‏نمایش پست‌ها با برچسب آدمانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدمانه. نمایش همه پست‌ها

اسفند ۲۳، ۱۳۸۹

خوانندگی؛ شغل تمام‌وقت

من مخاطب غیر حرفه‌ای موسیقی هستم.  زیاد هم طرف‌دار پر و پاقرصی نیستم که مثلا بدانم چه خواننده‌ای الان خیلی محبوب است و چه آلبوم‌هایی روی بورس است. سال به دوازه ماه شاید چند روزی‌اش را فقط هوس موسیقی بکنم. 
×
کلیپ‌های مهرنوش را می‌بینم و فکر می‌کنم که از کلیپ‌های معمول لس‌آنجلسی، هم در شعر و موسیقی و هم در کلیپ یک سروگردن بالاتر است. نه خبری از یک عده دخترکان مانکن هست که نیمه‌عریان خودشان را جلوی دوربین، دسته‌جمعی تکان بدهند، نه از نورهای رقصان و رنگی. همه‌چیز ساده، آرام و دل‌نشین است. دست‌کم اینکه چیز آزاردهنده‌ای نه در شعر هست، نه در موسیقی و نه در کلیپ. همین که من می‌توانم یکی از آهنگ‌های او را ده بار هم پشت هم بشنوم و هنوز مشتاق شنیدن باز یازدهم باشم، برای من معیار قضاوت درباره کیفیت موسیقی‌اش است.
بی‌بی‌سی مصاحبه‌ای پخش می‌کند با سپیده رئیس‌سادات، خواننده‌ای که الان حدودا سی ساله است و تحصیلات آکادمیک‌اش درباره موسیقی در ایران و ایتالیا و حالا کانادا بوده است. صداش خوب است؛ خیلی خوب است. خیلی حس خوبی به من می‌دهد و با خودم فکر می‌کنم این آدم تا حالا کجا بوده است؟ توی ایتالیا به ایتالیایی‌ها (کسانی که فارسی بلد نیستند) آواز ایرانی یاد می‌دهد.  چند نفری هستند که روی زمین نشسته‌اند. سپیده لباس‌هایی با نقش‌های ایرانی به تن دارد، سه‌تارش دست‌اش و دیگران باهاش می‌خوانند: بوی جوی مولیان آید همی... یاد یار مهربان آید همی...
×
کنسرت دریا دادور می‌روم. کسی که در فرانسه موسیقی خوانده است و گرایش تخصصی‌اش در موسیقی، اپراست. صدای قوی و محکمی دارد و خیلی علاقمند است آهنگ‌های قدیمی و محلی ایرانی را بازخوانی کند یا اشعاری را انتخاب کند که بتواند با اپرا هم روی آنها مانور بدهد. انتخاب‌هایش هم خوب هستند؛ شعر کوچه فریدون مشیری، شعر زمستان اخوان ثالث.
حتما خیلی‌های دیگر هم هستند که من نمی‌‌شناسم‌شان و یک گوشه‌ای از این دنیا نشسته‌اند و دارند برای خودشان می‌خوانند و می‌زنند و ضبط می‌کنند و بالاخره زندگی‌شان را صرف موسیقی فارسی و ایرانی می‌کنند.
×
هیچ از این زن‌های خواننده نه آرایش‌های عجیب و غریب دارند نه حرکات عجیب و غریب. شعرهای خوب و آهنگ‌های خوب، موسیقی آنها را خیلی دل‌پذیر کرده است. فکر می‌کنم چقدر خوب که کم‌کم دارند خواننده‌های جوانی پیدا می‌شوند که هم صدای خوب و بسازی دارند و هم تحصیل کرده موسیقی‌اند. با موسیقی شرق و غرب آشنایند و استعداد و توانایی آواز خوب و دل‌نشین خواندن را هم دارند. دوست دارم فکر کنم شاید خیلی دور نباشد که اینها بتوانند جای خود را باز کنند و تکانی اساسی به آواز ایرانی (خصوصا خواننده‌های زن) بدهند. اما نمی‌دانم این امید چقدر می‌تواند به حقیقت بپیوندد؛ وقتی هر کدام  اینها در نقطه‌ای از جهان دارند زندگی و کار می‌کنند؟ وقتی همه اعضای گروه دریا دادور غیر ایرانی هستند و احتمالا مهم‌ترین بازار او شنوندگان اپرای فرانسوی هستند. وقتی سپیده رئیس‌سادات می گوید ترجیح می‌دهد با گروه‌های غیر ایرانی کار کند و البته اشاره می‌کند از باب جالب بودن تجربه‌اش. اما دلیل‌اش هر چه که باشد، در درازمدت به نفع موسیقی ایران نیست. به کسانی آواز ایرانی درس می‌دهد که فارسی نمی‌دانند. اینها هر کدام در نقطه‌ای از دنیا مثل یک درخت تنها، تک‌افتاده‌اند و دارند برای دل خودشان کار می‌کنند. 

چرا تعدادی از این همه ایرانی پول‌دار فرهنگ‌دوستی که در دنیا پراکنده‌اند نمی‌آیند شرکت بزرگی درست کنند تا از این خواننده‌های جوان و با‌استعداد حمایت کنند؟  تا انحصار را از دست کوجی زادوری و امثال‌هم دربیاورند؟ سرمایه‌گذاری در حوزه موسیقی، ابدا کار فی‌سبیل‌اللهی نیست. این احتمال قوی‌ای است که سرمایه‌گذارها بعد از مدتی بتوانند سود هم ببرند. اگر این فرهنگ‌دوستان پولدار پیدا بشوند که این آدم‌ها پراکنده در گوشه‌گوشه دنیا را دور هم جمع کنند و تمرکز بدهند و برای ضبط آهنگ و خواندن از آنها حمایت مالی کنند تا آنها بتوانند "خوانندگان تمام-وقت موسیقی فارسی" باشند، می‌توانند موسیقی فارسی را تکانی اساسی بدهند.

اگر اینها به تولید متمرکز نپردازند و کسی نباشد که پول بدهد که این آدم‌ها خواننده تمام‌وقت باشند، مثل یک شمع که هر کدام گوشه ای از این دنیای پهناور روشن شده‌اند، بعد از مدتی خاموش می‌شوند و هیچی‌به‌هیچی. دیگر آن روز شجریان‌ها و ناظری‌ها و کامکارها هم نیستند که آدم فکر کند بالاخره چیزی برای دل‌خوشی هست. نسل اینها هم که منقرض بشود، دیگر فقط همان کوجی زادوری و اعوان و انصار شبیه به او هستند که کشتی موسیقی ایرانی را به پیش می‌برند؛ اگر هنوز در میان قایق‌های پراکنده در اقیانوس‌های جهانٰ، کشتی‌ای هم باقی مانده باشد.


تیر ۱۴، ۱۳۸۹

دیکتاتورمآب‌هایی که ماییم


روز 12 تیرماه "رئیس سازمان صداوسیما و جمعی از كارگردانان، نویسندگان، هنرمندان و دست‌اندركاران مجموعه‌های نمایشی صداوسیما" با رهبر دیدار کردند. به گواهی عکس‌های منتشرشده در سایت رهبری، پروانه معصومی، افسانه بایگان، داریوش کاردان، فرج‌الله سلحشور، سعید آقاخانی، حامد بهداد، مجید مظفری، حمید لولایی و بسیار دیگر از هنرمندان صداوسیما در این دیدار حضور داشته‌اند. همچنین مسعود جعفری جوزانی، سیروس مقدم، محمدرضا ورزی، پروانه معصومی، شهاب حسینی، محمدحسین لطیفی، ضیاءالدین دری و ابوالقاسم طالبی هم از جمله کسانی بوده‌اند که پشت تریبون رفته‌اند و صحبت کرده‌اند.
بعد از انتشار خبر این دیدار بود که برخی سایت‌ها پر شد از انتقاد به هنرمندانی که به این دیدار رفته بودند. بعضی از این اظهارنظرها از حد انتقاد هم گذشت و به فحش‌هایی هم کشید. حتی عکس قبل از انقلاب خانم معصومی روی جلد مجله زن روز در کنار عکس ایشان پوشیده در چادر مشکی در دیدار رهبر هم منتشر شد و از کسانی مثل مهران مدیری و رضا عطاران که توی عکس های منتشر شده معلوم نبودند تقدیرها به عمل آمد.

آنچه این انتقادکنندگان آتیشی کمتر به آن توجه نکرده‌اند این بوده است که این دیدار با "دست اندرکاران سریال‌های تلویزیونی" بوده است. بر کسی هم پوشیده نیست که شخص رئیس صداوسیما منصوب مستقیم رهبری است. اگر انگیزه واقعی و اعتقادی و علایق شخصی برخی از آنها را کنار بگذاریم، این ایراد مثل این است که بگوییم چرا سربازان یک سربازخانه رفته‌اند جلو سردار کل استان رژه رفته‌اند؟ خب در چنین سلسله‌مراتبی هرگونه سرپیچی از مافوق، قطعا مجازاتی به همراه دارد.

ما که به‌سادگی از بیرون گود این افراد را به نان‌به‌نرخ‌ِروزخوری و خیانت به خون شهدای جنبش و بوقلمون‌صفتی و کاسه‌لیسی متهم می‌کنیم، از کجا می‌دانیم هر یک از این افراد –اگر به اعتقاد شخصی نرفته باشد- چطور چنین تصمیمی را در درون خودش گرفته است؟ از کجا می‌دانیم یک فرد دقیقا در موقعیت آنها بعد از سبک و سنگین کردن چه پارامترهایی بالاخره به این نتیجه رسیده است که مصلحت زندگی شخصی‌اش در این است که به این دیدار برود؟ بعید است که این هنرمندان به این واقعیت آگاه نبوده باشند که اگر در این دیدار حاضر بشوند چه عکس‌العملی در میان جامعه نسبت به این عمل آنها به وجود خواهد آمد. بعید است آنها چیزهایی را که قبلا بارِ محمدرضا شریفی‌نیا و احمد نجفی شده بود چون در مراسم تحلیف حاضز شده بودند، از یاد برده باشند. اما ما که در مسند قضاوت درباره کاسه‌لیسی این افراد خودمان را قرار داده‌ایم از کجا می‌دانیم چرا با وجود دانستن همه این مسائل، این افراد باز هم حاضر شده‌اند در این دیدار شرکت کنند؟ قطعا منافع شرکت در چنین دیداری برای آنها از منفور شدن در چشم مخاطبان بیرونی –چیزی که برای هنرمند تلویزیونی از نان شب هم واجب‌تر است- بیشتر بوده است. ما چقدر می‌دانیم آن منافع و آن مجازات‌ها دقیقا چه چیزهایی هستند؟

بعد ما از کجا می‌دانیم که مثلا رضا عطاران و مهران مدیری چرا شرکت نکرده‌اند؟ بر پایه کدام سند و مدرکی قضاوت می‌کنیم که آنها "سرپیچی" کرده‌اند و باید با همه توان قربان‌صدقه‌شان برویم؟ آنها را به عرش اعلی ببریم و دیگران را زیر پا له کنیم؟

نمی‌گویم که نقد نکنیم یا درباره عمل افرادی که اتفاقا مشهور هم هستند،‌اظهارنظر نکنیم که این البته حق ماست اما این رویه جنبش سبز در به عرش‌بردن و به فرش‌کشیدن آدم‌ها رویه درستی نیست؛ می‌دانیم که آدم‌ها سفید و سیاه مطلق نیستند؛ به‌خصوص در جامعه ایران که آن‌چنان در ریا و تزویر فرو رفته است که جز به خاکستری رفتار کردن، افراد نمی‌توانند به زندگی معمول خود –در هر سطحی- ادامه بدهند. البته شاید برخی از این افراد واقعا این حق انتخاب را داشته‌اند که نروند و در واقع با نرفتن‌شان اتفاق هولناکی برای زندگی شغلی و خانوادگی‌شان هم نمی‌افتاده است. اما مساله در این  است که ما از کجا می‌دانیم کدام یک از اینها دقیقا با چه انگیزه‌ای این کار را کرده است و ما دقیقا با چه مجوزی دم‌به‌ساعت به خودمان حق قضاوت کردن دیگران و حکم‌های کلی صادر کردن، آن هم با ادبیاتی توهین‌آمیز و دیکتاتورمآبانه می‌دهیم؟


منتشرشده در نیم‌نما

اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

دخترک حاشیه‌نشین در متن

هفته گذشته نامه دادخواهی‌ای به دادستان تهران منتشر شد که آن را نه همسر یک فعال سیاسی نوشته بود و نه دختر یک هنرمند یا آدم مشهور دیگری. هم نویسنده‌ی نامه با همه کسانی که تا به حال به مقامات عالی‌رتبه نامه نوشته بودند، فرق داشت و هم کسی که برای دادخواهی‌اش این نامه نوشته شده بود، با سایر زندانیان سیاسی این روزها متفاوت بود. شاید همین تفاوت‌ها بود که این نامه بازتاب خبری چندانی پیدا نکرد. نامه را مهدیه اجدادی 11 ساله به دادستان تهران نوشته بود و از او درخواست کرده بود برادرش اکبر را که "شاگرد یک بقالی" است و روز 25 خرداد سال گذشته دستگیر شده است، آزاد کند.

چرا باید در کشوری که مردن و کشتن فعل عادی‌ای تلقی می شود، خبر نامه دخترک کلاس پنجم دبستان یکی از مدارس ورامین برای رسانه‌ها جالب باشد؟ دخترکی که نه تنها هیچ نقطه تمایزی نسبت به سایر دختران هم‌سن و سال خودش ندارد که هیچ؛ تازه ویژگی‌هایی دارد که باعث می‌شود اتفاقا موضوع جالبی برای ارزش‌های خبری رسانه‌ای نباشد؛ دخترکی که پدر و مادر بی‌سوادی دارد و پدر کارگرش "پارسال از کار اخراج شده است" و برادرش "شاگرد بقالی است که از 6 صبح تا 12 شب در مغازه بوده است و تنها نان‌آور خانه"، چه نکته جالبی برای توجه کردن مگر دارند؟

بعضی صداها لزومی ندارد به گوش کسی برسد. میلیون‌ها آدم در سرتاسر تاریخ زندگی کرده‌اند، رنج‌هایی به ناحق کشیده‌اند و بی‌عدالتی‌های بی‌در و پیکری در حق آنها روا داشته شده است که ندانستن نام آنها و قصه زندگی‌شان کوچک‌ترین مشکلی در چرخش چرخ فلک ایجاد نکرده است. اما این دخترک کلاس پنجمی ساکن ورامین –از حاشیه‌ای‌ترین نقاط پایتخت- با نوشتن این نامه خوب نشان داده است نمی‌خواهد در "حاشیه" بماند. این مهدیه‌ای که فقط پنج سال از سواد دار شدن‌اش می‌گذرد، به خودش جرات می‌دهد نامه‌ای به "دادستان تهران" بنویسد و از او بخواهد "برادر بی‌گناه"اش را آزاد کند. دخترکی که با نوشتن این نامه‌ی ساده و بی‌تکلف و درخواست اجرای عدالت، نشان می‌دهد خوب می‌فهمد حق چیست و ناحق کدام است. دخترکی که نه سفر پدر و مادرش از ورامین به اوین، سفری از حاشیه تهران به قلب تهران که نوشتن نامه‌ای چنین از سوی او، درهم ریختن معنای "حاشیه" و "متن" است.

او نامه را به دادستان پایتخت می‌نویسد و فارغ از سفر درازی که پدر و مادرش هرهفته مثل "یک مسافرت طولانی" از ورامین به اوین که "خانه‌ها و ماشین‌هایش" را توی محله خودشان نمی‌بینند، خودش و گفت‌وگوهای میان اعضای خانواده "حاشیه‌نشین"اش را به متن می‌آورد. حتی اگر خودش نداند "اصلا 200 میلیون تومان وثیقه چقدر پول است" و پدرش هم "هیچ‌وقت این‌همه پول را یک‌جا ندیده باشد". اینکه فقط با پول یکی از ماشین‌هایی که در محله اوین تردد می‌کنند،‌ "می‌شود برادرش را آزاد کرد" مانع از آن نمی‌شود که او به خودش حق ندهد از دادستان تهران بپرسد "آخه این انصافه آقای دادستان؟"

باید خوب به اثرات چنین تحولات زیرپوستی‌ای در جامعه نگاه کرد؛ مهدیه‌ی 11 ساله، برادر شاگرد بقال‌اش، پدر کارگرش و مادر خانه‌دارش را، زندانی‌شدن برادر، هر هفته دوشنبه از ورامین به اوین می‌کشاند؛ زندانی شدن نان‌آور این خانواده، آنها را هر هفته از حاشیه به متن می‌آورد. از این مهدیه‌ها که گردش چرخ روزگار دارد آنها را کم‌کم از حاشیه‌ها به متن می‌آورد اصلا کم نیستند؛ مهدیه‌هایی که می‌توانند توی ورامین و دیگر نقاط حاشیه‌ای این پایتخت درندشت زندگی کنند اما حضوری در متن به هم برسانند که کسی را یارای انکار آنها نباشد.

منتشر شده در نیم‌نما

بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

ما هستیم



یکی بود یکی نبود.
روز اول به اعتراف سایت الف و بعد هم خبرگزاری های فارس و ایرنا ما 13 میلیون نفر بودیم.
فردای انتخابات به اعتراف شهردار تهران، ما توی تهران بیش از 3 میلیون نفر بودیم. کم‌کم تعدادمان توی خیابان کمتر شد.

خب آدم عاقل فقط یک بار زنده است تا "زندگی" کند؛ آدم‌ها که نمی‌خواهند فرصت زندگی‌شان را توی کهریزک و زیر باتوم و زیر گور سرد قبرستان طی کنند. کلی از آن 12-13 میلیون نفر پدرند؛ نان‌آور و سرپرست یک خانواده‌اند؛ کلی از آنها مادرند با بچه‌هایی که اگر نباشند، حتما از غصه دق می‌کنند؛ کلی از آنها بینواهای متولد دهه 60‌اند که شرح داستان کودکی و نوجوانی‌کردن‌شان یک تراتژدی تمام‌عیار است؛ کلی از آنها را عشق‌شان یا دوست‌شان یا پدر و مادرشان قسم داده‌اند که توی خیابان نروند.

ولی نکته در این است که وقتی یک نفر را می‌کشند یا دستگیر می‌کنند یا زیر کتک آش‌ولاش‌اش می‌کنند، او به شبکه‌ای از اعضای خانواده، دوستان، اقوام، همکلاسی‌ها، همسایه‌ها و همکاران وصل است. خبر بین همه می‌پیچد و از آن‌جایی که بالاخره قرن 21 سر رسیده است، همه از کسانی که این کارها را می‌کنند متنفر می‌شوند و هر فرد زندانی یا کتک‌خورده یا کشته‌شده موجی از نارضایتی در مجموعه‌ای از اطرافیان خودش درست می‌کند.
×
هر کاری دل‌تان خواست بکنید. دیگر مگر کسی هم مانده است که زندانی نکرده باشید؟ موضوع در این است که در هر کوچه پس‌کوچه‌ای، هر خانه و خانواده‌ای، بالاخره یک نفر هست که نیشتری از شما به قلب‌اش خورده باشد و شما هم هیچی از او ندانید؛ نه اسمی، نه رسمی، نه آدرسی. آنها هستند. همه‌جا؛ توی صف نانوایی بربری، توی بقالی‌های دو نبش دریانی، توی مدرسه‌های راهنمایی، توی دانشگاه پیام نور و علمی و کاربردی، توی تاکسی، توی مترو، توی اتوبوس، توی خیابان وقتی سرشان را انداخته‌اند پایین و دارند تند تند راه می‌روند و نگاهی سرسری به ویترین مغازه‌ها می‌اندازند.

به قول همان کسی که امروز رئیس صدا و سیماتان در پاسخ به نوه‌اش می‌گوید شما چه‌کاره‌حسنی که درباره پدربزرگ‌ات اظهارنظر می‌کنی، "از ما عصبانی باشید و در عصبانیت خود بمیرید." چون ما همچنان هستیم حتی اگر اسم ما را ندانید و آدرس خانه ما را نداشته باشید. اشکال‌تان این است که عادت ندارید توی چشم‌های ما نگاه کنید؛ فقط بلدید باتوم بلند کنید و به جاهای دیگری از بدن ما توجه ویژه نشان بدهید؛ همان طور که در این سه دهه به همه جای ما توجه نشان داده اید غیر از چشم‌هایمان؛ شما امروز بیش از هر وقت دیگری به چشم‌های ما نگاه نمی‌کنید چون جرات‌اش را ندارید. شما نصفه‌شب توی خانه‌های ما می‌ریزید و خانواده‌ها و همسایه‌های ما را زابراه می‌کنید اما به چشم‌هایمان نگاه نمی‌کنید. شما تن ما را سیاه و کبود می‌کنید، اما نگاه‌تان را موقع زدن از چشم‌هایمان می‌دزدید. شما دختر و پسر و خاله و عمه و دایی و دوست پسرخاله و عمو و پسرعموهای ما را همه با هم دستگیر می‌کنید اما به چشم‌های ما چشم می‌بندید. دقیقا همه این دستپاچگی‌ها به این دلیل است که جرات ندارید توی چشم‌های ما نگاه کنید. آن‌قدر حضور سنگین ما را همه‌جا حس می‌کنید که از سر دست‌پاچگی یادتان می‌رود اسم خودتان را گذاشته‌اید مسلمان و سه نصفه شب می‌ریزید به حریم خانه مردم. 

حتی اگر 22 بهمن دوست نداشتیم برویم بیرون و توی خانه نشستیم یا با دوستان‌‌مان قرار گذاشتیم یا اصلا دراز کشیدیم تا کتاب بخوانیم یا روی مبل لم دادیم تا فیلم ببینیم،‌ شما همه خیابان آزادی و انقلاب را وجب‌به‌وجب با وحشت از دشمن فرضی، پر کرده‌اید.

ما می‌توانیم با آرامش در کنار اعضای خانواده یا دوستان‌مان، یک چای تازه‌دم برای خودمان بریزیم و با لذت از اینکه شما خوب می‌دانید "ما هستیم" و از عصبانیت "هست بودن" ما دارید می‌میرید، چای خود را سر بکشیم. بله. ما هستیم آقایان! هووووووورت!

منتشر شده در نیم نما

دی ۱۲، ۱۳۸۸

زیر گرفتن شهروند؛ عمد یا سهو؟


روز عاشورا فیلمی 29 ثانیه‌ای به عنوان شاه‌بیت برنامه‌های خبری شبکه‌های بین‌المللی مرتبا پخش شد که بر اساس آن در ضلع شمال غربی میدان ولیعصر یک وانت نیروی انتظامی فردی را زیر می‌گیرد و وانت دیگر این نیرو، از روی فرد مذکور رد می‌شود.

فرمانده نیروی انتظامی در نشستی که روز سه‌شنبه با خبرنگاران برگزار می‌کند از پرسش آنها درباره این فیلم برآشفته می‌شود و می‌گوید: "این هم از همان دروغ‌هاست و شما هم این را تکرار نکنید." بعد انگار منصب فرماندگی پلیس خود را به یاد می‌آورد و رو به خبرنگاران با تحکم می‌گوید: "خبرنگاران حق ندارند هر چیز بی‌ربطی را سئوال کنند." بعد انگار  یادش می‌آید خبرنگاران با چاقوکشان و اراذل متفاوت هستند و ایشان ملزم به پاسخگویی است. بنابراین می‌گوید:  "شما این مسئله را ثابت کنید و تصاویر خودروی نیروی انتظامی را بیاورید." بعد دوباره احتمالا فکر می‌کند این نوچه‌خبرنگارها با چه جراتی چنین سوالی می‌پرسند. پس به عنوان ختم کلام می‌گوید: "دروغ نگویید، هیچ تصویری وجود ندارد."

وقتی این تصویر بارها و بارها در همه رسانه‌ها پخش می‌شود و در شبکه‌های اجتماعی به‌طور گسترده به اشتراک گذاشته می‌شود دیگر نمی‌شود همچنان گفت "هیچ تصویری وجود ندارد". پس نیروی انتظامی روز پنجشنبه احتمالا به دلیل فشار سنگینی که از بابت این اتفاق تکان‌دهنده بر رویش است، اطلاعیه‌ای درباره این فیلم صادر می‌کند.

البته طبیعی است که نیروی انتظامی گناه را به گردن نمی‌گیرد و در بند یک اطلاعیه اساسا تکذیب می‌کند که کسی در میدان ولیعصز تهران در روز عاشورا فوت شده باشد. بعد هم "جعل" فیلم را یکی از "روش‌های جاری رسانه‌های بیگانه و ضد انقلاب" می‌داند. البته در پایان اضافه می‌کند: "پلیس با در نظر گرفتن این نکته، مشغول تحقیق در مورد صحت فیلم مذکور است."
×
در آن روز در میدان ولیعصر تهران چه گذشت؟ فیلم‌هایی که از قبل این اتفاق منتشر شده است نشان می‌دهد وضعیت میدان شکل طبیعی نداشته است. نیروی انتظامی در درگیری با مردم آن‌قدر خشونت به خرج داده است که مردم را بسیار خشمگین کرده است. در این فیلم معلوم است که کانکس نیروی انتظامی مستقر در میدان ولیعصر دارد دود می‌کند و مردم خشمگین روی دیواره‌ی آهنی کنار کانکس ضرب گرفته‌اند و هماهنگ دارند به دیواره آهنی می‌کوبند.

در فیلم ظاهرا هر دو وانت یک سرنشین دارند و سخت نیست که حدس بزنیم بسیاری از سربازان هستند که دوره خدمت خود را در نیروی انتظامی به رانندگی می‌گذرانند. در چنین شرایط آشفته و درهم‌ریخته‌ای در ظهر عاشورا با مردمی خشمگین، هر دو راننده وانت در پی فرار از صحنه میدان بوده‌اند. اولی، فردی را زیر می‌گیرد و با دنده عقب به‌سرعت از محل دور می‌شود و دومی هم که شاهد این اتفاق بوده است، خلاف جهت حرکت ماشین‌ها در میدان می‌خواهد از معرکه فرار کند که از روی تن فردی که به زمین افتاده است رد می‌شود. وانت دوم اول دنده عقب می‌گیرد تا احتمالا از کنار فرد به‌روی‌زمین‌افتاده رد شود اما به هر حال هول و هراس او و تنش موجود در صحنه احتمالا او را آن‌قدر دستپاچه می‌کند که می‌شود آنچه در این فیلم دردناک و فجیع می‌بینیم.

نیروی انتظامی به عنوان نهادی که مسئول برقراری نظم و امنیت مردم، اگر به‌جای این‌همه دستپاچگی و تکذیب ماجرا از اساس، دروغگو خواندن خبرنگاران و جعلی دانستن فیلم و نسبت دادن آن به رسانه‌های ضد انقلاب کمی بیشتر به خودش مسلط بود و با پذیرفتن اصل موضوع و صحه گذاشتن بر آن، بر سهوی بودن این اتفاق تاکید می‌کرد شاید خودش نفتی نبود که با تکذیب و قلب کردن موضوع، هر دم زبانه‌ی خشم مردم را شعله‌ورتر کند. انگار وقتی درایت از یک سیستم رخت برمی‌بندد، خشک و تر را با هم می‌سوزاند.



منتشر شده در نیم نما

دی ۱۰، ۱۳۸۸

موسوی: بکشید ما را؛ ما نیرومندتر می‌شویم

موسوی در ابتدای بیانیه جدیدش اول تکلیف یک موضوع مهم را روشن کرده است:
"بکشید ما را، ما نیرومندتر می‌شویم". بنده ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین‌تر از آن شهدا نیست.

 تشبیه‌اش هم درباره‌ی وضعیت فعلی جامعه تشبیه خردمندانه‌ای است:
وضعیت کشور امروز چون رودخانه‌ی خروشان و عظیمی است که سیلاب‌های تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل‌آلود شدن آن شده است. راه آرام کردن این رودخانه‌ی بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان‌پذیر نیست.

روشن می‌کند که اهل معامله‌ی پشت پرده نیست. گناهکار و بی‌خرد باید توبه کند:
اندیشیدن به این‌گونه راه حل‌ها که عده‌ای توبه کنند و عده‌ای معامله کنند و بده‌وبستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود، عملا به بیراهه‌رفتن است.

راه‌حل:
بنده راه‌حل را در روانه ساختن نهرها و چشمه‌هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه می‌دانم که به‌تدریج و طی یک فرآیند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه را تغییر دهد.

دی ۰۷، ۱۳۸۸

قسم به اسم آزادی؛ نامه‌ای به صاحب عکس


این نوشته نه یک تحلیل، نه یک تفسیر و نه یک گزارش، که نامه‌ای است به زنی که عکس‌اش را در روز عاشورا در تهران دیدم.

به تو که چشمهایت سرخ است و انگار گریه کرده‌ای؛ به تو که هنوز سرخی چشمهایت از توی این عکس معلوم است. تو که نگاهت چیزی دارد که عکاس را میخکوب کرده‌ای و خواسته که این نگاه را ثبت کند. تو که چشم‌های سرخ‌ات و رد خون روی صورت‌ات چیزی دارد که عکس‌ات میان آن همه عکسی که از عاشورای تهران منتشر شد، مرا میخکوب کرد...

گریه کرده بودی؟ از چی؟ از آن طرف‌ها دسته‌ای رد شده بود و سوز نوحه‌ای که برای مظلومیت حسین و خانواده‌اش توی ظهر عاشورا می‌خواندند، اشک‌هایت را سرازیر کرده بوده؟ دارم فکر می‌کنم آن رد خون خشک‌شده روی صورت‌ات از سر و صورت کی روی پیشانی تو نشسته است؟ اگر چشم راست‌ات را ببندی، خون را روی پلک چشم‌ات هم می‌شود دید. شاید هم وقتی خون می‌ریخته روی صورت‌ات، وحشت کرده بودی و از ترس به گریه افتادی؟ هان؟ ولی هر چی توی چشم‌هایت دقیق می‌شوم، وحشت نمی‌بینم... ترس نمی‌بینم... ولی غم می‌بینم... درد می‌بینم...

تو چطور زنی هستی که دستمال برنداشتی خون روی صورت‌ات را پاک کنی؟ ولی چه خوب کردی که پاک نکردی آن رد خون را. می‌دانی همان رد خون چه عظمتی به صورت تو داده است؟ راستی نکند این خون خودت باشد؟ اصلا انگار که آدم دقیق‌تر می‌شود، زیر ماسک‌ات هم خونی است. شاید سرخی چشمهایت برای اشکی بوده که از درد از چشم‌هایت سرازیر شده است. نه؟ درد کتک خوردن یک طرف و درد تحقیر شدن از طرف یک کس دیگر که ابزار شکنجه دست‌اش دارد از طرف دیگر، عجیب نیست که اشک‌ات را سرازیر کرده باشد. اما حالا که اشکی توی چشمهایت نیست و انگشتهایت هم که به نشانه پیروزی سفت و محکم جلوی عکاس گرفته ای.

ولی چرا این‌قدر چشمهایت درد دارد؟ خط‌های زیر چشمهایت نشان می‌دهد سی سالگی را رد کرده‌ای؛ پس کم سرد و گرم روزگار نیدده‌ای... ابروهای خوش‌فرم و تمیزت نشان می‌دهد زودبه‌زود به خودت می‌رسی. پس چرا اینقدر درد داری که منو این طور سر جایم میخکوب می‌کنی و وادارم می‌کنی باهات حرف بزنم و برایت اشک بریزم و عذرخواهی کنم به سهم خودم اگر نمی‌توانم که غم و درد توی چشمهایت را با یک دستمال پاک کنم؟

گریه نکن... فکر نکن که تنهایی. اگر می‌دیدی... اگر می‌دانستی همه مردم شهری که داری در آن زندگی می ‌کنی امروز توی خیابان‌ها بودند و نترسیدند... اگر می‌دانستی یک زن دیگر مثل تو خودش را حائل گروه گاردی‌ها کرده است تا مردم به آنها حمله نکنند... اگر می‌دانستی نام آزادی چه قدرت و توانی می‌دهد به تک‌تک آدم‌های شهر تو... اگر می‌دانستی... اگر می‌دانستی این‌قدر غمگین نبودی... اگر می‌دانستی ان مع العسر یسرا و اگر می‌دانستی ظالم است که از توی بی‌دفاع و دست‌خالی می‌ترسد، چشمهایت این‌قدر غمگین شاید نبودند.

قسم به اسم آزادی؛ که به حرمت همه چشم‌هایی که درد تویشان لانه کرده است و گلوهایی که بغض مهمان هر روزه‌شان است روزی می‌رسد که چشم‌های قشنگ تو از شادی برق بزنند... قسم به اسم آزادی....

فقط ببخش در برابر قدرت درد چشم‌های تو، این‌قدر کلام‌ام قاصر است و کلمات‌ام بی‌توان...

آذر ۲۸، ۱۳۸۸

شهامت به زیر کشیدن بت‌ها

کاراته‌کاران زن، بی‌حجاب در مسابقات بین‌المللی آلمان ظاهرا می‌شوند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مردان روسری به سر می‌ کنند و عکس خودشان را بی‌ترس و رودربایستی و اتفاقا با افتخار منتشر می‌کنند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. عکس بنیان‌گذار جمهوری اسلامی را پاره می‌کنند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

واقعا در ایران چه چیزی درحال روی دادن است؟ هر یک دانه از این موارد می‌توانست شهری را کفن‌پوش راهی خیابان‌ها کند، اما امروز به‌راحتی تابوهای گذاشته شکسته می‌شوند، اسطوره‌ها لگدمال می‌شوند و بت‌ها به زیر کشیده می‌شوند و همه فقط نگاه می‌کنند. چرا کسی فریاد وااسلاما و وااماما و واایرانا سر نمی‌دهد پس؟

طور خاصی نشده است؛ فقط یک تقلب به زعم آقایان کوچک، نسیمی راه انداخت که با گذشت زمان و جمع کردن موج‌های اندک اندک، حالا دریا را آنچنان طوفانی کرده است که دیگر هیچ معنا، ایده، ارزش و هنجاری، از این موج سهمگین خانمان‌برانداز در امان نیست.

چه برکتی بود این تقلب در انتخابات! روزهای اولی که این اتفاق افتاد فکر کردیم بدتر از این برای ایران ما ممکن و متصور نبود. از کجا می‌دانستیم این موج، دریا را آن‌چنان خروشان می‌کند که همه معانی و مفاهیم را زیر و رو کند؟ و این چه برکت غیر قابل شکرگزاری‌ای است برای جامعه‌ای که سال‌های سال با پیچیدن پیله‌هایی به دور خود از فردی‌ترین، شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین سطوح گرفته تا عمومی‌ترین و جمعی‌ترین لایه‌ها، از درون در حال گندیده شدن بوده است؛ مهم‌ترین مدرک و نشانه‌ی گندیدگی این جامعه هم همان سقوط بی‌محابا و بی‌خبر اخلاق بوده است که درک کردن‌اش برای تک‌تک ما از لمس رگ گردن هم در دست‌رس‌تر بوده است.

حالا این موج آن‌چنان این جامعه‌ی از درون گندیده را محکم و با قدرتی باورنکردنی دارد می‌تکاند که اگر به همین شکل جلو برود، مثل مشک پر دوغی که آن‌قدر می‌تکانندش که آخر سر کره‌اش رویش جمع بشود، ارزش‌ها، هنجارها، ایده‌ها و اسطوره‌های مقدس و نامقدس‌اش را آن‌‌قدر زیر و رو می‌کند که بالاخره آنچه باید بماند، از باقی مفاهیم بی‌ارزش و من‌درآوردی جدا بشود؛ شاید بعد از این، همه‌ی مفاهیمی که باعث این تعفن شده بود، از جان جامعه‌ی امروز ایران زدوده شود.

این اتفاق البته ساده نخواهد افتاد. در این درهم‌کوبیده‌شدن همه‌ی ارزش‌ها و هنجارها و اصول عرفی، شاید برخی افراد یا نهادها نتوانند چنین تکانه‌های سنگینی را تحمل کنند؛‌ اما هیچ چاقوی جراحی‌ای به اندازه این تکانه‌ها نمی‌تواند عفونت داخل در جان و روح این جامعه را به بیرون هدایت کند؛ فقط فرق‌اش با جراحی واقعی این است که تن مورد جراحی، بی‌هوش و بی‌حس نیست. جامعه و تک‌تک افرادش دارند این تیغه‌ها و عفونت‌ها را به چشم می‌بینند که دارد بیرون می‌ریزد. اگرچه خیلی درد دارد؛ اما بیمار می‌داند که خارج شدن عفونت چرکین، زخم را حتما خوب می‌کند.

فقط باید شجاعانه تا آخر بیایستیم تا همه‌ی آنچه را که در عرصه‌های عمومی و خصوصی‌مان با نام بدیهیات و ارزش‌ها و آرمان‌ها در مغزمان فرو کرده‌اند آنقدر بتکانیم تا هویت‌مان را تصفیه‌ کنیم؛ فقط باید درد را تحمل کنیم و زخم‌هایمان را دوست داشته باشیم و خجالت نکشیم جای زخم‌هایمان را به همدیگر نشان بدهیم و برای همدیگر مرهم بگذاریم که تحمل درد بعد از جراحی، در حالی که کاملا به‌‌هوشی، اراده‌ای می‌خواهد در حد روح بزرگ سهراب و در حد عظمت صبر مادرش.

انقلاب در ایران رخ داده است؛ فقط خبرش هنوز به خود ما نرسیده است!

منتشر شده در نیم نما

آذر ۰۵، ۱۳۸۸

برای آنهایی که می‌گویند خودت را جای خانواده مقتول بگذار...

خبرنگار از مادر سهراب اعرابی می‌پرسد اگر قاتل فرزندش شناسایی شود، آیا برای او تقاضای اعدام می‌کند؟

او می‌گوید:
«اصلا و ابدا. این که بخواهم خون کسی را بریزم، نمی‌توانم. من یک سوسک را نمی‌توانم بکشم، چه جوری می‌توانم یک آدم را بدهم و بگویم بکشیدش. مگر می‌توانم؟ من آدمی نیستم که طرفدار اعدام باشم، طرفدار قصاص باشم، طرفدار خشونت باشم. من از خشونت بیزارم. چون خون، خونریزی می‌آورد. فقط دوست دارم ما بتوانیم بفهمیم که قاتل بچه‌های ما چه کسانی هستند...»

منبع

آبان ۲۴، ۱۳۸۸

سبک زندگی؛ بردباری

امروز 25 آبان برابر با 16 نوامبر روز جهانی بردباری است. در بخشی از پیام بان‌کی‌مون دبیرکل سازمان ملل به مناسبت این روز آمده است: "...بردباری به معنای بی‌تفاوتی و یا پذیرش زورکی و همراه با دلخوری دیگران نیست. این مفهوم، سبکی از زندگی بر پایه‌ی درک متقابل و احترام به دیگران است."

محمدرضا باطنی واژه tolerance را به "رواداری، مداراٰ، تساهل، نرمش؛ تحمل، شکیبایی، بردباری و طاقت" ترجمه کرده است. دلیل نامگذاری چنین روزی، جلب توجه جهانیان بر شکیبایی و نرمش به عنوان شرطی ضروری برای صلح، دموکراسی و توسعه پایدار است.

بان‌کی مون خوب این معنا را توضیح داده است؛ بردباری سبکی از زندگی است در کنار سایر سبک‌های زندگی؛ در کنار سبک خشونت، سبک طمع، سبک انزوا یا خیلی از سبک‌های دیگری که در آدم‌های اطراف‌مان می‌شناسیم؛ وقتی می‌خواهیم مهمترین ویژگی فردی را توصیف کنیم، اولین صفتی که برای توصیف او استفاده می‌کنیم، احتمالا به سبک زندگی‌اش خیلی نزدیک است؛ فلانی آدم عصبی‌‌ای است؛ بهمانی از صبح که بلند می‌شود تا شب به فکر این است کلاه سر کی بگذارد و کلاه از سر کی بردارد؛ یکی دیگر همیشه توی خودش است؛ آن یکی خیلی صبور و مهربان است؛ دیگری همه‌اش در حال مراقبت از دیگران است... بردباری و نرمش هم می‌تواند به همین ترتیب تبدیل به سبکی از زندگی روزمره بشود؛ فقط فرق‌اش با بعضی از سبک‌های دیگر این است که تمرین زیاد لازم دارد و به درجه‌ای از پختگی فکری و روحی و تسلط بر نفس نیازمند است؛ ساده نیست کسی نرمش و مدارا را وارد جزئی‌ترین امور زندگی‌اش بکند و به آن متصف بشود.

بردباری به معنای بی‌تفاوتی نسبت به دیگران یا پذیرش اجباری آنها نیست؛ این معنا کاملا بر پایه‌ی درک و احترام متقابل نسبت به دیگران بنا گذاشته شده است. فکر می‌کنم از همین منظر است که گفته می‌شود لازمه‌ی توسعه‌ی پایدار و دموکراسی است؛ مواردی مثل آزادی بیان که از پیش‌فرض‌های دموکراسی در نظر گرفته می‌شود، باید با قیدی با معنای بردباری و نرمش، دارای چارچوب مشخص بشود. معنای دموکراسی این نیست که هر کس با ادعای آزادی بیان به خودش اجازه بدهد به دیگران توهین کند و اگر هم کسی اعتراضی کرد بگوید آزادی بیان به معنای این است که هر کسی هر چی دلش خواست با هر لحنی و ادبیاتی و به هر کسی بگوید. آزادی بیان در ساختاری دموکراتیک، شرط "احترام به دیگران" دارد؛ شرط نرمش و شکیبایی در مقابل کسانی دارد که مثل ما فکر نمی‌کنند، به چیزهایی که ما معتقدیم، معتقد نیستند و مثل ما عمل و رفتار نمی‌کنند. آزادی دادن به کسانی که اهل تساهل و رواداری نیستند و با چماق آزادی بیان هرگونه خشونت کلامی را روا می‌دارند، ظلم در حق دیگرانی است که فرض احترام و درک متقابل را بنیان جامعه‌ای سالم می‌دانند.

منتشر شده در نیم‌نما

شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

فرق قلم با شیشه نوشابه

مجید مجیدی سازنده‌ی اولین فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی هفته گذشته در مراسم دیدار هنرمندان با رهبر شرکت کرد و در آن جمع به سخنرانی پرداخت. او که برای ساخت آن فیلم انتخاباتی، معمولا همراه موسوی در دیدارها و سخنرانی‌ها و سفرها حاضر می‌شد، به دلیل حضورش در جمع دیدارکنندگان با رهبر و اشک ریختن‌اش، از سوی بسیاری مورد شماتت قرار گرفت که اشک کباب موجب طغیان آتش است! تا جایی که یکی از نویسنده‌های طناز وبلاگستان هم ارادت را به مجیدی به حداکثر رساند و به او گفت: خفه شو بگیر سرجات بنشین؛ بگذار ده‌نمکی حرفاشو بزنه.

وقتی مجیدی به جبهه‌ی هواداران میرحسین پیوست و کارگردان اولین فیلم انتخاباتی او شد، از کسی اجازه گرفت؟ یا وقتی مجیدی چندی قبل، ناظر به نظریات عبدالکریم سروش درباره‌ی منشا وحی و قرآن، گفت که او کافر است، از کسی اجازه گرفت؟ آیا اساسا کسی لازم می‌دید که در این موارد، آدم عاقل و بالغی مثل مجیدی، برای تصیمات شخصی و اعتقادی زندگی‌اش از کسی اجازه بگیرد؟ در واقع باید پرسید کسانی که مجیدی را سبز می‌دانند و از این دیدار برآشفته شده‌اند، مگر یادشان رفته بود او چندی قبل حکم تکفیر سروش را هم صادر کرده بود؟ مگر کسی نمی‌تواند هم سازنده‌ی رنگ خدا باشد، هم در محضر رهبر اشک بریزد و هم کارگردان فیلم انتخاباتی میرحسین باشد؟

یک جای این معادله‌‌ی منتقدان اشکال دارد؛ نمی‌توان مجیدی را فردی عامی و بی‌اطلاع در نظر گرفت؛ دست کم فیلم‌هایی که این آدم تا به حال ساخته است، یک منش رفتاری و خصوصیت اخلاقی را در او، بیش از سایر صفات‌اش به نمایش گذاشته است و آن‌ صداقت است؛ هر چند که در این راستا، کافر نامیدن کسی، به‌هیچ‌وجه مسئولیت اخلاقی مسلمانی که بویژه تخصص‌اش هم زیر و بالاهای امور فقهی و دینی، نیست، محسوب نمی‌شود.

به نظر می‌رسد آنچه منجر به انتقادات فعلی به مجیدی شده است، وجود یکی از پیش‌فرض‌های زیر در ذهن معترضان باشد:
اینکه همه‌ی طرف‌داران موسوی مثل هم فکر می‌کنند.
اینکه اگر کسی طر‌ف‌دار سبز شد، باید هرگونه مراوده‌ای را با غیرسبزها حرام اعلام کند.
اینکه فقط بخشی از عملکرد فرد را که به باورهای ما نزدیک‌تر است، معیار ارزیابی درباره‌ی آنها قرار بگیرد و و سایر جنبه‌ها در تلاشی خستگی‌ناپذیر در ذهن به عقب رانده شود.
اینکه همه‌ی کسانی که از رویدادهای بعد از انتخابات و کشتارها و شکنجه‌ها ناراحت هستند، باید مشابه یکدیگر واکنش نشان دهند.

×
البته به همان اندازه که مجید مجیدی حق دارد در مقام یک مسلمان، اظهارات سروش را رد کند، دیگران هم حق دارند به مجیدی اعتراض کنند که چرا در چنین دیداری حاضر شده است؛ ولی نباید از یاد ببریم که هر کسی خشونت را با ابزار و به شیوه‌ای اعمال می‌کند که بیشترین تسلط را به آن دارد؛ یکی در خیابان باتوم دارد، یکی در صداوسیما میکروفون دارد، یکی در نمازجمعه تریبون دارد، یکی تنفگ دارد و یکی هم شیشه نوشابه دارد.

مباد و نیاد روزی که اگر شیوه‌ی کسی، نوشتن و ابزارش، قلم است، به جای نقد عمل مخالف‌اش و بیان نظر کاملا شخصی خودش، قلم را تبدیل به باتوم و شیشه نوشابه کند و در کمال خونسردی به حق انتخاب‌های شخصی طرف مقابل تجاوز کند.

منتشر شده در نیم نما

شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

آیت‌الله دستغیب به مقام معظم رهبری: این‌قدر نافهم آدم باید باشه؟!



هی می‌گه مسجد شما مسجد ضراره ... برو دنبال کارت. برو یه گوشه بشین توبه بکن . برو از ملت عذرخواهی بکن، از این کارایی که کردی...

مىگه ما بچههاى خدا هستيم. ما حزب‌الله هستيم... تو خودت اهل بهشتى، اون‌وقت بنده كه دارم به تو نصيحت مىكنم من شدم اهل جهنم؟ يا اينها شدند اهل جهنم؟ مسجد ما مسجد ضرار شده؟ نافهم! خوب اين چه حرفيه كهدارى مىزنى تو؟ به جهنم مىرى اما بهشتي‌ها رو می گی که ما اهل جهنم هستيم؟

خب مىآييد رأى مردم رو مىگيريد، اون‌وقت اون‌ها را پاره مىكنيد، صندوقها رو مىريزد توى گاودونى یا هرجا. اينها را بايد ببرى يك جايى كه دونه دونه بشمارى... توى امانتدارى؟ تو اهل بهشتى؟ اون‌وقت ما اهل جهنم هستيم؟ تو سيد هستى؟ اما ما سيد نيستيم؟ خوب آخه اين چه حرفهايى است داري مىزني؟ والا به خدا...

خلاصه اين هم يك عده از كسانى كه امانتدار نيستند، خائن‌اند. خائن به ملت معنىاش چيه ديگه؟ خب خيانت كرده. اون‌وقت ما داريم مردم رو ارشاد مىكنيم، داريم حرف مىزنيم مىگوييم مردم مسلمان باشيد، گناه نكنيد، اون‌وقت به‌مون مىگويند كه بله شما مرتدید. ولی تو که دسته‌دسته را داری به جهنم می‌بری و نامسلمون و بی‌نماز می‌کنی، تو اهل بهشتی و ما اهل جهنم‌ایم! هان؟ خب این نافهمی‌یه دیگه. این‌قدر نافهم آدم باید باشه؟

تو دیروز رفتی بودی جبهه. حالا نمی دونم رفته بودی یا نرفته بودی... برو دنبال کارت بنده خدا! برو یه گوشه بشین توبه بکن...

این کارها رو نکنید با این جوونها. جوون دیگه به کی اعتماد بکنه؟ یه عده رو که با تهمت بیرون کردید. یه عده رو که با چماق بیرون کردید. دیگه کی مونده دیگه؟


شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

چه کسی قبای خدمت و عدالت‌گستری به تن کرده است؟


نطق امروز اوباما در کنگره امریکا در دفاع از خدمات درمانی دولتی




مرتبط:
گزارش سی.ان.ان

شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

در طریقت شما کافری‌ست رنجیدن؟

دکتر عبدالحسین روح‌الامینی، پدر شهید محسن روح‌الامینی:
خيلی از دوستان از بنده سؤال می‌كردند كه آيا شكايت كرده‌ام يا نه؟ در جواب می‌گفتم كه ما برای شكايت فرصت داريم، اما از ما جلوتر رهبری هستند كه از همان اولين ساعات دستور رسيدگی دادند و از ما هم در رسيدگی به اين حوادث پيشگام‌تر و پيشروتر بودند. ... به همين جهت ما خاطرجمع و مطمئن شديم كه خون اين جوان پايمال نمی‌شود و در صف اول خون‌خواهی مقتولين مظلوم حوادث اخير، شخص رهبر انقلاب هستند.

به نظر می‌رسد آقای دکتر روح‌الامینی مرد باایمانی است و ظاهرن "هر که در این بحر مقرب‌تر است/جام بلا بیشترش می‌دهند" باور قلبی‌اش است.
خیلی دلم می‌خواهد بدانم برای این سوال که ثمره‌ی ایمان او را چه کسی می‌برد، دقیقن و مشخصن چه جوابی به خودش داده است؟!

مرتبط:
پدران عقب بایستید لطفا!

مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

این آخوندها را کی اداره کرده در طول تاریخ؟


سخنرانی پرشور آیت‌الله صانعی را در جمع علمای گرگان می‌بینم و از شور و انرژی و حس‌وحال کلام‌اش شگفت‌زده می‌شوم.
امروز ایران در دست روحانیانی است که هیچ‌یک کمتر از 70 سال سن ندارند و همگی با همین شور و انرژی، سخت در حال عملیاتی کردن ایده‌های دینی و اسلامی خود هستند:
محمدتقی مصباح یزدی. متولد 1313 یزد. 75 ساله
یوسف صانعی. متولد 1316 اصفهان. 72 ساله
اکبر هاشمی رفسنجانی. متولد 1313 رفسنجان. 75 ساله
سید علی خامنه‌ای. متولد 1318 خامنه. 70 ساله
حسینعلی منتظری. متولد 1301 نجف آباد. 87 ساله

آقای صانعی در پایان همین سخنرانی خودش اشاره می‌کند:
«آن آخوندی که با مردم درگیر می‌شود، کیفرش را می‌بیند. این آخوندها را کی اداره کرده در طول تاریخ؟ مردم از دهن زن و بچه‌هاشون گرفتن دادن من خوردم! 18 سال شب جمعه‌ها رفتم تهران بالای منبر چهار شاهی بگیرم زیر بار منت بعضی‌ها نرم.»
احتمالا یکی از دلایل عمر باعزت روحانیان تا دست کم بالای 90 سالگی، همین موضوعی است که آقای صانعی اشاره می‌فرمایند!
پ.ن. البته نقش اجرای مرتب و منظم مناسک دینی؛ نماز، روزه، بیداری صبح اول وقت و نماز شب و ... هم در این طول عمر انکارناپذیر است البته.

مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

ورطه خطیری که دوست بدان افتاد


نامه‌ی آیت‌الله سید مصطفی محقق داماد به رئیس قوه‌ی قضائیه یکی از قابل تأمل‌ترین نامه‌هایی بود که در این دو ماهه‌ی اخیر از سوی افراد مختلف نوشته شده است. نویسنده‌ی نامه که خود یک آیت‌الله، مجتهدزاده و دکتر رشته‌ی حقوق است، اصل را بر ناله‌ها و مویه‌های دینی نگذاشته است؛ این نامه از منظر یک حقوقدان البته معمم نوشته شده است؛ حقوقدانی که آیین دادرسی کیفری را "بالاترین و بزرگ‌ترین ره‌آورد تحولات قرن حاضر برای بشریت" می‌داند.

نامه با ذکر کوتاهی از سابقه‌ی آشنایی شروع می‌شود و با تاکید بر "حقوق شهروندی" می‌خواهد مطالبی را "بی‌پرده" بیان کند. او در همان ابتدا آن کسی را که 30 سال پیش "نادیده خریدار"ش شده بود، با خطاب "حضرت آیت‌الله" دعوت به "تحمل" می‌کند تا به "صراحت" بگوید که آیین دادرسی کیفری در زمان وی "نه نظرا بلکه عملاً"، "نه تنها متزلزل بلکه در ملاء‌عام ویران شد." نامه بعد از این نهیب صریح، لحن آزادانه‌تری به خود می‌گیرد تا این استاد بی‌حاشیه‌ی حقوق دانشگاه شهید بهشتی و مولف چندین کتاب در "اصول فقه" اعلام کند که "توجیه شرعی" نقض قوانین را از سوی فقیهانی که فقاهت‌شان را "اگر" بپذیرد، "درایت و آگاهی"شان را "هرگز" نمی‌پذیرد؛ کاملا بی‌ا‌ساس است؛ چرا که خودش "فرزند فقاهت" است و "فقیهان واقعی را از فقیهان رسانه‌ای" به خوبی تشخیص می‌دهد. پدر نویسنده، مرحوم آیت‌الله‌العظمی سید محمد محقق داماد یکی از بزرگ‌ترین علمای حوزه علمیه‌ی قم و داماد آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی بوده که نام‌خانوادگی "داماد" هم از همان زمان بر پدر وی اطلاق می‌شود.

پاراگراف بعدی البته بهانه‌ی اصلی نگارش این نامه را آشکار می‌کند؛ وقتی کسی در مجلسی درباره "وقایع اسفبار روز" رو به نویسنده می‌کند و "با نگاهی عاقل اندر سفیه" و "پوزخندی معنی‌دار" می‌گوید "این اعمال که توجیه شرعی دارد". آیت‌الله در انتهای این جمله سه بار علامت تعجب می گذارد! جمله‌ای که "مغز استخوان‌اش" را می‌سوزاند... و بعد از نقل روایتی از حجاج‌بن‌یوسف که گفته بود "هرچه من مصلحت بدانم عین شرع است" و دوباره با گذاشتن سه علامت تعجب در انتهای جمله، به رئیس قوه‌ی قضائیه تاکید می‌کند "هرگز مجاز نیستیم که در تشخیص حسن عدالت و قبح ستمگری که مردم خردمند ملت‌مان خودشان به بداهت درک می‌کنند قیمومت شرعی نماییم و تفکر آنان را تعطیل کنیم."

او هاشمی شاهرودی را متهم می‌کند که در حوادث اخیر می‌توانست "آمرین قانونی در هر پست و مقامی که هستند و مامورین متخلف از موازین اخلاقی را به دست قضات شریف آگاه به قوانین" محاکمه کند و ادامه ابزار شگفتی می‌کند قوه‌ی تحت امر او آن‌چنان به ذلت کشیده شده است که "ائمه جمعه موقّته" آن را "توصیه به بی‌رحمی" کنند و رئیس جمهور آن را "به رعایت رافت اسلامی و کرامت انسانی" دعوت کند.

آیت الله محقق داماد که عضو هیات علمی دایره‌المعارف بزرگ اسلامی است، فراموش نمی‌کند تا تعلل و تاخیر رئیس قوه‌ی قضائیه را در تعطیلی و بررسی بازداشت‌گاه کهریزک، "دلیل وارد شدن این مدخل در دایرة المعارف‌های جهانی بنام حکومت دینی ایران در کنار مدخل‌های زندان‌های گوانتانامو و ابوغریب" بداند.

×
این نامه نه از سوی یک دانشجو، نه از سوی همسر یا دختر یکی از بازداشت‌شدگان و نه از سوی یک روزنامه‌نگار؛ که از سوی یک شخصیت کاملا هم‌طراز و هم‌ارز با آیت‌الله هاشمی شاهرودی نوشته است. کسی که بیش از سی سال سابقه‌ی دوستی و مودت با او داشته است و امروز به لحاظ جایگاه و شأن، می‌توانست به جای او بر کرسی ریاست قوه‌ي قضائیه نشسته باشد. محقق داماد در انتهای نامه برای دوست سی ساله‌ی خود ابراز "تأسف" می‌کند که "ای کاش در حوزه‌ی علمیه به کار تدریس و پژوهش ادامه داده بودید و هرگز به این ورطه خطیر پای نمی‌نهادید." شاید همین ابراز تأسف موجود در بندبند واژه‌های این نامه از سوی یک دوست و هم‌طراز است که آن را متفاوت کرده است؛ ولی هاشمی شاهرودی وقعی به این ابراز تأسف عمیق نگذاشت؛ فردای انتشار این نامه، در مراسم تحلیف احمدی‌نژاد در مجلس حاضر شد و آن‌چنان او را به گرمی در آغوش کشید که خاطره‌ی دوستی‌های سی ساله‌ی خود را از یاد برد؛ این "ورطه‌ی خطیر" کار خودش را با "نقطه‌ی امید" شهید مطهری کرده است؛ کما اینکه با دیگران هم قبل‌ترها کرده بود و بعدترهای تاریخ هم خواهد کرد...

منتشر شده در روزنامه

مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

واژه‌های مقدس مرا پس بده!


نویسنده‌ی وبلاگ مسیر یک ذره بحثی را درباره‌ی "واژگان ربوده شده" شروع کرده‌اند و از من دعوت کردند که در این مورد بنویسم.
اگر بخواهم به شیوه‌ی ایشان جلو بروم، من سه واژه را که به نظرم بیش از هر چیز در زبانِ زمامداران، معنای‌شان دزدیده شده را انتخاب می کنم؛ دین، مردم و آزادی. از بحث درباره‌ی "دین" می گذرم که بسیار گفته‌اند. درباره‌ی "مردم" هم قبلا نوشته‌ام و در باب واژه‌ی "آزادی" هم به همین یک جمله‌ی احمدی‌نژاد که درباره‌ی انتخابات اخیر گفت: "آزادی" در ایران "فراتر از مطلق" است، بسنده می‌کنم که عمق فاجعه‌ی به ابتذال کشیدن واژه‌های مقدسی چون "آزادی"، از همین یک جمله نمایان است.

آنچه من بیشتر مایلم درباره‌اش بگویم، "ترکیباتی" است که در سی ساله‌ی اخیر درست کرده‌اند؛ مضاف‌الیه‌ها و صفاتی که به واژه‌ها چسبانده‌اند تا به اصطلاح، ترکیباتی جدید و خلاقانه درست کنند؛ ولی این ترکیباتِ نو نه تنها در نفس خود، ترکیباتی متناقض‌نمایند؛ که اساسا معنای هر یک از واژه‌ها را هم به تنهایی، تهی کرده اند؛ مهم‌ترین و اولین ترکیب عجیب و غریب از این دست، دقیقا همان ترکیب نام آغاز به ابتذال کشیدن عبارات است؛ "انقلاب اسلامی". واژه‌ی "اسلامی" در کنار واژه‌ی "انقلاب"؛ ترکیبی که معنای "انقلاب" را نه تنها تقلیل داد که حتی آن را به طور کامل مصادره به نام "اسلام" کرد.

چنین ترکیبی به سرعت کارآمد و خلاقانه ارزیابی شد و بلافاصله تبدیل به الگویی همه‌گیر برای عبارت‌سازی‌های دوران جدید قرار گرفت؛ نام حکومت جدید هم در همین راستا اختراع شد؛ "جمهوری اسلامی" همان ترکیب متناقض‌نمایی بود که به سبب‌اش، تئوری‌پردازان انقلابی به خودشان اجازه دادند "دانشگاه اسلامی"، "مدیریت اسلامی"، "اقتصاد اسلامی" و ترکیبات بی‌معنای دیگری بسازند و اساسا همین ترکیبات بی‌پشتوانه و من‌در‌آوردی را پایه و بنیان همه‌ی تصمیمات و برنامه‌ریزی‌های خانمان‌برانداز خود قرار دهند...

البته این دست ترکیب‌سازی فقط محدود به اوایل انقلاب نماند؛ خاتمی در سال 76 سردمدار یکی دیگر از بزرگ‌ترین واژه‌سازی‌های بی‌معنا و مجعول این مکتب واژه‌ربایی شد؛ "مردم‌سالاری دینی"؛ ترکیبی که بسیار مورد توجه راست و چپ و این‌وری و آن‌وری قرار گرفت؛ "مردم‌سالاری"اش عده‌ای را خوشحال کرد و "دینی"اش عده‌ی دیگری را؛ ولی هیچ کس تا آخر هم سردرنیاورد وقتی این دو واژه با هم ترکیب شود، چه از "مردم‌سالاری" باقی می‌ماند و چه از "دین"؟ شاید هیچ‌یک از تعبیرات و ترکیبات دیگر از این دست، به اندازه‌ی این ترکیب، جعلی و فریبکار نبود. ترکیبی که البته برساختن‌اش آنقدر روشنگر بود که بعد از 12 سال از زمان جعل‌اش، مردم را به‌کلی به عبث بودن ترکیباتی چون "جمهوری اسلامی ایران" واقف کند و شعار "جمهوری ایرانی" را تنها بعد از 40 روز از دل شعار "رای منو پس بده"، بیرون آورَد.

یکی دیگر از این ترکیبات بسیار منتاقض‌نما "اصل مترقی ولایت مطلقه فقیه" است؛ کنار هم قرار گرفتن "مترقی" با "مطلقه" در این عبارت، صحنه‌ای تماشایی از بازی ترکیبات اختراعی زمامداران مسلمان‌نماست؛ صحنه‌ای که هوشمندانه که هیچ؛ حتی فریبکارانه هم نیست؛ صحنه‌ای که به غایت، ابلهانه و جاهلانه است.

در زبان خودساخته‌ی حکومت مقدس اسلامی، اتفاقا واژه‌های مقدس به استهزا و ابتذال کشیده شدند؛ واژه‌هایی که به احترام آنها در طول تاریخ، هزاران هزار انسان جان خود را به پای هر یک از آنها فدا کردند؛ دین... مردم... آزادی... انقلاب... دموکراسی...


******
من هم از حسین وحدانی، منصوره حسینی، باهارنارنج، حدیث لزرغلامی، امیرمهدی حقیقت، رویا دلشاد و احمد ابوالفتحی دعوت می‌کنم در این باره بنویسند.


ممنونم از دوستانی که درباره موضوع نوشتند:

واژه های من را پس بده. باهارنارنج، یک زن، یک حس، یک نقطه
واژه‌های مرا پس بده. رویا دلشاد، نسیم صبح
واژگانی که به تاراج رفتند. حسین وحدانی، سیم آخر
حسین مطلب به قول خودش باحوصله تری هم قبلا در همین مورد نوشته بود: زبان اعتماد و اعتماد به زبان / به چشم خواهری
بازی. منصوره حسینی. حالم
آنها که تمامیت واژه را می‌خواهند! احمد ابوالفتحی. روی شیروانی داغ

مرتبط:
واژه‌های مرا پس بده. مصطفی
واژه‌های مرا پس بده. کودن بااستعداد
واژه‌های مرا پس بده. هلیانوشت
واژه انتخابات را به من پس بده. جیران



تیر ۰۸، ۱۳۸۸

گر سنگ محک داری...


نتایج دهمین انتخابات ریاست جمهوری آنچنان دروغ بزرگ، واضح و مبرهنی بود که محکی به دست مردم ایران داد تا حق و باطل را از هم جدا کنند. اگرچه این بازی از خود حکومت شروع شد و آنها معترضان به نتایج انتخابات را دشمن خدا و پیغمبر و ملت همیشه در صحنه معرفی کردند، اما در میان مردم این بازی رنگ و شکلی پردامنه تر پیدا کرد تا طرفداران احمدی نژاد به دشمن مردم، انسانیت، حق و عدالت شهره شوند. هر چند این مرزبندی آشکار بین روحانیون، مراجع و سران نظام هم دیده می شود، اما نفوذ آن به بطن جامعه و درونی ترین لایه های آن یعنی اعضای خانواده ها، اقوام و آشنایان و حتی گروه های بسیار تنگ دوستانه، قابل تامل است.

بعد از روشن شدن دروغ های بزرگ و شاخدار احمدی نژاد به مدد "رسانه" و خیانت و دهن کجی حکومت به اعتماد میلیون ها ایرانی، ظاهرا حجت بر مردم تمام شده است؛ اگر کسی بگوید احمدی نژاد برنده این انتخابات بوده، انگار که گفته ماست سیاه است. این انتخابات احمدی نژاد را نماد دروغ، خیانت، رذالت، پستی و حقارت کرد و طرفداران او را در منظر مردم، هم ارز او قرار داد. مردم این روزها فرقی قائل نیستند میان آن لباس شخصی ای که با باتوم برقی تن معترضان را سیاه و کبود می کند یا آن تک تیراندازی که مغز و گلوی معترضان را نشانه می گیرد، با کسی که به احمدی رای داده و در چنین شرایطی همچنان از او حمایت می کند.. این مسئله در جامعه ای مثل ایران که معمولا افراد نظر صریح خود را نسبت به یکدیگر و چشم در چشم هم ابراز نمی کنند، پدیده ای قابل مطالعه است و ظاهرا حکایت از اعتماد عمیق مردم به قدرتمندی "محک" شان دارد. آنها دیگر ابایی از این ندارند تا به راحتی رو در روی هم بایستند، چشم در چشم هم شوند و یکدیگر را خائن به وطن و خون های به ناحق ریخته شده خظاب کنند.

انگار که از منظر مردم، این انتخابات و وقایع بعد از آن، غربالی به دست داد تا بتوانند از طریق آن، دوست و فامیل و آشنا و همکارانشان را به کلی بتکانند و بعد از اینکه دیدند چه کسی طرفدار حق و چه کسی طرفدار باطل است، درباره آینده روابط اجتماعی خود تصمیم های تازه بگیرند...

تیر ۰۵، ۱۳۸۸

رشته کار به دست کیست؟


سرعت تحولات در این چند روز آنقدر سریع بوده است که کمتر کسی توانسته است به صراحت پیش بینی کند واقعا در جامعه ایران چه روی خواهد داد. دلیل این امر آن است که این رویدادها را نه آیت الله خامنه ای دارد جلو می برد، نه میرحسین موسوی، نه هاشمی رفسنجانی، نه کروبی و نه هیچ کس دیگر؛ که اگر محور این جنبش و بازیگر اصلی آن، یکی از این آقایان بودند، پیش بینی حرکت بعدی آنها کار پیچیده ای نبود. هر کدام از اینها آنقدر در طول سی ساله اخیر در جمهوری اسلامی ایران نقش های مختلف در موقعیت های متفاوت، ایفا کرده اند که تحلیل گران و نظریه پردازان همه عکس العمل های آنها را از حفظ باشند. حالا اگر همین نظریه پردازان و تحلیل گران ترجیح می دهند محتاطانه تر از قبل اظهارنظر کنند، به این دلیل است که با میلیونها ایرانی طرف اند نه با یک فرد یا تعداد معدودی از افراد. اگرچه این جمعیت ایرانی، امروز به معنای دقیق کلمه "متشکل" نیستند، ولی هدف مشترک "رای منو پس بده" احساس مشترکی درآنها ایجاد کرده که فعلا سوخت مورد نیاز برای روشن نگه داشتن موتور جنبش را فراهم می کند.

حتی اگر در عمل، هیچ اتفاقی برای این انتخابات نیقتد؛ احمدی نژاد سر کار باقی بماند و حتی موسوی و کروبی هم با بدترین شیوه های ممکن ساکت شوند، این مردم هستند که بازی نفس گیر و طاقت فرسای دروغگوی بزرگ را برده اند. اگر هر دو کاندیدای اصلاح طلب نقطه های تاریکی در پرونده های عملکرد سیاسی شان باشد، این مردم هستند که یاد گرفتند حتی وقتی سه میلیون نفری توی خیابان ها می خواهند اعتراض کنند، فقط نگاه کنند، سکوت کنند و دست شان را به علامت پیروزی بالا ببرند. این مردم خوب می دانند چنین دستاوردی برای ما ایرانی ها که با هر تصادف سر چهارراه با هم دست به یقه می شویم، یعنی چه. اگر کروبی نقطه تاریک حکم حکومتی را پرونده اش دارد، مردم یاد گرفتند که مهمترین شعارشان این باشد: رای منو پس بده! تک تک آنها برای "رای" خودشان ارزش قائل شدند و از حکومت مسئولیت پذیری خواسته و حکومت را "مسئول" کارهایش کردند. و چون از مردم صدایی در نیامد ولی از آنها دستگیری و شکنجه و خشونت وحشیانه و کشتار درآمد، ناظران بی طرف هم فهمیدند رشته باریک "حق" رو به کدام سمت است. اگر موسوی 20 سال در عرصه سیاست دیده نشد، ولی مردم با حرکت این چند روزشان هزینه نادیده گرفته شدن شان را برای حکومت بسیار بالا بردند. کاری که تا به حال در همه این سالها نکرده بودند؛ حتی وقتی به کوی دانشگاه شان حمله کردند، وقتی یک شبه همه مطبوعاتشان را تعطیل کردند، وقتی جنازه نویسنده ها و روشنفکران را تحویلشان دادند و وقتی توی خیابان کتک خوردند و با تحقیر به آنها گفته شد چه جوری لباس بپوشند که به روان مریض آقایان رحم کرده باشند. مردم این بغض ها را تا به امروز جمع کردند و جمع کردند و صدایی از آنها درنیامد. حتی 85 درصد واجدان شرایط سر صندوق های رای حاضر شدند تا کاری به "اصل نظام" نداشته باشند تا در چارچوب قوانین و وضعیت موجود، صدای خودشان را به گوش "نظامیان" برسانند.

بنابراین تقلیل دادن این جنبش مردمی به جنگ قدرت میان هاشمی و خامنه ای، میان موسوی و کروبی و خامنه ای یا هر کس دیگر، در خوش بینانه ترین حالت کم لطفی و بی انصافی در حق به قول آنها 18 میلیون و به قول ما، بیش از 30 میلیون ایرانی و در بدبینانه ترین حالت توهین به شعور آنان و خیانت در حق جنبشی است که از سوز دل تک تک آنها گرم شده و امروز به اینجا رسیده است. این جنبشی نیست که یک شبه بعد از اعلام نتایج انتخابات رخ داده باشد؛ بذرش با احتیاط و بسیار آرام، از حدود 12 سال پیش با شعارهای جامعه مدنی و پس از آن با فعالیت های جنبش های مردمی از قبیل جنبش حقوق بشر، زنان، کارگران و معلمان، با افزایش بی سابقه تعداد ورودی های دختر دانشگاه ها، بالا رفتن سن ازدواج و افزایش طلاق های توافقی، کم کم در دل خاک ایران کاشته شده و بغض فروخورده ای است که از پس این سالیان ظلم و جور، در گلوها تلخ و نفس گیر شده و امروز مردم را آگاه به حق و حقوق شان و مصر به گرفتن آن کرده است. شاید شروع این ماجرا و طراحی دروغ بزرگ، جنگ میان آقایان بود ولی آنچه در روزهای بعد از آن گذشت، نشان داد که رشته کار از دست همه آقایان راست و چپ و اصولگرا و اصلاح طلب و داخلی و خارجی به در رفته و فقط به دست مردم افتاده است و بس.



اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

مردان خدا پرده پندار دریدند

آیت الله بهجت هم رفت...
حضور بعضی آدمها بر روی این کره خاکی نشانه هایی هستند که...