تیر ۰۸، ۱۳۸۸

گر سنگ محک داری...


نتایج دهمین انتخابات ریاست جمهوری آنچنان دروغ بزرگ، واضح و مبرهنی بود که محکی به دست مردم ایران داد تا حق و باطل را از هم جدا کنند. اگرچه این بازی از خود حکومت شروع شد و آنها معترضان به نتایج انتخابات را دشمن خدا و پیغمبر و ملت همیشه در صحنه معرفی کردند، اما در میان مردم این بازی رنگ و شکلی پردامنه تر پیدا کرد تا طرفداران احمدی نژاد به دشمن مردم، انسانیت، حق و عدالت شهره شوند. هر چند این مرزبندی آشکار بین روحانیون، مراجع و سران نظام هم دیده می شود، اما نفوذ آن به بطن جامعه و درونی ترین لایه های آن یعنی اعضای خانواده ها، اقوام و آشنایان و حتی گروه های بسیار تنگ دوستانه، قابل تامل است.

بعد از روشن شدن دروغ های بزرگ و شاخدار احمدی نژاد به مدد "رسانه" و خیانت و دهن کجی حکومت به اعتماد میلیون ها ایرانی، ظاهرا حجت بر مردم تمام شده است؛ اگر کسی بگوید احمدی نژاد برنده این انتخابات بوده، انگار که گفته ماست سیاه است. این انتخابات احمدی نژاد را نماد دروغ، خیانت، رذالت، پستی و حقارت کرد و طرفداران او را در منظر مردم، هم ارز او قرار داد. مردم این روزها فرقی قائل نیستند میان آن لباس شخصی ای که با باتوم برقی تن معترضان را سیاه و کبود می کند یا آن تک تیراندازی که مغز و گلوی معترضان را نشانه می گیرد، با کسی که به احمدی رای داده و در چنین شرایطی همچنان از او حمایت می کند.. این مسئله در جامعه ای مثل ایران که معمولا افراد نظر صریح خود را نسبت به یکدیگر و چشم در چشم هم ابراز نمی کنند، پدیده ای قابل مطالعه است و ظاهرا حکایت از اعتماد عمیق مردم به قدرتمندی "محک" شان دارد. آنها دیگر ابایی از این ندارند تا به راحتی رو در روی هم بایستند، چشم در چشم هم شوند و یکدیگر را خائن به وطن و خون های به ناحق ریخته شده خظاب کنند.

انگار که از منظر مردم، این انتخابات و وقایع بعد از آن، غربالی به دست داد تا بتوانند از طریق آن، دوست و فامیل و آشنا و همکارانشان را به کلی بتکانند و بعد از اینکه دیدند چه کسی طرفدار حق و چه کسی طرفدار باطل است، درباره آینده روابط اجتماعی خود تصمیم های تازه بگیرند...

تیر ۰۵، ۱۳۸۸

رشته کار به دست کیست؟


سرعت تحولات در این چند روز آنقدر سریع بوده است که کمتر کسی توانسته است به صراحت پیش بینی کند واقعا در جامعه ایران چه روی خواهد داد. دلیل این امر آن است که این رویدادها را نه آیت الله خامنه ای دارد جلو می برد، نه میرحسین موسوی، نه هاشمی رفسنجانی، نه کروبی و نه هیچ کس دیگر؛ که اگر محور این جنبش و بازیگر اصلی آن، یکی از این آقایان بودند، پیش بینی حرکت بعدی آنها کار پیچیده ای نبود. هر کدام از اینها آنقدر در طول سی ساله اخیر در جمهوری اسلامی ایران نقش های مختلف در موقعیت های متفاوت، ایفا کرده اند که تحلیل گران و نظریه پردازان همه عکس العمل های آنها را از حفظ باشند. حالا اگر همین نظریه پردازان و تحلیل گران ترجیح می دهند محتاطانه تر از قبل اظهارنظر کنند، به این دلیل است که با میلیونها ایرانی طرف اند نه با یک فرد یا تعداد معدودی از افراد. اگرچه این جمعیت ایرانی، امروز به معنای دقیق کلمه "متشکل" نیستند، ولی هدف مشترک "رای منو پس بده" احساس مشترکی درآنها ایجاد کرده که فعلا سوخت مورد نیاز برای روشن نگه داشتن موتور جنبش را فراهم می کند.

حتی اگر در عمل، هیچ اتفاقی برای این انتخابات نیقتد؛ احمدی نژاد سر کار باقی بماند و حتی موسوی و کروبی هم با بدترین شیوه های ممکن ساکت شوند، این مردم هستند که بازی نفس گیر و طاقت فرسای دروغگوی بزرگ را برده اند. اگر هر دو کاندیدای اصلاح طلب نقطه های تاریکی در پرونده های عملکرد سیاسی شان باشد، این مردم هستند که یاد گرفتند حتی وقتی سه میلیون نفری توی خیابان ها می خواهند اعتراض کنند، فقط نگاه کنند، سکوت کنند و دست شان را به علامت پیروزی بالا ببرند. این مردم خوب می دانند چنین دستاوردی برای ما ایرانی ها که با هر تصادف سر چهارراه با هم دست به یقه می شویم، یعنی چه. اگر کروبی نقطه تاریک حکم حکومتی را پرونده اش دارد، مردم یاد گرفتند که مهمترین شعارشان این باشد: رای منو پس بده! تک تک آنها برای "رای" خودشان ارزش قائل شدند و از حکومت مسئولیت پذیری خواسته و حکومت را "مسئول" کارهایش کردند. و چون از مردم صدایی در نیامد ولی از آنها دستگیری و شکنجه و خشونت وحشیانه و کشتار درآمد، ناظران بی طرف هم فهمیدند رشته باریک "حق" رو به کدام سمت است. اگر موسوی 20 سال در عرصه سیاست دیده نشد، ولی مردم با حرکت این چند روزشان هزینه نادیده گرفته شدن شان را برای حکومت بسیار بالا بردند. کاری که تا به حال در همه این سالها نکرده بودند؛ حتی وقتی به کوی دانشگاه شان حمله کردند، وقتی یک شبه همه مطبوعاتشان را تعطیل کردند، وقتی جنازه نویسنده ها و روشنفکران را تحویلشان دادند و وقتی توی خیابان کتک خوردند و با تحقیر به آنها گفته شد چه جوری لباس بپوشند که به روان مریض آقایان رحم کرده باشند. مردم این بغض ها را تا به امروز جمع کردند و جمع کردند و صدایی از آنها درنیامد. حتی 85 درصد واجدان شرایط سر صندوق های رای حاضر شدند تا کاری به "اصل نظام" نداشته باشند تا در چارچوب قوانین و وضعیت موجود، صدای خودشان را به گوش "نظامیان" برسانند.

بنابراین تقلیل دادن این جنبش مردمی به جنگ قدرت میان هاشمی و خامنه ای، میان موسوی و کروبی و خامنه ای یا هر کس دیگر، در خوش بینانه ترین حالت کم لطفی و بی انصافی در حق به قول آنها 18 میلیون و به قول ما، بیش از 30 میلیون ایرانی و در بدبینانه ترین حالت توهین به شعور آنان و خیانت در حق جنبشی است که از سوز دل تک تک آنها گرم شده و امروز به اینجا رسیده است. این جنبشی نیست که یک شبه بعد از اعلام نتایج انتخابات رخ داده باشد؛ بذرش با احتیاط و بسیار آرام، از حدود 12 سال پیش با شعارهای جامعه مدنی و پس از آن با فعالیت های جنبش های مردمی از قبیل جنبش حقوق بشر، زنان، کارگران و معلمان، با افزایش بی سابقه تعداد ورودی های دختر دانشگاه ها، بالا رفتن سن ازدواج و افزایش طلاق های توافقی، کم کم در دل خاک ایران کاشته شده و بغض فروخورده ای است که از پس این سالیان ظلم و جور، در گلوها تلخ و نفس گیر شده و امروز مردم را آگاه به حق و حقوق شان و مصر به گرفتن آن کرده است. شاید شروع این ماجرا و طراحی دروغ بزرگ، جنگ میان آقایان بود ولی آنچه در روزهای بعد از آن گذشت، نشان داد که رشته کار از دست همه آقایان راست و چپ و اصولگرا و اصلاح طلب و داخلی و خارجی به در رفته و فقط به دست مردم افتاده است و بس.



تیر ۰۱، ۱۳۸۸

مردی که زیاد می دانست


هر روزی که بیشتر از این بحران می گذرد، بیشتر به نظر می رسد که همه منتظرند ببینند "مردم" چه تصمیمی می گیرند و حرکت بعدی شان چیست و حاضرند تا کجا بروند و چقدر هزینه بپردازند. بسیاری از اصلاح طلبان و در واقع کسانی که ممکن بود بتوانند در چنین شرایطی ابتکار عمل را در دست بگیرند دستگیر شده اند و در عین حال حکومت هم هنوز به نظر نمی رسد وارد فاز سرکوب همه جانبه و خشونت بار شده باشد؛ هرچند که در ایجاد فضای رعب و وحشت تا حدودی موفق عمل کرده است. با وجودی که بهت این روزها از شوک روزهای ابتدایی کمتر شده است، اما کاملا واضح است هیچ یک از اصلاح طلبان چنین اتفاقی را با چنین حجم و گستره ای به هیچ عنوان پیش بینی نمی کردند که اگر کرده بودند الان آنها نگاه شان به مردم نبود، به جای اینکه مردم نگاه شان به وجود رهبری قدرتمند برای هدایت شان باشد.

تنها کسی که در میان سیاستمداران و تحلیل گران ایرانی از وقوع چنین تقلب بزرگی مطلع شد و یا اینکه پیش بینی کرد و همچنین درباره حوادث بعدی و خروش آتشفشان ها خبر داد، علی اکبر هاشمی رفسنجانی بود. نامه عجیب و تند رفسنجانی سه روز قبل از انتخابات، در حقیقت هشدار به رهبری از یک سو و هشدار به سران اصلاح طلب و مردم از سوی دیگر بود. به همین دلیل به نظر می رسد این نامه به عنوان یک سند تاریخی می تواند در این زمان هم مورد کنکاش دوباره و رمزگشایی قرار بگیرد تا شاید بتوان به کمک آن تصویر روشن تری از رویدادها به دست آورد.

رفسنجانی صرف از نظر نوع عملکرد و سوابق اش در طول سی سال گذشته، همواره به عنوان سیاستمداری هوشمند و زیرک چه در میان ایرانیان و چه در میان تحلیل گران غیر ایرانی مطرح بوده است. در حقیقت از رفسنجانی نه به عنوان یک روحانی در سلسله مراتب نظام جمهوری اسلامی، بلکه بیشتر به عنوان یکی از هوشمندترین سیاستمداران ایرانی نام برده می شود؛ او کسی است که علاوه بر هوش، تجربه ای منحصر به فرد از زیر و بم همه رویدادها و تصمیم های این نظام در سی سال گذشته داشته و پرونده همه فعالان امروز و دیروز زیر بغل اوست؛ چنانکه آیت الله خامنه ای هم در خطبه های نماز جمعه به رابطه 52 ساله خود با وی اعتراف کرد.

رفسنجانی در نامه ای که سه روز قبل از انتخابات نوشت، گفت که چه اتفاقی قرار است بیفتد و گفت که آقای خامنه ای نباید این کار را بکند و گفت که اگر این کار را بکند، چه پیامدهایی روی خواهد داد. او وقتی در نامه خود نوشت "ادعای این‌که مطالب او (احمدی نژاد) تحت تاثیر فضای مناظره گفته شده و فاقد "برنامه ریزی قبلی" است، پذیرفتنی نیست و گویا برای تحت الشعاع قرار دادن گزارش های مستند و مکرر دیوان محاسبات درخصوص مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه است"، ادعا کرد اتفاقاتی در حال روی دادن است و برنامه ریزی هایی در حال انجام است که باید نسبت به آنها هشیار بود. از اشاره رفسنجانی به "مفقودالاثر بودن یک میلیارد دلار و ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه" نباید به سادگی گذشت؛ شاید یک سر بحران اخیر بر سر قدرت باشد؛ احتمالا سر دیگر آن بر سر "پول" است! پولی که به هر حال در جایی خرج شده است؛ اینکه محل خرج این "یک میلیارد دلار" کجا و ارتباط آن با تقلب گسترده و رویدادهای مرتبط با آن چه بوده است، مسئله ای است که باید روشن شود.

او همچنین درباره زیر سوال بردن انقلاب و نظام می گوید که از "این بدتر نمی شد". یکی از برداشت هایی که می توان از این نامه کرد، این است که این سخنان هشداری به شخص رهبر هم باشد که شما ممکن خودت هم داری از این ماجرا رو دست می خوری؛ آنجا که می گوید "نقطه قابل توجه در این تهمت ها این است که غیر مستقیم، مقام ولایت در زمان رهبری امام راحل و جناب عالی که هادی دولت ها بوده اید و با اظهارات صریح، مدیریت ها را مورد تایید و تحسین قرار داده اید، نشانه گرفته است."

رفسنجانی در این نامه راه حل برون رفت را هم ارائه می دهد. آنجا که اشاره می کند "امام راحل دردآشنا با تشکیل گروه حقیقت یاب و داور، بخشی از حقایق را آشکار کردند." او درواقع تاکید می کند که وجود چنین گروه حقیقت یابی، می تواند به "آگاهی بیشتر مردم و رسوایی فتنه گران و در نهایت نجات کشور از خطر" بینجامد.

او اگرچه در آن نامه گفته "برای پرهیز از آلوده شدن فضای سیاسی کشور در آستانه ی انتخابات به تشنجات بیشتر، از عکس العمل فوری که مورد انتظار ملت است، خودداری کرده" است، ولی در این زمان می توان این پرسش را مطرح کرد که آیا الان هم که کشور در بحرانی که وی پش بینی کرده بود، فرو رفته است، باز هم از "عکس العمل فوری که مورد انتظار ملت است" خودداری خواهد کرد یا "انتظار ملت" را در مقام ریاست خبرگان رهبری برآورده خواهد کرد؟

او در ادامه نامه تاکید می کند "بی شک جامعه و به خصوص نسل جوان نیازمند اطلاع از حقیقت است." او به این "حقیقت" اشاره مستقیمی نمی کند و تنها به ذکر این نکته بسنده می کند که "این حقیقت با اعتبار نظام و همدلی ملت ارتباط جدی دارد". نکته دیگری که او درباره این "حقیقت " می گوید، این است که "اگر محدود به حق چند نفر بود؛ اقدام به نوشتن چنین نامه ای نمی کردم." پس "حقیقتی" که تا انتهای نامه به روشنی هم از آن چیزی نمی گوید، در واقع انگیزه نوشتن چنین نامه ای سه روز قبل از انتخابات می شود. رفسنجانی این نامه را بسیار در لفافه و محافظه کارانه نوشته است و تنها با ذکر این جمله که "در موقع مناسب انحرافات و حق کشی های ناگفته انتخابات و اعمال دولت نهم در اختیار مردم و تاریخ قرار خواهد گرفت"، شاید سعی می کند بار مسئولیت را دست کم در زمان انتخابات، از دوش خود ساقط کند.

او در ادامه نامه، وارد فاز پیش بینی از عکس العمل مردم در صورت ادامه حضور احمدی نژاد در عرصه شده و می گوید "بی شک بخشی از مردم و احزاب و جریان ها این وضع را بیش از این برنمی تابند". او در همین نامه محافظه کارانه خود آتش خشم مردم را به " آتش فشان هایی" تشبیه می کند که "از درون سینه های سوزان تغذیه می شوند"؛ شاید هیچ سیاستمدار درون حکومتی که هیچ، هیچ جامعه شناسی هم نتوانسته بود چنین تعبیر دقیق، روشن و واقعی ای از حال و روز فعلی مردم ایران داشته باشد.

او همچنین در ادامه، هم احتمال "نخواستن" و هم احتمال "تنوانستن" نظام را برای برخورد با "گناهان کبیره و اخلاق شکنی" که از سوی شخص رئیس جمهور سر می زند در نظر می گیرد؛ شاید "نخواستن" تا حدودی برای ما روشن باشد ولی اینکه "نتوانستن" در این تعبیر دقیقا به چه معنایی است، جای پرسش دارد.

رفسنجانی به رهبر هشدار می دهد که از این انقلاب جز من و شما کسی باقی نمانده است و هشدار می دهد که اگر "اقدام موثری" انجام نگیرد، "این آتش" در جریان انتخابات و "پس از آن" شعله ورتر خواهد شد. او انتخاباتی سالم و متکی بر رای ملت را تنها "کاری که می تواند عامل نجات کشور از خطر و باعث تحکیم وحدت ملی و اعتماد عمومی باشد" عنوان می کند. او کاملا مطلع بود قرار است در این انتخابات چه بر سر آرای مردم آورده شود و کاملا مطلع بود که چنین کاری در حکم "بنزین بر آتش افروخته" همان "آتشفشان ها" خواهد بود. رفسنجانی در این نامه پوشیده، احتمالا تمام تلاش اش را کرده تا هر چه بیشتر از غلظت رویدادها کم کند و در لفافه به موضوعات اشاره کند. او وقتی محافظه کارترین تعبیرش برای رویارویی با مردم می شود "ریختن بنزین بر روی آتشی شعله ور" ، تقریبا می توان حدس زد پیش بینی وی درباره جنبش مطالبات مردمی چیست.

او البته دیدگاه اش را باز هم رقیق تر، با شعری بیان می کند؛ "سرچشمه شاید گرفتن به بیل /چو پر شد نشاید گرفتن به پیل"

این نامه هنوز به نظرم نکته های نامکشوف دیگری دارد که افراد باتجربه تر و دنیادیده تری را برای تحلیل اش می طلبد...



خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

مردمی که دیگر مردم نبودند


آیت الله خامنه ای با سخنرانی نماز جمعه اگرچه در مواضع، کسی را شگفت زده نکرد اما در لحن و روش، بسیاری را حیرت زده بر جای میخکوب کرد؛ با بغض آخر خطبه دوم و گریه و ناله جمعیت، پیامی را به سرسپردگان خودش رساند که نفس های بسیاری را در سینه حبس کرد و بدن های بسیاری را سرد.

اگر کلمات به کار برده او را در این سخنرانی تحلیل محتوا کنیم، دو کلمه بسیار در این سخنان، پربسامد بود؛ "مردم" و "دشمن". اصلا بیایید فرض کنیم انتخابات دهمین دوره ریاست جهوری بدون هیج تقلبی برگزار شده است؛ محمود احمدی نژاد 24 میلیون رای آورده و میرحسین موسوی هم براساس آمار رسمی وزارت کشور احمدی نژاد،13 میلیون رای داشته است. روز جمعه همه "مردم" مورد خطاب رهبر انقلاب قرار گرفتند؛ از 42 میلیون مردمی که به زعم ایشان به اصل نظام رای دادند، تا 24 میلیون مردمی که "رئیس جمهور زحمت کش و مردمی شان" را برای بار دوم انتخاب کردند تا "بسیجی هایی" که در این آشوب ها صدمه دیده اند تا "مردمی" که کسب و کارشان به دلیل اعتراضات خیابانی به هم ریخته است و از کار و زندگی افتاده اند تا همه 85 درصد واجد شرایطی که "اگر به قصد قربت رای داده باشند، اجرشان در پیشگاه خداوند محفوظ است."

اما در تمام این سخنرانی وحدت آفرین، این به ادعای آنها، 15 میلیون نفر و به ادعای اینها، دست کم 30 میلیون نفر، هیچ جایی نداشتند؛ این 13 تا 30 میلیون نفر وقتی رای دادند، به قول ایشان به اصل نظام رای دادند، ولی آنقدر قابل نبودند تا رهبر همان نظام، حتی اشاره ای به این "مردم" بکند. آنها اگرچه با حاضر شدن پای صندوق های رای، وفاداری خودشان را به اصل نظام جمهوری اسلامی نشان دادند، ولی وقتی توی خیابانها، آرام و ساکت راه می روند و "حق" شان را طلب می کنند، "دشمن" آنها را به خیابان می کشاند و باید بدانند رهبر انقلاب "به هیچ عنوان زیر بار بدعت های غیرقانونی نمی رود". اگرچه ایشان "بعضی ها را مناسب تر از بعضی های دیگر برای خدمت" می دانند، اما همه آن 13 تا 30 میلیون ایرانی باید بدانند که "مردم" "انتخاب خودشان را کرده اند" و "انتخابات تمام شده است". "خواست مردم باید سر صندوق های رای مشخص شود، نه کف خیابانها".

رهبر انقلاب روز جمعه با چهره ای که نشانی از آرامش همیشگی را نداشت، حساب 13 تا 30 میلیون ایرانی را از "مردم" جدا کرد و آنها را با "دشمنان انقلاب و ملت" یکی فرض کرد.
اما یک جای این محاسبه لنگ می زند....


خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

اگر گریزم کجا گریزم / اگر بمانم کجا بمانم


امروز، گیج و منگ و مستاصل، احساس یک مرغ سرکنده را دارم... اگر گریزم کجا گریزم؟ اگر بمانم کجا بمانم؟

دو روز قبل از آن جمعه، خواستم که برگردم... برای همیشه برگردم و در سرزمین مادری ام نفس بکشم و بمیرم... من آن سرزمین را با خشمی عمیق و بغضی سنگین ترک کرده بودم ... اما عین عاشقی که قرار است بعد از مدت ها معشوق بداخلاق اش رو با اشاره ای مهربانانه و لطف آمیز ببیند، دلم سخت به طپشی عاشقانه افتاد و قلبم توی سینه ام دیگر جا نمی شد...

در این 7روز نتوانستم از احساسات عمیق و سرگشته ام چیزی بگویم... نتوانستم راهی باز کنم تا این همه اشک فرو خورده و نریخته را از زندان چشمهایم آزاد کنم... یکی آن سر دنیا روی ریشه های من نفت ریخت و در کمال خونسردی، رذالت و وقاحت، با کبریتی آن را به آتش کشید؛ بی آنکه من بفهمم ریشه هایم را آنجا جا گذاشته بودم... من فکر کرده بودم همه چیزم را با خودم کول کرده ام آورده ام این سر دنیا... همه چیزم را... نمی دانستم اینقدر سرگشته و بی پناه می شوم، اگر کسی سرزمین مادری ام را به لجن بکشد... فکر کردم وطنم را گذاشتم توی یک گنجه ته ته دلم و با خودم آوردمش این سر دنیا که هر وقت دلتنگش شدم، در گنجه را باز کنم، اشکی رویش بریزم، گرد و خاکش را پاک کنم و دوباره درش را بگذارم... ولی من حتی همین "دل" را هم جای دیگری جا گذاشته بودم و نمی دانستم...
حالا یکی دلم را به آتش کشیده است... دلی که آن ور اقیانوس ها جا گذاشته امش...


خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

راننده ای که به جای فرمان مسلسل گرفته است

اکبر هاشمی رفسنجانی، "همسنگر دیروز، امروز و فردای" آیت الله خامنه ای، این روزها سی و یک سال بعد از انقلاب اسلامی، سکوت خود را شکست و در نامه ای، به روند فعلی رفتارهای انتخاباتی در ایران به رهبر انقلاب هشدار داد. او که حتی در بسیاری از حوادث بعد از انقلاب، به دلیل "مصالح نظام" صدایی ازش درنیامد؛ حتی وقتی برادر دو دامادش (همسران فائزه و فاطمه) اوایل انقلاب اعدام شد و آیت الله لاهوتی، پدر دو دامادش هم بلافاصله کشته شد، به خاطر مصالح نظام هیچ نگفت، امروز آنقدر "احساس خطر" کرده است که نامه ای به رهبر می نویسد و از "آتشفشان"هایی حرف می زند که "از درون و سینه هایی سوزان تغذیه می شود". احتمالاتی را در این خصوص می توان مطرح کرد:
1. به گفته دبير ستاد انتخابات صدا و سيما، مناظره میان احمدی نژاد و موسوی را 200 میلیون نفر بطور زنده تماشا کردند؛ 50 ميليون نفر در داخل كشور و 150 ميليون نفر در سطح جهان. اگر انتقادهای سالهای گذشته به رفسنجانی تنها در روزنامه ها یا سایت هایی با تیراژهای محدود و مخاطبان معدود مطرح شده بود، امروز به مدد رسانه، تقریبا همه ایرانیان همزمان از صدای و سیمای دولتی شنیدند آنچه را که سی سال نشنیده بودند. از این منظر هاشمی بر خود واجب دیده است از خود و خانواده اش اعاده حیثیت کند. "اتفاق" مناظره های تلویزیونی، مرد سایه جمهوری اسلامی را وادار به واکنش کرد که اگر این بحث ها چنین در حجم وسیعی منتشر نمی شد، احتمال زیادی نداشت دقیقا سه روز قبل از برگزاری چنین انتخابات ملتهبی، رفسنجانی دیگر فکر "مصالح نظام" را نکند.

2. حزب الله لبنان که اصلی ترین حامی مالی و معنوی اش حکومت ایران است، هفته گذشته در حالی در انتخابات پارلمان این کشور شکست خورد که مناظرات تلویزیونی ریاست جمهوری ایران که کاندیداها پرونده های رو نشده بسیاری را برای یکدیگر رو کردند، از طریق تلویزیون العربیه در کشورهای عربی پخش مستقیم و ترجمه همزمان داشت. برخی شکست حزب الله در لبنان را بی ارتباط با فرو ریختن پوشال انقلاب اسلامی ایران در مناظره میان کاندیداها نمی دانند. شکست حزب الله در منطقه پیام کمی نبود و رفسنجانی، مردی که از روزهای ابتدایی در همه مراحل حساس در کنار انقلاب بوده است، شباهت هایی بین این روزها و سی سال پیش می بیند و با زیرکی در نامه اش اشاره می کند که وضعیت فعلی را "بی شک بخشی از مردم و احزاب و جریان ها بیش از این برنمی تابند" . او نگران از شکست مفتضحانه کاندیدای نظام در انتخابات ریاست جمهوری و در پی آن به وقوع پیوستن انقلاب مخملین، به تعبیر رویترز و به تهدید سپاه پاسداران در ایران، برای جلوگیری از این امر با نوشتن چنین نامه ای، پیشدستی کرد و در واقع با هشدار به رهبری برای صیانت از آرای مردم، راه را بر همه گیر شدن موج خروشان اجتماعی فعلی و به قول خودش "آتشفشان سینه ها" بست. او ابایی ندارد که اعلام کند "ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و کشور" نمی داند و از رهبری که به زعم رفسنجانی "صلاح را در سکوت شان دیدند"، بخواهد که "مانع شعله ورتر شدن این آتش در جریان انتخابات و پس از آن" شود. او وقتی می نویسد "سرچشمه شاید گرفتن به بیل /چو پر شد نشاید گرفتن به پیل"، یعنی در طول همه این سالها تا به این حد احساس خطر برای مصالح نظام نکرده است.

3. رفسنجانی دی ماه سال گذشته اشاره ای کرده بود به اینکه "اگر فقه تخصصی را بپذیریم، باید تقلید تخصصی را هم بپذیریم و اینگونه لازم نیست کسی در همه امور از یک نفر تقلید کند...شورای فقهی حداقل برای مسائل عمده مدیریت کشور تشکیل شود و علمای اهل تسنن و تشیع با هم همراهی کنند." این ایده ای است که رفسنجانی چند باری با انحاء مختلف آن را بیان کرده است. این فرصت بهترین و مناسب ترین زمان، برای آغاز قدرتمند چنین مباحثی می توانست باشد.


*

پیام رفسنجانی هر چه بود، آیت الله خامنه ای آن را نشنید؛ او اگرچه بعد از انداختن رای خود در صندوق، گفت: "مردم در روزهای اخیر و حتی شب ها آن طور که مطلع شدم در خیابانها حضور داشتند و هرگروهی طبق میل خودشان شعار می دادند اما رشد و آگاهی مردم نگذاشت یک حادثه تلخی به وجود آید، در واقع این مسئله نشان داد که مردم در صحنه هستند." اما پیام نامه را و پیام ملت را نشنید...

مجموعه حوادثی که دیشب در ایران روی داد، انتحاری سیاسی از سوی کسانی بود که واقعا ترمز ماشین مسابقه را کنده اند و راننده به جای اینکه فرمان را بگیرد، مسلسلی به دست اش گرفته است...


منتشر شده در روزنامه



خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

سنگین و بی صدا رفت

روح بابا بالاخره رضایت داد که جسم محنت کشیده اش را رها کند و برود...









باقی همه سکوت است...









پ.ن. از ابراز همدردی دوستان خیلی خوبم در روزنامه که اغلب شان را حتی تا حالا ندیده ام، صمیمانه سپاسگزاری می کنم.



خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

با کروبی معامله می کنم!

قبل از بیان دلایلم، اول چند پیش فرض را مطرح کنم. من فکر می کنم برگه رای یی که در دست من است، برگه ای بسیار ارزشمند است که این امکان را می دهد تا به طور مستقیم با استفاده از این برگ برنده، مطالبات، خواسته ها و نیازهای خودم را فریاد بزنم. من این برگه را به هیچ حزبی، به هیچ گروهی و به هیچ کسی، حتی "منافع جمعی"، به هیچ قیمتی نمی فروشم؛ شاید این منافع جمعی، آخرین چیزی بود که با وجدان خودم درباره اش حکم صادر می کنم؛ من دیگر تحت هیچ شرایطی "منافع فردی"ام را فدای "منافع جمعی" نمی کنم؛ چراکه معتقدم منافع جمعی در سایه تامین منافع فردی حاصل می شود و حتی در صورت اثبات اینکه منافع جمعی در درازمدت منفعت بیشتری برای جامعه ای که من در آن زندگی می کنم، داشته باشد، اگر من رای و نظرم را فدایش کرده باشم، آنقدر دچار سرخوردگی خواهم شد که دیگر هیچگاه عنصری فعال در همان جامعه به شمار نخواهم رفت. در واقع در این صورت فردیت و هویت شخصی ام را به گونه ای فدا کرده ام که دیگر بسادگی نخواهم توانست اثری از آن در خودم پیدا کنم. بنابراین رای دادن را حرکتی کاملا فردگرایانه و بر پایه منافع فردی شخص خودم ارزیابی می کنم و به کاندیدایی رای می دهم که فکر کنم "احتمال دارد" بیش از دیگران، منافع شخصی من را تامین کند.


من یک انسانم؛ به کاندیدایی رای می دهم که بطور مشخص، مسائل مربوط به حقوق بشر را در اظهارات و برنامه ها و اعلامیه های خودش مطرح کرده باشد و آنقدر شهامت داشته باشد تا به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری اعتراف کند ما در ایران حقوق بشر را رعایت نمی کنیم و منشوری جداگانه با عنوان "منشور حقوق بشر" منتشر کند و به درستی، همه بیانیه های پیشین اش را "فرع"و این موضوع را "اصل" بداند.

من یک زنم؛ به کاندیدایی رای می دهم که جسارت می کند و در فیلمی که از تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی پخش می شود، می گوید که به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان می پیوندد. تاکید می کند که وزیر زنی را در کابینه معرفی می کند و اجازه می دهد روبرویش از "حجاب اجباری" بگویند.

من یک روزنامه نگارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حق دسترسی آزاد به اطلاعات را به رسمیت بشناسد. کاندیدایی که با صراحت از لزوم وجود رادیو و تلویزیون خصوصی در ایران حرف بزند. کاندیدایی که بداند زندانی سیاسی، که بسیاری از روزنامه نگاران را شامل می شود، یعنی چی و به دفاع از زندانی سیاسی شهره باشد.

*******

اگر کاندیداهای موجود به شکلی مساوی منافع شخصی من را تامین کنند، به لحاظ اجتماعی هم، من افکار و عقایدی برای خودم دارم که در آن چارچوب، کاندیدای مورد نظرم را انتخاب می کنم:

1. به آدمهایی که جسارت حرف زدن از تغییر اصول به ظاهر غیرقابل تغییر را دارند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که جسارت می کند و از لزوم تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی حرف می زند.

2. به آدمهایی که با ظالم مبارزه می کنند و در نهایت شجاعت، آدم زبان دراز و پرمدعا و ستمگر را سرجای خودشان می نشانند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حسین شریعتمداری، احمد جنتی، سرلشکر فیروزآبادی و خیلی های دیگر را سرجای خودشان می نشاند.

3. به آدمهای صادق و جسور احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که حرف از تکلیف الهی و احساس تکلیف برای ورود به عرصه انتخابات نمی زند و حرف از مدینه النبی و اخلاق گرایی به میان نمی آورد. بحث از این مسائل برای کسی که قرار است در صندلی ریاست جمهوری بنشیند، کاملا فاقد جایگاه است؛ وگرنه در این صورت مرحوم آیت الله بهجت از همه کس برای ریاست جمهوری مناسب تر بودند!

4. به آدمهایی که وقتی وارد یک بازی می شوند، قواعدش را رعایت می کنند و جرزنی نمی کنند، احترام می گذارم؛ به کاندیدایی رای می دهم که به قواعد بازی سیاسی ریاست جمهوری تن داده باشد؛ حزب تاسیس کرده باشد، روزنامه داشته باشد، معاون اولش را معرفی کرده باشد، درک کند که ریاست جمهوری، مسئولیتی کاملا تیمی و عملگرایانه است و همیشه با تیم همراهش در مصاجبه ها و دیدارها شرکت کند.

تکلمه- شاید تحقق بسیاری از برنامه ها و ادعاهای مطرح شده، از اختیار شخص رئیس جمهور خارج باشد و شاید بسیاری از این برنامه ها، "تندروی بی مورد و بیجا" تلقی شود؛ اما من به کاندیدایی رای می دهم که دست کم جسارت کرده باشد و از اصلی ترین مشکلات جمهوری اسلامی حرف زده باشد و اصلی ترین مطالبات من را در شعارهای انتخاباتی اش گنجانده باشد. من به کاندیدایی رای می دهم که در بیان مطالبات و خواسته های من، "تندروی" کند؛ که من این تندروی را بسیار بجا و بسیار مفید در دراز مدت زندگی شخصی ام ارزیابی می کنم.

*
پ.ن. انتخاب کروبی، انتخاب از میان چندین کاندیدای کاردرست و تاپ نیست؛ انتخاب کروبی برای من، صرفا انتخاب میان کروبی و موسوی است؛ نه انتخاب کاندیدای مورد علاقه ام.
کروبی اشکالات بسیاری در طول مدیریت اش بر مجلس، به اش وارد است و این کاملا حرف درستی است. اما به نظرم به هر حال دیکته نانوشته که غلط ندارد. هر کسی که مسئولیتی داشته، طبعا خطاها و اشتباهاتی هم مرتکب شده.
اگر می گم روزنامه نگارم، هنوز یادمم نرفته کروبی با حکم حکومتی جلو اصلاح قانون مطبوعات را گرفت. ولی تحلیل عده ای بر این است که خب انتظار داشتید در آن شرایط چه می کرد؟ مثلا آیا استعفا گزینه مورد نظر منتقدان است؟ خب اگر گزینه خوبیه پس چرا خاتمی استعفا نداد؟ حالا استعفا هم نه، چرا اساسا دور دوم دوباره کاندیدا شد؟
البته این روشی نیست که شخصا خیلی هم باهاش موافق باشم اما اگر اشکالی به کروبی در عملکرد مجلس اش وارد باشه، به خاتمی هم وارد است و با همان استدلالها از خاتمی هم می شود دقیقا به همان شیوه خرده گرفت.
به هر حال کروبی، چهار سال پیش، کاری را که باید در ریاست مجلس می کرد و رو در روی رهبر می ایستاد مثلا، کرد و بعد از انتخابات برای اولین بار در تاریخ ایران اسلامی، چنان نامه ای به رهبر نوشت.
رای من، نه به کاندیدای دوست داشتنی و مورد تایید 100 درصدم که انتخابی میان کروبی و موسوی، دقیقا در خرداد ماه 1388 در کشور ایران است.
چهار سال پیش به هیچ عنوان به کروبی رای نمی دادم، ممکن است دو سال بعد هم از رای ام به او پشیمان بشم.
ولی الان اینطوری فکر می کنم.



خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

آدمیان مردم آزار

آزادراه تهران - پردیس افتتاح نشده مسدود شد. به گزارش خبرگزاری مهر، آزادراهی که دو روز پیش از سوی وزیر راه دولت نهم افتتاح شده بود، به علت غیر ایمن بودن مسدود شد. رئیس پلیس راه استان تهران در این مورد گفته است: قبل از افتتاح این آزاد راه، کارشناسان پلیس راه اعلام کرده بودند که این آزاد راه به علت نداشتن علائم کافی غیر ایمن است.

این آزادراه همان آزادراهی است که وزیر راه دولت احمدی نژاد چنان سخنانی در مراسم افتتاحیه آن بر زبان آورد که بسیاری را از حیرت، انگشت به دهان نگه داشت. دیگر گاهی این حرف مادرها و مادربزرگ هایمان جز در موارد اظهارنظر وزرا و رئیس جمهور مصداق ندارد که واقعا بعضی ها "رو رو شسته اند و آبرو را آب دادن".

حمید بهبهانی در پاسخ به سؤال ایلنا درباره اینكه یك پروژه را چند بار افتتاح می‌كنید؟ گفت: این حرف شما نیست. چه كسی این حرف را به شما زده، به كسی كه این حرف را زده بگویید "هنوز برای در افتادن با بهبهانی كوچك است". این اشاره بهبهانی به احمد خرم، وزیر راه دولت اصلاحات بود. او در ادامه درباره خرم گفت: "این آقا كه تا پیش از این زنده نبود، دو سه ماهی است كه زنده شده و ما را به سفیدنمایی و سیاهی‌هایی متهم می‌كند."

او در مراسم افتتاحیه بزرگراهی که دو روز بعد از طرف خود وزارت راه مسدود شد، مژده داد عازم مشهد است تا قرارداد قطار سریع‌السیر تهران ـ مشهد را با آلمانی ها به ارزش هشت میلیارد یورو امضا کند. او که در این افتتاحیه آنقدر ذوق زده شده بود که هشدارهای ایمنی پلیس راه را درباره این آزادراه نادیده گرفته و به ذکر خاطرات خود از زمان تحصیل اش در خارج از کشور پرداخت و صاف صاف زل زد توی چشم خبرنگاران و گفت: "مغز هر جوان ایرانی معادل چهار مغز اروپایی است. دانشجویان آنجا همچون گاو و گوسفند هستند به طوری كه برای روشن‌ كردن مطلب واضحی نیز دهانشان همچون غار علی‌صدر باز می‌ماند."

وقتی مایلی کهن بیانیه های معروفش را داد و کلمات و لحن زشت و زننده اش صدای همه را درآورد، گفته شد ای بابا؛ از فوتبالیست جماعت چه انتظاری دارید؟ از کسی که همه عمرش را در زمین های خاکی گذرانده چه انتظاری دارید؟ مگر مایلی کهن دکتر و مهندس و استاد و وزیر و وکیل است که انتظار دارید لفظ قلم حرف بزند؟ حالا این آقای بهبهانی، استاد محمود احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت، 70 سال از خدا عمر گرفته و 32 سال است که استاد دانشگاه است. این آقای وزیر در حالی دانشجویان خارجی را گاو و گوسفند خطاب می کند که با افتخار از امضاء قرارداد با همان خارجی ها خبر می دهد و مخاطب را مبهوت می کند که اگر گاو و گوسفندند، پس شما آنجا چرا داشتید درس می خواندید و اگر برای روشن شدن مطالب واضح دهنشان اندازه غار علیصدر باز می ماند، چطور منافع ایرانیان را در پروژه های ملی به آنها می فهمانید؟
ولی آقای وزیر راه و ترابری انگار نمی داند که "گاوان و خران بار بردار / به ز آدمیان مردم آزار"

منتشر شده در روزنامه


خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

درباره روسری گلدار زهرا رهنورد

در غرب رسم بر این است که رسانه‌ها، حتی جدی‌ترین آنها، هیچ‌وقت از گزارش جزئیات مربوط به نوع، جنس، مدل، مارک و طراح لباس های زنان مشهور غافل نمی‌شوند؛ و در اغلب موارد هم این گزارش‌ها باعث اقبال عمومی به آن مارک یا مدل خاص لباسی می‌شود که زن مشهوری از آن استفاده کرده است. آخرین نمونه هم ماجرای سفر اوباما و همسرش میشل به اروپا بود که رسانه‌ها غیر از پوشش خبری دیدارهای سیاسی رئیس جمهور امریکا با همتایان اروپایی خود، به مقایسه نحوه لباس پوشیدن میشل با کارلا برونی، همسر سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه که روزگاری خواننده و مدل بوده است، پرداختند و در نهایت تاکید کردند که میشل بسیار شیک پوش‌تر و خوش لباس‌تر از همتایان اروپایی خود ظاهر شد.

رسانه‌های ما معمولا به دلایلی که بر همه روشن است، هیچ‌گاه چنین موضوعاتی را مورد توجه قرار نداده‌اند و اساسا اجازه هم نداشته‌اند. در طول سی سال اخیر هم اغلب زنان مشهور ایرانی بویژه زنان فعال در سیاست (غیر از زنان هنرمند)، معمولا با پوشش چادر مشکی ظاهر شده‌اند و جایی هم برای پرداختن و بحث کردن درباره امکانات موجود برای لباس پوشیدن آنها وجود نداشته است و در واقع این موضوع، هیچگاه تبدیل به "مسئله اجتماعی" هم نشده بود. ولی در چند سال اخیر حساسیت‌های حکومت درباره شیوه لباس پوشیدن زنان، راه انداختن گشت‌های ارشاد و استفاده از نیروی پلیس برای امر و نهی درباره نوع لباس افراد، باعث اعتراضات گسترده به "سیاسی کردن" این "حق شخصی" زنان شده است. کشمکش‌هایی که موضوع فراموش شده و عادی شده "حجاب زن ایرانی" را تبدیل به "مساله‌ای اجتماعی" کرده است؛ مساله ای که حکومت دیگر بعید بتواند جمع اش کند.

در این میان، نوع پوشش زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی، یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری، "اتفاقی" است که در میان حجم اخبار سنگین مربوط به انتخابات گم شده‌است؛ زهرا رهنورد، استاد تمام دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و خالق مجسمه "مادر" در میدان محسنی، از زنان مبارز قبل از انقلاب بوده است و ظاهرا پس از ازدواج با موسوی، "حجاب" را انتخاب می کند. او که برای اولین بار در تاریخ مبارزات انتخاباتی ایران بعد از انقلاب، در همه سفرهای استانی دست در دست همسرش در سخنرانی‌ها و برنامه های انتخاباتی شرکت می‌کند، نحوه لباس پوشیدن‌اش حتی از بالا بردن طبیعی‌تر دستهایش از میرحسین، هنگام ابراز احساسات جمعیت، بیشتر جلب توجه می‌کند.

او بر خلاف سایر زنان چادری فعال در عرصه سیاست، چادرش کش ندارد؛ بنابراین روی سرش آزادانه حرکت مي‌کند و حتی گاهی از سرش لیز می‌خورد و می‌افتد. این چادر آزاد به روسری‌اش (دقت کنیم که روسری و نه مقنعه) که گل های قرمز و نارنجی دارد، امکان جلوه‌گری می‌دهد؛ همچنین مانتویی که طبق رسم معمول جامعه، مشکی یا تیره نیست و جنس آن شبیه مانتوهایی است که زنان جوان در ایران می‌پوشند. به علاوه او با کیف رنگینی که همیشه در عکس ها از چادرش بیرون زده است، چادر را تبدیل به نمادی آزادانه تر و راحت‌تر کرده است که تنوع و طراوت لباس پوشیدن این استاد دانشگاه 64 ساله را به نمایش بگذارد؛ البته آرایش ملایمی که لبها و چشم های او دارد، بیشتر کمک می‌کند تا جوان تر از سن‌اش به نظر برسد.

همیشه ورود بهار را گل های تک تکی نوید می‌دهند که جسارت می‌کنند و زودتر از بقیه سر از خاک بیرون می‌آوردند؛ به عقیده‌ای برخی، صرف نظر از اینکه نتیجه این انتخابات چه باشد، گل‌های قرمز و نارنجی روسری زهرا رهنورد می‌تواند در کنار تلاش‌های فعالان حقوق بشر، نشانه‌هایی نویدبخش برای مساله پرتنش شیوه لباس پوشیدن زنان ایرانی باشد.

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

در حاشیه اعلام حمایت مخملباف از میرحسین

یادداشت مخملباف در حمایت از موسوی را دیدم. این یادداشت را خیلی دوست داشتم. مهمترین دلیلم این است که از معدود اعلام مواضعی در دفاع از موسوی بود که در آن "دلیل" دیدم. من لذت بردم که مخملباف دلایل خودش را در اعلام حمایت از میرحسین بیان کرده است. من لذت بردم که در این یادداشت اول درباره لزوم رای دادن گفته، بعد تاکید کرده که هر دو کاندیدای اصلاح طلبان افراد شایسته ای هستند، یک پاراگراف هم در مدح کروبی نوشته و در بقیه متن اش شرح داده است چرا از میرحسین حمایت می کند. چیزی که من در اظهارات و نوشته ها و مصاحبه های هیچ یک از سیاسیونی که از میرحسین حمایت می کنند، ندیدم. البته تاکید کنم که بین این افراد، ابراهیم نبوی هم برای حمایت از میرحسین دلیل می آورد. یکی از دلایل بسیار جالب مخملباف (از نظر من) در دفاع از میرحسین، وجود زنی مثل زهرا رهنورد به عنوان همسر اوست.

به هر حال، ظاهرا برای هنرمندان، میرحسینی که هنرمند و نقاش و رئیس فرهنگستان هنر است، بهترین انتخاب است. این خیلی خوب است که هنرمندان ما توانسته اند کاندیدایی میان نامزدهای موجود پیدا کنند که به خودشان نزدیک ببینندش. مخملباف اشاره ای هم به مهمترین ویژگی کروبی کرده و آن این است که این آدم هیچگاه وقتی حق مظلومی پایمال می شود، ساکت نمی نشیند.

من خیلی خوشحالم که کم کم فضای انتخابات، دست کم از سوی کروبی و موسوی و همچنین طرفدارانشان و تاکید هر دو طرف بر عدم تخریب نامزد دیگر (اخراج مشاور امور جوانان توسط کروبی و عذرخواهی رئیس ستاد میرحسین در اصفهان از کروبی که هر دو به دلیل اهانت به نامزد مقابل صورت گرفته بود) داردبه سمت عقلانی شدن و طرح مطالبات گروه های مختلف فعال در جامعه پیش می رود. کم کم دارد صف بندی میان افراد و گروه هایی که همگی خواهان تغییرند، روشن تر می شود؛ اینکه وقتی سروش می گوید تغییر منظورش چیست، وقتی مخملباف می گوید تغییر منظورش چیست... بویژه این یادداشت ها و نامه ها بسیار برای شناختن مطالبات واقعی افراد و گروه ها خواندنی است.

من خیلی خوشحالم که هم می توانم نامه ابراهیم نبوی و محسن مخملباف را در حمایت از میرحسین بخوانم و هم می توانم استدلال سروش و زیدآبادی و عبدی را در حمایت از کروبی بشنوم. فقط از یک چیز حال اشمئزار شدیدی به من دست می دهد؛ آن هم مشخصا عملکرد و اظهارنظرهای اعضای شورای مرکزی حزب مشارکت است که آبروی هر چی فعال سیاسی را برده اند. واقعا اگر تنها یک دلیل داشته باشم (که دلایل بیشتری دارم) که دوست نداشته باشم میرحسین رئیس جمهور بعدی باشد، این است که با پیروزی میرحسین، مشارکتی هایی که در تمام این مدت فقط تاکید کردند از میرحسین حمایت می کنند چون رای بیشتری دارد، امر برایشان مشتبه بشود جنبشی که ادعای سردمداری اش را می کنند به نتیجه رسانده اند، پیروز میدان شده اند و شروع کنند به صید ماهی های خودشان...

اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

مردان خدا پرده پندار دریدند

آیت الله بهجت هم رفت...
حضور بعضی آدمها بر روی این کره خاکی نشانه هایی هستند که...



اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه

مشاور شهردار تهران هفته گذشته در گفتگو با خبرگزاری مهر اعلام کرد تلفات آلودگی هوای تهران در 8 سال گذشته بیشتر از آمار شهیدان دوران 8 ساله دفاع مقدس است. در همین مورد، مدیرکل محیط زیست استان تهران مرگ 2500 نفر در سال بر اثر آلودگی هوا را تایید کرده و همین آقای مشاور شهردار، آمار مرگ 12 هزار تهرانی در سال 85 را به واقعیت نزدیک‌تر دانسته است. در جنگ هشت ساله به روایتی، 213 هزار نفر و به روایتی دیگر 188 هزار نفر به شهادت رسیده‌اند.


بگذریم که حتی با فرض مرگ سالانه 12 هزار نفر، در طول هشت سال این رقم می‌شود 96 هزار نفر که معادل نیمی از شهدای جنگ است؛ نه همه شهدای جنگ؛ از مشاور محیط زیست شهردار تهران انتظار نمی‌رود تعداد دقیق شهدای جنگ را حفظ باشند و احتمالا برای اینکه ابعاد ماجرا را برای خوانندگان روشن کنند، در یک اقدام خلاقانه استفاده از صنعت مبالغه را از ادبیات و شعر به مصاحبه با خبرگزاریها انتقال داد‌ه‌اند. فقط ای کاش از این همه خلاقیت کمی هم درحوزه مشاور‌ت‌شان استفاده‌ می‌کردند؛ چون ایشان هم مثل همه ما از وضعیت آلودگی هوا "گله" کرده و گفته‌اند: "چه کسی می‌خواهد این وضعیت را بررسی کند؟"


معلوم است که برای ایشان هم جالب است که بدانند مسئول این ماجرا کیست؟ چون خودشان "مشاور" هستند، "مسئول" که نیستند؛ مدیرکل محیط زیست استان تهران هم که آمار مربوط به فوت شدگان آلودگی هوا را از قول "خیلی‌ها"، "قابل اطمینان" نمي‌دانند و می‌گویند: "آلودگی هوا به طور مستقیم کسی را نمی‌کشد"، فقط یک "مدیرکل" اند؛ "مسئول" که نیستند. مدیرعامل شرکت کنترل کیفیت هوای شهرداری تهران هم که گفته اند "آلودگی هوا هرگز جزو اولویت‌های اصلی تصمیم‌گیران و مدیران ما نیست" هم که بنده خدا فقط "مدیر عامل" است؛ "مسئول" که نیست. البته با اینکه هنوز مسئول ماجرا شناسایی نشده است، قائم‌مقام سازمان بازرسی کل کشور اعلام کر‌ده‌اند: گزارش وضعیت آلودگی هوا به "مقامات مسئول" ارسال شده است؛ هرچند ایشان هم به طور دقیق نام این مقامات را فاش نکرده است!


*
در این جنگ آنقدر شهید داده‌ایم که هر خیابان، کوچه و پس‌کوچه ای را در این کشور پهناور به نام شهیدی بنامیم؛ فقط شهدای ما خودشان با پای خودشان و با علم به اینکه جبهه رفتن با احتمال بالایی، به شهادت منجر مي‌شود، شیوه مرگ خودشان را "انتخاب" کردند؛ ولی تک تک تهرانی هایی که هر روز در این خیابان ها و کوچه ها راه می‌روند و دم و بازدم های غیر ارادي‌شان قرار است بهانه ادامه حیات در همان سرزمین پهناور باشد، ذرات نادیدنی بی‌لیاقتی و بي‌کفایتی عده‌ای را به ریه‌هایشان می‌فرستند که هیچ یک خودشان را "مسئول" نمی‌دانند؛. بالاخره عمر همه سر می‌آید؛ یکی توی میدان جنگ، یکی توی جاده، یکی هم توی هوای تهران. ولی فقط چند لحظه تامل کنید؛ فقط مرگ 14 تهرانی در 9 ماهه اول سال گذشته "طبیعی" بوده است؛ 98 درصد تهرانی ها با مرگی "غیر طبیعی" از دنيا رفته‌اند؛ مرگی که نه خودشان "انتخاب" کرده‌اند و نه طبیعت برایشان انتخاب کرده است.

در فاصله هشت سال جنگ، 86 درصد کل شهدا زیر 30 سال سن داشته‌اند و 35 درصدشان زیر 19 سال! چطور است آنها که هیچکدام نام مشاور و مدیرکل و مدیرعامل و قائم مقام و رئیس و وزیر نداشته‌اند، احساس "مسئولیت" کردند؛ ولی حالا کسی نمی تواند "مسئول" را پیدا کند؟

منتشر شده در روزنامه



اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

چند مشاهده

در دنبال کردن مباحث مربوط به انتخابات چند تا نکته به نظرم می رسد:
1. افرادی که از کروبی دفاع می کنند، برای انتخاب شان "دلیل" می آوردند؛ در حالی که کسانی که از موسوی حمایت می کنند دلیل برای شایستگی شخص میرحسین ندارند. آنها به این دلیل که "تصور می کنند" او رای بیشتری دارد، پس او را انتخاب می کنند!
2. کروبی بویژه با نامه ها و بیانیه های انتخاباتی اش دارد می گوید من چه برنامه ای دارم. (بویژه بیانیه برنامه مدون اقتصادی، حقوق شهروندی و اخیرا حقوق اقلیت ها) و در کنار آن از احمدی نژاد هم انتقاد می کند؛ در حالی که میرحسین بیشتر توجه و تمرکزش را گذاشته بر انتقاد از احمدی نژاد و به ندرت در این باره حرف می زند که دقیقا در حوزه های مختلف چه برنامه هایی دارد.
3. حمایت اغلب گروه های منتسب به اصلاح طلبان از میرحسین (که در روز ثبت نام گفت مستقل وارد میدان شده است و در روزهای اول هم اعلام کرد هم اصول گراست، هم اصلاح طلب) و همچنین مثلا حمایت قاطع سروش و حمایت ضمنی دفتر تحکیم از کروبی، کم کم دارد صف بندی های گروه های سیاسی در ایران را روشن تر می کند.
4. اگر زمان بیشتری وجود داشت، کسانی که با دلیل و منطق می توانند از انتخاب شان دفاع کنند، کاملا قادر بودند به آرای سرگردان جهت بدهند.
5. می شود به این احتمال هم فکر کرد که اگر میرحسین و کروبی هر دو به دور دوم بروند، چه اتفاقی می افتد؟

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

آرای سرگردان و گروه های مرجع

در هر انتخاباتی میزان قابل توجهی "رای سرگردان" وجود دارد که افراد می‌خواهند رای بدهند؛ ولی درباره هیچ یک از کاندیداهای موجود به جمع بندی قطعی نرسیده‌اند. یکی از روش های انتخاب کاندیداهای مناسب این است که افراد به "گروه های مرجع" جامعه توجه کنند و ببینند کسانی که در جامعه دارای وزن سیاسی، فکری، فرهنگی، معنوی و یا هر نوع شاخص متمایز کننده دیگری هستند، از چه کسی حمایت می‌کنند. این روش تصمیم‌گیری در واقع همان معنای جامعه شناختی ضرب‌المثل فارسی است که مي‌گوید: "بگو دوستات چه کسانی هستند تا بگویم تو کی هستی."


در این دوره از انتخابات، که کروبی و موسوی هر دو از پایگاه اصلاح طلبان وارد میدان شده‌اند؛ تصمیم گیری برای بسیاری که گرایش اصلاح طلبی دارند؛ سخت شده است. دو حزب عمده اصلاح طلبان، مشارکت و سازمان مجاهدین، رسما از موسوی حمایت کردند. همچنین قدرتمندترین فرد حقیقی‌ای که پشت سر موسوی قرار گرفته است؛ محمد خاتمی است. البته افراد مشهور دیگری هم حمایت خود را از میرحسین اعلام کرده‌اند؛ مثلا ابراهم نبوی. البته در عین حال که هر دوی این افراد به اندازه کافی مشهور هستند و هر یک پایگاهی در جامعه دارند تا تعداد قابل توجهی رای به سبد میرحسین سرازیر کنند؛ واضح است که وزن نبوی در جامعه ایران با خاتمی قابل قیاس نیست.

‌عبدالکریم سروش در مصاحبه ای که روز یکشنبه با روزآنلاین انجام داده است؛ اعلام می‌کند انتخابش از میان کاندیداهای موجود، کروبی است. البته او در دوره قبل هم کروبی را گزینه مناسب ریاست جمهوری دانسته بود ولی در مصاحبه اخیر لحن او کاملا متفاوت از چهار سال پیش است. او در سخنان موسوي، نه تنها "نکته تازه‌اي" نمي‌بيند؛ بلکه "رگه‌هاي نگران کننده‌اي" را هم تشخیص می‌دهد. او همچنین از میرحسین انتقاد می‌کند که "در عمل هم بيست سال نشست و ظلم ها را تماشا کرد و لب از لب نگشود". سروش همچنین موضع خاتمی را در حمایت از میرحسین، "سئوال انگيز" می داند و "رفتن پاره‌اي از دوستان پشت آقاي موسوي" را هم "اصلا درک" نمي‌کند. او در آخر تاکید می‌کند که در این برهه، جامعه ما به "مرد عمل" نیاز دارد نه به کسی که در "کسوت سیاسی ادعای رسالت روشنفکری" داشته باشد.

جدای از عباس عبدی، عمادالدین باقی، غلامحسین کرباسچی، ابطحی، قوچانی و تیم روزنامه نگاری‌اش، مهاجرانی و جمیله کدیور، سروش قوی ترین وزنه‌ای است که تا به امروز حمایت خودش را از کاندیداتوری کروبی اعلام کرده است. به نظر می‌رسد در شرایط فعلی، حجت برای کسانی که گرایش های اصلاح طلبی دارند، ولی هنوز مرددند چه کسی را انتخاب کنند؛ تمام است. یک سر طیف خاتمی ایستاده است با کارنامه‌ای روشن و سر دیگر آن سروش ایستاده؛ او هم با کارنامه‌ای روشن. هر دو هم به اندازه کافی وزنه‌های سنگینی هستند و در میان گروه‌های معینی از جامعه "مرجعیت" دارند و می‌توانند بخشی از آرای سرگردان را به سبد کاندیدای موردنظرشان بریزند.

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

وقتی راست آچمز می شود

شیخ اصلاحات از چهار سال پیش که نامه انتقادی تندی به رهبر نوشت و پسر وی (مجتبی) را متهم کرد که در انتخابات و تقلب به نفع احمدی نژاد دست داشته است، دست اش در نامه نوشتن به سران نظام گرم شد و دیگر رودربایستی های معمول ایرانی و مصلحت اندیشی های موکد اسلامی را کنار گذاشت. در نامه های بی سابقه ای که در چند ماه اخیر به سرلشکر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، آیت الله جنتی، دبیر شورای نگهبان و حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان نوشت، کروبی 74 ساله نشان داد بیش از آن آب از سرش گذشته است که دیگر رعایت "مصلحت نظام" را بکند. نویسنده این نامه ها کسی نبود که دیگر فکر کند مسئله ای مثل "حکم حکومتی" می تواند محلی از اعراب داشته باشد.

او در نامه به شورای نگهبان، جانبداری دبیر این شورا از رئیس جمهور فعلی در جلسه ناظران شورای نگهبان را به شدت محکوم کرد و جنتی را حواله به سخنان رهبر داد که در آن تاکید کرده همه دستگاه های دولتی بی طرفی خود را در انتخابات حفظ کنند. او در جایی به جنتی می گوید: "ممکن است گمان کنیم سخنان رهبری به گوش آیت‌الله جنتی نرسیده باشد و ایشان به علت طولانی بودن تعطیلات نوروز موفق به دریافت سخنان رهبری نشده‌اند."

کروبی در نامه دیگر خود، فیروزآبادی را "رئیس ستاد نظاميان دخالت کننده در انتخابات" خطاب می کند و به او می گوید: من می خواستم "شکایت از فرماندهان نظامی را که موضع گیری های صریح نسبت به جریان های سیاسی می کنند" به شما که "امين رهبري معظم و فرماندهي کل قوا هستيد" بیاورم. "حالا شکایت از شما به کجا ببرم؟" وی در ادامه به اضافه وزن وی به عنوان عالی ترین مقام نظامی کشور اشاره کرده و می گوید: "آیا ظواهر و بعضي سخنان حضرتعالي، مطابق استانداردهاي ضروري براي احراز يکي از عالي‌‏ترين جايگاه‌‏هاي نظامي کشور -از جمله بي‌‏طرفي در مسائل سياسي و چابکي و تحرک- مي‌‏باشد؟"

ولی نامه آخر کروبی به حسین شریعتمداری به عنوان نامه ای "بی سابقه" به مدیر مسئول کیهان، کسی که بویژه در 10 سال اخیر با سرمقاله های معروف اش، مسبب اصلی دستگیری، آزار و شکنجه بسیاری از روشنفکران، دانشجویان و اهل فکر و قلم بوده است و تمامی این افراد را به جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل و عدول از "خط و سیره امام راحل" متهم کرده بود، بسیار در خور توجه است. شاید این اولین بار است که کسی در حد و اندازه های کروبی، به عنوان یکی از سران نظام جمهوری اسلامی، با تندترین الفاظ پرده از پرده دری های شریعتمداری در سال های اخیر برداشته است، او را "بازجو" ی نهاد امنیتی و شکنجه گر نامیده، حق اظهارنظر او درباره مسائل فقهی و شرعی را زیر سوال برده و از او پرسیده جنابعالی که در طول سالها هر صدای منتقدی را به جرم ضدیت با سیره امام راحل خفه کرده اید، هیچوقت حتی امام را از نزدیک دیده ای؟ او در نامه اش، شریعتمداری را تهدید کرده است که من سعیدی سیرجانی (نویسنده ای که گفته می شود بازجویش حسین شریعتمداری بوده است و در زندان به نحو مشکوکی کشته می شود) نیستم و "مهدی کروبی" ام. نامه ای که شریعتمداری را برای اولین بار در تاریخ مدیر مسئولی اش بر کیهان، آچمز کرد و او را واداشت که بنویسد: "بدیهی است که حضرتعالی علی رغم انتقادات جدی که به برخی از مواضع و عملکردتان وجود دارد، شخصیتی در حوزه نظام اسلامی هستید همانگونه که آقای مهندس موسوی نیز چنین است. کیهان در پی اثبات‌این واقعیت است بنابراین اگر هم انتقادی می‌کند خیرخواهانه و دلسوزانه است."

حتی اگر هم فرض کنیم مهدی کروبی دچار جوزدگی ناشی از فضای انتخابات است و این تندروی ها نتایج معکوسی برای جنبش اصلاحات خواهد داشت، ولی اثری که چنین مواضعی در مقابل کسانی که در طول سالهای اخیر حکمرانی بی منازع در متهم کردن افراد در ضدیت با نظام اسلامی و جاسوس و مزدور خواندن بسیاری از ایرانیان کرده اند، در دراز مدت شاید قابل توجه ترین اقدام مفید برای جنبش دموکراسی خواهی و اصلاح طلبی در ایران است.

رویکرد پشت این نامه ها نقطه مهمی را نشانه رفته است. مخاطبان این نامه های تند و تهدیدآمیز، همگی منصوبان مستقیم رهبری هستند...

منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

چرا احمدی نژاد رئیس جمهور بعدی نیست

یکه تازی های احمدی نژاد بالاخره کار دست اش خواهد داد. در جلسه شورای اداری به ریاست معاون اول رئیس جمهور، در حالی که وزیر ارشاد حضور نداشت و رئیس سازمان حج و زیارت هم برای هماهنگی های حج تمتع سال آینده در عربستان به سر می برد، تصمیم گرفته شد سازمان حج و زیارت که به لحاظ چارت سازمانی زیر مجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی محسوب می شود، به سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی ملحق شود. این مصوبه با تایید رئیس جمهور به دستگاه های اجرایی ابلاغ شد.


در حالی که هم وزیر ارشاد، هم مدیران سازمان حج و زیارت و هم نماینده ولی فقیه در سازمان، مبهوت مانده بودند، تنها خوشحال رویداد، اسفندیار مشایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود. هرچند خبرگزاری فارس در 2 اردیبهشت ماه از لغو این مصوبه خبر می داد، احمدی نژاد روز 5 اردیبهشت در حكمي به مشايي، خواستار رسيدگي به وضعيت "امنيت زائران در عراق" شد.


کار آنچنان بالا گرفت که آیت الله ری شهری، نماینده ولی فقیه در سازمان گفت در این خصوص هماهنگی با وی نشده است و این کار "مبنای قانونی" ندارد، سایت تابناک این اقدام را به "عدم ولایت پذیری" رئیس جمهور تعبیر کرد، آیت الله مکارم شیرازی کسانی که این حرکت "نسنجیده" را انجام داده اند، متهم کرد "اهمیت زيارت خانه خدا و حج را درك نكرده اند" و نمایندگان مجلس در نامه ای به رئیس جمهور خواستار ملغی شدن این مصوبه شدند و ابرازامیدواری کردند "اين مساله مثل سخنان سال گذشته مشايي به چالشي ميان مجلس و دولت تبديل نشود."


برگردیم به اواخر اسفند ماه سال گذشته و اخطار قانون اساسی احمدی نژاد به مجلس بر سر لایحه بودجه سال 1388 کل کشور. علی لاریجانی، رئیس مجلس، در پاسخ به اعتراض رئیس جمهور در لحنی بسیار تند اعتراض وی را بیشتر "به طنز شبیه" دانست و اخطار رئیس جمهور را "فاقد وجاهت قانوني" خواند و با تأكيد بر اين‌كه "كار ملك بر قانونگرايي راست شود"، نامه رئيس‌جمهوري را "قابل اقدام" ندانست. لاریجانی همچنین درباره قرائت گزارش تفریغ بودجه دیوان محاسبات کل کشور در صحن علنی مجلس که به بررسی عملکرد دولت در خصوص مصرف صحیح بودجه متناسب با موارد قانونی و موارد تخلف می پرداخت، تاکید کرد: "وقتی هیأت عمومی دیوان محاسبات تخلفی را گزارش داد، آن تخلف محرز است و دادسرا متخلف را مشخص و مجازات می‌کند."


*

احتمال دور از ذهنی است که لاریجانی به عنوان کسی که روزگاری منصوب رهبری در شورای عالی امنیت ملی و رئیس تیم مذاکره گنندگان هسته ای بوده و امروز رئیس فراکسیون اصولگرایان در مجلس محسوب می شود، بدون چراغ سبز رهبر به خودش اجازه داده باشد احمدی نژاد را مسخره کند و اخطار او را "طنز" بداند و در گزارش تفریغ بودجه، خواستار "مجازات متخلف" بشود.
همچنین احتمال دور از ذهنی است ری شهری، نماینده ولی فقیه در سازمان حج و زیارت، بدون موافقت رهبر، ادغام یک شبه این سازمان در سازمان میراث فرهنگی را "غیر قانونی" اعلام کرده و در حالی که مشائی، رئیس سازمان میراث فرهنگی، مدیرکل پارلمانی خودش را به سرپرستی سازمان حج و زیارت منصوب کرده، به قهرودی، رئیس فعلی سازمان دستور بدهد همچنان به فعالیت های خود ادامه بدهد.


با کنار هم قرار دادن این رویدادها که در یک سال اخیر کم هم درباره رئیس جمهور فعلی تکرار نشده اند، احتمال بعیدی است احمدی نژاد رئیس جمهور دور بعد باشد. رهبر اگرچه در همه سخنرانی ها از دولت حمایت قاطع می کند، ولی آنقدر کیاست و درایت در سیاست دارد که با چیدن درست مهره ها سر صبر رویدادها را جلو ببرد.


منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

می نویسم تا راه نفس باز شود


گاهی بعضی از خبرها را نمی شود در قالب سبک خبری ریخت و تند و تند نوشت و رفت سراغ بعدی. گاهی بعضی از خبرها روی دوش تیتر و لید سنگینی می کنند. گاهی باید کلمه های متن خبر را تکه تکه کنی و از متن بریزی شان بیرون تا بروی توی "متن" خبر. گاهی سبک هرم وارونه برای اینکه بعضی رویدادها را تبدیل به خبر کند واژگون می شود. خبر انفجار معدنی در زرند کرمان و کشته شدن 12 نفر و به قولی 18 نفر و به قول دیگری 21 نفر در هفته گذشته، از آن دست خبرها بود.

انفجار یکشنبه گذشته، سومین انفجار این معدن بوده است. در اولین انفجار در شهریور 84، یازده کارگر جان خود را از دست می دهند. آن انفجار سبب می شود اين معدن به صورت موقت تعطيل شود ولی با پیگیری صاحب معدن دوباره بازگشایی می شود. آبان ماه سال گذشته دوباره دو کارگر این معدن به دلیل گاز گرفتگی فوت می کنند. بعد از این ماجرا رییس سازمان کار و امور اجتماعی کرمان می گوید این معدن به دلیل قرار گرفتن در عمق زیاد و نبود دستگاه های هشداردهنده گاز، یکی از خطرناک ترین معادن کشور است و باید مسئولان در اسرع وقت نواقص آن را رفع کنند.

بنا بر برخی گزارشها، در حادثه سال 84، كارفرما برای كاهش هزینه ها در "ساعات اضافه كاری" دستگاههای تهویه و تخلیه گاز معدن را به حالت نیمه فعال نگه می دارد و ظاهرا همین مساله علت وقوع انفجار و مرگ ١١ كارگر می شود. دبير اجرايي خانه کارگر کرمان در مصاحبه با ایلنا درباره انفجار هفته گذشته، از کارگران شاغل در معدن نقل می کند: روز قبل از حادثه، مسوولان ايمني ميزان گاز موجود درمعدن را بيشتر از حد استاندار اعلام کرده بودند اما به اين هشدار توجهي نشد و این ماجرا اتفاق افتاد.

خبری که در آن 12 نفر یا 18 نفر یا حتی فوق اش 21 نفر مرده باشند، ارزش خبری بالایی ندارد؛ حتی در سایت های خبری داغ نمی شود و در حد یک خط با فونت نازک و ریز می رود گوشه سایت. ولی کی می داند درآن انفجار به سر کارگران این معدن چه آمده است؟ اسماعیل محمد ولی، خبرنگار حوزه کارگری درباره انفجار سال 84 این معدن می گوید: "...اولین جایی که رفتم پزشک قانونی کرمان بود که ۹ جنازه‌ی متلاشی‌شده را کنار هم خوابانده بودند. چیزی که برایم عجیب بود این بود که هر ۹ جنازه سینه‌هایشان شکافته شده بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، گفتند این کارگرها وقتی ساعت‌های زیادی در اعماق زمین کار می‌کنند، با هر دم و بازدم مقداری گاز متان وارد ریه‌شان می‌شود و وقتی انفجاری اتفاق می‌افتد، اینها از درون منفجر می‌شوند..."

می شود از "بی" مبالاتی ها گفت، می شود از "بی" توجهی ها گفت. می شود از "بی" مسئولیتی ها و هزار "بی" دیگر گفت اما حرفی ندارم برای گفتن. من فقط نوشتم تا کمی از بار عذاب وجدان خودم کم کنم که روزی قلمی در دست داشته ام و جایی برای نوشتن، اما هیچ ننوشتم... از لحظه انفجار سینه کارگرانی در سیاهی معدن... از ضجه بچه هایی که پیکر پرپر شده پدرشان را بدرقه گورستان می کنند... از آنهایی که لحظه های روز روشن شان با شب تاریک شان در اعماق سیاهی معدن رغال سنگ فرقی با هم نداشت... از کسانی که فقط مرگ زجرآورشان جایی را در سایت های خبری برای آنها باز کرد که اگر همین چند خط را هم به پاس احترام به قطره قطره عرق جبین آنها که حتی در سیاهی معدن هم کسی آنها را به چشم ندید ننویسم که...
خدا فقط به 500 کارگر دیگر این معدن رحم کند...


منتشر شده در روزنامه


اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

عقب مانده از هزاره سوم

چرا سرمربی تیم ملی فوتبال استعفا داده است؟ اگرچه همه رسانه ها از نامه دوم مایلی کهن به عنوان استعفانامه یاد کردند، ولی در این نامه به نظر نمی رسد او حرفی از استعفا به میان آورده باشد. پس هدف او از نوشتن این نامه چه بوده است؟


بیانیه دوم مایلی کهن خطاب به شخص خاصی نیست؛ او از "مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد" ناامید شده است چون از دو روز پیش که بیانیه اول را منتشر کرد، همین مردم "دوست داشتنی" آنقدر سر و صدا به پا کرده اند که مایلی کهن ترجیح داد برای بار دوم آنها را مورد خطاب قرار ندهد. او این بار نامه را خطاب به شخص خودش با حالاتی از استیصال شروع کرده است؛ "نمي‌دانم چه بگويم، چه بنويسم..." ولی در ادامه همان لحن عصبی نامه اول را در پی گرفته است؛ او اگرچه در نامه دوم به همان سبک و سیاق نامه اول که حریف را "شعبان بی مخ"، "نوچه"، "کوتوله"، "سیاه کار"، "گروهبان قندلی" و "گنده باقالی" نامیده بود، این بار خودش را "احمق"، "مزدور"، "مردک"، خائن"، "بی منطق"، "عقب مانده" و "کوتوله" می نامد، تا ما بفهمیم نه تنها نمی شود ادبیات حاکم بر گفتار یک "پدربزرگ 55 ساله" را به راحتی عوض کرد بلکه حتی نمی شود از او انتظار داشت نامه ای را که می خواهد به همه رسانه ها ارسال کند، دوباره مرور کند. او در بیانیه اول املا یکی از کلمات ("ناثواب" به جای "ناصواب" به معنای نادرست) را اشتباه نوشته است و در بیانیه دوم ناگهان لحن نوشتاری، در اواخر متن تبدیل به لحنی عامیانه شده است.


سرمربی تیم ملی فوتبال ایران در نامه دوم خود سه مرتبه "شعار حماسی ""توپ، تانک، فشفشه..." را تکرار می کند و به طعنه آن را "مقدس" و "بامحتوا و زیبا" می نامد تا خودش را راضی کند چرا در نامه اول خلافی از او سر نزده است. البته مایلی کهن در بیانیه دوم ترجیح می دهد تا به اندازه نامه اول از اعتقادات مذهبی خودش مایه نگذارد. او که در اطلاعیه اول نوشته بود "بديهي است كه هيچ دستي برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و .."، طاقت ندارد تا همان خداوند عز و جل دشمن اش را "خوار" و او را "عزیز" کند. "دست" او به جای "دست" خداوندش قلم را بر می دارد و آقایان مسئول تیم حریف را با قلم اش "خوار" می کند. او بی توجهی مردم عزیز به این اشارات را می فهمد و تنها در بیانیه دوم به اشاره "یارب نظر تو برنگردد" اکتفا می کند.


حاج آقای فوتبال ما اگرچه این بار همه دشنام ها را به خودش داده است و حتی احترام خودش را هم نگه نداشته است! ولی متهمان اصلی در این ماجرا را باز هم به مسخره "تماشاگر خوب، داور خوب، مربي خوب، استاديوم خوب، فدراسيون خوب، روزنامه خوب، خبرنگار خوب و خيلي خوب‌هاي ديگر" می داند؛ او در مقام سرمربی ارزشی تیم فوتبال "ایران عزیز و همیشه جاوید" با نوشتن نامه اول عکس العملی کاملا طبیعی و حتی منطقی به شعار حماسی "توپ، تانک، فشفشه..." نشان داده است و در آخر "از همه جا رانده و مانده" واقعا سر در نمی آورد چرا دیگران برای نامه اول اینقدر "بلوا" دست کردند.


مایلی کهن نه پشیمان است، نه عذرخواهی کرده است. فقط این "عقب مانده از هزاره سوم" گیج شده که چطور وقتی کسی می گوید
"آنقدر قطع نامه بدهید که قطع نامه دانتان پاره شود" همه برای شجاعت اش کف می زنند ولی وقتی او می گوید "گنده باقالی ها و شعبون بی مخ ها دست از نوچه بازی بردارید"، همه مملکت به هم می ریزد و بی سر و صدا یک نفر دیگر را به جایش می نشانند!


منتشر شده در روزنامه

فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

نوای ساز


ویولون شروع می کند و تو احساس می کنی دارد آرشه اش را رو تارهای قلب ات می کشه... می رود... می آید... می رود... راست می شود و چپ می شود... و می آید... می رود روی دریچه قلب ات... می کشد و می کشد... بعد می رود روی تارهای به هم پیوسته ماهیچه قلب... هر کدام شان یک صدا می دهند... خوب که گوش های دلت را تیز کنی، می شنوی وقتی آرشه را روی هر کدام می کشد، چه جوری نوایی از هر تار بلند می شود... هنوز گیج صدای این تارها هستی که کم کم آرشه را می آورد بالا و به صورت ات می رسد... می کشد روی لب هات و گونه هات و پوست صورت ات... لب ها تکان می خورند و بعد چانه ها و بعد ابروها و بعد میان ابروها که یک باره آرشه می رود روی چشمها... می کشد و می کشد... می سوزد و می سوزد و اشک ها جاری می شود...
باز هم دست بر نمی دارد... دوباره می کشد و می رود پایین... به بیخ گلو می رسد. می کشد و می کشد آرشه را... بیخ گلو تاب زور آرشه را ندارد... می سوزد و می سوزد و می خواهد سینه را پاره کند تا هوایی به گلو برسد و از درد سوزش کم بشود... آرشه هنوز کارش تمام نشده است... وقتی نفس ات را در سینه بند آورده است دوباره می رود طرف قلب ات و می کشد و می کشد و می کشد و می کشد... می سوزاند و می سوزاند و می سوزاند...
از خود به در می آیی و می بینی یکی روبه رویت نشسته و خیره به جسمی شده است که تنها دو چشم از آن زنده است؛ دو چشمی که رودی از آنها به سوی تن جاری است...