبرها داشتم میگشتم بگویند که او هم یکی از دستگیرشدههاست؛ یا مهسا جزینی از دوستان دوران دانشکده؛ دخترک اصفهانی گرم خوشخندهی خوشرو؛ یا احمد جلالی فراهانی که قبل از من دبیر اجتماعی تهران امروز بود.
مهسا را خیلی وقت بود که ندیده بودم. اکبر منتجبی را سالها و احمد جلالی فراهانی را هیچوقت؛ اما نمیدانم چرا انگار که گوشهای از قلبم سوراخ شد. اشک امان نمیداد. رفتم دوش حمام را باز کردم که صدای گریه خودم را نشنوم. آب سرد با فشار روی سرم میریخت و من مثل یک آدم بیپناه زانوهایم را بغل کرده بودم و کف حمام نشسته بودم اما باز هم صدای گریههایم را میشنیدم...
*
چند وقت پیش کتابی خواندم زن ترجمهشده از یک مردمشناس فمنیست کوبایی-امریکایی که ماجرای واقعی زندگی یک زن روستایی مکزیکی بود. مهمترین بخشی که برای من خیلی ملموس بود آنجایی بود که این زن تعریف میکرد چطور بعد از همهی بلاهایی که شوهر ستمکارش بر سر او و بچههایش میآورد، کور میشود. نویسنده تعریف میکند که همهی اهالی آن روستا معتقدند خشم و نفرت آن زن آنقدر قدرتمند بوده است که باعث کوری چشمهای مرد شده است.
و من به چشم دیدهام که خشم چه قدرت ویرانکنندهای میتواند داشته باشد... و من با همه وجود دیدهام چطور حجم انباشتهشدهای از نفرت این قدرت را دارد که زندگی کس دیگری را به تمام معنا ویران کند. و من با همه سلولهای وجودم شاهد بودم که قدرت نفرت از هر طوفانی میتواند سهمگینتر باشد و هیچکس اندازه من نمیداند موج نفرت چه ها که نمیتواند بکند.
اگر این جنبش هیچ دستاوردی هم نداشته باشد و اگر همهی معترضان هم اعدام بشوند، بالاخره این حجم عظیم نفرت، این آدمخواران را فلج خواهد کرد. من اگر به قدرت چند چیز در این عالم ایمان داشته باشم، یکی از آنها قدرت ویرانکنندگی نفرت است.
بهمن ۱۰، ۱۳۸۸
به مویههای غریبانه قصه پردازم...
گاهی برای داستانپردازی، نویسنده احتیاج به هیچ قوهی تخیلی ندارد. احتیاج ندارد شخصیتپردازی و فضاسازی کند. لازم نیست فکر کند کاراکترها را در چه موقعیتی قرار بدهد تا بیش از میلیونها موقعیت واقعی دیگر در عالم هستی، خواننده را به این باور برساند که این داستان راست است تا با بیرحمانهترین قلمپردازی بتواند روح خواننده را خراش بدهد.
داستان هر کدام از اینها را که تعریف کند، عریان و بیواسطهی تخیل، میتواند یکی از آثار ماندگار در ادبیات جهان را خلق کند. داستان این آدمهای خیلی معمولی که روزگاری از سر اتفاق وارد تاریخ شدند و داستان زندگیهای معمولیتر از معمولیشان، زخمها زد به جان میلیونها آدمی که جز یک اسم هیچوقت چیزی از آنها ندانستند.
یک نفر تعریف کند داستان آرش رحمانیپور را. واژههای عجیب و غریب نمیخواهد... پروانه وکیلاش را به "جرم" اینکه میخواسته در یکی از جلسات دادگاهاش شرکت کند، میگیرند و حتی تهدید به بازداشتاش میکنند... خواهر باردارش را هم با این آدم 19 ساله دستگیر میکنند و وقتی ولاش میکنند، بچهاش را از دست میدهد... دوشنبه زنگ میزند خانه و به پدرش میگوید پنجشنبه به من ملاقاتی دادهاند... حکمام را شکستهاند... کتابهایم را هم بردارید بیاورید... صبح پنجشنبه دم در اوین راهشان نمیدهند... میگویند منتقلاش کردهاند زندان کرج... خانوادهاش باور میکنند... توی راه برگشتن به خانه، از رادیو میشنوند که آرششان همان صبح پنجشنبه اعدام شده است...
همین چند جمله کوتاه معمولی... روح را چاقوچاقو میکند و روی زخمها شلاق میزند... فقط همین چند خط... از بینامونشانی به نام آرش رحمانیپور که فقط 19 سال داشته است و بهاش قول آزادی داده بودند...
یکی بنویسد اینها را... یکی از این نویسندهها بنویسد داستان زندگی معمولی و مرگ غیر معمولی کسانی را که هرگز جز یک اسم و خبر مرگشان، چیزی از آنها ندانستیم ولی حجم اندوه و دردی که روانه روانمان کردند تا قیام قیامت هم پاک نمیشود...
مرتبط: اعدام معترضان و چماق قانون
مرتبط: اعدام معترضان و چماق قانون
بهمن ۰۶، ۱۳۸۸
کارگرانی که در سکوت میسوزند
9 نفر از کارگران شرکت لاستیک البرز بعد از اینکه برای شکایت از به تعویق افتادن حقوقشان به وزارت صنایع رفته بودند، اخراج شدند. در میان آنها کارگرانی هم بودند که سابقه کار آنها به بیش از 20 سال میرسید.
هیچکدام از بچههای آنها وبلاگ نداشتند تا از ماهها و روزها گردن خمیده پدرانشان سر سفره شام بنویسند. اینها از فروردینماه دارند درباره به تعویق افتادن حقوقشان اعتراض میکنند و بارها اعتصاب کردهاند، اما گوش کسی بدهکار نبوده است. آنها آنقدر معروف نیستند که وقتی زندانی میشوند، همه عالم و آدم خبردار بشوند و سازمانهای بینالمللی مدافع حقوق بشر، دولت را تهدید کنند که چنین میکنند و چنان میکنند. مدتهاست همه دارند از طبقه متوسط حرف میزنند و مطالبات آنها. کسی کاری به طبقه "زیر" متوسط ندارد. آنها حتی در اظهارنظر استادان دانشگاه و روشنفکران هم جایی ندارند.
×
نمیدانم تا حالا شده هیچ پولی نداشته باشید؟ من داشتهام. جایی که کار میکردهام نتوانست سه ماه حقوق کارکناناش را بدهد. من فقط 50 تومان ته کیفم مانده بود. رفته بودم پول از عابربانک بگیرم که بروم سرکار. وقتی فهمیدم هر دو عابربانکام سوخته است و وقتی فکر کردم سه ماه است بابت کاری که کردهام پولی نگرفتهام ودیدم کارفرمای من چطور روزش را با خونسردی شب میکند و عین خیالاش هم نیست چه دارد بر من و دیگران میرود، احساس حقارت بیاندازه تلخی کردم. یکباره از سنگینی بار حقارت، سر جدول یکی از خیابانهای شلوغ این شهر نشستم و بلندبلند گریه کردم...
×
در هرم نیازهای انسانی مازلو، نیازی که معمولا آدمها با درآمد معمولشان برطرف میکنند، بدیهیترین و پایینترین سطح نیازهای انسانی است. همان تامین خوراک و پوشاک و سرپناه! انگار کسی نمیفهمد این کارگران نه میخواهند رایشان را پس بگیرند و نه میخواهند جمهوری را از اسلامی به ایرانی تبدیل کنند. آنها تنها حقشان، یعنی پولی را که بابتاش از صبح تا شب عرق ریختهاند، میخواهند. حتی خواستار پاسخگویی و مسئولیتپذیری و محاکمه کسانی هم نیستند که با ندانمکاریهای بیپایان و تصمیمات بیاساس اقتصادیشان، آنها را به خاک سیاه نشاندهاند.
اما دستگاه حاکمه آنقدر به بدیهیترین و اولیهترین نیازهای شهرونداناش اهمیت میدهد که خوب از خجالت آنها هم درمیآید. دادستان مملکتاش در اولین کیفرخواست عریض و طویل انقلاب مخملی از آنها هم مینویسد! در واقع آنها را به این افتخار نائل میکند تا در کنار زنان و دانشجویان و اقلیتهای قومی و نژادی، از ایادی امریکا برای انقلاب مخملی معرفی شوند. آنها را متهم میکند که "به دلایل مختلف از جمله عقبماندگی دستمزد" "دست به اعتصاب میزنند"! انگار که عقبماندگی دستمزد "بهانه" بیسروته و ابلهانهای است! و بعد هم متهم میشوند که "حواسشان نيست" كه "موسسات برانداز در آمريكا به موسسات ديگر چندين ميليون دلار پول ميدهند تا به سنديكاهاي كارگري در ايران كمك شود..."
اینجا روشنفکر احساس حقارت میکند. دانشجو احساس حقارت میکند. زن احساس حقارت میکند. کُرد احساس حقارت میکند. نویسنده و روزنامهنگار و استاد دانشگاه احساس حقارت میکنند. هرکدام از اینها اگر خوششانس باشند و کشته نشده باشند و زندانی نشده باشند بالاخره چارهای برای دردشان پیدا میکنند، اما کارگری که از 11 ماه حقوق نگرفتن احساس حقارت میکند، بارها و بارها گریه کرده است و جلوی این رئیس و آن معاون سر خم کرده است اما کف دستاش تف هم نینداختهاند.
اگر چاره کار آن پنج گروهی که آقای دادستان به عنوان عاملان انقلاب مخملی از آنها یاد کرده است، در تلخترین حالت، بخشیدن عطای سرزمین مادری به لقایش باشد، چاره حقارت تلخ این کارگران چیز دیگری است. همان جسمی را که از آن کار میکشیدهاند و عرقاش را درمیآوردهاند تا از گرسنگی نمیرند و از سرما نلرزند، از سر استیصال و حقارت، به آتش میکشندش تا دادستانهایی با خونسردی آنها را به گرفتن پول از امریکا متهم کنند و دولتمردانی با تصمیمات یکشبهی از سر شکم، زندگیهایی را به آتش نادانی و بیتجربگی و بیمسئولیتیشان خاکستر کنند.
مرتبط: مینویسم تا راه نفس باز شود
هیچکدام از بچههای آنها وبلاگ نداشتند تا از ماهها و روزها گردن خمیده پدرانشان سر سفره شام بنویسند. اینها از فروردینماه دارند درباره به تعویق افتادن حقوقشان اعتراض میکنند و بارها اعتصاب کردهاند، اما گوش کسی بدهکار نبوده است. آنها آنقدر معروف نیستند که وقتی زندانی میشوند، همه عالم و آدم خبردار بشوند و سازمانهای بینالمللی مدافع حقوق بشر، دولت را تهدید کنند که چنین میکنند و چنان میکنند. مدتهاست همه دارند از طبقه متوسط حرف میزنند و مطالبات آنها. کسی کاری به طبقه "زیر" متوسط ندارد. آنها حتی در اظهارنظر استادان دانشگاه و روشنفکران هم جایی ندارند.
×
نمیدانم تا حالا شده هیچ پولی نداشته باشید؟ من داشتهام. جایی که کار میکردهام نتوانست سه ماه حقوق کارکناناش را بدهد. من فقط 50 تومان ته کیفم مانده بود. رفته بودم پول از عابربانک بگیرم که بروم سرکار. وقتی فهمیدم هر دو عابربانکام سوخته است و وقتی فکر کردم سه ماه است بابت کاری که کردهام پولی نگرفتهام ودیدم کارفرمای من چطور روزش را با خونسردی شب میکند و عین خیالاش هم نیست چه دارد بر من و دیگران میرود، احساس حقارت بیاندازه تلخی کردم. یکباره از سنگینی بار حقارت، سر جدول یکی از خیابانهای شلوغ این شهر نشستم و بلندبلند گریه کردم...
×
در هرم نیازهای انسانی مازلو، نیازی که معمولا آدمها با درآمد معمولشان برطرف میکنند، بدیهیترین و پایینترین سطح نیازهای انسانی است. همان تامین خوراک و پوشاک و سرپناه! انگار کسی نمیفهمد این کارگران نه میخواهند رایشان را پس بگیرند و نه میخواهند جمهوری را از اسلامی به ایرانی تبدیل کنند. آنها تنها حقشان، یعنی پولی را که بابتاش از صبح تا شب عرق ریختهاند، میخواهند. حتی خواستار پاسخگویی و مسئولیتپذیری و محاکمه کسانی هم نیستند که با ندانمکاریهای بیپایان و تصمیمات بیاساس اقتصادیشان، آنها را به خاک سیاه نشاندهاند.
اما دستگاه حاکمه آنقدر به بدیهیترین و اولیهترین نیازهای شهرونداناش اهمیت میدهد که خوب از خجالت آنها هم درمیآید. دادستان مملکتاش در اولین کیفرخواست عریض و طویل انقلاب مخملی از آنها هم مینویسد! در واقع آنها را به این افتخار نائل میکند تا در کنار زنان و دانشجویان و اقلیتهای قومی و نژادی، از ایادی امریکا برای انقلاب مخملی معرفی شوند. آنها را متهم میکند که "به دلایل مختلف از جمله عقبماندگی دستمزد" "دست به اعتصاب میزنند"! انگار که عقبماندگی دستمزد "بهانه" بیسروته و ابلهانهای است! و بعد هم متهم میشوند که "حواسشان نيست" كه "موسسات برانداز در آمريكا به موسسات ديگر چندين ميليون دلار پول ميدهند تا به سنديكاهاي كارگري در ايران كمك شود..."
اینجا روشنفکر احساس حقارت میکند. دانشجو احساس حقارت میکند. زن احساس حقارت میکند. کُرد احساس حقارت میکند. نویسنده و روزنامهنگار و استاد دانشگاه احساس حقارت میکنند. هرکدام از اینها اگر خوششانس باشند و کشته نشده باشند و زندانی نشده باشند بالاخره چارهای برای دردشان پیدا میکنند، اما کارگری که از 11 ماه حقوق نگرفتن احساس حقارت میکند، بارها و بارها گریه کرده است و جلوی این رئیس و آن معاون سر خم کرده است اما کف دستاش تف هم نینداختهاند.
اگر چاره کار آن پنج گروهی که آقای دادستان به عنوان عاملان انقلاب مخملی از آنها یاد کرده است، در تلخترین حالت، بخشیدن عطای سرزمین مادری به لقایش باشد، چاره حقارت تلخ این کارگران چیز دیگری است. همان جسمی را که از آن کار میکشیدهاند و عرقاش را درمیآوردهاند تا از گرسنگی نمیرند و از سرما نلرزند، از سر استیصال و حقارت، به آتش میکشندش تا دادستانهایی با خونسردی آنها را به گرفتن پول از امریکا متهم کنند و دولتمردانی با تصمیمات یکشبهی از سر شکم، زندگیهایی را به آتش نادانی و بیتجربگی و بیمسئولیتیشان خاکستر کنند.
مرتبط: مینویسم تا راه نفس باز شود
منتشر شده در نیم نما
دی ۲۵، ۱۳۸۸
نفع زن در ازدواج موقت
علی مطهری، نماینده مجلس شورای اسلامی و فرزند شهید مطهری چندی پیش بحثی را درباره ازدواج موقت مطرح کرد که همه را در مخالفت با خودش بسیج کرد. هرکس درباره حرف زدن از مسائل، ادبیات مخصوص به خودش را دارد. علی مطهری مایل است بگوید «ازدواج موقت»، من مایلم بگویم «روابط خارج از چارچوب ازدواج دائم».
1. انتظار دارید یکی مثل علی مطهری اگر بخواهد درباره بحران رابطه جنسی در جامعه حرف بزند، با چه ادبیاتی بگوید؟ اینکه تا یکی از مسئولان حکومتی دهنشان را درباره موضوعی باز میکنند، با دشنام و تخطئه مردم مواجه میشوند، استراتژی غلطی است که مردم در مقابل آنها در پیش میگیرند. موضوع رابطههای جنسی کوتاهمدت خارج از چارچوب ازدواج دائم، اگر اولین بحران جامعه شهرنشین ایران نباشد، در خوشبینانهترین حالت یکی از سهتای اولی هست؛ حالا ما باور برخی از جامعهشناسان را که این موضوع را اولین بحران اجتماعی ایران معاصر میدانند، اصلا کنار میگذاریم. شیوهای که در مقابل اظهارات علی مطهری در پیش گرفته شد نه تنها گرهای از مشکل باز نمیکند، بلکه تنها به مسکوت ماندن موضوع منجر میشود. موضوعی که اگر از تقلب در انتخابات و جنبش مهمتر نباشد، کماهمیتتر هم نیست. با مواضع تند دفاعی گرفتن در مقابل اظهارنظر حکومتیان در این خصوص، جامعه خودش را از بحث کردن و واکاویدن موضوع محروم میکند. مهم نیست مسئله از سوی چه کسی مطرح میشود. مهم این است که درباره چنین موضوعاتی باید در بستر جامعه و در عرصههای عمومی بحثهای بسیار کرد تا قوتها و ضعفها، تاریکیها و روشنیها و معایب و مزایایش روشن شود. حالا چه فرقی دارد علی مطهری مطرح کند یا عبدالکریم سروش مطرح کند یا ابوالحسن بنیصدر؟! چه اهمیتی دارد نیت مطرحکننده چه باشد؟ مهم انتقال بحث درباره چنین مسائل مهمی به عرصههای عمومی جامعه است.
2. پیشفرض من این است که این نوع از رابطه را برای افراد مجرد در نظر بگیرم و در بحثی که در ادامه میکنم، متاهلان را مستثنی کنم. البته این تنها به آن معناست که متاهلان گروه کاملا جداگانهای در این ماجرا هستند که بحث درباره آنها ظرافتهای بسیار پیچیدهای دارد که فعلا مورد نظر من نیست.
3. یکی از اصلیترین انتقاداتی که به این نوع از رابطه وارد میشود این است که تعریف رابطه بر اساس نیاز مرد صورت گرفته است و این شکل از باهمبودن، نقش زن را به ابزاری صرفا جنسی تقلیل میدهد. من فکر میکنم این امر در درازمدت به نفع زنان خواهد بود و به توانمندسازی آنها کمک خواهد کرد. حالا چرا؟
الف. رابطههای کوتاهمدت معمولا الزامات و باید و نبایدهای رابطههای دائم را ندارند؛ بویژه در بخش تفکیک و تعاریف بسیار مشخص نقشهای جنسیتی؛ مثلا اینکه گرداندن زندگی به لحاظ اقتصادی وظیفه تاریخی مرد است و کارهای خانه وظیفه تاریخی زن. در چنین رابطههایی که دو طرف چندان ملزم به رعایت وظایف تاریخی زنانه و مردانه در چارچوب رابطهشان نیستند، زن هم در آنها ملزم است بخشی از بار اقتصادی زندگی را به دوش بکشد که در درازمدت به نفع زن تمام میشود.
زنها باید بدانند در ساختارهای اجتماعی (اقتصادی و سیاسی) نمیتوانند حق بیشتری طلب کنند اگر که حاضر نباشند مسئولیتها و تعهدهای بیشتری بپذیرند. چنین الزامی برای پولدرآوردن و کشیدن بخشی از بار رابطه، استقلالی به زن میدهد و در عین حال نقشی برای او در جامعه تعریف میکند که نه تنها خودش به شکلی کاملا بدیهی حقوق بیشتری از جامعه طلب کند، بلکه بدون نیاز به جنجال و مبارزه و کمپین، جامعه هم به شکلی طبیعی، حقوق او را همچون دیگر انسانها به رسمیت بشناسد؛ چرا که اگر ساختارهای اجتماعی و سیاسی حقوق زنان مستقل را نادیده بگیرند، فلج میشوند و در رابطهای کاملا «حسابگرانه»، جامعه ترجیح خواهد داد منافع زنان را تامین کند. این منفعت در هر جامعهای متفاوت است؛ ممکن است در ایران حق طلاق باشد و حق حضانت بر فرزند و برابری ارث و ... باشد و در جوامع دیگر موضوعاتی متفاوت. مثلا اگر در برخی از طلاقها دقیقتر شویم میبینیم که زنانی که استقلال مالی دارند، طلاق گرفتن برایشان ابدا به پیچیدگی زنانی نیست که تنها خانهدارند.
ب. ازدواج دائم در جامعه کارکردهای بسیار مهمی دارد که نمیبایست تنها به ارضای نیازهای جنسی (که به شکل غیرقابل انکاری نقش محوری در ازدواج دارند) تقلیل داده بشود و یا اینکه تنها انگیزه انجاماش، ارضای نیازهای جنسی باشد. اگر افراد قبل از ازدواج دائم رابطههای دیگری داشته باشند، این درست نیست که این رابطهها به هوسبازی تعبیر بشود به جای اینکه به "تجربه" تعبیر بشود. آدمی که ارضای نیازهای جنسیاش را از راههای دیگری هم امتحان کرده است، حالا میتواند معیارهای عاقلانهتری برای ازدواج دائم برای خودش داشته باشد.
ج. تجربه زندگیهای کوتاهمدت در کنار هم میتواند به مرور زمان رسم و رسومات غلط و دستوپاگیر و بیبنیان را فاقد کارکرد مشخص و در نتیجه در نزد جامعه بیاعتبار کند و آنها را به دست فراموشی بسپارد. مقاومت جامعه در مقابل برخی مفاهیم وابسته به ازدواج (مشخصا مثل بکارت و مهریه) روزی شکسته میشود که این مفاهیم کارکرد خودشان را در جامعه از دست بدهند. در صورت رواج نوعی از ازدواج که چنین مفاهیمی معنا و کارکرد محوری در آنها ندارد، به مروز زمان چنین مفاهیمی در ازدواج دائم هم محو خواهند شد.
جامعه ایران بیش از اندازه به اظهارنظر مسئولان حکومتی حساس شده است؛ البته این جامعه حق دارد که فرض را بر دروغ و دغل و سوءاستفاده بگذارد، مگر اینکه خلافاش ثابت شود؛ اما برخی موضوعات مهماند و نباید با چوب یکسویهنگری و نفرت از مسئولان دولتی در عرصههای عمومی جامعه مسکوت بمانند.
منتشر شده در نیمنما
پ.ن. بقیه یادداشتهای واکاوی در ازدواج موقت را در شماره ویژه این موضوع در نیمنما دنبال کنید.
دی ۲۴، ۱۳۸۸
وقاحت و رذالت و دنائت....
در مراسم تشییع جنازه دکتر علیمحمدی آدمهای خودشان رفتهاند زیر تابوت را گرفتهاند و شعار دادهاند: «این گل پرپر شده هدیه به رهبر شده»...
دسته و قس علی هذا ¦ 0 نظر
دی ۲۰، ۱۳۸۸
حالا قر بده بیا وسط
آیندهنیوز گزارشی از روز معارفه علی معلم به عنوان رئیس فرهنگستان هنر منتشر کرده است که خواندناش کلا برای تغییر روحیه خیلی خوب است و روز آدم را میسازد!
در این جلسه مهدی کلهر به عنوان اولین سخنران درباره سینمای هند صحبت کرده است.
بعد مجتبی رحماندوست درباره ظهور امام زمان صحبت کرده است.
بعد جهانگیر الماسی بابت انتصاب خودش در فرهنگستان هنر تشکر کرده است.
بعد احمدینژاد درباره امریکا و انگلیس و سلطهجویی و استعمار صحبت کرده است.
بعد علی معلم «نه از قول خود»ش که از قول «تمام هنرمندان ایران» گفته است: «آقای احمدینژاد اجازه بدهید از زبان هنرمندان با شما سخن بگویم. دوست و دشمن، مخالف و موافق به شجاعت و دلیری شما شهادت میدهند. شما صدای اسلام و ایران را به گوش جهان و جهانیان رساندهاید».
بعد هم از روی نوشتهای که آماده کرده بود خوانده است: «سلام بر محمد مصطفی و امیرالمومنین و سلام بر امام خامنهای و سلام به تو كه سید الخادمینی. آری شما را میگویم آقای احمدینژاد؛ سَیدُ القُوم خادِمُها. شما سید خادمان هستید. شما سید سادات هستید...»
دسته و قس علی هذا ¦ 4 نظر
دی ۱۹، ۱۳۸۸
رهبر من آن مادر 75 ساله است
سی نفر از مادران عزادار (گروهی که فرزندانشان کشته یا بازداشت شدهاند) دیروز در پارک لاله تهران دستگیر شدند. یکی از این مادران که زنی 75 ساله بوده است در حین دستگیری به بیمارستان منتقل شده است.
سی مادر که هر کدام یک یا چند بچه دارند. مادرانی که اسطوره صبراند به آنجا رسیدهاند که اسم خودشان را گذاشتهاند «مادران عزادار». مادرانی که میتوانستهاند تنها توی خانه بنشینند، عکس فرزند کشتهشده یا زندانیشان را جلوشان بگذارند و اشک بریزند و به باعث و بانیاش نفرین کنند، با هم قرار میگذارند این تلخترین تجربه زندگیشان را انگیزهای برای حرکت و اعتراض کنند.
البته که اشکهایشان را هم به موقعاش کنج خانه میریزند. البته که وجببهوجب دیوارهای خانه بوی آن عزیز را میدهد. البته که عطر بچه توی تمام روح مادر نشسته است. البته که هر بچهای توی خانه یک کمد لباس دارد که میشود رفت دست کشید روی آنها و صورت را فرو کرد توی دل لباسها و ذهن را پر کرد از خاطره و عطر تن فرزندی که امروز دیگر نیست... البته که هر بچهای توی خانه یک رختخواب دارد که هر شب تن عزیزش را روی آن میگذاشته است و هر دقیقه میشود رفت توی جای او دراز کشید و هزار بار آرزوی مرگ کرد... البته که این وقتها فقط یک چیز تلخ، خیلی خیلی تلخ و کشنده ته گلوی یک مادر چنبره زده است و هر روز دارد به او میگوید امروز روز آخر است که تاب آوردی... همین فرداست که از درد این رنج طاقتفرسا دیگر مرده باشی..
این مادر که هر روز در دروناش فریاد میزند: عزیزکم؛ ای کاش به جای تو من هزارتکه شده بودم و مویی از سر تو کم نمیشد، میرود گروه و انجمن تشکیل میدهد تا حتی اگر خودش دارد روزبهروز از درد آب میشود، اما مادرانگیاش به ذات دنیا را از یاد نبرد. این مادران هر هفته دور هم جمع میشدند تا دنیا یادش نرود تا زنانی هستند که مادرند، رنج هم میتواند انگیزه مبارزه برای تغییر باشد؛ تا دنیا بداند هر چقدر یک مادر در دروناش در حال شکستن باشد، یادش نمیرود مادری کردن به دنیا را؛ تربیت کردن دنیا را؛ یاد دادن چیزهای خوب به دیگران را و با آرامش و محبت عقب زدن چیزهای بد و زشت را.
من دارم از «مادر» حرف میزنم. تو که بچه هر کدام آنها را به ناحق ازشان گرفتهای و حالا سی نفر از آنها را که تنها جرمشان مادر بودنشان است و احتمالا جرم مضاعفشان عزاداربودنشان، با خودت برداشتهای بردهای به ناکجاآباد، کاش میفهمیدی من دارم از چی حرف میزنم...
دی ۱۳، ۱۳۸۸
بنده بیتقصیرم؛ با خدا برخورد کنید لطفا!
امام جمعه مشهد در پاسخ به بیانیه موسوی نامه سرگشادهای منتشر کرد!
همینکه این فقیه عالیقدر دست به قلم شده است و در جواب موسوی "نامه سرگشاده" نوشته است و سعی کرده است از حرفهایی که زده است با استدلال و استناد به آیات قرآن دفاع کند، به نظر من که هزار آفرین دارد.
حالا فرازهایی از بخشهای جالب این نامه سرگشاده:
شما فرموديد بنده مردم را به جنگ با يکديگر دعوت کردم، به اينکه يک عده را حزبالله و يک عده را حزبالشيطان ناميدم. اين اشکال شما قبل از اينکه به بنده وارد باشد، به خدا وارد است که در قرآن در زمان پيغمبر، امت اسلام را که به مراتب محدودتر از جمعيت اين کشور بودهاند، به حزبالله وحزبالشيطان تقسيم کرده است.
وي با اشاره به بخشي از بيانيه موسوي مبني بر اينکه چرا بخشي از جامعه را بزغاله و گوساله ناميدم، خاطرنشان کرد: اين تعبير را خدواند در قرآن در دو آيه عنوان فرموده است، يکي در آيه 179 سوره مبارکه اعراف: ((ولقد ذرانا لجهنم کثيرا من الجن والانس لهم قلوب لايفقهون بها ولهم اعين لا يبصرون بها ولهم اذان لا يسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون)) در اين آيه کساني که دل دارند و فهم ندارند، چشم دارند و بصيرت ندارند، به چهارپايان تشبيه شده اند.
عضو مجلس خبرگان رهبري تاکيد کرد: آيا کساني که قدرت فهم امتياز اصل مترقي ولايت فقيه را ندارند و با آن دشمني مي ورزند و شعار عليه آن مي دهند، مصداق اين اشخاص نيستند.
عضو مجلس خبرگان رهبري تاکيد کرد: آيا کساني که قدرت فهم امتياز اصل مترقي ولايت فقيه را ندارند و با آن دشمني مي ورزند و شعار عليه آن مي دهند، مصداق اين اشخاص نيستند.
وي در پايان تصريح کرد: محارب بودن اغتشاشگران روز عاشورا مستند به حکم امام رحمتالله عليه درباره منافقين در هنگام عمليات مرصاد بوده است، طبيعي است آنهايي که فکر کرديد با بنده برخورد کنند، بايد در حقيقت با خدا در آيه 42 سوره مبارکه شورا برخورد کنند.
دسته و قس علی هذا ¦ 1 نظر
دی ۱۲، ۱۳۸۸
زیر گرفتن شهروند؛ عمد یا سهو؟
روز عاشورا فیلمی 29 ثانیهای به عنوان شاهبیت برنامههای خبری شبکههای بینالمللی مرتبا پخش شد که بر اساس آن در ضلع شمال غربی میدان ولیعصر یک وانت نیروی انتظامی فردی را زیر میگیرد و وانت دیگر این نیرو، از روی فرد مذکور رد میشود.
فرمانده نیروی انتظامی در نشستی که روز سهشنبه با خبرنگاران برگزار میکند از پرسش آنها درباره این فیلم برآشفته میشود و میگوید: "این هم از همان دروغهاست و شما هم این را تکرار نکنید." بعد انگار منصب فرماندگی پلیس خود را به یاد میآورد و رو به خبرنگاران با تحکم میگوید: "خبرنگاران حق ندارند هر چیز بیربطی را سئوال کنند." بعد انگار یادش میآید خبرنگاران با چاقوکشان و اراذل متفاوت هستند و ایشان ملزم به پاسخگویی است. بنابراین میگوید: "شما این مسئله را ثابت کنید و تصاویر خودروی نیروی انتظامی را بیاورید." بعد دوباره احتمالا فکر میکند این نوچهخبرنگارها با چه جراتی چنین سوالی میپرسند. پس به عنوان ختم کلام میگوید: "دروغ نگویید، هیچ تصویری وجود ندارد."
وقتی این تصویر بارها و بارها در همه رسانهها پخش میشود و در شبکههای اجتماعی بهطور گسترده به اشتراک گذاشته میشود دیگر نمیشود همچنان گفت "هیچ تصویری وجود ندارد". پس نیروی انتظامی روز پنجشنبه احتمالا به دلیل فشار سنگینی که از بابت این اتفاق تکاندهنده بر رویش است، اطلاعیهای درباره این فیلم صادر میکند.
البته طبیعی است که نیروی انتظامی گناه را به گردن نمیگیرد و در بند یک اطلاعیه اساسا تکذیب میکند که کسی در میدان ولیعصز تهران در روز عاشورا فوت شده باشد. بعد هم "جعل" فیلم را یکی از "روشهای جاری رسانههای بیگانه و ضد انقلاب" میداند. البته در پایان اضافه میکند: "پلیس با در نظر گرفتن این نکته، مشغول تحقیق در مورد صحت فیلم مذکور است."
×
در آن روز در میدان ولیعصر تهران چه گذشت؟ فیلمهایی که از قبل این اتفاق منتشر شده است نشان میدهد وضعیت میدان شکل طبیعی نداشته است. نیروی انتظامی در درگیری با مردم آنقدر خشونت به خرج داده است که مردم را بسیار خشمگین کرده است. در این فیلم معلوم است که کانکس نیروی انتظامی مستقر در میدان ولیعصر دارد دود میکند و مردم خشمگین روی دیوارهی آهنی کنار کانکس ضرب گرفتهاند و هماهنگ دارند به دیواره آهنی میکوبند.
در فیلم ظاهرا هر دو وانت یک سرنشین دارند و سخت نیست که حدس بزنیم بسیاری از سربازان هستند که دوره خدمت خود را در نیروی انتظامی به رانندگی میگذرانند. در چنین شرایط آشفته و درهمریختهای در ظهر عاشورا با مردمی خشمگین، هر دو راننده وانت در پی فرار از صحنه میدان بودهاند. اولی، فردی را زیر میگیرد و با دنده عقب بهسرعت از محل دور میشود و دومی هم که شاهد این اتفاق بوده است، خلاف جهت حرکت ماشینها در میدان میخواهد از معرکه فرار کند که از روی تن فردی که به زمین افتاده است رد میشود. وانت دوم اول دنده عقب میگیرد تا احتمالا از کنار فرد بهرویزمینافتاده رد شود اما به هر حال هول و هراس او و تنش موجود در صحنه احتمالا او را آنقدر دستپاچه میکند که میشود آنچه در این فیلم دردناک و فجیع میبینیم.
نیروی انتظامی به عنوان نهادی که مسئول برقراری نظم و امنیت مردم، اگر بهجای اینهمه دستپاچگی و تکذیب ماجرا از اساس، دروغگو خواندن خبرنگاران و جعلی دانستن فیلم و نسبت دادن آن به رسانههای ضد انقلاب کمی بیشتر به خودش مسلط بود و با پذیرفتن اصل موضوع و صحه گذاشتن بر آن، بر سهوی بودن این اتفاق تاکید میکرد شاید خودش نفتی نبود که با تکذیب و قلب کردن موضوع، هر دم زبانهی خشم مردم را شعلهورتر کند. انگار وقتی درایت از یک سیستم رخت برمیبندد، خشک و تر را با هم میسوزاند.
منتشر شده در نیم نما
فقط برای ثبت در تاریخ شیعه
سوال:
جامعه محترم مدرسین حوزه علمیه قم
سلام علیكم
مرجعیت شیعه خورشید پر فروغی است كه در قرون متمادی همواره پشتیبان اسلام و خط راستین اهل بیت(علیهم السلام) بوده است. این مسئولیت خطیر همواره شایستهی مردانی بوده است كه واجد شرائط شرعی مذكور در روایات ائمه اطهار (علیهم السلام) باشند نظر به اهمیت این موضوع و با توجه به پرسشهای مكرّر هموطنان دربارهی مرجعیت آقای حاج شیخ یوسف صانعی خواهشمند است آن جامعه محترم كه همواره مرجع تشخیص این موضوع بوده نظر خود را دربارهی مرجعیت ایشان اعلام فرمایند.
با سپاس
جمعی از استادان و فضلای حوزه های علمیه
پاسخ:
با توجه به پرسشهای مكرّر مؤمنان، جامعه مدرسین حوزهی علمیه قم براساس تحقیقات به عمل آمده در یك سال گذشته و پس از جلسات متعدد به این نتیجه رسیده است كه ایشان فاقد ملاكهای لازم برای تصدّی مرجعیت میباشد.
جامعه محترم مدرسین حوزه علمیه قم
سلام علیكم
مرجعیت شیعه خورشید پر فروغی است كه در قرون متمادی همواره پشتیبان اسلام و خط راستین اهل بیت(علیهم السلام) بوده است. این مسئولیت خطیر همواره شایستهی مردانی بوده است كه واجد شرائط شرعی مذكور در روایات ائمه اطهار (علیهم السلام) باشند نظر به اهمیت این موضوع و با توجه به پرسشهای مكرّر هموطنان دربارهی مرجعیت آقای حاج شیخ یوسف صانعی خواهشمند است آن جامعه محترم كه همواره مرجع تشخیص این موضوع بوده نظر خود را دربارهی مرجعیت ایشان اعلام فرمایند.
با سپاس
جمعی از استادان و فضلای حوزه های علمیه
پاسخ:
با توجه به پرسشهای مكرّر مؤمنان، جامعه مدرسین حوزهی علمیه قم براساس تحقیقات به عمل آمده در یك سال گذشته و پس از جلسات متعدد به این نتیجه رسیده است كه ایشان فاقد ملاكهای لازم برای تصدّی مرجعیت میباشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)


