بهمن ۰۴، ۱۳۸۹
چرا مغزمان د ر مقابل اعدامها خشکیده است
دو زندانی سیاسی اعدام شدند، به همراه چهار نفر دیگر که جرمشان به نوشته سایت دادسرای عمومی تهران، جنسی بوده است.
فکر میکنیم چرا خبرهای اعدام این همه عادی شده است؟ ای بابا! شش نفر در مقابل 47 نفری که در طول دو هفته پیش اعدام شدند که چیزی نیست. تازه این در برابر 63 نفری که در طول سه ماه فقط در زندان وکیلآباد مشهد اعدام شدند هم رقم کمتری است. اگر قرار است روضهخوانی شروع کنیم و به سر و سینه بزنیم، اصلا برویم سراغ آن 78 نفری که دو هفته پیش توی سقوط هواپیما توی ارومیه مردند. و با این استدلال که آنها نه قاتل بودند نه دزد بودند و نه قاچاقچی، سعی کنیم خودمان را به ناراحتی واداریم. بعد فکر میکنیم ای بابا هفتادوهشت نفر که در برابر 168 کشته پارسال در سقوط هواپیمای دیگری در نزدیکی قزوین رقمی به حساب نمیآید. کار ما از دعا و توسل و دخیل دیگر گذشته است. اصلا چرا راه دور برویم؟ فقط در مهرماه سال گذشته بیش از دو هزار و سیصد نفر در جادهها کشته شدند و در طول فقط هفت ماه 14 هزار و 605 نفر در جادهها کشته شدند. میفهمید این یعنی چی؟ یعنی به طور متوسط روزی هفتاد کشته فقط در جادهها!
و بعد این طوری است که ما –یعنی سیستم پیچیده ذهنی ما- تصمیم میگیرد به جای خواندن بیانیههای دادگستری تهران درباره اعدامها، خبر مربوط به هفته مد در برلین را پیگیری کند و به جای اینکه ببیند علی صارمی و جعفر کاظمی چه کسانی بودهاند، عکسهای خانواده پهلوی در مراسم یادبود علیرضا پهلوی را نگاه کند و به جای غصهخوردن برای اعدام مردی ( محمدعلی حاجآقایی) که محل تولدش با محل تولد پدرت یکی بوده است، عکسهای تولد دوستاش را در فیسبوک ورق بزند.
حالا به فرض که برای کشتهها هم گریبان چاک کردیم، برای بهاصطلاح زندهها چه کنیم؟ اگر یک ایرانی، سنی بین بیست تا سی سال داشته باشد، قاچاقچی و دزد و قاتل نشده باشد، یا پوسترهای سازمان مجاهدین پخش نکرده باشد، یا توی سقوط هواپیما کشته نشده باشد یا در تصادفات جادهای توی ماشیناش له نشده باشد، باز هم جای خوشحالی برای آدم باقی نمیگذارد. چون خیلی احتمال دارد که هنوز به 32 سالگی نرسیده است، جزو همان دسته از کسانی باشد که از سکته قلبی راهی دیار باقی میشوند. پس وضعیت زندههایش که اینقدر اسفبار است، ما را چه به برسروسینه کوبیدن برای مردههایش؟
انگار بعد از این پاراگراف، از خودم خوشحالام که کشف کردهام چرا در مقابل خبر اعدامها اینهمه بیتفاوت هستم...
بعد اما چیزهای جدیدی به ذهنم میرسد از تئوریهایی که همیشه برای تحلیل رفتار آدمها استفاده میکنم؛ آدمها روشهایی را برای مقابله با رویدادهای زندگی انتخاب میکنند که کمترین آسیب را به آنها بزند؛ چه جسمی و چه روحی و روانی.
مساله در این است که ما آن قسمت از مغزمان را آف کردهایم. ما دیگر اخبار مربوط به کشتن و اعدامکردن و شکنجهکردن را باز نمیکنیم که بخوانیم. چطور باید با این همه آسیب روانی و روحی کنار آمد؟ وقتی انگار که هیچکاری از کسی برنمیآید؟ شاید ناآگاهانه است، اما مغز ما آن قسمت را که بیش از همه در معرض آسیب و فشار است، خاموش میکند و رفتار ما را طوری تنظیم میکند تا حدالامکان اطلاعات به آن بخش حساس نرسد تا زیر دوش گریههای بلند نکنیم، تا درد نپیچد توی گردنمان، توی قفسه سینههامان، توی کمرمان، تا چشمهامان مات نشود، تا دستها و پاهامان کرخت نشود؛ تا سکته نکنیم از غم و درد و بیپناهی و ذلت.
مغز ما جایی را در ما خاموش میکند یا حتی شاید حسی را در ما برای همیشه میکشد، برای اینکه ما را چند صباحی بیشتر به نفسکشیدن و ادای زندهها را درآوردن مجاب کند. انصاف بدهید به روح و روان خودتان. چطور میتوانید بشنوید همسر جعفر کاظمی بگوید "امروز صبح برای ملاقات رفتیم کارت هم پر کردیم برگشتنداما به ما گفتند که اعدامش کردند. به شما زنگ میزنیم، اگر بخواهیم جنازه تحویل بدهیم. بروید راحت باشید. دیگر کار تمام شده است..." بعد فکر کنید هنوز میتوانید در این دنیا لبتا ن را به خنده باز کنید و چیزی به نام نفس را همچنان بکشید؟
انصاف بدهید به ما. ما در بهترین حالت فقط تا سیودو سالگی وقت داریم.
دی ۱۹، ۱۳۸۹
علیرضا پهلوی
چه میشود که یک نفر اسلحه میگذارد توی دهاناش و شلیک میکند؟
وقتهایی بوده است که هزار هزار غم و درد توی گلویم سنگینی کرده است و نتوانستم حرف بزنم. گلویم باد کرده است و راه نفسم را بسته است و هی فکر کردم چهطور باید راه گلو را باز کنم؟ با چی؟
هیچ تا به حال به اثربخشی این روش فکر نکرده بودم؛
گلولهای که از دهان به گلو شلیک میشود، بغضهای فروخورده و حرفهای نگفته و دردهای جانسوز را در آنی با خودش میبرد.
اگر حتی در صدهزارم ثانیهای قبل از مرگ احساس کنی راه گلویت باز شده است، شاید که با آرامش جان بدهی.
¦ 0 نظر
آذر ۲۵، ۱۳۸۹
باد ما را با خود بُرد
روز تاسوعا در چابهار بمبی منفجر میشود و بلافاصله گروه جندا... مسئولیت آن را به عهده میگیرد و حتی تصویر بمبگذاران انتحاری را هم منتشر میکند. تصویر دو جوان-نوجوانی که بمب به خودشان بستهاند نباید بیش از هیجده سال باشد. در این میان عدهای دادشان بلند میشود که ای وای، ببینید این گروه تروریستی چطور نوجوانها را شستوشوی مغزی میدهد و از آنها برای عملیات انتحاری سوءاستفاده میکند.
افراد گروه جندا... چه کسانی هستند؟ مگر غیر از این است که آنها هم ایرانیاند؟ مگر غیر از این است که نه تنها سرکردهشان –عبدالمالک ریگی- متولد بعد از انقلاب بوده، بلکه تابهامروز هر تصویری از اعضای این گروه دیدهایم، همگی جوانانی بودهاند که قاعدتا کمتر از سی سال عمر داشتهاند؟ اعضای این گروه در کره ماه که متولد نشدهاند و در سیاره مریخ هم بزرگ نشدهاند. افراطیگری را هم از افغانستان و پاکستان یاد نگرفتهاند. درست است که آنها بلوچاند، اما در همین سرزمین متولد شدهاند و همینجا اجتماعی شدهاند. هر چه یاد گرفتهاند از فرهنگ رایج همین مملکت بوده است و هر چه بر آنها رفته است، نتیجه مستقیم سیاستگذاری عاملان و آمران همین خاک بوده است. آنها تروریستاند چون بمب به خودشان میبندند و باعث کشته و زخمی شدن بسیاری از انسانهای بیگناه میشوند.
×
همین چند روز پیش در مسجد میدان فلسطین تهران عدهای از بچههای کوچک دبستانی را جمع کردهاند و کارت عضویت بسیج به آنها دادهاند. روز قبلترش همایش شیرخواران حسینی برگزار کردهاند و کودکان تازهمتولدشده را لباسهای خاص پوشاندهاند و از آنها –برای تداعی وقایع عاشورا- عکسها میگیرند. دلشان میخواهد از کودکستان و دبستان بچهها با فرهنگ شهادت آشنا کنند و به کتابهای درسی چاشنی فرهنگ عالی شهادت اضافه کنند. بعد تعجب میکنند که گروه جندا... از کدام سوراخ درآمده است؟
بالاخره نمیشود یک روز حسین فهمیده را رهبر دانست و اسوه شهامت و نماینده تمام شهدای هشت سال جنگ معرفیاش کرد و روز دیگر کسان دیگری را که عملی مشابه او انجام میدهند، تروریست و جنایتکار نامید. آن نوجوانان عضو جندا... را هم با ایده مبارزه با حکومت ظالم و وعده بهشت برین بمب به تناش می بندند و میفرستندش وسط مردم بیگناه و بینوا. فعل، یک فعل واحد است؛ بستن مواد منفجره به خود و در پی عقیدهای خود را فدا کردن. ولی در یک گفتمان اسماش عملیات استشهادی است و در گفتمان دیگر، انتحاری است. مهم این نامگذاریهای سوری نیست که بالاخره نتیجه این اعمال به نفع عدهای، و به ضرر عدهای دیگر است؛ آنچه خطرناک است و اثرش را با آب زمزم هم نمیتوان شست، حک کردن این نوع افراطیگریها در ذهن و روح بچههای معصوم است؛ دیگر اینکه فرداروزی اسم اعمال چنین کودکانی، استشهادی باشد یا انتحاری چه اهمیتی برای این نسل بهفنارفته دارد؟
آذر ۱۱، ۱۳۸۹
بمیرید. بمیرید. از این درد بمیرید
این همه خبر مرگ این روزها، به اندازه خبر مرگ آن دخترک یازده ساله هولناک نبود.
فیلم آن زن که توی خیابان جلو چشم ملت، مردی را هی چاقو میزند، آنقدر هولناک نبود.
به دار کشیدن شهلا آنقدر هولناک نبود.
فیلم آن زن که توی خیابان جلو چشم ملت، مردی را هی چاقو میزند، آنقدر هولناک نبود.
به دار کشیدن شهلا آنقدر هولناک نبود.
نه
هیچکدام اندازهی قلب ترکیدهی آن دخترک یازدهساله هولناک نبود.
با هیچ واژهای نمیشود گفت.
با هیچ جملهای
با هیچ ضجهای
با هیچ ضجهای
نمیشود این درد را نوشت.
قلب دخترک از ترس پاره شده است...
قلباش
قلباش
قلب کوچیکاش
قلب یازدهسالهاش
ق
ل
ب
ش
از
ترس
از
درد
از
درد
از
وحشت
پ
ا
ر
ه
شد
.
پ
ا
ر
ه
شد
.
.
.
آذر ۰۱، ۱۳۸۹
افراطیون سنگربهسنگر فتح میکنند
مدیران سایت بالاترین در اقدامی جدید تصمیم گرفتند لینکهایی که به زعم آنها مذهبیون را ناراحت میکند، از صفحه اول سایت حذف کنند. این تصمیم جار و جنجالهای بسیاری در میان کاربران این سایت پرطرفدار فارسی به وجود آورد. مذهبیون از مدیران سایت سپاسگزار بودند و غیرمذهبیون این اقدام بالاترین را تسلیمشدن در مقابل مذهبیهای افراطی میدانستند؛ عدهای خوشحال از پیروزی و عدهای خشمگین از شکست.
در بخش نظرسنجی سایت بیبیسی فارسی درباره معیارهای انتخاب اسم برای فرزندان، میبینیم که نظرات توصیهشده خوانندگان که رای بیشتری دارند، نظراتی است که از اسمهای مذهبی حمایت کردهاند و اسمهای ایرانی و غیر اسلامی را متعلق به خلافکاران دانستهاند. چنین رویهای در بخش نظرسنجی بیبیسی فارسی در گذشته به ندرت اتفاق افتاده است.
البته ماجرا تنها همین نیست. اتفاقی که در فضای مجازی در حال رخدادن است، از آخرین سنگرهایی است که از سوی افراطیون فتح میشود. سنگرهای قبلی بهویژه دانشگاههها و آموزش و پرورش بودهاند؛ چندی پیش رئیس بسیج اعلام کرد که این سازمان میخواهد با تغییراتی در محتوای کتابهای درسی، موضوع شهادت را برای بچهها پر رنگتر کند. قبلترها صادق محصولی این سوال برایش پیش آمده بود که چرا از مهدکودکها عمیات انتحاری را به بچهها آموزش نمیدهند. قبلتر از آن هم خبر رسیده بود که معاون وزیر آموزش و پرورش در سفر به شهر قم در نشستی با رئیس، معاونان و مدیران ارشد دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، به بررسی محتوای کتابهای درسی پرداخته است. بعدتر نیز خبر آمد که وزارت آموزش پرورش تصمیم گرفته در تمامی مدارس کشور یک روحانی مستقر کند تا علاوه بر برگزاری نماز جماعت، بتوانند بهجای معلمان پرورشی، به سئوالات و شبهات دانشآموزان پاسخ دهند. در میانه همین اخبار بود که احمدی نژاد، اعتبار راه اندازی ده هزار مدرسه قرآنی را به حساب مدارس سراسر کشور واریز کرد.
*
چندی قبل مادر وبلاگنویسی که میگفت فقط در نوجوانی نماز خوانده است، نوشت دخترک سهسالهاش که مهدکودک میرود، شب که رفته بخوابد روی تختاش ایستاده، دستاش را گذاشته روی سینهاش و دارد میگوید یا حسین. یا حسین.
*
مساله این نیست که بالاترین و بیبیسی فارسی هم به دست مذهبیهای افراطی فتح شده است. مساله این است که فضای مجازی فارسی زبان "هم" بهسادگی به سایر جبهههای فتحشده توسط این افراطیون پیوسته است. ایدئولوژیزدههای افراطی در هر تاریخ و جغرافیایی که قدرت را به دست گرفتهاند، نسلی را به نابودی کشاندهاند. فتحکردن سنگرهای مجازی اتفاقا از آن جهت قابلتوجه است که خط بطلانی بر سادهلوحی کسانی میکشد که فکر میکنند در قرن بیست و یک دیگر هیچ تفکر افراطیای نمیتواند سامان بگیرد و اعمال زور کند. مساله در اکثریت و اقلیت طرفداران یک تفکر نیست؛ مساله در "سازمانیافتگی" اقلیتی است که بر انبوه اکثریت سازماننیافته پیروز میشوند.
در بخش نظرسنجی سایت بیبیسی فارسی درباره معیارهای انتخاب اسم برای فرزندان، میبینیم که نظرات توصیهشده خوانندگان که رای بیشتری دارند، نظراتی است که از اسمهای مذهبی حمایت کردهاند و اسمهای ایرانی و غیر اسلامی را متعلق به خلافکاران دانستهاند. چنین رویهای در بخش نظرسنجی بیبیسی فارسی در گذشته به ندرت اتفاق افتاده است.
البته ماجرا تنها همین نیست. اتفاقی که در فضای مجازی در حال رخدادن است، از آخرین سنگرهایی است که از سوی افراطیون فتح میشود. سنگرهای قبلی بهویژه دانشگاههها و آموزش و پرورش بودهاند؛ چندی پیش رئیس بسیج اعلام کرد که این سازمان میخواهد با تغییراتی در محتوای کتابهای درسی، موضوع شهادت را برای بچهها پر رنگتر کند. قبلترها صادق محصولی این سوال برایش پیش آمده بود که چرا از مهدکودکها عمیات انتحاری را به بچهها آموزش نمیدهند. قبلتر از آن هم خبر رسیده بود که معاون وزیر آموزش و پرورش در سفر به شهر قم در نشستی با رئیس، معاونان و مدیران ارشد دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، به بررسی محتوای کتابهای درسی پرداخته است. بعدتر نیز خبر آمد که وزارت آموزش پرورش تصمیم گرفته در تمامی مدارس کشور یک روحانی مستقر کند تا علاوه بر برگزاری نماز جماعت، بتوانند بهجای معلمان پرورشی، به سئوالات و شبهات دانشآموزان پاسخ دهند. در میانه همین اخبار بود که احمدی نژاد، اعتبار راه اندازی ده هزار مدرسه قرآنی را به حساب مدارس سراسر کشور واریز کرد.
*
چندی قبل مادر وبلاگنویسی که میگفت فقط در نوجوانی نماز خوانده است، نوشت دخترک سهسالهاش که مهدکودک میرود، شب که رفته بخوابد روی تختاش ایستاده، دستاش را گذاشته روی سینهاش و دارد میگوید یا حسین. یا حسین.
*
مساله این نیست که بالاترین و بیبیسی فارسی هم به دست مذهبیهای افراطی فتح شده است. مساله این است که فضای مجازی فارسی زبان "هم" بهسادگی به سایر جبهههای فتحشده توسط این افراطیون پیوسته است. ایدئولوژیزدههای افراطی در هر تاریخ و جغرافیایی که قدرت را به دست گرفتهاند، نسلی را به نابودی کشاندهاند. فتحکردن سنگرهای مجازی اتفاقا از آن جهت قابلتوجه است که خط بطلانی بر سادهلوحی کسانی میکشد که فکر میکنند در قرن بیست و یک دیگر هیچ تفکر افراطیای نمیتواند سامان بگیرد و اعمال زور کند. مساله در اکثریت و اقلیت طرفداران یک تفکر نیست؛ مساله در "سازمانیافتگی" اقلیتی است که بر انبوه اکثریت سازماننیافته پیروز میشوند.
منتشرشده در نیمنما
آبان ۰۹، ۱۳۸۹
سردار! عشق شهادتی یا شقاوت؟
محمد رضا نقدی، فرمانده بسیج میگوید مطالبه اصلی این سازمان از مسئولان آموزش و پرورش، گسترش فرهنگ شهادت در کتابهای درسی دانشآموزان است. ایشان فکر میکند محتوای درس آموزش دفاعی "خشک و کلاسیک" است و بسیج قصد دارد از طریق وارد کردن موضوع شهادت، "این کتاب ها را از حالت خشک در بیاورد".
مگر شهادت موضوع خیسی است که با اضافهکردناش، کتابهای درسی از خالت خشک دربیایند؟ البته این از آقایانی که خودشان را شهیدان زنده میدانند و رهبرشان آن طفل سیزدهسالهای است که به جای اینکه پشت نیمکت در حال درس خواندن باشد یا توی زمین فوتبال مشغول بازی کردن، نارنجک به خودش میبندد و زیر تانک میرود، شاید بعید نباشد. اینها به جای اینکه فکر کنند وظیفه یک دولت تامین رفاه و نیازهای اولیه شهروندان و برنامهریزیهای آموزشی و تفریحی برای کودکان و نوجوانان است، "امیدشان به بچههای دبستانی" است و از سیزدهسالهها هم انتظار دارند خودشان را زیر تانک بندازند تا قصه رشادتها را در جبهههای حق علیه باطل آنچنان پرسوز و گداز کنند تا کسی حتی به ذهناش هم نرسد بپرسد چرا جنگ با کشور همسایه در قرن بیستویکم باید هشت سال طول بکشد و حاصلاش تغییر نام تمام کوچه و پسکوچههای ایرانِ درندشت، به نام یک شهید باشد؟ جنگی که بعضی سرداران اش مثل همتها و باکریها از جان مایه گذاشتند و بعضی سرداران دیگرش، یا در حال بهآبوآتیشزدن خود برای صندلی ریاستجمهوریاند و یا در حال مترکردن واحدهای بیشمار برجهایی که در شمال تهران ساختهاند.
شهادت کشتهشدن در راه خداست. فعلاش "کشتهشدن" است و هدفاش "راه خدا"ست. ظاهرا آقای نقدی و هممسلکانشان تعیین میکنند راه خدا همان راهی است که مسئولان نظام مقدس جمهوریاسلامی سی سال است در حال پیمودن آن هستند. بالاخره میبینند زورشان که به فرزندان انقلاب –به ویژه دهه شصتیها- که نمیرسد و امروز اصلیترین دشمنانشان همان کسانی هستند که روزگاری قرار بوده است اعضای ارتش بیست میلیونی باشند. پس خوب است که با وعده حوریهای ترگل و ورگل بهشتی و جوی شیرعسل بروند سر وقتِ بچهها و نوجوانها و دبستانیها و دبیرستانیها.
البته سردار نقدی بدون هماهنگی قبلی این حرفها را نزده است. قبلتر هم وزیر آموزش و پرورش از برنامههای این وزارتخانه از وارد کردن موضوع ایثار و شهادت در کتابها ی درسی خبر داده بود. ایشان در واقع مسئولیت خودشان را در همین رابطه، احداث "اتوبان شهادت و انسانیت" تعریف کرده بودند. یکی نیست از این پدرآمرزیده بپرسد اگر احداث اتوبان وظیفه آموزش و پرورش است پس فلسفه وجودی وزیر محترم راه و ترابری چیست؟ اگر شهادت با انسانیت مترادف است چرا همسران باکری و همت بیعقل خطاب میشوند و از اصابت گاز فلفل بیهوش میشوند و بچههای آن شهدا به جرم دفاع از مادرشان دستگیر میشوند؟
آخر کجای دنیا مینشینند برنامهریزی میکنند تا به بچههای خودشان –مهمترین دارایی هر سرزمین و ملت برای رشد و بالندگی- یاد بدهند خودشان را به کشتن بدهند؛ برای اینکه عدهای در این دو روز دنیا شکمهای خودشان را کمی بیشتر فربه کنند و زندانهایشان را از فرزندان این کشور بیشتر پر کنند و خیابان آزادیشان را از خونهای بیشتری گلگون کنند؟
اما هرچقدر هم این تصمیمات با قساوت و سنگدلی و بیرحمی گرفته شده باشد، آقایانِ محترمِ عشقِ نارنجک و بمب اتم، کور خواندهاند. هر چقدر هم فکر کنند با شستشوی مغزی بچههای معصوم و مظلوم میتوانند پایههای تخت سلطنتشان را مستجکمتر کنند، به ریش همه دیکتاتورهای دنیا خندیدهاند. دهه شصتیهایی با پدر و مادرهای معمولا ایدئولوژیزدهی انقلابی، که هر کدام دستکم یک شهید اگر در فامیل خود ندیده باشند حتما از در و همسایه دیده اند و کودکیشان را با آژیر خطر و فرار توی پناهگاهها و قصههای پرسوز و گداز جنگی گذراندهاند، امروز اینطوری از آب درآمدهاند. چرا این آقایان فکر میکنند بچههای اینها و فرزندان این نسل ایران، با رشد و پیشرفت گیجکننده تکنولوژی و با والدینی که از هر نوع ایدئولوژیای بیزارند، باز هم قرار است برای این آقایان نارنجک به خودشان بندند؟
مگر شهادت موضوع خیسی است که با اضافهکردناش، کتابهای درسی از خالت خشک دربیایند؟ البته این از آقایانی که خودشان را شهیدان زنده میدانند و رهبرشان آن طفل سیزدهسالهای است که به جای اینکه پشت نیمکت در حال درس خواندن باشد یا توی زمین فوتبال مشغول بازی کردن، نارنجک به خودش میبندد و زیر تانک میرود، شاید بعید نباشد. اینها به جای اینکه فکر کنند وظیفه یک دولت تامین رفاه و نیازهای اولیه شهروندان و برنامهریزیهای آموزشی و تفریحی برای کودکان و نوجوانان است، "امیدشان به بچههای دبستانی" است و از سیزدهسالهها هم انتظار دارند خودشان را زیر تانک بندازند تا قصه رشادتها را در جبهههای حق علیه باطل آنچنان پرسوز و گداز کنند تا کسی حتی به ذهناش هم نرسد بپرسد چرا جنگ با کشور همسایه در قرن بیستویکم باید هشت سال طول بکشد و حاصلاش تغییر نام تمام کوچه و پسکوچههای ایرانِ درندشت، به نام یک شهید باشد؟ جنگی که بعضی سرداران اش مثل همتها و باکریها از جان مایه گذاشتند و بعضی سرداران دیگرش، یا در حال بهآبوآتیشزدن خود برای صندلی ریاستجمهوریاند و یا در حال مترکردن واحدهای بیشمار برجهایی که در شمال تهران ساختهاند.
شهادت کشتهشدن در راه خداست. فعلاش "کشتهشدن" است و هدفاش "راه خدا"ست. ظاهرا آقای نقدی و هممسلکانشان تعیین میکنند راه خدا همان راهی است که مسئولان نظام مقدس جمهوریاسلامی سی سال است در حال پیمودن آن هستند. بالاخره میبینند زورشان که به فرزندان انقلاب –به ویژه دهه شصتیها- که نمیرسد و امروز اصلیترین دشمنانشان همان کسانی هستند که روزگاری قرار بوده است اعضای ارتش بیست میلیونی باشند. پس خوب است که با وعده حوریهای ترگل و ورگل بهشتی و جوی شیرعسل بروند سر وقتِ بچهها و نوجوانها و دبستانیها و دبیرستانیها.
البته سردار نقدی بدون هماهنگی قبلی این حرفها را نزده است. قبلتر هم وزیر آموزش و پرورش از برنامههای این وزارتخانه از وارد کردن موضوع ایثار و شهادت در کتابها ی درسی خبر داده بود. ایشان در واقع مسئولیت خودشان را در همین رابطه، احداث "اتوبان شهادت و انسانیت" تعریف کرده بودند. یکی نیست از این پدرآمرزیده بپرسد اگر احداث اتوبان وظیفه آموزش و پرورش است پس فلسفه وجودی وزیر محترم راه و ترابری چیست؟ اگر شهادت با انسانیت مترادف است چرا همسران باکری و همت بیعقل خطاب میشوند و از اصابت گاز فلفل بیهوش میشوند و بچههای آن شهدا به جرم دفاع از مادرشان دستگیر میشوند؟
آخر کجای دنیا مینشینند برنامهریزی میکنند تا به بچههای خودشان –مهمترین دارایی هر سرزمین و ملت برای رشد و بالندگی- یاد بدهند خودشان را به کشتن بدهند؛ برای اینکه عدهای در این دو روز دنیا شکمهای خودشان را کمی بیشتر فربه کنند و زندانهایشان را از فرزندان این کشور بیشتر پر کنند و خیابان آزادیشان را از خونهای بیشتری گلگون کنند؟
اما هرچقدر هم این تصمیمات با قساوت و سنگدلی و بیرحمی گرفته شده باشد، آقایانِ محترمِ عشقِ نارنجک و بمب اتم، کور خواندهاند. هر چقدر هم فکر کنند با شستشوی مغزی بچههای معصوم و مظلوم میتوانند پایههای تخت سلطنتشان را مستجکمتر کنند، به ریش همه دیکتاتورهای دنیا خندیدهاند. دهه شصتیهایی با پدر و مادرهای معمولا ایدئولوژیزدهی انقلابی، که هر کدام دستکم یک شهید اگر در فامیل خود ندیده باشند حتما از در و همسایه دیده اند و کودکیشان را با آژیر خطر و فرار توی پناهگاهها و قصههای پرسوز و گداز جنگی گذراندهاند، امروز اینطوری از آب درآمدهاند. چرا این آقایان فکر میکنند بچههای اینها و فرزندان این نسل ایران، با رشد و پیشرفت گیجکننده تکنولوژی و با والدینی که از هر نوع ایدئولوژیای بیزارند، باز هم قرار است برای این آقایان نارنجک به خودشان بندند؟
منتشرشده در نیمنما
مهر ۱۷، ۱۳۸۹
کلاه شرعی Made in Israel
اخیرا یک خاخام اسرائیلی در مقالهای با عنوان "زنا برای امنیت ملی "با استناد به کتاب مقدس گفته است زنان یهودی، حتی اگر شوهر داشته باشند، از لحاظ دینی مجازند برای کسب اطلاعات یا خدمت به امنیت ملی با دشمن همبستر شوند و این عملشان گناه محسوب نمیشود. خبرنگار بیبیسی احتمال داده است این پژوهش برای سازمان اطلاعاتی اسرائیل کاربرد داشته باشد که برخی از مأموریتهای مهم خود را با استفاده از مأموران زنی انجام داده که دشمن را با شیوههای زنانه به دام انداختهاند.
×
اگرچه روابط ایران و اسرائیل روابطی کاملا خصمانه است و دو طرف این روزها یکدیگر را حتی به حمله نظامی هم تهدید میکنند، اما حکومت اسرائیل یکی از شبیهترینها به حکومت ایدئولوژیک ایران است. حکومت جمهوری اسلامی تنها بعد از 8 روز از پیروزی انقلاب، در 30 بهمن 57 طی اطلاعیهای دستور اخراج 32 کارمد اسرائیی شعبه هواپیمایی العال از ایران را صادر میکند و خواستار قطع کامل رابطه با اسرائیل میشود. هرچند ایران به بهانه حمایت از فلسطینیها و متجاوز بودن اسرائیل، از این دولت با عنوان رژیم اشغالگر قدس نام میبرد، اما ماجرای 28 اسفند 1370 و انفجار سفارت اسرائیل در بوئنوسآیرس، پایتخت آرژانتین، که در آن 29 کارمند سفارت و عابران محلی کشته و بیش از صد نفر هم زخمی شدند، دلیل مهم دیگری در تیرگی روابط بین دو کشور باشد. دولت آرژانتین پس از تحقیقات انجامشده، ایران را مقصر اصلی این انفجار اعلام کرد و در سال 2007 با درخواستی از پلیس بینالملل حواستار دستگیری پنج مقام بلندپایه ایرانی به دلیل این انفجار شد.
×
احتمالا مقاله این خاخام اسرائیلی تنها پژوهشی نیست که دولت اسرائیل بر روی آن سرمایهگذاری کرده است تا برای توجیه رفتارهای خود کلاه شرعی بدوزد و ظاهرا این مساله مختص یک دین خاص نیست. این یکی مراکز تحقیقاتی متعدد برای پژوهش در کتاب مقدس دارد تا هر روز بیشتر برای افکار عمومی خود مردم اسرائیل و سایر جهانیان توجیه شرعی بیاورد چرا سرزمین فلسطین را غصب کرده و از آن بیرون نمیرود، آن یکی هم در مراکز مطالعات راهبردی و دینیاش راهحل صادر میکند که در حکومت دینی با مخالف امر ولی چه باید کرد.
حکومت ایران به اسلام استناد میکند و برای کشتن شهروندان خود آیه و حدیث رو میکند و حکومت اسرائیل با استناد به کتاب مقدس جواز زنا صادر میکند. هر دو هم مساله "امنیت ملی" را دستاویز استفاده ابزاری از دین قرار میدهند. این یکی به دنبال صدور انقلاب اسلامی و برقراری حکومت عدل الهی در سرتاسر زمین است و از هیچ دخالتی در امور عراق و سوریه و فسطین و لبنان و تهدید و فحشی برای سایر جهانیان، چشمپوشی نمیکند، آن یکی به دنبال سرزمین موعود، سالیان دراز است پدر فلسطینیان را درآورده است. این بمب اتم میخواهد برای حفاظت از سرزمینی که امام زمان (عج) قرار است در آن ظهور کند، آن یکی سلاح هستهای میخواهد برای اینکه از فرزندان ابراهیم (ع) در مقابل متجاوزان دفاع کند.
بیجهت نیست بین مردم کوچه و بازار رایج است که میگویند وقتی دو نفر خیلی شبیه هم باشند، نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند.
×
اگرچه روابط ایران و اسرائیل روابطی کاملا خصمانه است و دو طرف این روزها یکدیگر را حتی به حمله نظامی هم تهدید میکنند، اما حکومت اسرائیل یکی از شبیهترینها به حکومت ایدئولوژیک ایران است. حکومت جمهوری اسلامی تنها بعد از 8 روز از پیروزی انقلاب، در 30 بهمن 57 طی اطلاعیهای دستور اخراج 32 کارمد اسرائیی شعبه هواپیمایی العال از ایران را صادر میکند و خواستار قطع کامل رابطه با اسرائیل میشود. هرچند ایران به بهانه حمایت از فلسطینیها و متجاوز بودن اسرائیل، از این دولت با عنوان رژیم اشغالگر قدس نام میبرد، اما ماجرای 28 اسفند 1370 و انفجار سفارت اسرائیل در بوئنوسآیرس، پایتخت آرژانتین، که در آن 29 کارمند سفارت و عابران محلی کشته و بیش از صد نفر هم زخمی شدند، دلیل مهم دیگری در تیرگی روابط بین دو کشور باشد. دولت آرژانتین پس از تحقیقات انجامشده، ایران را مقصر اصلی این انفجار اعلام کرد و در سال 2007 با درخواستی از پلیس بینالملل حواستار دستگیری پنج مقام بلندپایه ایرانی به دلیل این انفجار شد.
×
احتمالا مقاله این خاخام اسرائیلی تنها پژوهشی نیست که دولت اسرائیل بر روی آن سرمایهگذاری کرده است تا برای توجیه رفتارهای خود کلاه شرعی بدوزد و ظاهرا این مساله مختص یک دین خاص نیست. این یکی مراکز تحقیقاتی متعدد برای پژوهش در کتاب مقدس دارد تا هر روز بیشتر برای افکار عمومی خود مردم اسرائیل و سایر جهانیان توجیه شرعی بیاورد چرا سرزمین فلسطین را غصب کرده و از آن بیرون نمیرود، آن یکی هم در مراکز مطالعات راهبردی و دینیاش راهحل صادر میکند که در حکومت دینی با مخالف امر ولی چه باید کرد.
حکومت ایران به اسلام استناد میکند و برای کشتن شهروندان خود آیه و حدیث رو میکند و حکومت اسرائیل با استناد به کتاب مقدس جواز زنا صادر میکند. هر دو هم مساله "امنیت ملی" را دستاویز استفاده ابزاری از دین قرار میدهند. این یکی به دنبال صدور انقلاب اسلامی و برقراری حکومت عدل الهی در سرتاسر زمین است و از هیچ دخالتی در امور عراق و سوریه و فسطین و لبنان و تهدید و فحشی برای سایر جهانیان، چشمپوشی نمیکند، آن یکی به دنبال سرزمین موعود، سالیان دراز است پدر فلسطینیان را درآورده است. این بمب اتم میخواهد برای حفاظت از سرزمینی که امام زمان (عج) قرار است در آن ظهور کند، آن یکی سلاح هستهای میخواهد برای اینکه از فرزندان ابراهیم (ع) در مقابل متجاوزان دفاع کند.
بیجهت نیست بین مردم کوچه و بازار رایج است که میگویند وقتی دو نفر خیلی شبیه هم باشند، نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند.
منتشر شده در نیم نما
دسته و قس علی هذا ¦ 0 نظر
مهر ۰۳، ۱۳۸۹
صنعت خداسازی
احمدینژاد امسال هم در نشست عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک شرکت کرد و نطقهای معروفاش را امسال هم مانند سالهای گذاشته، با وجود تجمع معترضان ایرانی و غیر ایرانی روبروی هتل محل اقامتاش و محل برگزاری نشست، با خونسردی ادامه داد. نه برایش مهم بود معترضان از چه حرف میزنند و نه اهمیتی داد وسط سخنرانیاش نمایندگان تعدادی از کشورها سالن اجلاس را ترک کردند و نه حتی ارزشی برایش داشت بداند چرا بخش انتهایی حرفهایش از سوی سازمان ملل به انگلیسی ترجمه نشد؛ او بالاخره باید حرف خودش را که دست داشتن دولت امریکا در حوادث 11 سپتامبر است میزد؛ که زد.
احمدینژاد در این سفر هم نهایت استفاده را از رساندن صدای خودش به گوش جهانیان میکند. او هیچیک از درخواستهای مصاحبه رسانههای امریکایی را نه تنها رد نمیکند، بلکه با کمال میل و اعتمادبهنفسی مثالزدنی روبهروی مصاحبهگران کارکشته غربی مینشیند، اتفاقات داخلی ایران را جلو چشم میلیونها بیننده انکار میکند، از مصاحبهگران سوال میکند به جای آنکه به آنها پاسخ بدهد و با نگاههایی عاقلاندرسفیه و نیشخندهایی تحقیرکننده، خودش را ناجی بشریت معرفی میکند.
اما او در رویارویی با رسانههای فارسیزبان خارج از ایران اینقدر دستودلبازانه برخورد نمیکند. او با وجود عطش سیریناپذیرش به توجه رسانهها، تا به حال با رسانههای فارسیزبان گفتوگویی نکرده است. او یا خودش را مسئول پاسخگویی به مخاطب ایرانی داخل یا خارج ایران نمیداند و یا از رویارویی با چنین مخاطبی واهمه دارد. به نظر میرسد احمدینژاد در این پنج سالوخردهای که از حضورش در مسند قدرت گذشته است، فرض واهمه داشتن برایش باطل است. او در حالی به درخواست رسانههای فارسی جواب نمیدهد که باراک اوباما در همین زمان با تلویزیون فارسی بیبیسی مصاحبه اختصاصی میکند و اظهارات احمدینژاد در سازمان ملل را "موهن" و "نفرتانگیز" میخواند.
میشود درباره مقایسه نوع رویکرد اوباما و احمدینژاد در برخورد با رسانهها بحثهای بسیاری مطرح کرد اما مهمترینشان همین است که اساسا مخاطب فارسیزبان برای احمدینژاد کوچکترین اهمیتی ندارد؛ او در پی این نیست تا به سوالات و ابهامات ایرانیان پاسخی بدهد، نه به این دلیل که میداند حنایش پیش ایرانیها –چه داخلی و چه خارجی- رنگی ندارد، بلکه به این دلیل ساده که مخاطب او و سیاستهای او اساسا ایرانیجماعت نیستند.
این را نه تنها احمدینژاد که گندهتر از او هم بارها نشان دادهاند که آنچه برای آنها واقعا مهم است و در پی تحکیم پایگاههایشان و توجیه افکار عمومی آن هستند، لبنان و فلسطین و کشورهای مسلمان و برخی از کشورهای افریقایی است. آنها باید احمدینژاد را بپسندند که با هوشیاری احمدینژاد در نوع انتخاب رسانههایی که در آنها حضور پیدا میکند و نوع برخوردش با مصاحبهگران و شیوههای پاسخگوییاش، تا حد قابل توجهی پسندیدهاند.
چی از این بهتر برای احمدینژاد که وقتی یک پاکستانی یا عراقی میفهمد ایرانی هستی، با لذت و افتخار از رشادتهای احمدینژاد حرف بزنند و حسرت بخورند که کشورشان از داشتن همچین رئیس دولتی محروم است؟ چی از این بهتر که حتی یک کمونیست کانادایی از او حمایت کند چون صرفا مواضع ضدامپریالیستی و مخالف امریکا دارد؟
شاید خیلی از ایرانیها چشم دیدن او را نداشته باشند، اما احمدینژاد خدای آمال و آرزوهای بسیاری از مردم جهان در کشورهای فقیر و عقبمانده است؛ رسانههای غربی این خدای جدید را ساختهاند.
منتشرشده در نیم نما
مرداد ۱۸، ۱۳۸۹
معمای محمد مصطفایی
محمد مصطفایی، وکیل پروندههای جنجالی اعدامهای زیر 18 سال و اخیرا سنگسار، دو روز پیش به عنوان پناهنده وارد خاک نروژ شد.
آخرین پرونده پر سروصدایی که آقای مصطفایی داشته است، پرونده سنگسار سکینه محمدی آشتیانی بوده است که به دلیل اعتراضات جهانی و کمپینهای بینالمللی، فعلا حکماش متوقف کرده است. پروندههایی که او تا به حال وکالتشان را به عهده داشته است، کم آبروی جمهوری اسلامی را در سطح جهان نبرده است اما ایشان معمولا با برخورد تند و تیزی از سوی حکومت مواجه نمیشده است. البته خودش هم ظاهرا تا حد ممکن، جانب احتیاط را نگه میداشته و مثلا کمتر از وکلای دیگری که پروندههای حقوق بشری دارند با رسانههای خارجی مصاحبه میکرده است. اما اتفاق اخیری که درباره او افتاده است، عجیب و پر ابهام است و سوالات بیجواب زیادی را دربارهاش مطرح میکند.
روز دوم مرداد آقای مصطفایی برای ادای "توضیحاتی" به دادستانی تهران احضار میشود و بعد هم میرود خانهاش. ظاهرا مامورها از اینکه او را فرستادهاند برود، پشیمان میشوند وشبانه به محل کارش میروند که دستگیرش کنند. او را پیدا نمیکنند و همسر و برادر همسر و چند روز بعد هم پدر همسرش را دستگیر میکنند. همان روز خبر میرسد که محمد مصطفایی ناپدید شده است. در این فاصله دو نامه از او منتشر میشود. یکی به دادستان تهران که در آن خواستاری آزادی همسر و برادر همسرش شده است و یکی به دخترش به مناسبت سالگرد تولدش که دور از مادر زندانیاش است. تا اینکه روز 13 مرداد خبر میآید آقای مصطفایی در ترکیه به کمیساریای عالی حقوق بشر تقاضای پناهندگی داده است و ناپدید نشده است و خودش همان روز دوم مرداد به سمت ترکیه رفته است.
آقای مصطفایی در گفتوگو با بیبیسی فارسی در این مورد گفته است: "به دلیل اینکه احتمال میدادم من را بازداشت کنند و از کسانی که در دستگاه قضایی بودند، شنیدم که ممنوعالخروج شدهام، مجبور شدم به طور غیرقانونی وارد ترکیه شوم." بالاخره روز شنبه همسر ایشان آزاد و روز یکشنبه خبر رسمی رسیدن او به نروژ منتشر میشود. او در کنفرانسی که روز یکشنبه در اسلو برگزار کرده است گفته است بعد از دستگیری همسرش ایران را ترک کرده است.
مگر در جلسه احضار او چه گذشته است که او تصمیم گرفته است بلافاصله و دقیقا در همان روز، به طور غیرقانونی از مرز خارج بشود؟ مگر ممنوعالخروج شدن در سیستم فعلی قضایی ایران اینچنین ترسناک است که یک وکیل معروف، شبانه و در حالی که همسر و خانواده همسرش دستگیر شدهاند، مجبور شود به ترکیه پناه ببرد و بلافاصله تقاضای پناهندگی سیاسی کند؟ آیا پرونده "خاصی" برایش تشکیل شده است؟ آیا او اطلاعی ویژه از موضوعی "ویژه" دارد؟
این رفتار از کسی که در سیستم قضایی ایران، پیچیدهترین، سیاسیترین و امنیتیترین پروندههای سالهای اخیر را به عهده داشته است عجیب است. اگر این آدم اطلاع یا اطلاعاتی داشته است که آنقدر به نظرش خطرناک میرسیده است که بعد از یک احضار و سوال و جواب، به سرعت و بدون برنامهریزی از مرز خارج بشود، چطور فکر خانوادهاش را نکرده است؟ آقای مصطفایی معمولا با پروندههایی که همگی به امنیت نظام گره خوردهاند، سر و کار داشته است. بعید است راهاش از وزارت اطلاعات و سوال و جوابهای معمول اطلاعاتی، خیلی دور بوده باشد و بعید است با شیوههای عملکردی آنها ناآشنا باشد. در واقع بعید بوده است نداند اگر فرار کند، خانوادهاش همچنان میتوانند آزادانه در این مملکت به شیوه معمولشان زندگی کنند.
وقتی پناهندگی رسمی ایشان به نروژ منتشر میشود و وزیر امور خارجه نروژ هم از رسیدن او به خاک این کشور ابراز شادمانی میکند، همسرش هم در ایران آزاد میشود. پدر و برادر همسرش هم که قبلترآزاد شده بوده است.
چه اتفاقی در این مدت افتاده است؟ اگر همسرش را به گروگان گرفته بودند تا او خودش را تسلیم کند، پس چطور آزادش کردند؟ یعنی با پناهندگی آقای مصطفایی به نروژ، جمهوری اسلامی بیخیال این وکیل جنجالیترین پروندههای سالهای اخیر ایران شده است؟ آیا همسر و برادر همسر ایشان آزاد شدهاند تا خیال آقای مصطفایی از بابت چیزی آسوده باشد؟ آیا معاملهای در این بین صورت گرفته است؟
اطلاعات منتشر شده درباره این موضوع آنقدر محدود است که بهسادگی نمیتوان احتمالات مختلف را بررسی یا درباره این فرد قضاوت روشنی کرد. اما مورد آقای مصطفایی، عجیب و سوالبرانگیز است. از کنار آقای مصطفایی نباید بهسادگی گذشت...
منتشرشده در نیم نما
مرداد ۱۷، ۱۳۸۹
مرداد ۱۲، ۱۳۸۹
چوب را در این بازی چه کنیم؟
دادستان استان کهکیلویه و بویراحمد چوببازی در عروسیهای این استان را ممنوع اعلام کرد.
چوببازی از بازی های سنتی و دیرین ایرانی است که تنها در استان کهکیلویه رواج ندارد؛ شکلی از چوببازی که بیش از آنکه بازی باشد، رقص گروهی مردان است، مثلا در تربت جام، از جمله رقصهای سنتی و مشهور آن دیار به حساب میآید. اما در استان کهکیلویه بیشتر شکل بازی دارد که توسط دو نفر و با چوب اجرا میشود. این بازی در نگاه ناظر بیرونی، بازی نسبتا خشنی به نظر میرسد، چون ابزار بازی چوبهای بلندی است که یکی سعی میکند به پای دیگری بزند. اما برای اهالی کهکیلویه و لرستان انجام و تماشای این بازی بخشی جداییناپذیر از جشنهای عروسی آنهاست. گفته میشود این بازی یادآور شکلی از مبارزه با شمشیر است و از آنجایی که اهالی لرستان و کهکیلویه معمولا از عشایر بختیاری و قشقایی هستند و تاریخ طولانیای در دفاع از سرزمین خود داشتهاند، شکل بازیهای معمول گروهی آنها هم تأثیرگرفته از فرهنگ و سنتهای مبارزاتی آنهاست. البته بخش مهم این بازی شامل حرکات نمایشی و رقصمانندی با چوبها و هماهنگ با آهنگ ساز و دهل است.
چوببازی از بازی های سنتی و دیرین ایرانی است که تنها در استان کهکیلویه رواج ندارد؛ شکلی از چوببازی که بیش از آنکه بازی باشد، رقص گروهی مردان است، مثلا در تربت جام، از جمله رقصهای سنتی و مشهور آن دیار به حساب میآید. اما در استان کهکیلویه بیشتر شکل بازی دارد که توسط دو نفر و با چوب اجرا میشود. این بازی در نگاه ناظر بیرونی، بازی نسبتا خشنی به نظر میرسد، چون ابزار بازی چوبهای بلندی است که یکی سعی میکند به پای دیگری بزند. اما برای اهالی کهکیلویه و لرستان انجام و تماشای این بازی بخشی جداییناپذیر از جشنهای عروسی آنهاست. گفته میشود این بازی یادآور شکلی از مبارزه با شمشیر است و از آنجایی که اهالی لرستان و کهکیلویه معمولا از عشایر بختیاری و قشقایی هستند و تاریخ طولانیای در دفاع از سرزمین خود داشتهاند، شکل بازیهای معمول گروهی آنها هم تأثیرگرفته از فرهنگ و سنتهای مبارزاتی آنهاست. البته بخش مهم این بازی شامل حرکات نمایشی و رقصمانندی با چوبها و هماهنگ با آهنگ ساز و دهل است.
چوببازی، از رقصهای سنتی و گروهی اهالی تربت جام
حالا اینکه دادستان محترم از کجا تشخیص داده است این بازی پرطرفدار و مفرح باعث "بروز کينه بين افراد، اختلافات قومي و قبيلهاي و نزاعهاي دستهجمعي و به خطر افتادن سلامت جسمي افراد ميشود"، از جمله همان تئوریهایی است که هر روزه داریم از زبان دیگر مسئولان کشوری و لشکری درباره امور ریز و درشت داخلی و خارجی میشنویم.
کسی نیست از آقای دادستان بپرسد کینه بین افراد جامعه را چوببازی رواج میدهد یا دخالت حکومت در اینکه مردم چی بپوشند، چطور عروسی بگیرند، چی بخورند، چی ببینند، چی بشنوند و کلا درکشان از دنیای خارج چی باشد؟ اختلافات قومی و قبیلهای را یک بازی سنتی دیرین افزایش میدهد یا سیاستهای دولتی در قبال اقلیتهای قومی و مذهبی کشور؟ چوببازی سلامت جسمی افراد را به خطر میاندازد یا برنجهای آلودهای که قوت غالب مردم ایران است؟ یا نیترات موجود در آب؟ یا پارازیتهای روی شبکههای ماهوارهای؟ یا استرس و فشار حاصل از گرانی و تحریم؟
با دین و آئین مردم که هر کاری خواستید کردید، دیگر چه کار به سنتها و باورهای هزاران ساله ایرانی دارید؟ دیگر چیزی از این "فرهنگ" هم باقی مانده است که شما اجازه دستدرازی و دستاندازی به آن را به خودتان نداده باشید؟ هر آنچه از عناصر سازنده فرهنگ است، به تاراج دینکارانی رفته است که خود را صاحب جان و مال و ناموس و زیر و زبر قوم ایرانی میدانند. نمیدانم قوم مغول آیا حقیقتا بیش از هر قوم دیگری فرهنگ و تمدن ایرانی را به نابودی کشاند؟!
واقعا قضاوت تاریخ، سالیان بعد درباره قومی که تا به امروز سی سال در ایران پادشاهی کردهاند، چه خواهد بود؟
کسی نیست از آقای دادستان بپرسد کینه بین افراد جامعه را چوببازی رواج میدهد یا دخالت حکومت در اینکه مردم چی بپوشند، چطور عروسی بگیرند، چی بخورند، چی ببینند، چی بشنوند و کلا درکشان از دنیای خارج چی باشد؟ اختلافات قومی و قبیلهای را یک بازی سنتی دیرین افزایش میدهد یا سیاستهای دولتی در قبال اقلیتهای قومی و مذهبی کشور؟ چوببازی سلامت جسمی افراد را به خطر میاندازد یا برنجهای آلودهای که قوت غالب مردم ایران است؟ یا نیترات موجود در آب؟ یا پارازیتهای روی شبکههای ماهوارهای؟ یا استرس و فشار حاصل از گرانی و تحریم؟
با دین و آئین مردم که هر کاری خواستید کردید، دیگر چه کار به سنتها و باورهای هزاران ساله ایرانی دارید؟ دیگر چیزی از این "فرهنگ" هم باقی مانده است که شما اجازه دستدرازی و دستاندازی به آن را به خودتان نداده باشید؟ هر آنچه از عناصر سازنده فرهنگ است، به تاراج دینکارانی رفته است که خود را صاحب جان و مال و ناموس و زیر و زبر قوم ایرانی میدانند. نمیدانم قوم مغول آیا حقیقتا بیش از هر قوم دیگری فرهنگ و تمدن ایرانی را به نابودی کشاند؟!
واقعا قضاوت تاریخ، سالیان بعد درباره قومی که تا به امروز سی سال در ایران پادشاهی کردهاند، چه خواهد بود؟
چوببازی در میان عشایر استان کهکیلویه
انگار چیزی به نام عقل در تکتک این افرادی که مسئولیتهای حکومتی دارند تعطیل شده است و هر کدام صرفنظر از اینکه در کجای این کشور مشغول باشند و چه سمتی داشته باشند، از دادستان تا رئیس پاسگاه تا امام جمعه، تا فرماندار، چنان نوآوریهایی از اِعمال زور و دیکتاتورمنشی از خودشان صادر میکنند، تا لابد از همتایانشان در پایتخت عقب نیفتند.
این رفتاری که حکومت در یکساله اخیر اینقدر بیپروا و بیرحمانه با شهروندان خودش کرد، انگار مجوزی به دیگران با هرجور مسئولیت ریز و درشت داده است تا آنها هم هر حکمی دلشان خواست و در هر حوزهای که مایل بودند، بر مردم صادر کنند. انگار این خوی خشن و وحشی آدمیزاده که در دنیای مدرن به مدد عقلانیت و اِعمال قانون مهار شده بود، در ایران با تعطیلی مطلق عقل و قانون، در بسیاری از کسانی که مسئولیتی دولتی و حکومتی دارند، دارد بروز میکند.
دیگر مشکل از زندانیان سیاسی و اعتصاب غذا و کهریزک دوم و سنگسار و اعدامهای بیحساب و کتاب گذشته است. این خوی خشنِ بیافسارِ آدمیزاده که دیگران را بنده زرخرید خواستههای بیارزش خود میخواهد و به همنوع خودش رحم ندارد، دارد مثل ویروسی همهگیر مسئولان ریز و درشت را درمینورد.
انسان در ساختار حکومت ایران دارد به اصل خودش برمیگردد...
این رفتاری که حکومت در یکساله اخیر اینقدر بیپروا و بیرحمانه با شهروندان خودش کرد، انگار مجوزی به دیگران با هرجور مسئولیت ریز و درشت داده است تا آنها هم هر حکمی دلشان خواست و در هر حوزهای که مایل بودند، بر مردم صادر کنند. انگار این خوی خشن و وحشی آدمیزاده که در دنیای مدرن به مدد عقلانیت و اِعمال قانون مهار شده بود، در ایران با تعطیلی مطلق عقل و قانون، در بسیاری از کسانی که مسئولیتی دولتی و حکومتی دارند، دارد بروز میکند.
دیگر مشکل از زندانیان سیاسی و اعتصاب غذا و کهریزک دوم و سنگسار و اعدامهای بیحساب و کتاب گذشته است. این خوی خشنِ بیافسارِ آدمیزاده که دیگران را بنده زرخرید خواستههای بیارزش خود میخواهد و به همنوع خودش رحم ندارد، دارد مثل ویروسی همهگیر مسئولان ریز و درشت را درمینورد.
انسان در ساختار حکومت ایران دارد به اصل خودش برمیگردد...
مرداد ۱۰، ۱۳۸۹
پادشاهی یک چشم در شهر کوران
شرکت نفتی بریتیش پترولیوم (بی.پی) اخیرا بعد از ماجرای نشت عظیم نفتی در خلیج مکزیک، از مجموعهای از استادان دانشگاه امریکایی تقاضای همکاری علمی کرده است. ظاهرا بر اساس یکی از مفاد این قراردادهای پژوهشی، استادان مذکور حق ندارند تا سه سال نتایج تحقیقاتشان را منتشر کنند یا چیزی درباره یافتههایشان بگویند. همین بند از قراردادهای وسوسهکننده بیپی، باعث شده است صدای برخی از استادان دربیاید که این مساله باعث "کنترل تحقیقات علمی" در فضای آکادمیک میشود؛ چرا که "شفافیت و آزادی انتشار اطلاعات در نشریات دانشگاهی" یکی از مواردی است که معمولا در بستن قراردادهای تحقیقاتی دانشگاهی با صاحبان صنایع و شرکتهای درخواستکننده پژوهش، لحاظ میشود. در واقع انتشار خلاصهای از تحقیقات انجام شده به طور معمول حق استاد پژوهشگر و قبل از آن، حق جامعه علمی شناخته میشود.
حالا دقیقا در همین راستا، هفته گذشته محرابیان، وزیر صنایع، در همايش سراسري كانونهاي هماهنگي دانشگاه علم و صنعت گفته است چاپ مقاله در آی.اس.آی فروش رایگان علم است! ایشان از اینکه معیار ارتقای استادان در همه دنیا و از جمله ایران "یک سری ضوابط غلط بینالمللی و از جمله چاپ مقاله در آی.اس.ای است" انتقاد کرده و با شعف از عزم و اراده جدی وزیر علوم برای تغییر این سیستم ارزشیابی خبر داده است. در حالی وزیر صنایع ایران ضوابط بینالمللی موجود برای انتشار نتایج تحقیقات علمی را "غلط" و به زیان کشور ارزیابی میکند که رئیس انجمن استادان امریکا منع انتشار نتایج پژوهشها در مجلات علمی و دانشگاهی را "بسیار مخرب" میداند و میگوید: "این یعنی بی.پی در مقابل مردم امریکا". در تفکر وی کسی که به هر دلیلی مانع انتشار نتایج تحقیقات علمی بشود، در واقع در مقابل حق مسلم مردم برای آگاهی و اطلاع، صفآرایی کرده است که این اتفاق هم به ضرر جامعه دانشگاهی است و هم به ضرر عموم افراد جامعه.
البته شاید بیاطلاعی مطلق وزیر صنایع از روندهای فعلی دانشگاهی در جهان، خوشبینانهترین دلیلی باشد که بتوان برای اظهارات وی در نظر گرفت؛ اما ایشان در ادامه حرفهایش نشان میدهد از کجا دردش گرفته است. به هر حال کم نبوده است مواردی که مجله نیچر به تقلب و دزدی محتوای مقاله از سوی استادان ایرانی پرداخته است و آبروریزی ملی برای جامعه دانشگاهی ایران بهوجود آورده است. برخی از این آبروریزان هم به هر حال همکاران آقای محرابیان و از اعضای کابینه دولت بودهاند. یعنی وارد شدن به عرصههای علمی جهانی با استانداردهای موجود بینالمللی، کار هر وزیر و وکیل ایرانی که اگر دکترایش تقلبی نباشد، معمولا مدرکش را در حین وزارت و وکالت –بدون حضور مرتب در کلاسها و انجام تکالیف مربوطه- در دانشگاههای دست چندم کشور که جایی در رتبهبندیهای بینالمللی ندارد، گرفته است، نیست. در حقیقت این افراد به سختی میتوانند استانداردهای کیفی مقالات دارای آی.اس.آی را از سر بگذرانند و با چاپ مقاله باعث ارتقای آکادمیک خود شوند. قطعا چنین افرادی، دستکم به لحاظ تئوری، در تحقق تز "مدیریت جهانی" دچار مشکلاتی خواهند شد!
اما آقای محرابیان راهحل هم البته ارائه میدهد. به هر حال سیستم ارزشیابی آی.اس.آی هم سیستمی غربی است که درصدد تیشه زدن بر ریشه جهان اسلامی و مسلمانان اقصا نقاط عالم است. به همبن دلیل ایشان با ذوق از تلاش کشورهای اسلامی برای ایجاد سیستم ارزشیابی علمی خبر میدهد و با ذوق افزونتر اضافه میکند که ایران در میان این شصت کشور اسلامی تراز اول را داراست. اگر فرض را بر صحت ادعای آقای محرابیان بگذاریم –که البته حتی همین هم فرض دور از ذهنی است- ایشان خیلی خوشحال است که ایران دارد در شهر کوران پادشاهی میکند.
حالا اینکه در این سیستم ارزشیابی "اسلامی" کیفیت مقالات و پژوهشهای حوزه دانش و فناوری دقیقا قرار است با چه معیارهایی سنجیده شود، سوالی است که احتمالا پاسخش را باید از استادان حوزه علمیه قم پرسید.
منتشر شده در نیمنما
حالا دقیقا در همین راستا، هفته گذشته محرابیان، وزیر صنایع، در همايش سراسري كانونهاي هماهنگي دانشگاه علم و صنعت گفته است چاپ مقاله در آی.اس.آی فروش رایگان علم است! ایشان از اینکه معیار ارتقای استادان در همه دنیا و از جمله ایران "یک سری ضوابط غلط بینالمللی و از جمله چاپ مقاله در آی.اس.ای است" انتقاد کرده و با شعف از عزم و اراده جدی وزیر علوم برای تغییر این سیستم ارزشیابی خبر داده است. در حالی وزیر صنایع ایران ضوابط بینالمللی موجود برای انتشار نتایج تحقیقات علمی را "غلط" و به زیان کشور ارزیابی میکند که رئیس انجمن استادان امریکا منع انتشار نتایج پژوهشها در مجلات علمی و دانشگاهی را "بسیار مخرب" میداند و میگوید: "این یعنی بی.پی در مقابل مردم امریکا". در تفکر وی کسی که به هر دلیلی مانع انتشار نتایج تحقیقات علمی بشود، در واقع در مقابل حق مسلم مردم برای آگاهی و اطلاع، صفآرایی کرده است که این اتفاق هم به ضرر جامعه دانشگاهی است و هم به ضرر عموم افراد جامعه.
البته شاید بیاطلاعی مطلق وزیر صنایع از روندهای فعلی دانشگاهی در جهان، خوشبینانهترین دلیلی باشد که بتوان برای اظهارات وی در نظر گرفت؛ اما ایشان در ادامه حرفهایش نشان میدهد از کجا دردش گرفته است. به هر حال کم نبوده است مواردی که مجله نیچر به تقلب و دزدی محتوای مقاله از سوی استادان ایرانی پرداخته است و آبروریزی ملی برای جامعه دانشگاهی ایران بهوجود آورده است. برخی از این آبروریزان هم به هر حال همکاران آقای محرابیان و از اعضای کابینه دولت بودهاند. یعنی وارد شدن به عرصههای علمی جهانی با استانداردهای موجود بینالمللی، کار هر وزیر و وکیل ایرانی که اگر دکترایش تقلبی نباشد، معمولا مدرکش را در حین وزارت و وکالت –بدون حضور مرتب در کلاسها و انجام تکالیف مربوطه- در دانشگاههای دست چندم کشور که جایی در رتبهبندیهای بینالمللی ندارد، گرفته است، نیست. در حقیقت این افراد به سختی میتوانند استانداردهای کیفی مقالات دارای آی.اس.آی را از سر بگذرانند و با چاپ مقاله باعث ارتقای آکادمیک خود شوند. قطعا چنین افرادی، دستکم به لحاظ تئوری، در تحقق تز "مدیریت جهانی" دچار مشکلاتی خواهند شد!
اما آقای محرابیان راهحل هم البته ارائه میدهد. به هر حال سیستم ارزشیابی آی.اس.آی هم سیستمی غربی است که درصدد تیشه زدن بر ریشه جهان اسلامی و مسلمانان اقصا نقاط عالم است. به همبن دلیل ایشان با ذوق از تلاش کشورهای اسلامی برای ایجاد سیستم ارزشیابی علمی خبر میدهد و با ذوق افزونتر اضافه میکند که ایران در میان این شصت کشور اسلامی تراز اول را داراست. اگر فرض را بر صحت ادعای آقای محرابیان بگذاریم –که البته حتی همین هم فرض دور از ذهنی است- ایشان خیلی خوشحال است که ایران دارد در شهر کوران پادشاهی میکند.
حالا اینکه در این سیستم ارزشیابی "اسلامی" کیفیت مقالات و پژوهشهای حوزه دانش و فناوری دقیقا قرار است با چه معیارهایی سنجیده شود، سوالی است که احتمالا پاسخش را باید از استادان حوزه علمیه قم پرسید.
منتشر شده در نیمنما
¦ 0 نظر
تیر ۲۶، ۱۳۸۹
سرنوشت محتوم آدمها و الاغها در ایران
یکی از راهکارهای جالبتوجه اخیر نیروی انتظامی برای مبارزه با قاچاق کالا، کشتن احشام ساکنان مناطق مرزی ایران است. البته در این که نیروهای امنیتی و انتظامی در ایران معمولا راهحلهای ابتکاری بسیاری برای انجام وظایف خود انتخاب میکنند، دیگر شک و شبههای باقی نمانده است؛ این راهکار هم به هر حال به اندازه گشت ارشاد و راه انداختن کهریزک و طبقه منفی چهار وزارت کشور قابلتامل است و نشان میدهد مغزهای متفکر فعال در این نیروها از جمله نخبهترینهای ایران اسلامی هستند.
به گزارش بیبیسی فارسی، نیروی انتظامی با این استدلال که این حیوانات اسباب قاچاق کالا از آن طرف مرز به داخل ایران هستند، آنها را از بین میبرد؛ این اقدام در بین ساکنان روستاهای مرزی به "اعدام" حیوانات معروف شده است. به گفته آنها در یک سال اخیر نیروی انتطامی حتی به داخل روستاها هم رفته و وقتی احشام هیچ باری هم به آنها نبوده است، با شلیک گلوله حیوانات را کشتهاند. تنها در یکی از این حملهها در داخل روستا، 13 اسب یکی از ساکنان هدف گلوله قرار گرفته است و یا در حمله دیگری شصت قاطر به همراه یک پسربچه 15 ساله کشته شدهاند.
در اینکه بسیاری از ساکنان مناطق مرزی ایران، چه در غرب، چه شرق و چه جنوب ایران شغل رسمیشان قاچاق است، شکی نیست. یعنی این لغت اینقدر که از بیرون قبیح است، برای ساکنان آن مناطق نیست؛ چراکه تنها منبع درآمد آنهاست. روستانشینان مناطق مرزی از شدت بیکاری و بهویژه نامساعد بودن آب و هوا که امکان هرگونه شغل معمول روستانشینان از جمله کشاورزی و دامداری را از آنها گرفته است، برای امرار معاش به قاچاق کالا رو میآورند و هستند روستاهایی که به گفته ناظران بیرونی، تمام ساکنان آن برای گذران زندگی به قاچاق کردن مشغولاند. از طرف دیگر، دام برای یک روستانشین ارزشی شاید به اندازه فرزندش داشته باشد. یعنی استفادهای که آنها از دامهایشان میکنند، آنقدر متنوع و متفاوت است که آنها را برای گذران زندگی در روستاهای بدون امکانات یاری میدهد. باید پای داستانهایی که روستانشینان از فواید دامهایشان و رابطههای عاطفی و عمیقی که با حیوانات اهلیشان دارند، نشسته باشید تا بفهمید کشتن دام ها جلو چشم صاحبان آنها از سوی نیروی انتظامی، چه معنا و مفهمومی دارد.
یکی از نکات بسیار قابل تامل اظهارات ساکنان این روستاها و فعالان مدنی مرزی این است که این کار نیروی انتظامی مسبوق به سابقه نبوده است و اعدام دامها حدود یک سال است شروع شده است. جالب نیست واقعا؟ یعنی ممکن است این اسبها و قاطرها و الاغها هم از جمله معترضانی بودهاند که خواستهاند رای خودشان را پس بگیرند و از این طریق به افروختن آتش فتنه کمک کرده باشند؟ از شوخی گذشته، اما مکانیزم ایدهپردازی و تصمیمگیری چقدر شبیه به هم است و این آدمهایی که چنین راهکارهایی را برنامهریزی میکنند، چه مکانیزمهای ذهنی یکسانی دارند. این همان ذهنی است که اگر در پایتخت فرمانده نیروی امنیتی و انتظامی یا هر مقام بالای دیگری باشد، فکرش به تاسیس "کهریزک" و شکنجه معترضان تا حد مرگ میرود و اگر فرمانده نیروی انتظامی در پاسگاههای کوچک مرزی باشد، فکرش به کشتار حیوانات میرود؛ آن با این توجیه که انقلاب مخملی راه انداختهاند، این با این توجیه که قاچاق کردهاند. ذهن و تربیت شبیه به هم، هر دو فرمانده را فارغ از محل خدمت و حجم و اندازه ماموریت، به این نتیجه یکسان میرساند که باید "کشت"؛ به هر شیوهای که از دستات برمیآید؛ انسان باشد یا حیوان یا هر چیز دیگری. فقط باید کشت و نابود کرد چون راهحل دیگری برای حل مساله نمیتواند وجود داشته باشد.
متوجه این حجم عظیم از خشونت شبیه به هم و یکسان و ویرانکننده هستیم آیا؟
منتشرشده در نیمنما
به گزارش بیبیسی فارسی، نیروی انتظامی با این استدلال که این حیوانات اسباب قاچاق کالا از آن طرف مرز به داخل ایران هستند، آنها را از بین میبرد؛ این اقدام در بین ساکنان روستاهای مرزی به "اعدام" حیوانات معروف شده است. به گفته آنها در یک سال اخیر نیروی انتطامی حتی به داخل روستاها هم رفته و وقتی احشام هیچ باری هم به آنها نبوده است، با شلیک گلوله حیوانات را کشتهاند. تنها در یکی از این حملهها در داخل روستا، 13 اسب یکی از ساکنان هدف گلوله قرار گرفته است و یا در حمله دیگری شصت قاطر به همراه یک پسربچه 15 ساله کشته شدهاند.
در اینکه بسیاری از ساکنان مناطق مرزی ایران، چه در غرب، چه شرق و چه جنوب ایران شغل رسمیشان قاچاق است، شکی نیست. یعنی این لغت اینقدر که از بیرون قبیح است، برای ساکنان آن مناطق نیست؛ چراکه تنها منبع درآمد آنهاست. روستانشینان مناطق مرزی از شدت بیکاری و بهویژه نامساعد بودن آب و هوا که امکان هرگونه شغل معمول روستانشینان از جمله کشاورزی و دامداری را از آنها گرفته است، برای امرار معاش به قاچاق کالا رو میآورند و هستند روستاهایی که به گفته ناظران بیرونی، تمام ساکنان آن برای گذران زندگی به قاچاق کردن مشغولاند. از طرف دیگر، دام برای یک روستانشین ارزشی شاید به اندازه فرزندش داشته باشد. یعنی استفادهای که آنها از دامهایشان میکنند، آنقدر متنوع و متفاوت است که آنها را برای گذران زندگی در روستاهای بدون امکانات یاری میدهد. باید پای داستانهایی که روستانشینان از فواید دامهایشان و رابطههای عاطفی و عمیقی که با حیوانات اهلیشان دارند، نشسته باشید تا بفهمید کشتن دام ها جلو چشم صاحبان آنها از سوی نیروی انتظامی، چه معنا و مفهمومی دارد.
یکی از نکات بسیار قابل تامل اظهارات ساکنان این روستاها و فعالان مدنی مرزی این است که این کار نیروی انتظامی مسبوق به سابقه نبوده است و اعدام دامها حدود یک سال است شروع شده است. جالب نیست واقعا؟ یعنی ممکن است این اسبها و قاطرها و الاغها هم از جمله معترضانی بودهاند که خواستهاند رای خودشان را پس بگیرند و از این طریق به افروختن آتش فتنه کمک کرده باشند؟ از شوخی گذشته، اما مکانیزم ایدهپردازی و تصمیمگیری چقدر شبیه به هم است و این آدمهایی که چنین راهکارهایی را برنامهریزی میکنند، چه مکانیزمهای ذهنی یکسانی دارند. این همان ذهنی است که اگر در پایتخت فرمانده نیروی امنیتی و انتظامی یا هر مقام بالای دیگری باشد، فکرش به تاسیس "کهریزک" و شکنجه معترضان تا حد مرگ میرود و اگر فرمانده نیروی انتظامی در پاسگاههای کوچک مرزی باشد، فکرش به کشتار حیوانات میرود؛ آن با این توجیه که انقلاب مخملی راه انداختهاند، این با این توجیه که قاچاق کردهاند. ذهن و تربیت شبیه به هم، هر دو فرمانده را فارغ از محل خدمت و حجم و اندازه ماموریت، به این نتیجه یکسان میرساند که باید "کشت"؛ به هر شیوهای که از دستات برمیآید؛ انسان باشد یا حیوان یا هر چیز دیگری. فقط باید کشت و نابود کرد چون راهحل دیگری برای حل مساله نمیتواند وجود داشته باشد.
متوجه این حجم عظیم از خشونت شبیه به هم و یکسان و ویرانکننده هستیم آیا؟
منتشرشده در نیمنما
تیر ۲۲، ۱۳۸۹
جرأت دیوانگی
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
- قیصر امینپور-
خاکستری تر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
- قیصر امینپور-
¦ 0 نظر
تیر ۱۴، ۱۳۸۹
دیکتاتورمآبهایی که ماییم
روز 12 تیرماه "رئیس سازمان صداوسیما و جمعی از كارگردانان، نویسندگان، هنرمندان و دستاندركاران مجموعههای نمایشی صداوسیما" با رهبر دیدار کردند. به گواهی عکسهای منتشرشده در سایت رهبری، پروانه معصومی، افسانه بایگان، داریوش کاردان، فرجالله سلحشور، سعید آقاخانی، حامد بهداد، مجید مظفری، حمید لولایی و بسیار دیگر از هنرمندان صداوسیما در این دیدار حضور داشتهاند. همچنین مسعود جعفری جوزانی، سیروس مقدم، محمدرضا ورزی، پروانه معصومی، شهاب حسینی، محمدحسین لطیفی، ضیاءالدین دری و ابوالقاسم طالبی هم از جمله کسانی بودهاند که پشت تریبون رفتهاند و صحبت کردهاند.
بعد از انتشار خبر این دیدار بود که برخی سایتها پر شد از انتقاد به هنرمندانی که به این دیدار رفته بودند. بعضی از این اظهارنظرها از حد انتقاد هم گذشت و به فحشهایی هم کشید. حتی عکس قبل از انقلاب خانم معصومی روی جلد مجله زن روز در کنار عکس ایشان پوشیده در چادر مشکی در دیدار رهبر هم منتشر شد و از کسانی مثل مهران مدیری و رضا عطاران که توی عکس های منتشر شده معلوم نبودند تقدیرها به عمل آمد.
آنچه این انتقادکنندگان آتیشی کمتر به آن توجه نکردهاند این بوده است که این دیدار با "دست اندرکاران سریالهای تلویزیونی" بوده است. بر کسی هم پوشیده نیست که شخص رئیس صداوسیما منصوب مستقیم رهبری است. اگر انگیزه واقعی و اعتقادی و علایق شخصی برخی از آنها را کنار بگذاریم، این ایراد مثل این است که بگوییم چرا سربازان یک سربازخانه رفتهاند جلو سردار کل استان رژه رفتهاند؟ خب در چنین سلسلهمراتبی هرگونه سرپیچی از مافوق، قطعا مجازاتی به همراه دارد.
ما که بهسادگی از بیرون گود این افراد را به نانبهنرخِروزخوری و خیانت به خون شهدای جنبش و بوقلمونصفتی و کاسهلیسی متهم میکنیم، از کجا میدانیم هر یک از این افراد –اگر به اعتقاد شخصی نرفته باشد- چطور چنین تصمیمی را در درون خودش گرفته است؟ از کجا میدانیم یک فرد دقیقا در موقعیت آنها بعد از سبک و سنگین کردن چه پارامترهایی بالاخره به این نتیجه رسیده است که مصلحت زندگی شخصیاش در این است که به این دیدار برود؟ بعید است که این هنرمندان به این واقعیت آگاه نبوده باشند که اگر در این دیدار حاضر بشوند چه عکسالعملی در میان جامعه نسبت به این عمل آنها به وجود خواهد آمد. بعید است آنها چیزهایی را که قبلا بارِ محمدرضا شریفینیا و احمد نجفی شده بود چون در مراسم تحلیف حاضز شده بودند، از یاد برده باشند. اما ما که در مسند قضاوت درباره کاسهلیسی این افراد خودمان را قرار دادهایم از کجا میدانیم چرا با وجود دانستن همه این مسائل، این افراد باز هم حاضر شدهاند در این دیدار شرکت کنند؟ قطعا منافع شرکت در چنین دیداری برای آنها از منفور شدن در چشم مخاطبان بیرونی –چیزی که برای هنرمند تلویزیونی از نان شب هم واجبتر است- بیشتر بوده است. ما چقدر میدانیم آن منافع و آن مجازاتها دقیقا چه چیزهایی هستند؟
بعد ما از کجا میدانیم که مثلا رضا عطاران و مهران مدیری چرا شرکت نکردهاند؟ بر پایه کدام سند و مدرکی قضاوت میکنیم که آنها "سرپیچی" کردهاند و باید با همه توان قربانصدقهشان برویم؟ آنها را به عرش اعلی ببریم و دیگران را زیر پا له کنیم؟
نمیگویم که نقد نکنیم یا درباره عمل افرادی که اتفاقا مشهور هم هستند،اظهارنظر نکنیم که این البته حق ماست اما این رویه جنبش سبز در به عرشبردن و به فرشکشیدن آدمها رویه درستی نیست؛ میدانیم که آدمها سفید و سیاه مطلق نیستند؛ بهخصوص در جامعه ایران که آنچنان در ریا و تزویر فرو رفته است که جز به خاکستری رفتار کردن، افراد نمیتوانند به زندگی معمول خود –در هر سطحی- ادامه بدهند. البته شاید برخی از این افراد واقعا این حق انتخاب را داشتهاند که نروند و در واقع با نرفتنشان اتفاق هولناکی برای زندگی شغلی و خانوادگیشان هم نمیافتاده است. اما مساله در این است که ما از کجا میدانیم کدام یک از اینها دقیقا با چه انگیزهای این کار را کرده است و ما دقیقا با چه مجوزی دمبهساعت به خودمان حق قضاوت کردن دیگران و حکمهای کلی صادر کردن، آن هم با ادبیاتی توهینآمیز و دیکتاتورمآبانه میدهیم؟
منتشرشده در نیمنما
خرداد ۲۹، ۱۳۸۹
روزآنلاین! مراقب رسانهات باش
نیکآهنگ کوثر کاریکاتوری کشیده است که در آن موسوی را درحال نوشتن سیصدمین بیانیهاش در اتاقی که تار عنکبوت گرفته است، نشان میدهد؛ کاریکاتوری که آنقدر فشار اعتراضات طرفداران جنبش سبز را بالا برد که روزآنلاین –رسانهای که طرح او را منتشر کرده بود- این کاریکاتور را بعد از انتشار حذف کرد.
اعضای شورای سردبیری روزآنلاین همگی از روزنامهنگارانی هستند که هر یک به دلایلی مجبور به مهاجرت ناخواسته از ایران شدهاند. کسانی که دلبستگیشان به حرفهی روزنامهنگاری دستکم آنقدر بوده است که بعد از ترک وطن، باز هم در پی زندهکردن حرفهی مورد علاقه خودشان باشند و این رسانه را با همدیگر راه بیندازند. روزنامهنگاری که در غربت به جای انجام دادن هزار و یک کار دیگر، رسانهی فارسیزبان راه میاندازد، بعضی چیزها را خیلی خوب میداند؛ هیچکس به اندازهی او معنای آزادی عمل رسانه را درک نمیکند، هیچکس به اندازهی او معنای استقلال عمل رسانه را نمیفهمد. هیچکس به اندازهی او آگاه نیست تیغ سانسور و یا به تعبیر خوشبینانهاش، اعمال سلیقههای شخصی، زهری برای رسانه است که اگر دچارش بشود، پادزهر چندان دست به نقدی برایش وجود ندارد.
اعضای شورای سردبیری روزآنلاین همگی از روزنامهنگارانی هستند که هر یک به دلایلی مجبور به مهاجرت ناخواسته از ایران شدهاند. کسانی که دلبستگیشان به حرفهی روزنامهنگاری دستکم آنقدر بوده است که بعد از ترک وطن، باز هم در پی زندهکردن حرفهی مورد علاقه خودشان باشند و این رسانه را با همدیگر راه بیندازند. روزنامهنگاری که در غربت به جای انجام دادن هزار و یک کار دیگر، رسانهی فارسیزبان راه میاندازد، بعضی چیزها را خیلی خوب میداند؛ هیچکس به اندازهی او معنای آزادی عمل رسانه را درک نمیکند، هیچکس به اندازهی او معنای استقلال عمل رسانه را نمیفهمد. هیچکس به اندازهی او آگاه نیست تیغ سانسور و یا به تعبیر خوشبینانهاش، اعمال سلیقههای شخصی، زهری برای رسانه است که اگر دچارش بشود، پادزهر چندان دست به نقدی برایش وجود ندارد.
فارغ از اینکه مواضع نیکآهنگ کوثر در به نقد کشیدن بیپروا و بیمحابای عملکرد جنبش سبز بهویژه بعد از 22 بهمن را عدهای تندروی، عدهای توهین، عدهای خوراکدادن به فارسنیوز و کیهان و عدهای هم جاسوسی و جیرهخواری بدانند، مسالهای که با هیچیک از این اظهارنظرها قابل دفاع نیست، اقدام روزآنلاین به عنوان یک رسانه است. رسانهای که بهسادگی با اعتراض عدهای، از مواضع رسانهای خودش عقبنشینی میکند و مطلبی را "بعد از انتشار" حدف میکند. در واقع سوال این است که یک رسانه چرا باید جوگیر فضای غالب بشود؟ و چرا نقش رسانهای خودش را فراموش میکند و فکر میکند له یا علیه جریانهای موجود در جامعه باید حرکت کند؟
اگر از نظر اعضای شورای سردبیری، این کاریکاتور مشکلی داشت، چرا اصلا اجازهی انتشار به آن داده شده است تا بعد بر اثر فشارهای موجود حذف بشود؟ مساله در این است که رسانه، غیر از اطلاعرسانی صرف، مسئولیت به چالش کشیدن واقعیتهای جامعه را هم دارد. نیکآهنگ کوثر بارها تاکید کرده است که نقشاش "روزنامهنگار" است؛ تعریف این نقش هم مشخص است. انتظار اینکه یک روزنامهنگار کاستی را نبیند و اشکالات را مطرح نکند چون "اکثریتی" هستند که برآشفته میشوند، انتظار کاملا بیجایی است. کمااینکه مواضعی که در کاریکاتورهای کوثر مطرح است، به هر حال صدای بخشی از کسانی هم هست که به تغییر در ایران دل بسته بودند. تمام کسانی که در ابتدا با جنبش سبز همراهی کردند اساسا با افکار و ایدههای میرحسین موافق نبوده و همچنان هم نیستند. خوب است میرحسین خودش هم خودش را "رهبر جنبش" نمیداند و خوب است در بیانیه اخیرش به اینکه همه صداها باید شنیده شود تاکید کرده است. مواضع افراطی طرفداران جنبش اما اینگونه نیست؛ آنها معمولا نقد شدن روند یک ساله جنبش را توهین به خود یا شخص میرحسین و یا تضعیف روحیه مردم میدانند.
مسالهای که خیلی از تحلیلگران درباره این جنبش به عنوان یکی از نقاط مثبت و چشمگیر آن از ابتدا ذکر میکردهاند تکثر موجود در بدنه جنبش بوده است. اما این سنتی که میان برخی طرفداران جنبش سبز راه افتاده است که هر کسی میرحسین یا روند یک ساله جنبش را نقد میکند مورد سختترین و تندترین هجمهها قرار میگیرد، سنت بیدروپیکری است که به این سادگیها نمیشود جلویش را گرفت؛ تا چنین ایدههایی که "فقط من میفهمم و هر کس غیر از چیزی که من میگویم بگوید، نفهم و بیشعور است" تا به این اندازه رواج دارد، به نتیجه رسیدن جنبش سبز "درد"ی از دردهای این مردم دوا نمیکند.
واقعا نوع نگرش این افراد به مسائل چه فرقی با اویی دارد که یک سال پیش در چنین روزی گفت: آقای هاشمی ایدههایی دارند؛ آقای احمدینژاد هم ایدههایی دارند. نظر بنده البته به نظر آقای احمدینژاد نزدیکتر است؟ اعضای شورای سردبیری و سیاستگذاری روزآنلاین! فکر نمیکنید نظرتان دارد کمکم به نظر "عدهای" نزدیک میشود؟
اگر از نظر اعضای شورای سردبیری، این کاریکاتور مشکلی داشت، چرا اصلا اجازهی انتشار به آن داده شده است تا بعد بر اثر فشارهای موجود حذف بشود؟ مساله در این است که رسانه، غیر از اطلاعرسانی صرف، مسئولیت به چالش کشیدن واقعیتهای جامعه را هم دارد. نیکآهنگ کوثر بارها تاکید کرده است که نقشاش "روزنامهنگار" است؛ تعریف این نقش هم مشخص است. انتظار اینکه یک روزنامهنگار کاستی را نبیند و اشکالات را مطرح نکند چون "اکثریتی" هستند که برآشفته میشوند، انتظار کاملا بیجایی است. کمااینکه مواضعی که در کاریکاتورهای کوثر مطرح است، به هر حال صدای بخشی از کسانی هم هست که به تغییر در ایران دل بسته بودند. تمام کسانی که در ابتدا با جنبش سبز همراهی کردند اساسا با افکار و ایدههای میرحسین موافق نبوده و همچنان هم نیستند. خوب است میرحسین خودش هم خودش را "رهبر جنبش" نمیداند و خوب است در بیانیه اخیرش به اینکه همه صداها باید شنیده شود تاکید کرده است. مواضع افراطی طرفداران جنبش اما اینگونه نیست؛ آنها معمولا نقد شدن روند یک ساله جنبش را توهین به خود یا شخص میرحسین و یا تضعیف روحیه مردم میدانند.
مسالهای که خیلی از تحلیلگران درباره این جنبش به عنوان یکی از نقاط مثبت و چشمگیر آن از ابتدا ذکر میکردهاند تکثر موجود در بدنه جنبش بوده است. اما این سنتی که میان برخی طرفداران جنبش سبز راه افتاده است که هر کسی میرحسین یا روند یک ساله جنبش را نقد میکند مورد سختترین و تندترین هجمهها قرار میگیرد، سنت بیدروپیکری است که به این سادگیها نمیشود جلویش را گرفت؛ تا چنین ایدههایی که "فقط من میفهمم و هر کس غیر از چیزی که من میگویم بگوید، نفهم و بیشعور است" تا به این اندازه رواج دارد، به نتیجه رسیدن جنبش سبز "درد"ی از دردهای این مردم دوا نمیکند.
واقعا نوع نگرش این افراد به مسائل چه فرقی با اویی دارد که یک سال پیش در چنین روزی گفت: آقای هاشمی ایدههایی دارند؛ آقای احمدینژاد هم ایدههایی دارند. نظر بنده البته به نظر آقای احمدینژاد نزدیکتر است؟ اعضای شورای سردبیری و سیاستگذاری روزآنلاین! فکر نمیکنید نظرتان دارد کمکم به نظر "عدهای" نزدیک میشود؟
منتشر شده در نیمنما
خرداد ۲۵، ۱۳۸۹
نابرابری جنسیتی در خاورمیانه؛ نفت یا اسلام؟
(ترجمه خلاصهشدهای از مقاله اسلام، نفت و زنان)
چرا زنان در منطقه خاورمیانه بیش از نقاط دیگر جهان از برابریهای جنسیتی محرومند؟ بسیاری معتقدند این محرومیت به دلیل سنتهای اسلامی رایج در خاورمیانه است؛ اما مایکل راس، استاد دانشگاه کالیفرنیا و نویسنده مقاله اسلام، نفت و زنان معتقد است آنچه زنان را در این منطقه جغرافیایی عقب نگه داشته است، نه اسلام بلکه نفت است. نویسنده ادعا میکند تولید نفت باعث میشود زنان کمتری وارد بازار کار شوند و در نتیجه از حجم اثرگذاریشان در جامعه هم کم شود. نویسنده با استفاده از آمارهای جهانی، الگوهای شغلی زنان و بازنمایی سیاسی زنان و با مقایسه موردی کشور نفتخیز الجزیره و دو کشور کمنفت مراکش و تونس در پی اثبات نظریه خود برآمده است. متن زیر خلاصهی ترجمهشدهای از مقاله فوق است که در امریکن پالیتیکال ساینس ریویو در فوریه 2008 به چاپ رسیده است.
آمارها نشان میدهد در منطقهی خاورمیانه زنان کمتر از هر منطقه جغرافیای دیگری در دنیا وارد بازار کار شدهاند. برخلاف بسیاری از تحلیلگران که دین اسلام و تضاد بین شرق و غرب را عامل این مساله میدانند، نویسنده با تکیه بر پژوهشهای قبلی نشان میدهد نپوستن زنان در کشورهای نفتخیز به بازار کار، پیامدهای اجتماعی متعددی به دنبال دارد؛ افزایش نزخ باروری، امکان آموزش ضعیفتر برای دختران و اثرگذاری کمتر زنان در نهاد خانواده از جملهی این پیامدها برشمرده شده است. این موضوع البته اثرات سیاسیای را هم به دنبال دارد؛ وقتی زنان کمتری بیرون از خانه کار کنند، کمتر احتمال دارد بتوانند اطلاعاتشان را با هم مبادله کنند و بر مشکلات جمعیشان فائق شوند. کمتر احتمال دارد بتوانند به لحاظ سیاسی بسیج شوند و مثلا برای افزایش حقوقشان با کارفرماها وارد مذاکره شوند و کمتر احتمال دارد در ساختارهای حکومتی وارد شوند.
چنین رویکردی، دیدگاههای رایج دربارهی توسعه را که رشد اقتصادی خودبخود به برابریهای جنسیتی منجر خواهد شد، رد میکند؛ ایدهای که سازمانهای بزرگی مثل بانک جهانی و بسیاری از متخصصان توسعه از آن دفاع می کنند. بحث دقیقتر آن است که بگوییم الگوهای متفاوت توسعه، پیامدهای متفاوتی را در حوزه برابریهای جنسیتی به همراه خواهد داشت. نویسنده معتقد است استخراج نفت در برخی کشورها نه تنها اثرات عمیقی بر روی اقتصاد و سیاست خواهد داشت بلکه اثرات عمیقی بر روی ساختارهای اجتماعی جوامع هم باقی میگذارد. البته مساله مهم دیگری هم در این میان مطرح است؛ برخی تحقیقات نشان داده است اگر زنان در کشورهای اسلامی کمتر وارد بازار کار شده باشند، تمایل آنها برای حمایت از اسلام افراطی به طرز قابلتوجهی افزایش پیدا میکند. تحقیقات نشان میدهد حضور زنان در بازار کار نه تنها به افزایش نقش آنها در نهاد خانواده منجر میشود، بلکه اثرگذاری سیاسی آنها را هم از سه کانال افزایش می دهد؛ در سطح فردی، بر روی دیدگاهها و هویت سیاسی آنان اثر میگذارد. در سطح اجتماعی، با حضورشان در جامعه امکان ایجاد شبکه های اجتماعی میان خودشان افزایش می یابد و در سطح اقتصادی، با افزایش اهمیت شان در ساختار اقتصادی کشورها میتوانند حکومت متبوع خود را وادار کنند به خواستههای آنها توجه کند.
نویسنده در این مقاله تلاش میکند دو فرضیه اساسی خود را با تکیه بر دادههای آماری اثبات کند؛ اول اینکه افزایش در ارزش تولید نفت مشارکت زنان در بازار کار را کاهش میدهد و دوم اینکه افزایش در ارزش تولید نفت اثرگذاری سیاسی زنان را کاهش میدهد. او برای بررسی درستی این دو فرضیه، اطلاعات مربوط به تولید نفت و کار در همه کشورها را از سال 1960 تا 2002 و همچنین بازنمایی و مشارکت زنان را بررسی کرده است. تحلیلها نشان میدهد متغیرهای اساسی مدل –نفت، الگوهای شغلی زنان و توانمندسازی سیاسی زنان- به لحاظ آماری با یکدیگر همبستگی دارند.
نتایج تحلیلهای آماری از سال 1960 نشان میدهد در هر سالی که قیمت نفت افزایش پیدا کرده است نرخ مشارکت زنان در نیروی کار در همان سال کاهش پیدا کرده است. بنابراین فرضیهی اول این مقاله اثبات شده است. دادهها نشان میدهند زنان بازنمایی سیاسی بهتری (مثلا در تعداد کرسیهای مجلس) در کشورهایی دارند که نفت ندارند یا نفت اندکی دارند. همچنین درآمدهای نفتی همبستگی منفی با میزان بازنمایی سیاسی زنان دارد. فرضیه دوم هم با اثبات اینکه تولید نفت به کاهش اثرگذاری زنان از طریق کاهش حضور آنها در کارهای خارج از خانه منجر میشود، به اثبات رسیده است.
بعد از کنترل متغیرهای مختلف در این تحقیق، نویسنده نتیجه میگیرد درآمدهای نفتی بالاتر با مشارکت زنان در نیروی کار، قانونگذاران زن کمتر و اعضای کابینه زن کمتر در ارتباط است. این همبستگی نتیجهی تمرکز نفت و صنایع نفتی در خاورمیانه یا کشورهای اسلامی نیست. در واقع اسلام به عنوان یکی از متغیرهای دخیل در این پژوهش به لحاظ آماری اثر قابل ملاحظهای بر روی متغیرهای مستقل این تحقیق نداشته است؛ بنایراین برخی شاخصهای مربوط به وضعیت زنان در خاورمیانه بخشیاش میتواند با ثروت نفتی این منطقه مورد تحلیل قرار بگیرد نه با فرهنگ یا سنتهای اسلامی. البته این دربارهی همه شاخصهای وضعیت زنان درست نیست؛ مثلا تحصیلات زنان که شامل باسوادی بزرگسالان، بهرهمندی از آموزش دبستانی و نسبت بین دختران و پسران دانشآموز است- همبستگی منفی با اسلام دارد و به نظر میرسد از درآمدهای نفتی اثر نمیپذیرد. اما ارتباط منفی بین آموزش و تحصیلات زنان و اسلام به کلی ناپدید میشود وقتی که ما سطوح ابتدایی پایینتر تحصیلات زنان در خاورمیانه را مورد توجه قرار میدهیم. در واقع بعد از بررسی سطح سواد زنان در 1970، اسلام دیگر اثری بر روی شاخصهای آموزشی ندارد. به بیان دیگر تا قبل از 1970 کشوهای خاورمیانه به طرز غیرمعمولی نرخ پایینی در شاخصهای مربوط به تحصیلات زنان داشتند. اما بعد از 1970 دچار تحول اساسی شدند؛ هرچند در دیگر ابعاد اثرگذار نفتی مثل مشارکت زنان در اقتصاد و حکومت، این رشد در خاورمیانه بسیار کندتر از آموزش بوده است.
البته این آمارها نمیتوانند سازوکارهای علتومعلولی ماجرا را نشان دهند؛ بنابراین نویسنده تصیم گرفته است در ادامه مطالعات آماری، دست به "مطالعه موردی" هم بزند تا این سازوکارها را بتواند نشان بدهد. او در انتها برای بررسی دقیقتر ادعاهای فوق، به بررسی موردی الجزایر به عنوان کشوری نفتخیز با تونس و مراکش به عنوان کشورهایی با منابع نفتی محدود پرداخته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.1. با تشکر از پرستو که لینک این مقاله را به اشتراک گذاشته بود.
پ.ن.2. متن کامل مقاله اینجا بخوانید.
آمارها نشان میدهد در منطقهی خاورمیانه زنان کمتر از هر منطقه جغرافیای دیگری در دنیا وارد بازار کار شدهاند. برخلاف بسیاری از تحلیلگران که دین اسلام و تضاد بین شرق و غرب را عامل این مساله میدانند، نویسنده با تکیه بر پژوهشهای قبلی نشان میدهد نپوستن زنان در کشورهای نفتخیز به بازار کار، پیامدهای اجتماعی متعددی به دنبال دارد؛ افزایش نزخ باروری، امکان آموزش ضعیفتر برای دختران و اثرگذاری کمتر زنان در نهاد خانواده از جملهی این پیامدها برشمرده شده است. این موضوع البته اثرات سیاسیای را هم به دنبال دارد؛ وقتی زنان کمتری بیرون از خانه کار کنند، کمتر احتمال دارد بتوانند اطلاعاتشان را با هم مبادله کنند و بر مشکلات جمعیشان فائق شوند. کمتر احتمال دارد بتوانند به لحاظ سیاسی بسیج شوند و مثلا برای افزایش حقوقشان با کارفرماها وارد مذاکره شوند و کمتر احتمال دارد در ساختارهای حکومتی وارد شوند.
چنین رویکردی، دیدگاههای رایج دربارهی توسعه را که رشد اقتصادی خودبخود به برابریهای جنسیتی منجر خواهد شد، رد میکند؛ ایدهای که سازمانهای بزرگی مثل بانک جهانی و بسیاری از متخصصان توسعه از آن دفاع می کنند. بحث دقیقتر آن است که بگوییم الگوهای متفاوت توسعه، پیامدهای متفاوتی را در حوزه برابریهای جنسیتی به همراه خواهد داشت. نویسنده معتقد است استخراج نفت در برخی کشورها نه تنها اثرات عمیقی بر روی اقتصاد و سیاست خواهد داشت بلکه اثرات عمیقی بر روی ساختارهای اجتماعی جوامع هم باقی میگذارد. البته مساله مهم دیگری هم در این میان مطرح است؛ برخی تحقیقات نشان داده است اگر زنان در کشورهای اسلامی کمتر وارد بازار کار شده باشند، تمایل آنها برای حمایت از اسلام افراطی به طرز قابلتوجهی افزایش پیدا میکند. تحقیقات نشان میدهد حضور زنان در بازار کار نه تنها به افزایش نقش آنها در نهاد خانواده منجر میشود، بلکه اثرگذاری سیاسی آنها را هم از سه کانال افزایش می دهد؛ در سطح فردی، بر روی دیدگاهها و هویت سیاسی آنان اثر میگذارد. در سطح اجتماعی، با حضورشان در جامعه امکان ایجاد شبکه های اجتماعی میان خودشان افزایش می یابد و در سطح اقتصادی، با افزایش اهمیت شان در ساختار اقتصادی کشورها میتوانند حکومت متبوع خود را وادار کنند به خواستههای آنها توجه کند.
نویسنده در این مقاله تلاش میکند دو فرضیه اساسی خود را با تکیه بر دادههای آماری اثبات کند؛ اول اینکه افزایش در ارزش تولید نفت مشارکت زنان در بازار کار را کاهش میدهد و دوم اینکه افزایش در ارزش تولید نفت اثرگذاری سیاسی زنان را کاهش میدهد. او برای بررسی درستی این دو فرضیه، اطلاعات مربوط به تولید نفت و کار در همه کشورها را از سال 1960 تا 2002 و همچنین بازنمایی و مشارکت زنان را بررسی کرده است. تحلیلها نشان میدهد متغیرهای اساسی مدل –نفت، الگوهای شغلی زنان و توانمندسازی سیاسی زنان- به لحاظ آماری با یکدیگر همبستگی دارند.
نتایج تحلیلهای آماری از سال 1960 نشان میدهد در هر سالی که قیمت نفت افزایش پیدا کرده است نرخ مشارکت زنان در نیروی کار در همان سال کاهش پیدا کرده است. بنابراین فرضیهی اول این مقاله اثبات شده است. دادهها نشان میدهند زنان بازنمایی سیاسی بهتری (مثلا در تعداد کرسیهای مجلس) در کشورهایی دارند که نفت ندارند یا نفت اندکی دارند. همچنین درآمدهای نفتی همبستگی منفی با میزان بازنمایی سیاسی زنان دارد. فرضیه دوم هم با اثبات اینکه تولید نفت به کاهش اثرگذاری زنان از طریق کاهش حضور آنها در کارهای خارج از خانه منجر میشود، به اثبات رسیده است.
بعد از کنترل متغیرهای مختلف در این تحقیق، نویسنده نتیجه میگیرد درآمدهای نفتی بالاتر با مشارکت زنان در نیروی کار، قانونگذاران زن کمتر و اعضای کابینه زن کمتر در ارتباط است. این همبستگی نتیجهی تمرکز نفت و صنایع نفتی در خاورمیانه یا کشورهای اسلامی نیست. در واقع اسلام به عنوان یکی از متغیرهای دخیل در این پژوهش به لحاظ آماری اثر قابل ملاحظهای بر روی متغیرهای مستقل این تحقیق نداشته است؛ بنایراین برخی شاخصهای مربوط به وضعیت زنان در خاورمیانه بخشیاش میتواند با ثروت نفتی این منطقه مورد تحلیل قرار بگیرد نه با فرهنگ یا سنتهای اسلامی. البته این دربارهی همه شاخصهای وضعیت زنان درست نیست؛ مثلا تحصیلات زنان که شامل باسوادی بزرگسالان، بهرهمندی از آموزش دبستانی و نسبت بین دختران و پسران دانشآموز است- همبستگی منفی با اسلام دارد و به نظر میرسد از درآمدهای نفتی اثر نمیپذیرد. اما ارتباط منفی بین آموزش و تحصیلات زنان و اسلام به کلی ناپدید میشود وقتی که ما سطوح ابتدایی پایینتر تحصیلات زنان در خاورمیانه را مورد توجه قرار میدهیم. در واقع بعد از بررسی سطح سواد زنان در 1970، اسلام دیگر اثری بر روی شاخصهای آموزشی ندارد. به بیان دیگر تا قبل از 1970 کشوهای خاورمیانه به طرز غیرمعمولی نرخ پایینی در شاخصهای مربوط به تحصیلات زنان داشتند. اما بعد از 1970 دچار تحول اساسی شدند؛ هرچند در دیگر ابعاد اثرگذار نفتی مثل مشارکت زنان در اقتصاد و حکومت، این رشد در خاورمیانه بسیار کندتر از آموزش بوده است.
البته این آمارها نمیتوانند سازوکارهای علتومعلولی ماجرا را نشان دهند؛ بنابراین نویسنده تصیم گرفته است در ادامه مطالعات آماری، دست به "مطالعه موردی" هم بزند تا این سازوکارها را بتواند نشان بدهد. او در انتها برای بررسی دقیقتر ادعاهای فوق، به بررسی موردی الجزایر به عنوان کشوری نفتخیز با تونس و مراکش به عنوان کشورهایی با منابع نفتی محدود پرداخته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.1. با تشکر از پرستو که لینک این مقاله را به اشتراک گذاشته بود.
پ.ن.2. متن کامل مقاله اینجا بخوانید.
خرداد ۲۲، ۱۳۸۹
یگانگی
ای عاشقان ای عاشقان / گلایه دارم از جهان / نامردمی از هر کران
آتش به دلها میزند/ آتش به دلها میزند
همچون زمین و آسمان / ستارههای خونچکان
همچون زمین و آسمان / ستارههای خونچکان
سنگ مصیبت هر زمان / بر سینهی ما میزند
آتش به دلها میزند
+
دنیا به کام اهل ناز / ما بیدلان اهل نیاز
دنیا به کام اهل ناز / ما بیدلان اهل نیاز
این قلب خونین باغ ما / داغ شقایق داغ ما
ای عاشقان ای عاشقان / گلایه دارم از جهان / نامردمی از هر کران
آتش به دلها میزند/ آتش به دلها میزند
+
ما خسته از رنگ و ریا / با درد مردم آشنا
این آسمان را پر فروغ / روی زمین را بیدروغ
خالی ز کین میخواستیم / نیک و نوین میخواستیم
ای عاشقان ای عاشقان / گلایه دارم از جهان / نامردمی از هر کران
آتش به دلها میزند/ آتش به دلها میزند
+
ما خسته از رنگ و ریا / با درد مردم آشنا
این آسمان را پر فروغ / روی زمین را بیدروغ
خالی ز کین میخواستیم / نیک و نوین میخواستیم
زیباترین میخواستیم / کی اینچنین میخواستیم؟
+
روزی که قلب این جهان / با عشق و آزادی زند
دنیا به روی مردمان / لبخندی از شادی زند
ای عاشقان ای عاشقان / از یاد ما یاد آورید / دلدادگان دلدادگان
با یاد ما داد آورید / از یاد ما یاد آورید
+
شادا که با یگانگی / از بند غم رها شویم
+
روزی که قلب این جهان / با عشق و آزادی زند
دنیا به روی مردمان / لبخندی از شادی زند
ای عاشقان ای عاشقان / از یاد ما یاد آورید / دلدادگان دلدادگان
با یاد ما داد آورید / از یاد ما یاد آورید
+
شادا که با یگانگی / از بند غم رها شویم
به رغم هربیگانگی / من و تو، با هم ما شویم
شادا به روزی اینچنین / چون ما چنین میخواستیم
آری همین میخواستیم / آری همین میخواستیم
ای عاشقان ای عاشقان / گلایه دارم از جهان/ نامردمی از هر کران
آتش به دلها میزند/ آتش به دلها میزند
شادا به روزی اینچنین / چون ما چنین میخواستیم
آری همین میخواستیم / آری همین میخواستیم
ای عاشقان ای عاشقان / گلایه دارم از جهان/ نامردمی از هر کران
آتش به دلها میزند/ آتش به دلها میزند
خرداد ۰۸، ۱۳۸۹
درباره پرسپولیس
کتاب مرجان ساتراپی را میخوانم. یک تاریخ جمعوجور و خلاصه از ایران معاصر؛ چند سال قبل از انقلاب، حوادث انقلاب و روزهای سیاه جنگ. این کتاب کمیکاستریپ را میشود در دو، سه ساعت خواند. شاید همین دلیل است که کتاب را برای خواننده تکاندهنده میکند.
اینکه این کتاب آدم را شوکه میکند چند دلیل دارد؛ مهمتریناش اینکه این کتاب کمیکاستریپ است و در هر صفحه چند نقاشی است به همراه یکی دو خط متن برای هر نقاشی؛ بنابراین بیشتر شبیه کتاب قصه بچههاست تا یک کتاب تاریخی برای بزرگسالان. دوم اینکه بهشدت مختصرو مفید است؛ یعنی در هر صفحه حدود 4-5 جمله متن برای خواندن وجود دارد و تصاویر بسیاری برای دیدن. بنابراین با اینکه بخشی از تاریخ معاصر ایران را، حتی به جزئیات، بیان کرده است، اما اصلا خستهکننده نیست. سوم اینکه سبک روایت این بخش از تاریخ ایران به سبک اتوبیوگرافی (خودزندگینامهنگاری) است و این شاید مهمترین دلیلی است که به نظر من کشش ویژهای برای خواندن در مخاطب ایجاد میکند. ساتراپی با تعریف کردن داستانهایی از روزهای کودکیاش در ایران، تصویری بسیار روشن از فضای جامعه آن روزها ارائه میدهد. روایت داستانهایی بهشدت شخصی و خانوادگی که درونمایههای بسیار جمعی و عمومی دارند، ذهن مخاطب را عمیقا درگیر میکند از بس که در بعضی موارد هر کس میتواند خاطرهای مشابه از زندگی شخصی خودش هم در آن موضوع خاص به یاد بیاورد.
اینکه این کتاب آدم را شوکه میکند چند دلیل دارد؛ مهمتریناش اینکه این کتاب کمیکاستریپ است و در هر صفحه چند نقاشی است به همراه یکی دو خط متن برای هر نقاشی؛ بنابراین بیشتر شبیه کتاب قصه بچههاست تا یک کتاب تاریخی برای بزرگسالان. دوم اینکه بهشدت مختصرو مفید است؛ یعنی در هر صفحه حدود 4-5 جمله متن برای خواندن وجود دارد و تصاویر بسیاری برای دیدن. بنابراین با اینکه بخشی از تاریخ معاصر ایران را، حتی به جزئیات، بیان کرده است، اما اصلا خستهکننده نیست. سوم اینکه سبک روایت این بخش از تاریخ ایران به سبک اتوبیوگرافی (خودزندگینامهنگاری) است و این شاید مهمترین دلیلی است که به نظر من کشش ویژهای برای خواندن در مخاطب ایجاد میکند. ساتراپی با تعریف کردن داستانهایی از روزهای کودکیاش در ایران، تصویری بسیار روشن از فضای جامعه آن روزها ارائه میدهد. روایت داستانهایی بهشدت شخصی و خانوادگی که درونمایههای بسیار جمعی و عمومی دارند، ذهن مخاطب را عمیقا درگیر میکند از بس که در بعضی موارد هر کس میتواند خاطرهای مشابه از زندگی شخصی خودش هم در آن موضوع خاص به یاد بیاورد.
نمیدانم من تنها کسی هستم که از خواندن یک کتاب کمیکاستریپ، به تلخی هایهای به گربه میافتد یا نه. نمیدانم دیگرانی که این کتاب را خواندهاند چه جورارتباط عاطفیای با آن برقرار کردهاند. اما اینکه توی دو سه ساعت، آن هم با زبانی ساده و نسبتا کودکانه برای آدم روایت بشود که در سی– چهل سالهی اخیر چه بر ملت ایران رفته است، عمیقا تکاندهنده است. تاریخ با دور تندش آن هم با تصویر جلو چشم آدم رژه میرود و آدم نمیتواند از فوران خشم و دردش جلوگیری کند. آدم نمیتواند آرام بگیرد که چه رنجی این ملت در طول تاریخ بردهایم و چه رنجهای بیپایانی که هنوز داریم میبریم.
اما این داستان، یادآوریهای شخصیتری هم برای من داشت؛ خانواده ساتراپی خانواده مبارزی بوده است که هم قبل از انقلاب تعدادی از اعضای فامیل درجه یک و دوستان خانوادگی سالها در زندانهای رژیم شاه بودهاند و هم بعد از انقلاب تعدادی ازآنها در روزهای دهه 60 دستگیر یا اعدام شدهاند. شاید گریه تلخ من بیشتر ناشی از نوعی شرمندگی عمیق نسبت به این گروه از جامعه ایران بود که هیچگاه با آنها رودررو نشدهام. من به دلیل طبقه اجتماعیای که در آن بزرگ شدم هیچوقت نه دوستی داشتم که جزو چنین خانوادههایی باشند- یا اگر هم بودند من هیچوقت نفهمیدم چون دربارهاش حرفی نزده بودند- و نه از اعضای فامیل و آشنایان کسی بودهاند که من تجربه مستقیم و بیواسطه با رنج این گروه از ایرانیها داشته باشم.
من شرمنده شدم که اینقدر همین تاریخ کمتر از بیست سال پیش کشورم را کم میدانم. من شرمنده شدم که چنین خانوادههایی چنین رنجهای بیپایان و تحقیرهای زنندهای را متحمل شدهاند و من هیچوقت به عمق این دردها پی نبرده بودم. اعدامهای دهه 60 مثلا چیزی نیست که کسی از آنها بیخبر باشد، اما ساتراپی مثلا با بردن داستان این اعدامها در کانتکستی خانوادگی و عاطفی، بهخوبی با یک سری نقاشیهای کودکانهی سادهی سیاه و سفید و چند جملهي کوتاه، داستانهای هولآوری از آن روزها تعریف میکند. از آنهایی که در هر دو رژیم مغضوب بودهاند به جرم اینکه حقیقتا بیشتر و زودتر از مردم عادی به واقعیتهای پیشروی جامعه آگاه شدند. حتما اشکهای تلخ، بیش از هر چیز نشان از شرمندگی عمیق در مقابل همه دلهای داغدار و آزادیخواهی بوده است که بیمحاکمه و بیگناه، زندگی از آنها گرفته شد و طبقهای از جامعه ایران را هنوز که هنوز است همچنان سیاهپوش، دردمند و خشمگین باقی گذاشت.
اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹
کاسه داغتر از آش تابناک
تابناک دو روز پیش در مطلبی با عنوان "اردوهای قابلتأمل دختران دانشجو در کیش" به همراه یک علامت تعجب در تیتر، درباره افزایش "سفر جمعی دانشجویان دختر به این جزیره" به تامل و تدقیق خبرنگارانه پرداخته است.
تابناک با نام بردن از سفر دختران به کیش به عنوان "پدیدهای نوظهور"، ابراز تعجب کرده چرا درحالیکه "در برخی از این سفرها، پوششهای نامناسب و رفتارهای زننده و غیراخلاقی از این عده سر میزند"، "مقامات رسمی و مذهبی کشور" در اینباره سکوت کردهاند؟ مثل اینکه خبرنگار محترم در جریان نیستند که "مقامات رسمی" که در حال انتخاب نام مناسب برای بازداشتگاه کهریزک و راهاندازی دوباره آن در آستانه 22 خرداد و یا صدور حکم اعدامهای فلهای برای زندانیان سیاسی اوین هستند، فعلا سرشان شلوغتر از آن است که درباره چنین موضوعی اظهارنظر کنند. به علاوه "مقامات مذهبی کشور" هم مشغول درآوردن چشم "فتنه" یا راه انداختن راهپیمایی زنان باحجاب و مومنه علیه زنان بیحجاب هستند و سفر عدهای دانشجوی دختر به کیش هنوز تبدیل به موضوع ذهنیشان نشده است.
در ادامه تابناک بسیار متعجب و حیرتزده، این پرسش حیاتی برایش پیش آمده است که با وجود حاکمیت "مدعیان اصولگرایی" چرا باید این دختران آن هم "به طور دستهجمعی" به کیش سفر کنند و "رفتارهای ناهنجار" از خودشان نشان بدهند؟ آقایان تابناک! شما که در اهم مسائل با حاکمیت کاملا اتفاقنظر دارید؛ چه شده که کاسه داغتر از آش شدهاید؟ تا قبل از این، دانشجوها رفتارهای مستهجن و دور از شأن یک فرد تحصیلکرده از خودشان نشان میدادند چون به اردوهای مختلط میرفتند؛ حالا که دارند به اردوهای تک-جنسیتی هم میروند شما از نگرانی، شب بیخواب میشوید؟ در این اردوها –به ادعای متن خبر- مذکری وجود ندارد که "مقامات رسمی و مذهبی کشور" به دغدغه چشمچرانی آقایان نگران شوند که به قول آقای مطهری هیچ کنترلی هم بر آن ندارند.
البته تابناک در پاراگراف بعد تعریف خودش را از "رفتارهای ناهنجار" ارائه میدهد و انگ بسیار روشنی به دختران دانشجو میزند. جاییکه میپرسد: "برخی از این دختران دانشجو توانایی مالی برای این سفر را ندارند و مشخص نیست هزینههای سفر و تفریحات خود را چگونه تأمین میکنند؟"
خبرنگار محترم از کجا فهمیده برخی از این دختران توانایی مالی این سفر را ندارند؟ از کی تا حالا اگر کسی به سفری میرود باید برای همهی رسانهها و خبرنگارانشان و مسئولان کشوری و لشکری توضیح بدهد که "هزینه سفر و تفریحات" اش را از کجا آورده است؟ حالا درست است که در خیابان گشت ارشاد به زیر و بم هر خانمی آنچنان توجه ویژه نشان میدهد که دیگر حریم خصوصی هیچگونه معنایی ندارد و هر کسی به اطلاعات احضار میشود پرینت همه تلفنها و پیامها و ایمیلهایش را میگذارند جلویش، ولی هنوز کسی قانونی از خودش صادر نکرده است که درباره هزینههای تفریحات هم مردم ملزم باشند برای رسانههایی مثل تابناک اطلاعیه صادر کنند، یا درباره "خرید لوازم آرایش" به کسی بازخواست پس بدهند. ظاهرا تا قبل از انتشار این مطلب، خرید و فروش اسلحه و مواد مخدر در این مملکت جرم بوده است و تا به امروز، قانون درباره "خرید لوازم آرایش" سکوت اختیار کرده بود.
آقای تابناک! چطور "این که دختر دانشجوی کمبضاعتی، توان پرداخت هزینههای هتلهای گرانقیمت و خرید پوشاک و کالاهای اروپایی را داشته باشد، پرسشبرانگیز و مشکوک است" ولی هزار و یک اتفاق دیگری که در این کشور بعد از خرداد 88 افتاده است از نظر رسانه شما "پرسشبرانگیز و مشکوک" نیست؟ اصلا اینکه خبرنگار تابناک از کجا فهمیده کسی کمبضاعت هست یا نه، مساله "مشکوکی" نیست، اما سفر رفتن دستهجمعی دختران مشکوک است؟ آقای تابناک از نظر شما "مشکوک و سوالبرانگیز" نیست که دقیقا بعد از حوادث روز عاشورا چه بر سر رسانه شما آمد که تنها مجرای تنفسی رسانهای بعد از انتخابات، عملکردش 180 درجه متفاوت شد؟ مسایل "سوالبرانگیز و مشکوک" کم نیستند که اگر مجال پرسیدن آنها باشد، سفر دختران دانشجو به کیش احتمالا آیتم هزارم لیست پرسشها هم نخواهد بود.
منتشرشده در نیمنما
اشتراک در:
پستها (Atom)






